عدم تناسب بین قالب و محتوا




عنوان داستان : پناهنده ی حرم
نویسنده داستان : سمانه واعظی

از این داستان ویرایش جدیدی تحت عنوان «زامبی هایی درقفس» منتشر شده است.

شعله های آتش درآن تاریکی شب درجلوی چشم هایم پرحرارت می سوزد.صدای واق واق سگ ها را ازدور می شنوم وچراغهای روشن خانه های مخروبه ای که دراطراف بیابان بصورت پراکنده ازدور سوسومی زند.
دست هایم را درمقابل آتش می گیرم تاگرم شوند.هنوزبرف ملایمی که ازدیروزباریده است.برروی زمین وجود دارد.مقدارزیادی کاغذباطله را درآتش می ریزم. تا آتش راروشن نگاه دارد.یک ساعتی می شود که مردد کنارآتش برروی یک تخته سنگ نشسته ام.یک دستم رابرروی ساک مشکی می گذارم ودست دیگرم رامشت می کنم.تصمیمی راکه گرفته ام برای چندمین باردرذهنم مرورمی کنم.عاقبت تردیدراکنارمی گذارم وزیپ ساک رابازمی کنم.دانه دانه عکس هارابیرون می کشم ودرآتش می اندازم.چه هزینه هایی که برای فتوشاپ هرکدام که نداده ام!!!
تابه دوستانم پزبودن درکنارقهرمانان محبوبم رابدهم.تمام هنرپیشه های مطرحی را که می شناختم.حالا نوبت سی دی ای هاییست که باهرکدام دنیایی ازلذت راتجربه کرده ام.گوشه ی سبیلم رابه دندان می گیرم. وبه خودم نهیب می زنم.ومی گویم:(توبه ی نصوح آنست که ازگذشته ی خودپشیمان باشی).بادست برپیشانی اش می زنم وبه یکباره تمام محتویات ساک رادرآتش خالی می کنم.این جمله ی یاسراست.یاسردوست دوران دبستانم است که بعدازچندین سال اورادربیمارستان می بینم.آن هم زمانیکه بعدازیک ضربه ی روحی درتب واستفراغ داروهای آرام بخش بامرگ دست وپنجه نرم می کردم.ملاقات های هرروز یاسرباسخنان آرام بخشش من رادوباره به زندگی برمی گرداند.
وقتی که دریک بعدازظهرپاییزی برروی یک صندلی درحیاط بیمارستان بدورازرابطه ی بیماروطبیب، خاطرات دبستان رابایاسرمرورمی کردیم.ویاسردرهمان بعداز ظهر سردپاییزی خبررفتنش رابه من می دهد.
یاسرباآن قدوقامت بلندولاغرش گاه باهیجان وگاه باآرامش فرق قهرمان وضدقهرمان رابرایم شفاف می کند.وقتیکه بابخارلیوان چای داغ، صورت لاغروکشیده اش راگرم می کندبادست دیگرش دست برمحاسن کم پشت خرمایی رنگش می کشدومی گوید:(ببین آرمان مادرخاورمیانه هستیم جایی که صبحانه راباتروردرعراق می خوریم .ناهاررابا عملیات انتحاری درپاکستان سرومی کنیم.شام راباانفجاردرافغانستان می خوریم.تمام دارایی ما خودمان هستیم که بابودن درکنارهم احساس آرامش می کنیم.واگرتودنبال قهرمان می گردی؟
اونو،تو کشورخودت جستجوکن.جاییکه که قهرمانا نش افسانه نیستن.جاییکه قهرمانانش دنبال شهرت ومقام نیستن .جاییکه قهرمانانش فقط عاشق خداهستن.اینومی تونی توچشماشون تورفتارشون تونمازشب های پنهونیشون توازخودگذشتگیشون ببینی.ببینی کسی که عاشق خدابشه ازمرگ نمی ترسه.دوست ودشمن دوسش دارن .دشمناش ازترس دشمنشن اماواقعا قبولش دارن.
بدونی که این عشق اونارومی کنه پناهنده ی بی بی ،حضرت زینب.درازای این همه گذشت هیچی نمی خوان.جزشفاعت اهل بیت.کدوم فیلم هالییودی باتمام پرهزینه بودنش اینقد زیبامی تونه باشه.می تونه به دیگرانم انگیزه بده؟وجدان آدما پاکه،همه عاشق صداقت واخلاصن.
این فکردشمنو می ترسونه.اسمشومیزاره زامبی شدن.چقدرهزینه می کنه این چهره هاروبدجلوه بده .امابازم تیرش به سنگ میخوره.)
اولین باربودکه کلمه ی مدافع حرم را ،یاهمان ،پناهنده ی حرم را ازلابلای لبهای یاسرمی شنیدم.وشایدهم اولین باری بود که این کلمه برایم اهمیت پیداکرده بود.وقتیکه یاسرازرشادت های مدافعان حرم می گفت:حس می کردم ،افق تازه ای اززندگی به رویم بازشده است .مردانی راکه تادیروز به اسم تروریست ،ازبوغ های ماهواره شنیده بودم وباورکرده بودم.حالا با سخنان یاسرازروزنه ای دیگر به وقایع نگاه می کردم. یاسر،ازچشمان گریان دختربچه ی سوری وعراقی می گفت که بادیدن مدافعان حرم برق شادی درآنها می درخشید.
وقتیکه یاسربرای چندمین بارلیوان چای رادرلابلای انگشتان لاغرش می چرخاند چنان مصمم حرف می زد که شیفته ی سخنانش می شدم.
می گفت:(قهرمانان کسانی هستن که بدون هیچ چشم داشتی ازجان ومال خودبرای نجات دیگران چشم پوشی می کنن).این رامی گفت ومن رادرهاله ای ازتحیروسرگردانی فقط به حرکت لبهایش چشم می دوختم.
آنچنان ازخودم وگذشته ام بیزارمی شدم که اضطراب دوباره به جانم حمله ورمی شد.وقتیکه یاسرمتوجه حال وروزم ،می شد.بالبخندی می گفت:(ماهی روهروقت ازآب بگیری تازیه)
به خودم که می آیم ، به کتاب یاسر نگاه می کنم.کتاب خاطرات شهیدمدافع حرم یاسرحسینی.
کتاب رابه صورتم می چسبانم.قطره های اشکم برروی جلدکتاب سرمی خورند.شعله های آتش روبه خاموشی اند.ازمحتویات ساک توده ای سیاه رنگ باقی مانده است.ساک خالی رابرمی دارم وکتاب یاسررادرآن می گذارم، وبه طرف ماشینم حرکت می کنم.نزدیک ماشینم که می رسم.دستی برآن می کشم.دوستانم اسم سانتفه ام رارخش گذاشته بودند.
دررابازمی کنم.ماشین راروشن می کنم.به شعله های روبه خاموشی آتشی که دربیابان روشن کرده ام ،چشم می دوزم. .وآرام مسیرجاده رادرپیش می گیرم.تابلوهای جاده که دردل تاریکی شب بانورچراغ ماشین همانندستاره هایی روشن مسیررابرایم روشن کرده اند.به آیینه ی ماشین چشم می دوزم .وبه صورتم نگاه می کنم که محاسنی کم پشت برروی آن نشسته است و قیافه ی جوانم راپخته ترنشان می دهد.به خودم لبخندی می زنم وبه یادحرف یاسرمی افتم.(اگه ظاهرت روهمرنگ گروهی کنی عاقبت منش ورفتاراونا درمنش ورفتارتودیده می شه ).شهادت یاسرآنقدرجگرم راسوزانده است که حاضرشده ام ازتمامی آرزوهای واهی گذشته باتمام ابعادش دل ببرم.برای همان باشجاعت به آرایشگراجازه دادم که تمامی آن موهای بلندی راکه دم اسیی می بستمشان باخیال راحت قیچی کند.وحالا دیگر من آرمان گذشته نبودم.آرمانی بودم که حس رستم بودن تمام آرمانم شده بود.
چندساعتی می شودکه باچشمان خسته رانندگی می کنم .تابلوها جاده ی مهران رانشان می دهند.تلفن همراهم زنگ می خورد.گوشی راازجلوی داشبورت ماشین درمی آورم.حاج عباس پشت خط است.جوابش رامی دهم:
سلام علیکم حاج عباس عزیز.نزدیکتون رسیدم .تاچنددقیقه ی دیگه می رسم لب مرز. رخشم رااونجامیزارم.مدارک همه داخل ماشینه.برای فروش دست شمارومی بوسه .خودتون می دونین که کجا هزینش خرج بشه.
چراغهای روشن جاده خطی ممتدرادرطی مسیربوجود آورده است.راه مستقیمی که بایدمن رابه مقصد برساند.مقصدی که برایم مفهوم دارد .مفهومی که معنای ترس رابرایم کشته است.قوطی قرص راازپنجره بیرون می اندازم.دریک چاده ی فرعی می پیچم.حاج عباس است که بانورچراغ قوه علامت می دهد.درداشبورت رابازمی کنم.پاسپورتم رادرمی آورم.عکس سردارسلیمانی ازداخل آن بیرون می افتد.عکس رامی بوسم ومی گویم:سردار دوست خوب رو می بینی ؟بادل آدم چکارمی کنه!!
سردار
سربازنمی خوای؟
نقد این داستان از : خسرو باباخانی
خانم سمانه واعظی سلام. از حسن ظن‌تان به پایگاه نقد سپاسگزاریم.
داستان‌تان با عنوان «پناهنده حرم » را خواندم. دست شما درد نکند.‌ خدا قوت.
سرکار خانم واعظی اولین مواجهه خوانندگان با هر متن نوشتاری نثر و زبان است. اگر این ابزار، این عنصر خواننده را جذب نکند  مطمئن باشید مطالعه را ادامه نخواهد داد و عطای کار را به لقایش خواهد بخشید. داستان در مقایسه با دیگر گونه های نگارشی مثل گزارش، مقاله،  تاریخ ، یادداشت روزانه و .... نثر و زبان  اهمیت دو چندانی پیدا می‌کند. خواننده‌ در هنگام مطالعه گزارش یا مقاله یا تاریخ چندان درگیر متن نیست، نثر و زبان پاکیزه‌‌ای نداشته باشند، ناراحت می‌شود اما چون هدفش دریافت اطلاعات است لاجرم می‌خواند.
البته که نثر و زبان هر چه پالایش یافته تر و پاکیزه تر و فخیم تر باشد اثر بیشتر مورد توجه قرار می‌گیرد و ماندگارتر می‌شود.
نمونه‌اش تاریخ بیهقی. مخاطب هنگام مطالعه داستان ابتدا به ساکن دنبال اطلاعات نیست. با نثر و زبان کار دارد اگر این ابزار حیاتی از حداقل ها برخوردار بود به خواندن ادامه می‌دهد.
شما خواهر هنرمندم بهتر از من می‌دانید که زبان مجموعه‌ای از علامت هاست که باعث ارتباط انسان ها می‌شود؛ این ساده ترین تعریف است. البته که ده ها تعریف دیگر هم کرده‌اند. اما بانو چرا همین زبان به هنگام نگارش این قدر سخت می‌شود؟! من بارها از دوستان و هنرجویان خواهش کرده‌ام واقعه‌ای را شرح دهند به صورت شفاهی.‌ مثلا دیدن یک دوست عزیز بعد از سال ها. بسیار خوب. این عزیزان به راحتی صحنه ملاقات را تعریف کرده‌اند، خیلی هم ساده و روان و جذاب. اما وقتی از این دوستان عزیز خواسته‌ام همین چیزی را که به این خوبی تعریف کرده‌اند بنویسند؛ مشکل شروع شد. انگار قرار بود کوه بکنند.‌ چرا؟ برای اینکه به ما چگونه نوشتن را نیاموخته‌اند . به زبان ساده‌تر ما قادر به نوشتن نیستیم. به عبارت دیگر نمی‌توانیم به همان سادگی که حرف می‌زنیم بنویسم.
البته این فثط مشکل ما نیست.‌ تا صد و بیست سی سال پیش مشکل بشر بوده است. در این میان یک دانشمند زبان شناسی همت گمارد و عمری دنبال حل چرایی مسئله رفت. ایشان بعد از سال ها تحقیق و مطالعه، جزوه‌ای منتشر کرد که انقلابی در نگارش بوجود آورد.
در این جزوه شرحی از موارد زیر بیان شده بود:
ویژگی های زبان نوشتاری:
۱. جملات عموماً بلند هستند.
۲. از کلمات دشوار استفاده‌ می‌شود ( مستدعی است، مصدع اوقات شدم، سوق دادن. منظره را نظاره کن...)
۳. ارکان جمله رعایت می‌شود. ( مرتضی بیا به خانه برویم)
۴. کلمات شکسته نمی‌شوند.
۵. حشو و زوائد ندارد.
ویژگی های زبان گفتاری:
۱. جملات کوتاه هستند.
۲. از کلمات ساده استفاده می‌شوند.
۳. ارکان جمله رعایت نمی‌شود.
۴. کلمات شکسته می‌شود.
۵. حشو و زوائد دارد.
خوب حالا سوال اصلی اینجا بود با کدام زبان بنویسیم. بخصوص داستان را؟ خیلی‌ ها پاسخ‌شان نوشتن با زبان نوشتار رایج بود. دقیقاً همان اشتباهی که آموزش و پرورش و آموزش عالی کشور ما هم مرتکب شد و نوشتن را چنین بر ما سخت کرد. آقای دوسوسور اعلام کرد هیچ کدام. بلکه ترکیبی از این دو زبان لازم است تا نوشتن امر راحتی شود مثل حرف زدن. بدین ترتیب
« ۱_ جملات کوتاه باشند.
۲_ از کلمات ساده استفاده کنیم
۳_ کلمات را نشکنیم
۵_ حشو و زوائد نداشته باشیم.»
همین پنج قانون به ظاهر ساده که حاصل یک عمر تحقیق و مطالعه پروفسور دوسوسور بود  انقلابی در جهان پدید آورد و متعاقب آن ده ها دانشکده نویسندگی خلاق تاسیس شد و بر سر درشان نوشتند ما دست‌تان را به دهان‌تان نزدیک می‌کنیم.‌ یعنی کاری می‌کنیم که نوشتن برای شما چونان حرف زدن راحت باشد و شد. این زبان چند اسم دارد و به چند صفت مشهور است ، مثل زبان معیار، زبان صفر، زبان تکیه گاه.
و به طور جدی پیشنهاد می‌شود که همه نویسندگان در آغاز نویسندگی از این زبان استفاده کنند. بعد که آموخته شدند و تجربه کسب کردند با استفاده از آرایه های ادبی به نثر و زبان خود غنا ببخشند.
«صدای واق واق سگ ها را ازدور می شنوم وچراغهای روشن خانه های مخروبه ای که دراطراف بیابان بصورت پراکنده ازدور سوسومی زند»
به عنوان نمونه خواهرم به پاراگراف اول داستان‌تان نگاه کنید، ببینید چقدر جمله طولانی شده است. می‌شد این جوری نوشت: «صدای پارس سگ ها را از دور می‌شنوم. چراغ خانه های مخروبه اطراف پیداست.»
خواهر هنرمندم این فقط یک نمونه بود شما در کل اثر مشکل جدی زبان دارید، به گونه‌ای که درک و فهم بعضی از جملات سخت است و باید چند باره خواند.‌ پیشنهاد می‌کنم از زبان معیاری که در بالا شرح داده شد ، استفاده کنید.
برویم سراغ داستان:
مردی (راوی)  در بیابان مقابل آتش ایستاده است و ما می‌بینیم که مرد بعد از چند ساعت تردید سرانجام تصمیم می‌گیرد عکس ها و سی دی هایش را بسوزاند. عکس ها همه فتوشاپ هستند. راوی  هنرپیشه‌ها و ورزشکارانی که علاقه زیادی داشته را قهرمان و الگوی خود قرار داده بود. بعد برای پز دادن به دوستانش و اثبات اینکه با همه آن هنرپیشه ها و ورزشکاران دوست نزدیک است، اقدام به  فتوشاپ عکس ها می کرد. سی دی ها هم موسیقی بودند. راوی با آنها خاطرات و لحظات خوشی داشته است. اما حالا تغییر کرده و دچار استحاله شده است. چه جوری؟ راوی چنین شرح داده است که یک بار در اثر یک ضربه سنگین روحی خانوادگی، دچار افسردگی شدید می‌شود، قرص های آرامبخش او را به کام مرگ می‌کشاند. به بیمارستان منتقل می‌شود که اتفاقاً پزشک معالجش پزشک یاسر است. یاسر دوست و هم‌کلاسی سال های دور راوی است. یاسر علاوه بر نجات جان راوی در ملاقات های مفصلی که با راوی دارد، راوی را با قهرمان های واقعی یعنی همان مدافعین حرم آشنا می‌کند. بعد هم خود یاسر به مبارزه با داعش می‌رود برای دفاع از حرمین مطهر. یاسر هم شهید می‌شود . راوی متحول می‌شود قهرمان ها و الگوهایش تغییر می کند.‌ گذشته‌اش را می‌سوزاند و برای مبارزه با داعش راهی می‌شود.
سرکار خانم سمانه داستان را درست فهمیدم؟ دست شما درد نکند،  خیلی‌ ممنون.
بانو واعظی یادمان باشد همیشه باید میان ظرف و‌ مظروف ، یا میان قالب و محتوا هماهنگی و تعادل باشد. نمی‌شود آب یک استخر بزرگ را در یک حوضچه ریخت یا برعکس آب یک دریاچه را در دریا ریخت. شما دقیقا همین انتخاب اشتباه را کردید. سوژه شما مناسب یک رمان یا حداقل داستان بلند است. شما به زور خواسته‌اید این سوژه را در قالب تنگ داستان کوتاه بریزید.‌ تغییر شخصیت انسان، امری است بسیار پیچیده و نیاز به اتفاق ها و پروسه های متعدد، باور پذیر و طبیعی دارد . این پروسه، یعنی تغییر دیدگاه، منش و باور شخصیت اصلی داستان، پروسه‌ای است بسیار طولانی و سخت. قالب وسیع می‌طلبد.
وقتی قالب غلط انتخاب می‌شود، مثل اشتباهی که شما مرتکب شده‌اید، ناگزیر می‌شوید برای باورپذیر کردن این تغییر دست به روایت بزنید. تعریف کنید. بگویید. نشان ندهید. به نمایش نگذارید. طبیعی است که خواننده تحت تأثیر قرار نگیرد و حتی باور نکند.
دکتر یاسر چند جلسه با راوی حرف می زند، این که چه می‌گوید و می‌شنود بر خواننده پوشیده است! فقط چند جمله شعاری و احساساتی می‌گوید که هیچ حسی در خواننده بر نمی‌انگیزد. چرا خواننده باید این تغییر و تحول شخصیتی راوی را بپذیرد؟ هیچ دلیلی ندارد. نمی‌پذیرد و با اثر همراه نمی‌شود.
روایت در داستان از ابزار گفتن است مثل تلخیص.‌ معمولا اطلاعات کم اهمیت را روایت می کنند. اطلاعاتی که فقط خواننده باید در جریان قرار بگیرد.‌ مثل اطلاعات عمومی. این ابزار به جهت ماهیتی که دارد تاثیر حسی کمی بر مخاطب دارد. در عوض ابزارهایی مانند توصیف و صحنه و دیالوگ بیشترین تاثیر عاطفی و حسی را بر مخاطب دارد . ابزارهایی که شما از آن استفاده نکرده‌اید.
پایان بندی داستان بسیار سست است و غیر قابل باور. کاملا معلوم است مثل یک وصله به کار چسبانده شده است. همین قدر که روای به رفتن فکر می کرد برای این داستان با آن مقدمه چینی کفایت می‌کرد.
زیاده گویی و صراحت من را ببخشید.‌ ما منتظر آثار بعدی‌تان هستیم شک ندارم که آثار بهتری هستند، دعا می‌کنم خواندنش قسمت من هم باشد.
موفق باشید! یا علی

منتقد : خسرو باباخانی




دیدگاه ها - ۱
سمانه واعظی » شنبه 02 اسفند 1399
سلام اقای باباخانی. استادمحترم، باعث افتخارست که داستان من رانقدکردید. بایدازاقای چگینی ممنون. باشم که این افتخارنسیبم. شد. کاش بنیادادبیات داستانی این فرصت رابرای افرادی امثال من بوجودمی اوردندکه داستان کوتاه رااموزس ببینیم وحرفه ای تربنویسیم. حتی اگرهزینه ای هم داشته باشد. اگردرمورپداستان کوتاه کتابی داریدمعرفی بفرماییدتاتهیه کنم ومطالعه کنم. خیلی متشکرازنقدکامل ومفیدتان. همیشه سالم وتندرست باشید

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت