سعی کنید ساده بنویسید




عنوان داستان : نگاه
نویسنده داستان : فهیمه قربانحسینی

استاد چرخش نگاه بود، چشم های مشتاق را به خوبی می شناخت، ولی روی هیچ کس مکث نمی کرد ، نگاهش تعادل داشت .

شوک داد: " برای چی اینجا نشستید؟"

سکوت کرد ، جمعیت منتظر بودند...

" برای برای اینکه پز بدید ببین فلانی من رفتم سمینار این مرد پولداره ؟" خنده ی حضار بلند شد.

" اگر برای این ، اینجا نشستید که باید توهمون ساعت اول ، میرفتید! "

بعد مکث کرد ، به نگاهش حس داد ، صدایش را آهسته کرد : " شما اینجا هستید ، چون هنوز به هدفتون نرسیدید "

صدایش را کمی تن صدایش را بالا برد: "اینجا نشستید چون میخواید بهش برسید ! چون میخواید بفهمیدش! "

فریاد زد: " اون جذاب دیوونه کننده ای که بهش میگن موفقیت!"

صدای دست و سوت بلند شد .

-"پس بدوید دنبالش ، دنبال اون چیزی که براش آفریده شدید"

صدای دست و سوت داشت کر کننده میشد

-" شما میتونید "

ضربه نهایی را زد : "علتش اینه : چون قدرتش رو دارید !"

با صدای تشویق سخنرانی به پایان رسید.

از سن خارج شد و با راهنمایی محافظان از در پشتی به سمت پارکینگ رفت .

راننده در را برایش باز کرد، روی صندلی عقب نشست. اصلا حوصله ی سوال های مزخرف حاضران را نداشت .

راننده شیشه ها را بالا داد ، دمای ماشین را تنظیم کرد و موسیقی مورد علاقه اش را پخش کرد.

کفش ها را پشت در از پا کند و تا به تا رها کرد ، ازبس صدایش را بلند و کوتاه کرده بود ، حنجره اش خشک شده بود . بطری آبمیوه اش را از یخچال بیرون آوردو لاجرعه سرکشید . به تنها چیزی که نیاز داشت نشستن پای تلویزیون و لذت آن لعنتی بود .
در این شرایط زندگی تنها همین سمینارها و لعنتی ها بود که سرپا نگهش می داشت .
همانطور که به سمت کاناپه میرفت ، کت و شلوار خوش دوخت مشکی اش را از تن کند و زمین انداخت . همانطور با رکابی و لباس زیر مارکش ، خود را روی کاناپه پرت کرد . پلیر را روشن کرد. وسیله ی خوشرنگ چوبی اش را برداشت ، مرغوبترین گل را ریخت. فندک زد و استنشاق کرد، کام گرفت و گذاشت مورفین تمام بدنش را احاطه کند. همانطور که در لذت مورفین غرق می شد، صدای ریحانا توی گوشش می پیچید:

At first sight I left the energy of sun rays

یاد ارسلان افتاد. پسرش ! دوماهی می شد که او را ندیده بود . دوباره کام گرفت و یاد فرزانه افتاد که چطور او را دور زد ! بعد ۱۳ سال زندگی مشترک !

دوباره کام گرفت ، کام گرفت که دیگر یادش نیوفتد همسرش مهرش را تمام و کامل از او گرفت بعلاوه ی متعلقاتش ! ارسلان را برای همیشه برد و تهدیدش کرد اگر دنبالشان بیاید ، همه جا فاش می کند که امیر طبیب زاده ، سرمایه دار، سخنران موفق ، یک معتاد تمام عیار است ! دست بزن قدری دارد و خصوصی ترین اتفاقات منحوس زندگی اش را جار می زند و در دل آبرویش می کوبد.

صدای ریحانا اوج گرفت…

Shine bright like a diamond

باری چندمین بار کام گرفت، نگاهش را به چشم های درخشان ریحانا دوخت و نگاه کرد و از عطر لذیذ شیره و پیچشش در ریه هایش لذت برد .

آن قدر ریحانا خواند و آنقدر کام گرفت که غرق شد در خلسه ی تلخ شیرینش! نگاهش را چرخاند بین دود و ریحانا و مدال های افتخارش …

بازهم نگاهش تعادل داشت ...
نقد این داستان از : احسان رضایی کلج
خانم قربان حسینی گرامی سلام
در پایان متنی که نوشته‌اید پرسیده بودید که باید چه کنید تا مخاطب شما گنگ بماند و تا مدت‌ها به داستان فکرکند؟ از آنجایی که این سوال بسیار مهم است و به نظر می‌رسد شما برای رسیدن به این هدف متن خود را نوشته‌اید، ترجیح می‌دهم پیش از نقد اثر کمی پیرامون پاسخ به این سوال برای شما بنویسم. مهم‌ترین نکته برای هر نویسنده در هر فرم و ژانری این است که اجازه ندارد مخاطب خود را گنگ بگذارد. تمام تلاش لغات این است که چیزی که در فکر نویسنده است را به ساده‌ترین شکل ممکن به مخاطب انتقال دهد نه اینکه او را سر کار بگذارد. چیزی که باعث می‌شود مخاطب داستان را به اصطلاح زمین نگذارد، تعلیق داستانی و لذت ادبی در فرم نگارش است، نه گنگ نویسی. راجع به در خاطر ماندن داستان هم باید بگویم شما نمی‌توانید آگاهانه کاری کنید. این نکته را هرگز فراموش نکنید «کار نویسنده تغییر دنیا نیست.» نویسنده در بهترین حالت شرایط موجود را با استفاده از خلاقیت و تخیل خود به نمایش می‌گذارد تا دیگران از دریچه‌ی چشم و فکر او به موضوعی مشخص بنگرد. حال این مخاطب است که انتخاب می‌کند از این نگرش و طرز فکر خوشش می‌آید و آن را قبول دارد یا خیر. شما فقط موظفید تلاش کنید داستان بنویسید. داستانی صریح، جذاب و با مفهوم تا بعد از آفرینش از جانب شما خود راهش را در میان آثار ادبی دیگر پیدا کند.
با این توضیح نسبتا کوتاه وارد نقد متن شما می‌شویم. به نظر می‌آید می‌خواستید داستانی راجع به مردی بنویسید که برخلاف حرف‌هایش زندگی می‌کند. کار او سخنرانی راجع به موفقیت است. چیزی که در واقع در زندگی خود او وجود ندارد. این طرح کلی شما بوده اما موفق نشده‌اید آن را تبدیل به داستان کنید. ابتدایی‌ترین تعریف داستان از ارسطو است که اشاره دارد به شروع، میانه و پایان در داستان. شما افتتاحیه یا شروع داستان را به سبک آثار مدرن حذف کرده‌اید و ماجرا از میانه شروع می‌شود. این نکته بسیار مثبت است به شرطی که یادمان نرود هر اثری در همان ابتدا فرصت دارد به چند سوال اساسی پاسخ دهد. اینجا کجاست و در چه زمانی؟ رابطه‌ی بین شخصیت‌های درگیر داستان چگونه است و در نهایت ماجرا چیست؟
متن شما با دیالوگ‌هایی شروع می‌شود که تا نیمه‌ی آن مخاطب کوچک‌ترین حدسی نمی‌تواند بزند اینجا کجاست و موضوع چیست؟ و در ادامه هم تنها توضیحی راجع به نابسامانی زندگی مردی است که در ابتدا راجع به موضوع موفقیت سخنرانی کرده است. درواقع هیچگونه نظرگاهی در نوشته وجود ندارد. یعنی مخاطب شما با خواندن این متن هیچ نتیجه‌گیری‌ای نمی‌تواند بکند و عملا داستان را رها شده و بدون پایان بندی مشخص می‌بیند. متن شما فقط میانه‌ای است‌ بدون شروع و پایان، برای همین سوالات بیشماری در ذهن مخاطب پیش می‌‌آید. اینکه کسی سخنران موضوعی مشخص باشد و مثلا در زندگی‌اش دچار مشکل باشد ایراد است؟ اصلا اعتیاد چیزی بدی است یا نه؟ بسیاری از آدم‌ها به عادات بدی اعتیاد دارند و این کلیشه اعتیاد به مخدر باعث نمی‌شود همسر و فرزندشان را از دست بدهند. حتی اگر بد خلق هم باشند. تازه تمام این حرف‌ها هم زاییده‌ی خیال مخاطب است نه چیزی که در متن خوانده باشد بنابراین شما به عنوان نویسنده نتوانسته‌اید چیزی قابل کشف در نوشته‌ی خود قرار دهید.
به شما توصیه می‌کنم اگر علاقه‌مند به نوشتن داستان هستید حتما از تجربیات شخصی خود شروع کنید. بعید می‌دانم شما حتی یک بار استعمال «نه استنشاق» گل را دیده باشید. این ماده مخدر را با وسیله‌ی چوبی که شما فکر می‌کنید نمی‌کشند و همینطور این ماده مورفین نیست و کلا ماهیت آن با مورفین که مخدری شیمیایی است متفاوت است. همینطور به شما پیشنهاد می‌کنم به سراغ موضوعات خیلی کلیشه‌ای مثل خیر و شر مطلق نروید و سعی کنید دنبال سوژه‌هایی باشید که بتوانید جزییات بیشتری از آن را وارد داستان خود کنید. همچنین پیش از وارد شدن به فرم حتما سعی کنید داستان‌های با فرم ساده بنویسید. مطالعه‌ی داستان می‌تواند راهگشای شما در این امر باشد.

ارادتمند
احسان رضایی کلج

منتقد : احسان رضایی کلج

با ارایه چند دست‌نویس در 13 سالگی به عضویت آفرینش‌های ادبی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان درآمدم. پنج سال تمام هر هفته از غرب به شرق تهران راه می‌پیمودم تا در جلسات نقد استاد عزیز محمدجواد جزینی شرکت کنم. هم زمان با حضور در دانشگاه، دومین آفتاب ...



دیدگاه ها - ۱
فهیمه قربانحسینی » شنبه 16 اسفند 1399
خیلی متشکرم از انتقاد و توصیه به جاتون بی نهایت ممنونم بابت پاسخ به سوالم که من رو از اشتباه درآوردید. البته جسارتا منظورم تریاک بود نه ماده مخدر که با وافور استعمال می شود. خیلی ممنونم که اینقدر دقیق نظراتتون رو بیان کردید، به شدت عالی بود.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت