وقتی داستان نویس اقلیم داستانش را می‌شناسد



عنوان داستان : پیرمرد و صحرا

دو سبدِ حصیربافِ گِرد را گذاشت بین خودش و بَباجی. دستانش قفل نمی‌شد دور شکمِ به کمر چسبیده‌ی بباجی. دو گوشه‌ی پیراهنش را گرفت. سرش را آورد جلو و داد زد:
ـ بباجی، من بیام جلو بشینم؟
اندک ‌موهایِ خاکستری و سفیدِ بباجی توی هوا راست شده بود. کمی سرش را کج کرد که صدا برسد به نوه‌اش.
ـ نزدیکیم.
ـ همون یه‌کم بسه. برگشتنی هم اگه خلوت بود جلو می‌شینم.
بباجی کلاچ و ترمز را با انگشتانِ بلندش فشار داد. موتور، حاشیه‌ی جاده‌ی سنگلاخ ایستاد. موتور را با دو پا نگه داشت و زد زیرِ بغل‌هایِ لیلا و گذاشتش روی باک. خودش کمی رفت عقب که به موتور مسلط باشد. دو سبدِ حصیرباف را به دو سرِ فرمانِ موتور آویزان کرد و زد توی دنده. راه افتاد.
ـ بباجی، من جلو نشستن رو خیلی دوست دارم. همه‌جا رو می‌تونم ببینم.
حالا موهایِ بلندِ لیلا پخش می‌شد رویِ صورتِ زبرِ بباجی. سرعت را کم کرد که باد نرود توی چشِ و چال لیلا.
ـ خوش می‌گذره دخترخانم؟
داد زد: «عالیه.» کمی بعد ادامه داد: «کاش مامان و بابا هم می‌اومدن.»
چشمانِ دورچروکِ بباجی سرخ شد. دو قطره از آن ریخت بیرون. لیلا تعریف می‌کرد: «اگه مامان و بابا هم با یه موتورِ دیگه با ما می‌اومدن صحرا، خیلی با حال می‌شد. حالا مامان که دیگه رویِ موتور جا نمی‌شه.» به گفته‌ی خودش خندید.
ـ خوب یک‌طرفه می‌شینه ترکِ موتور که به داداشم فشار نیاد.
سرش را به سمت بباجی چرخاند. می‌خواست بگوید: «بباجی، من می‌گم نی‌نی پسره... .» که صورتِ پدربزرگ را که دید، بقیه‌ی حرفش را خورد.
ـ چرا گریه می‌کنی بَباجی؟
بباجی دستِ چپش را به صورت کشید. به زحمت لبخندی به لبانش نشاند. گفت: «باده دخترم. باد که بخوره تویِ چشمام، آب میاد ازش. همیشه این‌طوریه. تازه یه زنبورِ کوچولو هم رفت توی چشمام.»
خورشید لاک‌پشت‌وار خودش را می‌کشید بالا و نورش را پهن می‌کرد توی صحرا. موتور را که خاموش کرد، صدایِ صحرا حال‌شان را جا آورد؛ بلبل‌خرماهای یک‌فسیل، با صدای‌شان بلبل‌خرماهایی که رویِ فسیلِ بعدی ورجه‌وورجه می‌کردند را صدا می‌زدند.
ـ چقدر زیادن بباجی.
ـ ما که بریم نزدیک، اونا می‌رن. بلبل‌ها خیلی خَرَک دوست دارن.
ـ مثل زنبوردرشت‌ها.
گوشی تویِ جیبِ شلوارِ بباجی وِز‌وِز می‌کرد. شماره را که دید، به لیلا گفت: «برو ببین اون نخلِ کوچیکه رطب داره. برو باباجون.» لیلا یکی از سبدها را از سرِ فرمان موتور برداشت. بین نخل‌های بلند و کوتاه لی‌لی‌کنان، در حالیکه سبد توی هوا تکان‌تکان می‌خورد، چیزی زیرلب زمزمه می‌کرد و دور می‌شد.
ـ سلام ... آوردمش صحرا ... نه ... نگفتم ... شما ... آروم باش بابا ... نمی‌گم بهش ... تحویل دادن؟ ... نه ... نمی‌خوام ببینمش ... نیازی نیست لیلا ببینه ... خوب ... خدا رو شکر ... سالمه؟ ...
ـ بباجی، همه‌ش خَرَک داره. ولی هنوز رطب نشده.
لیلا بود که فریاد می‌زد.
ـ باشه ... به طباخی مسجد سپردم یه دیگ بگذاره ... مواظب باش ... هر کی سراغ من رو گرفت بهش بگو چرا نیستم ... کاری داشتی زنگ بزن ... خدافظ.
قدم‌هایِ ناآرامِ بباجی رویِ ریگ‌هایِ ریز و درشت و صحرا، صدایی شبیه شکستن مفاصل انگشتان داشت. اما این قدم‌ها به سستی برداشته می‌شد. تنِ سبک بباجی سنگین بود. صدایِ زنبور در صدایِ بلبل‌خرماها گم می‌شد. بندِ سبد را تویِ دست داشت. آورد بالا. به بافت‌هایِ ریزِ سبد که از پِش‌های همین فسیل‌ها بود، خیره شد. به لیلایِ خودش فکر می‌کرد که لیلا صدایش زد.
ـ من این‌جام بباجی. چرا می‌ری اون‌ور؟
بباجی راهش را کج کرد سمت لیلا. لیلا گفت: «این فسیل‌های کوچیک خَرَکاشون که هنوز رطب نشدن. خیلی‌هاشون سبزن.» ادامه داد: «اون فسیل درازا رو چطور می‌رن بالا بباجی؟»
ـ تا حالا ندیدی؟
ـ هر سال که می‌اومدیم صحرا، همه‌ش رو بریده بودن گذاشته بودن رویِ زمین.
سبد را داد دستِ لیلا. پروان را برداشت و رفت کنارِ فسیل. انداخت دورِ کمرش و دورِ فسیل. نگاهیِ به پاگ‌هایِ درشت و پرثمرِ بالایِ فسیل انداخت که رو به زمین خم شده بودند. گیوه را از پا در آورد. «علی» گفت و پروان را با دو دست انداخت بالا و خودش را بالا کشید. آنقدر این مسیر را بالا رفته که نگاهیِ به کَنده‌هایِ جایِ پا رویِ فسیل ندارد. لیلا لحظه به لحظه گردنش بیشتر خم رو به بالا کج می‌شد. بباجی به خَرَک‌ها رسید. نشست رویِ یکی از پِش‌ها و برای لیلا دستی تکان داد.
ـ این‌جا چندتا رطب پیدا می‌شه.
ـ یدونه برام بنداز.
بباجی دست برد توی خَرَک‌ها. رطبی را آرام چرخاند که هسته و کلاهش با هم به پاگ متصل باقی ماند.
ـ حاضری؟
انداخت.
لیلا نتوانست رطب را در هوا بگیرد و رطب کفِ زمین پهن شد.
ـ یکی دیگه. یکی دیگه.
حالا راهِ اشک ریختن را پیدا کرده بود.
ـ باید بگردم.
دست می‌بردِ بینِ خَرَک‌های. صورتش خیلی سریع خیس شد. چشمانِ نم‌ناکش اجازه نمی‌داد رطب‌ها را ببیند. بلبل‌خرماها خَرَکی را توک‌نزده نگذاشته بودند. زنبورهایِ قرمز هم از دُم‌بَزَک‌ها نمی‌گذشتند.
ـ این‌بار یه دُم‌بَزَک برات می‌ندازم. آماده‌ای؟
لیلا سبد را با دو دست گرفت. دُم‌بَزَک افتاد درست تویِ سبدِ لیلا. کلاهش را کَند و انداخت تویِ دهنش. شیرینی‌اش را تویِ دهانش چرخاند.
ـ بباجی، بیا پیایین بریم اون فسیل‌ها که منم بتونم بیام بالا. دوست دارم خودم دُم‌بَزَک بچینم.
به فسیلی اشاره کرد که با کمی بالا رفتن، هر کسی می‌تواند رطب‌چینی کند.
بباجی آن بالا صورتش را با سر آستینش خشک کرد و آمد پایین. گیوه‌اش را می‌پوشید که لیلا پرسید: «ابن فسیل که رفتی بالا چند سالشه؟»
ـ هم‌سن تنها پسرم.
ـیعنی... بابا... یعنی... .
کمی فکر کرد.
ـ سی‌ودو سال. آره. سی‌ودو.
ـ نه، سی‌ویک لیلاجان.
بباجی خم شد رطبِ له‌شده را جلوی دهانش گرفت. فوت کرد و گذاشت توی دهانش.
ـ خیلی وقت بود که بی‌بی‌لیلایِ خدابیامرز، بچه‌دار نمی‌شد. هیچ‌کی نمی‌دونست مشکل چیه. پیش دکترها رفتیم، پیش اونایی که دعا می‌نویسن هم رفتیم. فایده نداشت.
لیلا هم‌قدمِ بباجی می‌رفت به سمتِ فسیل‌هاِ شاغانی.
ـ همین ده‌تا فسیلِ بلندی که من الآن از یکیش رفتم بالا رو قبل از اینکه بابات باشه، کاشتیم. یعنی هنوز نبود. البته اول پنج‌تا کاشتیم، گفتیم هر چی ثمر داد، نصفش برای فقیرا. نذرمون گرفت.
ـ فسیل نذر کردید؟
ـ آره باباجون. تازه وقتی بابات توی شکمِ مامان‌لیلا بود، پنج تا دیگه رو از مش‌رجب گرفتیم و اضافه کردیم. شد ده تا.
پایِ فسیلِ شاغانی رسیدند. خَرَک‌هایِ بلند و زرد، از پاگ‌هایِ پروپیمانِ فسیل، آویزان بود.
ـ حتما این‌جا رطب و دُم‌بزک پیدا می‌شه.
ـ پارسال من این فسیل رو رفتم بالا. یه صبحی با بابا اومدیم اینجا. هنوز نی‌نی هم تویِ شکمِ مامان نبود.
بباجی با شنیدن «نی‌نی» تپش قلبش رفت بالا.
ـ راستی بباجی، یادم رفت، به نظرت پسره؟ من که می‌گم پسره. البته خاله‌ی مامان می‌گفت چون مامانت وَرَم داره و چشماش پف‌کرده، حتما یه خونگَلِه می‌آره براتون. اما من می‌گم این وَرَم‌ها همه‌ش الکیه. مامانم خودش برام تعریف می‌کرد که وقتی من توی شکمش بودم، خیلی سرحال بوده و پف نکرده.
آفتاب خودش را به زور از بین پِش‌های درهم‌تنیده‌ی فسیل‌ها برای خودش راه باز می‌کرد. کلاهِ حصیرباف را از رویِ تنه‌ی یکی از فسیل‌ها برداشت و گذاشت سرِ لیلا.
ـ مریم، مامانت رو می‌گم، خیلی پسر دوست داشت. همیشه به بابا می‌گف... .
ـ بباجی، دوست داشت؟ مگه الآن دیگه دوست نداره.
ـ نه ... منظورم ... می‌گم یعنی مامانت خیلی بچه دوست داره. پسر و دخترش هم فرق نمی‌کنه. راستی، می‌دونی این کلاه که سرته از کجا اومده؟
دستی به کلاهِ رویِ سرش کشید.
ـ مامان‌لیلا وقتی بابات تویِ شکمش بود، کلی از اینا درست می‌کرد. همین سبدها که ما می‌خواهیم رُطب‌ها رو بچینیم بذاریم توش رو خودِ مامان‌لیلا درست کرده. با دست‌هایِ خودش.
رفتند بالا. بباجی پایین ایستاد تا لیلا بین پِش‌ها جایِ خودش را پیدا کند.
ـ سبدت رو بذار بین این دو تا پِش و خودت هم بشین رویِ این یکی. دستت هم به این دو تا پاگ می‌رسه.
خودش هم رفت بالا و کنارش نشست.
ـ اینجا حسابی دُم‌بَزَک هست.
بباجی هم رطب‌ها و دُم‌بزک‌هایی که می‌چید را می‌انداخت تویِ سبدِ لیلا.
ـ می‌دونی این فسیل هم‌سنِ خودته؟
ـ آره. مامان ده روز پیش برام گفت.
ـ البته چند روز قبلش مامان‌لیلا به رحمت خدا رفت.
ـ به خاطر همین اسم من رو گذاشتید لیلا.
با یک دست خودشان را رویِ فسیل نگه داشته بودند و با دستِ دیگر لابلایِ خَرَک‌ها دنبالِ رطب بودند.
ـ خیلی مامان‌لیلا رو دوست داشتی؟
بباجی سر تکان داد. لب‌هایش لیلا آویزان شد.
ـ چی شد باباجون؟
ـ آخه مامان‌مریم وقتی برام تعریف می‌کرد که این فسیل هم‌سن منه، یه حرفی زد من خیلی ناراحت شدم. گفت این فسیل رو وقتی تو دنیا اومدی، من به بباجی پیشنهاد دادم از مش‌رجب بخره و بکاره. وقتی من مُردم _یعنی مامان‌مریم مُرد_ ثمرش رو پخش کنند بین فقیرها. چرا مامان اسم مُردن میاره؟
لیلا رطبی با انگشت‌هایش که حالا به راحتی به هم می‌چسبید چید. دلش نیامد بیندازد توی سبد. خواست بخورد که بباجی دستش را گرفت.
ـ می‌شه نخوری؟
ـ چرا؟
ـ ببریم برای مامان‌مریم.
ـ حالا یدونه اشکال نداره. تازه مامان خاسایی خیلی بیشتر دوست داره. راستی مگه دیشب که با هم رویِ پشت‌بوم خوابیدیم، نگفتی مامان‌مریم یه هفته باید توی بیمارستان بخوابه؟
ـ من که دکتر نیستم باباجون. شاید بیشتر هم بخوابه. شاید هم زودتر مرخضش کنن.
ـ چرا نمی‌تونیم بریم ببینیمش؟ من دوست دارم ببینمش. حالش خوب می‌شه؟
ـ انگار دوست نداری پیشِ بباجی باشی ها؟
لبخندیِ زد که شاید لیلا هم مصنوعی بودنش را حدس می‌زد.
ـ نه بباجی. من خیلی دوست دارم پیشت باشم. رویِ پشتِ بوم می‌خوابیم، می‌آییم صحرا. رطب می‌چینیم. ولی نمی‌دونم نی‌نی دنیا اومده یا نه.
ـ اومده.
لیلا نزدیک بود از رویِ پِش بیفتد پایین. که بباجی دستش را گرفت.
ـ چرا به من نگفتی بباجی؟ بریم ببینیمش.
ـ نمی‌شه. اون یخورده زود دنیا اومده. باید یه جایی باشه که بزرگ بشه بعد. به خاطر همین بهت نگفتم که هوسِ دیدنش رو نکنی.
ـ حالا پسره یا دختر؟
ـ دختر.
ـ وای. پس خاله‌ی مامان راست می‌گفت. اصلا نمی‌دونم چرا بابا و مامان نمی‌خواستن دکتر به‌شون بگه بچه‌شون پسره یا دختر. من که نه ماه نتونستم صبر کنم و حدسم رو زدم ... بریم بباجی. رطب بسه.
از فسیل آمدند پایین. بین فسیل‎ها راه افتادند به سمت موتور. پایِ یکی از فسیل‌ها دُم‌بزکی افتاده بود. بباجی آن را برداشت و داد به لیلا. لیلا در حالیکه که شیرینیِ دُم‌بَزَک را رویِ زبانش حس می‌کرد گفت: «پارسال که اومدیم صحرا، مامان ازم پرسید می‌دونم چرا بهش می‌گن دُم‌بَزَک؟ نمی‌دونستم خودش برام توضیح داد گفت تهِ خَرَک، رنگش عوض میشه. زرد بوده، قهوه‌ای می‌شه. انگار مثل عروس‌ها خودشون رو بَزَک کرده.»
خاطرات مریم، قلبِ بباجی را می‌فشرد. لیلا یک‌هو ایستاد.
ـ چی شد باباجون؟
ـ اسمش؟ اسمِ نی‌نی‌مون چی شده؟ وای نگو بباجی. اسمش رو دیگه درست می‌گم. مامان عاطفه خیلی دوست داشت. چند تا اسم دختر و پسر رو یه با هم روی یه کاغذ نوشتیم گذاشتیم لای قرآنِ مشکیِ مامان. عاطفه و ریحانه اسم دختر، امیرمحمد و امیررضا هم اسمِ پسر. من دوست داشتم اگر پسر بود، امیررضا بذاریم. تا حالا نشنیدم. تو شنیدی بباجی این اسم‌رو؟
اجازه‌ی صحبت به بباجی نمی‌داد.
ـ می‌دونی بباجی، البته مامان ریحانه رو خیلی بیشتر دوست داشت. حتما یکی از این دو تا رو انتخاب کرده دیگه. ولی به نظر من مامان ریحانه رو انتخاب کرده.
ـ اسمش رو من انتخاب کردم.
پیرمرد، کنار موتور چمباتمه زد. دو دستش را گذاشت رویِ شانه‌های لیلا.
ـ تو انتخاب کردی بباجی؟ حالا چی گذاشتی؟
هنوز «مریم» را کاملنگفته بود که لیلا را در آغوش گرفت و شانه‌هایش ‌لرزید. دو روز بود خودش را نگه داشته بود. پیرمرد، صورتِ زبرِش را به گونه‌های داغِ دختر می‌کشید. لیلا نمی‌دانست چه خبر است.
ـ مگه مامان اسم خودش مریم نیست؟ یعنی دو تا مریم... .
پیرمرد بلند شد. هندل زد و موتور روشن شد. لیلا عقب نشست. دیگر ایراد جلونشستن را نمی‌گرفت. دو سبد را گذاشته بود بینِ خودش و بباجی. موهایش را باد می‌چرخاند تویِ هوا و برمی‌گرداند رویِ صورتش. به آسفالت‌های شهر که رسیدند، دیگر موهایش به آسمان نمی‌رفت. به صورتِ خیسش چسبیده بود.
بباجی، اولین فقیری که گوشه‌ی خیابان دید، دو سبدِ دُم‌بَزَک و رطب را داد دستش. هر چه نباشد مریم عروسش بود. باید به وصیتش عمل می‌کرد.
هنوز به خانه نرسیده بودند که بباجی تلفنی زد:
ـ سلام مَش‌رجب ... سلامت باشی ... شما زنده باشی ... یه فسیل ، نه، دو فسیل ... قربونِ دستت شاغانی باشه ... یکی‌ش خاسایی باشه ... خدا بیامرز خرما خاسایی دوست داشت.
نقد این داستان از : نازنین جودت
سلام. نزدیک به چهار سال است به نوشتن روی آوردید. عیان است که نوشتن برایتان امری جدی است. امیدوارم با همین پشتکار و تلاش این راهِ پر از پستی و بلندی را برای خود هموار کنید و موفق باشید.
«پیرمرد و صحرا» داستان اقلیمی است. چه خوب توانستید فضا و اقلیم داستان را به مخاطب نشان دهید. مخاطب با بباجی و لیلا همراه می‌شود و خرما چیدن‌شان را به وضوح می‌بیند. داستان صدا دارد، طعم دارد و این یعنی نویسنده اقلیم داستانش را خوب می‌شناسد. برای موفقیت در فضا سازی به شما تبریک می‌گویم.
در متن کلماتی هستند که از زبان جنوبی وام‌گرفته شدند و ممکن است مخاطب معنی آن‌ها را نداند. اما نویسنده با مهارت و در طول داستان، غیرمستقیم در مورد آن‌ها توضیح می‌دهد و مخاطب متوجه مفهوم‌شان می‌شود. این حرکت تان من را یاد ستاد احمد محمود انداخت که به جای پاورقی همیشه کلمات نامفهوم برای مخاطبِ غیر بومی را در متن شفاف می‌کرد.
نوه‌ای همراه پدربزرگش برای چیدن خرما یا همان اسم‌های دیگری که شما در متن به کار برده‌اید به نخلستان می‌روند. حرف پدر و مادر که پیش می‌آید پدربزرگ گریه می‌کند. این‌جا این شک برای مخاطب ایجاد می‌شود که هم برای پدر اتفاقی افتاده و هم برای مادر. بهتر است همین جا جمله‌ای رد و بدل شود که مخاطب متوجه شود پدر شب گذشته با لیلا و پدربزرگ بوده و لیلا فقط دلش برای مادر تنگ است و البته نگران و هیجان زده برای به دنیا آمدن بچه‌ای که مادر در شکم دارد.
رابطه‌ی پدربزرگ و لیلا خوب ساخته شده. گفتگوهایشان هم خوب درآمده. گر چه می‌دانم حتما در بازنویسی‌های بعدی جملات را بیشتر صیقل می‌دهید تا متن به موقعیت بهتری برسد. اما نکته‌ای که می‌خواهم عنوان کنم این است که مخاطب نمی‌داند با لیلای چند ساله طرف است. گاهی لیلا با توجه به توضیحات راوی دختر بچه‌ی پنج شش ساله‌ای به نظر می‌رسد و بعضی جاها حرف‌هایی می‌زند که برای دخترکی به این سن کمی ثقیل است. بهترین راه این است که در داستان اشاره‌ای غیرمستقیم به سن و سال لیلا داشته باشید تا خواننده بتواند تصویر واضحی از او در ذهن متصور شود و با توجه به سن و سالش در گفتگوهایی که با بباجی دارد، تغییرات لازم را بدهید. این را می‌دانم که بعضی بچه‌ها بزرگ‌تر و بیشتر از سن و سال‌شان می‌فهمند. اگر قرار است لیلا چنین شخصیتی باشد پس او را برای خواننده بسازید. چنین لیلایی باید در همه‌ی سوال و جواب‌ها هوش و ذکاوت لازم و متناسب با شخصیتی که شما خلق کردید را نشان دهد.
داستان در بعضی جاها موجز عمل می‌کند و نویسنده حواسش جمع بوده که ریتم حفظ شود اما یکی دو جا هم متن دچار اطناب شده. می‌شود کمی کوتاه‌ترش کرد تا همه‌ی متن با ریتمی یکنواخت و البته موجز روایت شود.
داستان همان‌جایی که لیلا می‌رود عقب موتور می‌نشیند تمام می‌شود. این صحنه‌ی پایانی بسیار تأثیرگذار است. دخترک فهمیده که مامان مریم مرده و سوگواری‌اش را در سکوت و بی اعتراض به نشستن عقب موتور شروع می‌کند. سکوتش در همین صحنه عالی بود و البته حضور یکی دو جمله‌ی بعدی که موقعیتش را برای خواننده توضیح می‌دهد. بعد از این بخش هر چه آمده، اضافه است. اجازه دهید داستان با همین پایانِ تاثیرگذار تمام شود. مخاطبِ چنین داستانی خودش تصویرهای بعدی را در ذهن مجسم می‌کند.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۲
نازنین جودت » دوشنبه 18 اسفند 1399
منتقد داستان
سلام. خواهش می کنم. موفق باشید
مجتبی بنی‌اسدی » شنبه 09 اسفند 1399
سلام و وقت‌بخیر خانم جودت. ممنون از وقتی که برای داستان بنده گذاشتید. از نکاتی که عرض کردید استفاده خواهم کرد. یاعلی

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت