نوشتن درباره «واقعیت» با دست‌مایه «واقعیت» کاری دشوار است




عنوان داستان : عمو حسین
نویسنده داستان : زهره نمازیان

عمو حسین

روی علف های کنار زمین نشست و چکمه های گلی اش را درآورد. دست هایش را پشت سرش گذاشت و کمی خودش راعقب تر کشید. سنگ ریزه ها و علف های کف دستش را تکاند و بقچه ی نانش را باز کرد.
روسری اش را از دور گردنش باز و گره لبه ی روسری را باز کرد و خرماهای خشکش را برداشت. با دست های پینه بسته و زمختش، روی خرما فشاری آورد اما سوزش شکاف روی انگشت شصتش دلش را به ضعف انداخت.
خرما را با دندانش شکست و در دهانش گذاشت. نور خورشید پوست صورت یخ زده اش را به گز گز انداخته بود .
روسری اش را جلوتر کشید تا سایه ای روی چشم های خسته اش بیندازد. سایه ای برای آفتابی بی جان که فقط چشم هایش را اذیت می کرد.
خرما را آرام آرام می جوید و شیرینی اش را به جان می کشید. انگار ذره های خرما جانی دوباره به دست و پایش می داد.
لقمه ای نان و سه چهار خرمایش را خورد و کمی روی زمین  دراز کشید.
کف دست هایش را نگاه کرد تمام دستش هایش رد رشته های حصیری بود که با زحمت زیر نور کم فانوس در کپر کوچکشان می بافت .
به یاد فردا و زمان تحویل دست بافته هایش به هتل کپری معروف شهر افتاد و جانی دوباره گرفت. باید کارش را زودتر تمام کند و برگردد تا سبد نیمه کاره را هم تمام کند و به فردا برساندش.
به زمین فشاری آورد، بلند شد و نشست. کف دستش را به کناره ی پیراهن گل گلی سبزش کشید و  خاک و سنگریزه و علف ها را تکاند و با یک یا علی جثه ی ظریف و کوچکش را حرکتی داد و از جا بلند شد . شانه های افتاده اش را کمی بالا و پایین کرد. دست هایش را باز و بسته کرد و پاهای لاغرش را توی چکمه های گشادش فرو برد و دوباره به وسط زمین کشاورزی رفت و بیلش را برداشت تا سیب زمینی ها را از زمین بیرون بکشد.
ساعتی بعد با سبدی کوچک از سیب زمینی های پر از گِل و مزد روزِ کاری اش به خانه برمی گشت که هوا کم کم ابری شد.
با تعجب به ابرهای سیاه و به هم پیوسته نگاهی کرد و با خودش گفت چقدر سیاهند.
به خانه ی کَپَری اشان رسید. کمر و سرش را خم کرد و وارد شد.مهدی هم نبود لابد باز هم به جای نوشتن درس و مشقش در حال بازی فوتبال بود آنهم با آن کفش های دوست داشتنی هدیه تولدش.
سبد سیب زمینی را روی پلاستیکی گذاشت و همان لحظه، هم زمان با صدای بلند رعد و برق از جایش پرید.
دو ساعتی تا غروب مانده بود ولی ابرهای تیره، روشنایی روز را گرفته بودند و داخل کپر مثل شب تاریک شده بود.
به این چیزها عادت نداشتند. در این شهر و روستای کویری که زمستان ها بخاری نیازشان نمی شد این ابرهای سیاه باران زا وصله ی ناجوری بود.
دلهره گرفته بود، در این سالهای تنهایی اش با مهدی بارانِ رعد و برقی نداشتند. دلش گواه بد می داد.
صدای خداحافظی مهدی را شنید و بعد با آن بلیز و شلوار خاکی در آستانه ی در کوچکشان دیده شد.
دست های آویزان و پاهای استخوانی اش را می دید.
کفش هایش را درآورد و کفشان را رو به بیرون خانه به هم زد و رویشان را به پشت شلوارش کشید و خاکشان را پاک کرد و خم شد و با گفتن سلام بلند بالایی وارد کپر شد باز هم مثل همیشه شانه ی بیچاره اش به چوب لبه ی در خورد و آخ همیشگی اش را در آورد.
-خب مادر من دردت به جونم قدت بلند تر شده باید بیشتر خم بشی بیای تو !!
مهدی که سر شانه اش را دست می کشید تا به حساب سوزشش را کم کند گفت
- آخ حواسم نبود دوباره
سفره ی شام را پهن کرد و نان و پنیر را رویش گذاشت و مهدی تر و تمیز و لباس عوض کرده خودش را جلو کشید.
- هوا بارونیه ناجووور
- توکل بخدا مادر
شامشان را با حرف های مهدی از بازی و دعوایشان بر سر گُل های آفسایدی که نمی فهمیدشان خوردند و شعله ی چراغ علاءالدین را بیشتر کرد و زیر پتو خزیدند.
صدای دوب دوب قطره های باران بر روی پلاستیک های روی کپر نشان از نم نم باران داشت و یک آن با غرش شدید آسمان و سرعت قطره های بارانی که دوب دوبشان ده برابر شده بود از جا پرید.
دلشوره اش بیشتر شده بود و هنوز مبهوت سرعت بارش باران بود که در کپر باز شد و صدای هاجر را شنید.
- مریم مریم بیداری
- ها بیدارم چتو شده
- هاشم آقا میگه بارون خیلی تنده بیاین خونه ما از کپر بیاین بیرون، خطرناکه
- ولی..
- ولی نداره زود باش مهدی رو بیدار کن
مهدی را با عجله صدا کرد پتویش را دورش پیچید و به هاجر سپرد.هر چه دم دستش می دید از کپر بیرون می انداخت و هاشم و همسایه ها کمکش می دادند و داخل خانه ی هاشم می بردند.
گاز دو شعله کوچکش را، بقچه ی لباس خودش و مهدی،جعبه ی کتاب های مهدی،چراغ علاءالدین، پتو و بالشتشان را و سبدهای بافته شده از حصیرش را که برای بافتشان از جانش مایه گذاشته بود.
هاجر دوباره سراغش آمد و مجبورش کرد بیرون بیاید.
داخل خانه ی هاجر نشسته بودند.
هاجر با سینی چای با آن هیکل تپلش انگار روی زمین قِل می خورد و جلو می آمد.
هاشم آقا دستی توی ریش بلندش کشید و با رسیدن هاجر کنار پایش سینی چای را از دستش گرفت و روی زمین جلوی مریم و مهدی گذاشت.
-بخورین گرم بشین
مریم در فکر احتمالی بود که بخاطرش از تنها سرپناهش بیرون آمده  و روی سر همسایه ی نجیبش هوار شده بود.
چهره اش گرفته و چشم هایش خیس بود. با پر روسری نم اشکش را گرفت و استکان چای و نعلبکی اش را برداشت.
هاجر قندان را جلویش گرفت. نگاهش به انگشتر عقیق تنگ فرو رفته در گوشت دستش افتاد چگونه هاجر  تحملش می کرد سوالی بود همیشگی که با دیدن دست گوشتالود هاجر در ذهن مریم می آمد.
صدای رعد و برق های متوالی و نور زیاد از پنجره داخل خانه می آمد و همه راجع عجیب بودن این هوا صحبت می کردند.
هاشم آقا که عادت داشت ریشش را با انگشتان دستش شانه بزند متفکرانه عادتش را انجام می داد و فِرِشان را صاف می کرد.
رو به هاجر کرد و با آن صدای کلفت و خش دارش گفت:
-احتمال داره سیل بیاد
با صدای هه کشیدن مریم سرش را بلند کرد
با تک سرفه ای سینه اش را صاف کرد
-توکل بخدا میگم یعنی اگر همینجور بباره احتمالش هست سیل بیاد
هر چند بعیده ما سالها بارون نداشتیم چه برسه به سیل
ولی برای احتیاط ...
قلپ آخر چایش را سر کشید و کتش را پوشید و  پلاستیکی روی سرش کشید و دم در رفت.
همراه با مردان دیگر جلوی در خانه هایشان را با بیل کوهی از خاک ریختند.
هر چه می گذشت بارش باران شدید تر می شد و دیگر نگرانی و ترس فقط برای مریم و مهدی کپر نشین نبود.
همه ترسیده بودند. سیل واژه ای غریب بود برای کویر نشینانی که به تازگی با همت مردانشان از کپرنشینی به سازه و خانه رسیده بودند و فقط مریم بود که سایه ی سری نداشت تا کپرشان را به اتاقی تبدیل کند.
همه در تکاپو برای بستن راه های ورود به خانه هایشان بودند.
خانه که نه، اتاق هایی که کنار هم قد علم کرده بودند و وسعت روستا حیاط مشترک همه شان بود.
و سهم مریم و مهدی همسایگی با هاجر و هاشم آقا در همان کپر یادگار سایه ی سری که با دست های خودش کپر را ساخته بود و حالا عکسش به دیواره ی کپر آویزان بود.
با یاد قاب عکس جلال بیتابی مریم بیشتر شد. کلام تا نوک زبانش می آمد تا درخواستش را بگوید اما با دیدن سفره های پهن شده روی قالی و تپه ی خاکِ پشت در، دهانش را بسته می گذاشت.
سر مهدی روی بالشت مخمل آبی اش قِل خورده و به زمین نزدیک شده بود.
هاجر به سختی تکان خورد و خودش را جلوتر کشید و گردن مهدی را بالا آورد و سرش را روی بالشت صاف کرد.
به طرف مریم چرخید و گفت:
- رنگ به روت نمونده غصه نخور خدا بزرگه
بگیر بخواب هاشم آقا گفت احتمال سیله نگفت که حتما میاد اصلا مگه چیزی معلومه.
- هاجر سیل کپر و ببره منو و این بچه چکار کنیم ...
آنطرف تر هاشم آقا روی پتوی پلنگی دراز کشیده بود و همچنان دستش میان ریش بلندش حرکت می کرد.
نگاهش به سقف بود و در فکر اینکه اگر امشب بخیر بگذرد حتما فردا فکری برای ورودی اتاق هایشان باید می کردند. فعلا خیالش از همسایه اش راحت شده بود.
غرش آسمان به اوج رسیده بود و مریم در تاریکی کنار بالشت مهدی نشست. ضربان قلبش را با صدای گومب گومب بلندش می شنید و لرزش دستانش شدت گرفته بود. هی خودش را به چپ و راست تکان می داد و به خودش می پیچید. نام خدا را زیر لب زمزمه می کرد و با همان حال مشوش، جانماز کوچک همیشه همراهش را از جیب پیراهنش بیرون آورد. همانطور بی وضو سرش را به سجده گذاشت. شانه هایش می لرزید و پنجه های دستش به زمین چنگ می زد.
با تمام وجود خودش را در برابر پروردگارش می دید و حرف هایش اشک می شد و روی صورتش می خزید.
روی دست های پینه بسته اش که دست می کشید تا ذکرهایش را بشمارد، بیشتر دلش برای خودش می سوخت.
دست هایش را بالا برد و نشان خدا داد.
انگار می خواست حال و روزش را بیشتر نشان دهد...
.....
کنار مهدی نشست. دستی روی شانه اش گذاشت. کفش های محبوبش پر از گل شده بود و بُغ کرده و اخم در هم کشیده روی زمین گلی دو زانو نشسته بود.
با دست هایش گِل از کفش ها پاک می کرد و به زور جلوی ریزش اشک هایش را گرفته بود و هر چه اشک را بیشتر مهار می کرد اخمش هم غلیظ تر میشد.
تازه با کمک هاجر و بقیه گلیم و باقی مانده وسایلش را جمع و جور و قاب جلال را پیدا کرده و متوجه حال خراب مهدی شده بود.
کنارش رفت و گفت :
-خودم برات می شورمش و عین اولش می کنم برات.
نتوانست جواب مادر را بدهد فقط کفش را گذاشت و به پشت خانه ی هاشم آقا رفت تا بغض ترکیده اش را کسی نبیند.
....
تمام خانه های روستا غرق آب و گل بود و مسئولین در حد بازدید رفت و آمد می کردند‌ و حتی از ماشین هایشان پیاده نمی شدند.
از پیچ اصلی روستا دو وانت پشت سر هم پیچیدند و کمی عقب تر ایستادند. بوی عطر غذای گرمی که همراهشان آمده بود حسابی مردم را برای صف کشیدن تحریک می کرد. سر و صداها زیاد بود و همه برای گرفتن غذا و مایحتاج روزهای سیل زده در هم می پیچیدند.
حتما مسئول نبودند که با کفش هایشان راحت پیاده شدند و در روستا چرخ زدند و نگران گِلی شدنشان نبودند.
هر دو پارچه ای را مثل عمامه بر سر بسته بودند و به هر خانه ای می رسیدند دقایقی را پیش اهل خانه می ماندند و حرفشان را می شنیدند.
حتی به خانه های به گل نشسته شان می رفتند و کمکی می دادند و فرش و وسایل را بیرون می بردند.

....
روی کنده ی درختی کنار کپر نشسته بود. سرش را به هر طرف می چرخاند جنب و جوش و گشتن اهالی دور و بر آقای مسئول را می دید.
دلش پیش غم مهدی بود و در فکر خرید کفش جدید با اولین پس انداز برای یتیم مظلومش که همچنان گیر پاک کردن گِل از عمق کفش هایش بود.
و فکرش پیش دوباره علم کردن سرپناهشان ...
ظرف غذایی به سمت مهدی گرفته شد، مردی قد بلند و چهارشانه بالای سرش ایستاده بود و با لبخند نگاهش می کرد.
موهای جوگندمی اش در آفتاب بی جان برق می زد.
پیراهنی سفید را با یک شلوار خاکی پر از جیب پوشیده بود و از قُلُمبگی جیب ها پربودنشان معلوم بود.
درخشش تسبیحی از زیر ظرف غذا مشخص بود و دندان های ردیفش که با لبخند حسابی صورتش را مهربان تر نشان می داد.
با آرامش کلام و شوخی ها و دست های گرم و پدرانه اش توانست روزه ی سکوت مهدی را بشکند.
آن روز مهدی تا رفتنشان دست در دست او داشت و روستا را نشانش می داد.
کپرشان را و زمین بازی و دوستانش را.
با آن قد بلندش کنار مهدی مثل درختی بود افراشته و هر زمان که مهدی حرف می زد خم میشد، می شنیدش و دوباره صاف می ایستاد.
با انگشت های کشیده اش روی موهای به هم چسبیده و کثیف مهدی دست نوازش می کشید و حسابی دل یتیم مریم را آرام کرده بود.
وقت رفتن خم شد تا هم قد مهدی شود و کنار گوشش چیزی را زمزمه کرد و لبخند عمیقی را بر لب مهدی گذاشت و دست هایش را مردانه در دست فشرد و صورتش را بوسید و رفت.
.....
روبروی مددکار کمیته ی امداد نشسته بود و همانطور که از آوارگی و خرابی کپر و از سربار همسایه بودنش می گفت، چادرش را در دستش مچاله می کرد. داغ کرده بود و هزار بار توی زمین رفت و بیرون آمد.
مددکار جوان، خال گوشتی کنار پیشانی اش را خاراند و ضربه های خودکارش را تمام کرد و صاف روی میزش گذاشت.
وعده ی پیگیری داد و از نوشتن نامشان در اولویت رسیدگی گفت.
چشمش آب نمی خورد و بغض گلویش از فشار رو زدن و اظهار بدبختی و آوارگی کردن همین که بیرون رسید شکست و اشک هایش از حصار غرورش رد شد. به شیشه تاکسی تکیه داده و همچنان سر قبر غرور از دست رفته اش ضجه می زد.
سر جاده ی روستا پیاده شد و تمام راه تا خانه را گریست.
مهدی این روزها هیجان زده بود و منتظر. مدام به ورودی روستا می رفت و جاده را گز می کرد.
با کمک مهدی و همسایه ها کپر را سرپا کردند. گلیم را شسته و روی پشت بام خانه هاشم آقا پهن کردند.وسایل را دوباره چیده ولی به شرط اینکه شب به شب برای خواب پیش هاجر و هاشم آقا بروند.
زندگی به روال خود برگشته بود و قاب عکس جلال به دیوار آویخته و مریم همچنان سبد می بافت و روی زمین کشاورزی کار می کرد.
با چکمه هایش وسط گل و لای زمین بود که هاجر را از دور دید. خودش بود جوری که راه می رفت مختص خودش و هیکل بزرگش بود. به نفس نفس افتاده بود و تا رسید دست هایش را روی زانو گذاشته و به جلو خم شد.
نفسی گرفت و گفت :
- مریم از کمیته اومدن بازدید گفتن زود بیای
- بازدید؟ بازدید چی ؟
- نمی دونم مصالح آوردن همراهشون.ول کن چقد سوال می پرسی زود باش بریم
مریم با همان چکمه هایش دنبال هاجر می دوید. بی خود نبود نفسش بند آمده بود.مریم با همه لاغری اش از تند تند راه رفتن نفس کم آورده بود چه برسد به هاجر و آن جسم و جان بزرگ.
دم در کپر چکمه هایش را درآورد و داخل شد.
مهدی را کنار همان مرد قدبلند خوش رو و مهربان دید که جعبه ی کادوپیچ روبرویش را با ذوق نگاه می کرد.
سلام کرد و مرد پیش پایش خمیده بلند شد. قدش برای کپر زیادی بلند بود و به حالت رکوع در نماز می توانست بایستد.
مریم با خجالت دعوت کرد تا بنشینند و قندان خرما را از کنار گاز دو شعله برداشت و پیش رویش گذاشت.
مهدی در حال پا زدن کفش های جدیدش بود و
مریم سر به زیر افکنده به حرف های برادرانه ی مهمان گوش می داد و آرام آرام با لبه ی روسری اش اشک های بی صدایش را پاک می کرد.
-خواهرم، شاید نتونم زود به زود بهتون سر بزنم بیشتر اوقات ماموریتم اما با کمیته امداد هماهنگم ان شاالله خونه تون بزودی ساخته میشه. یه خونه پنجاه شصت متری که حال و اتاق و سرویس بهداشتی داره.
مریم ناباورانه نگاه می کرد و بریده بریده جواب محبتش را می داد.
ماشینش که در پیچ جاده ناپدید شد کارت بانکی را به مهدی داد تا رویش را بخواند.
طرح اکرام ایتام کمیته امداد امام خمینی.
چراغ سبز صفحه ی کوچک تلفن همراه مریم روشن و خاموش شد و مهدی پیامک واریز پانصد هزار تومانی را برای مادر خواند.
حتی پیام بانک هم از این کارت فعال شده بود و دیگر مریم گاه و بی گاه شاهد این پیام های دلگرم کننده بود.
آخرین درخواست برادرانه اش را با کنار گذاشتن
حصیربافی وکارهای سخت مردانه بر روی زمین کشاورزی را اجابت کرده بود و حالا ماندن در کپر کوچک و تاریک را با انتظار شیرین خانه ای که در پیش چشمشان در حال ساخت بود تحمل می کرد.
.....
با سنگ کوچکی به شیشه ی در خانه می زدند.
مهدی لیوان آب را روی ظرفشویی گذاشت و به طرف در دوید.
در را که باز کرد عموحسین را با همان لبخند و چشم های قشنگ و مهربانش دید. خودش را در آغوشش انداخت و عمو حسین حسابی در بغل فشردش.
عطر گل محمدی از لباس عمو می آمد و مهدی عاشق عطر لباسش بود.
یک سال از عمودار شدنش می گذشت و در تمام این یک سال یک بار عیدنوروز دیده بودش و چند باری صدایش را شنیده بود.
ولی هدیه هایش بیشتر اوقات بدستش می رسید. هدیه ی خانه ی نو تلویزیون بزرگی که عمو فرستاده بود.
عمو حسین و مهدی جلوی تلویزیون اخبار گوش می کردند و مریم در حال آماده کردن چای و شیرینی تحفه ی عمو.
بشقاب های رنگارنگ ملامین را مریم جلوی عمو و مهدی گذاشت و شیرینی را تعارف کرد و خودش هم نشست. موهای سرزده از کنار شقیقه هایش را به داخل روسری هول داد.
گپ و گفت مهدی و عموحسین را که می دید چشم هایش تَر میشد .خودش را با آماده کردن سفره ناهار مشغول کرد تا دوباره اشک هایش روان نشوند.
سر نمازهایش برای حاجت عموحسین که نمی دانستش دعا می کرد و خدا را به صاحب اسمش قسم می داد که دل به دل پاک عموحسین بدهد.
......
چند ماهی بود که پیامک های اهدایی عموحسین می رسید اما خبری از خودش یا تلفن زدن هایش نبود.
مهدی دلتنگش بود و سراغش را می گرفت. مریم شماره عموحسین را در گوشی تلفن جدیدی که عمو هدیه داده بود داشت اما به مهدی دلداری می داد و می گفت شاید عمو گرفتار است و حتما زنگ می زند یا بزودی می آید.
اما نیامد.

صبح جمعه، مریم تلویزیون را روشن کرد تا با صدایش مهدی کم کم بیدار شود. خودش سر و سری با برنامه هایش نداشت و روزهایش را با پختن نان با تنور گلی گوشه ی خانه و فروششان در شهر می گذراند.
در حال گذاشتن کتری روی بخاری بود که نگاهش به صفحه ی تلویزیون افتاد.
مردی قد بلند را در کنار مردی کوتاه تر نشان می داد.
مردی که سایه ی قدِ بلندش روی صورت آفتاب خورده مرد کوتاه تر بود.
کنار نامش اسم سردار گذاشته بودند. غریبه بود با آن ابهت سردارانه.
او برایش عمو حسین بود تا سردار
سردار حاج حسین پورجعفری را نمی شناخت اما عمو حسین را چرا...
هر دو روی شانه هایشان از آن عمامه ها بود از همان ها ...
هر دو انگشتر عقیق در دستشان بود از همان ها ...
موهای هر دو سفید و مشکی بود درست مثل همان ها ....
لبخندشان، لبخندشان هم عمیق بود درست مثل همان ها...
احساس می کرد ضربان قلبش نمی زند. نفسش بالا نمی آمد.
بی جان و ناتوان خودش را به سمت تلویزیون کشید.صورتش را به صفحه نزدیک کرد تا ببیند درست فهمیده !!!
آری عموحسین بود خود خودش بود
با آن قد بلند و رشیدش
با سایه ی لطف و محبت و مهربانی اش
با بودن و بودن و بودنش ..
دستش را روی سرش گذاشت و با ناله ی جانسوزش زیر لب گفت : جواب انتظار مهدی را چی بدهم ...
نقد این داستان از : یزدان سلحشور
خانم زهره نمازیان سلام.
نخستین داستان ارسالی شما برای پایگاه نقد داستان را خواندم. نوشتن درباره «واقعیت» با دست‌مایه «واقعیت» کاری دشوار است که نویسندگان، عموماً مجبور به آن‌اند حتی در ژانرهایی که ظاهراً با واقعیت کاری ندارند [مثل فانتزی یا آثار علمی-تخیلی یا حتی داستان‌هایی که برای کودکان نوشته می‌شوند و شخصیت‌هایی دارند مثل ابر و خورشید و دریا و... که می‌دانیم جاندار نیستند با این همه در این داستان‌ها سخن می‌گویند!] اما دشوارتر، این است که مبدأ نوشتن و نقطه‌ی عزیمت نویسنده به قصد نوشتن داستان، «واقعه»ای باشد که سیمای عمومی آن مورد توجه تعداد کثیری از مخاطبان است. چنین رویکردی، از آن جهت کار را دشوار می‌کند که هر جمله‌ای که نویسنده می‌نویسد با «واقعیت عیان» مقایسه می‌شود و مخاطبان، خود را محق می‌دانند که درباره ارزش‌های واقع‌گرایانه‌ی داستان مورد نظر، با بی‌رحمانه‌ترین شکل ممکن قضاوت کنند. شما خوشبختانه در داستان «عمو حسین» از روشی استفاده کرده‌اید که درگیر این قضاوت عمومی درباره روایت خود از واقعیت نباشید. انگیزه و درون‌مایه نوشتن این داستان را شاید بشود در این پاراگراف «همشهری آنلاین» [مورخ 17 دی 98] ردیابی کرد: «سردار شهید حسین پورجعفری (جعفری نیا) عضو سپاه پاسداران و سپاه قدس و از جانبازان هشت سال دفاع مقدس، بیش از ۴۰ سال تا پای شهادت همراه و همراز سردار سلیمانی گام برداشت و سرانجام نیز در کنار فرمانده خود بامداد جمعه ۱۳ دی ماه ۱۳۹۸ در حمله تروریستی آمریکا در فرودگاه بغداد همراه با دیگر همراهان ایرانی و ابومهدی المهندس معاون حشدالشعبی و تنی چند از اعضای حشدالشعبی به شهادت رسیدند. مراسم تشییع و تدفین این شهید بزرگوار نیز همراه با آئین تشییع پیکر شهید حاج قاسم سلیمانی در کرمان برگزار شد.» شما خواسته‌اید از منظری دیگر به سراغ این مضمون بروید و با روایت رویدادهای زندگی معمول و روزمره قشر آسیب‌پذیر جامعه، به «واقعه» برسید که روش درستی بوده و اگر بر عناصر داستان مسلط‌تر بودید و تجربه‌ و عمر داستان‌نویسی‌تان بیشتر بود، طبیعتاً موفق‌تر می‌بودید با این همه، همین داستان هم نشان از استعداد شما در این حوزه دارد و اینکه به جزئیات توجه دارید خبر خوبی‌ست برای تداوم این مسیر: «به زمین فشاری آورد، بلند شد و نشست. کف دستش را به کناره‌ی پیراهن گل گلی سبزش کشید و خاک و سنگریزه و علف‌ها را تکاند و با یک یاعلی جثه‌ی ظریف و کوچکش را حرکتی داد و از جا بلند شد. شانه‌های افتاده‌اش را کمی بالا و پایین کرد. دست‌هایش را باز و بسته کرد و پاهای لاغرش را توی چکمه‌های گشادش فرو برد و دوباره به وسط زمین کشاورزی رفت و بیلش را برداشت تا سیب‌زمینی‌ها را از زمین بیرون بکشد.» نکته مثبت این داستان این است که نویسنده به رغم اینکه می‌خواسته درباره یک شخصیت واقعی بنویسد، با علم به اینکه از اصلِ ماجرای ترور و اطلاعات زمینه‌ای لازم برای نوشتن چنین داستانی، اطلاع چندانی ندارد و این مسئله باعثِ «عدم باورپذیری متن» خواهد شد، نقطه‌ی دید خود را از ماجرای ترور، به جایی منتقل کرده که می‌توانسته به مدد تخیل و تجربه‌ی زیستی خود، در نهایت، به محوریت «شخصیت پیش‌فرض» برسد. معمولاً نوآمدگانِ عرصه‌ی داستان، از چنین فوت و فنی ناآگاه‌اند اما شما نیستید و این نشان می‌دهد که به رغم کمی تجربه و گستره مطالعاتی محدودتان، از «بصیرت روایی» خوبی برخوردارید که مطمئناً در مسیرِ پیش رو می‌تواند یاری‌گر نویسنده باشد. بعضی صحنه‌ها، واقعاً خوب شکل گرفته‌اند مثلاً استفاده‌ای که از «همزاد شیئی» یا «مابه‌ازای شیئی» در این صحنه شده که از رویدادی طبیعی برای نشان دادن التهابِ فضا استفاده شده است: «شام‌شان را با حرف‌های مهدی از بازی و دعوایشان بر سر گُل‌های آفسایدی که نمی‌فهمیدشان، خوردند و شعله‌ی چراغ علاءالدین را بیشتر کرد و زیر پتو خزیدند. صدای دوب دوب قطره‌های باران روی پلاستیک‌های روی کپر نشان از نم نم باران داشت و یک آن با غرش شدید آسمان و سرعت قطره‌های بارانی که دوب دوبشان ده برابر شده بود از جا پرید. دلشوره‌اش بیشتر شده بود و هنوز مبهوت سرعت بارش باران بود که در کپر باز شد و صدای هاجر را شنید.» [سعی کنید وقتی می‌خواهید از واحدهای شمارش استفاده کنید، به سراغ واحدهایی نروید که احتمال محاسبه‌شان توسط شخصیت، صفر است! در این مورد خاص، ده برابر شدن صدای باران، واقعاً غیر قابل محاسبه است! البته مواردی در زبان فارسی داریم که بر توصیف «زیادی بیش حد» تمرکز دارند مثلاً صد برابر یا هزار برابر که البته در این مورد خاص توصیه نمی‌شود با این همه، اصلِ مطلب آن است که «باورپذیری صحنه» و «اعتماد به شخصیت» از هر لحاظ، از بین نرود.] اگر بخواهم توصیه‌ی فوری و فوتی‌ای برای‌تان داشته باشم خواندن دو کتاب است: «عناصر داستان» جمال میرصادقی و «داستان و نقد داستان» احمد گلشیری که در بازار کتاب در دسترس نیستند [اگر هم باشند به چند برابر قیمت فروخته می‌شوند به دلیل آنکه چاپ تازه‌ای از آن‌ها منتشر نشده] اما در کتابخانه‌های عمومی نهاد کتابخانه‌های کشور برای امانت گرفتن در دسترس‌اند. منتظر آثار تازه‌تان هستیم. پیروز باشید.

منتقد : یزدان سلحشور

یزدان سلحشور متولد 13 آذر 47 در رشت. شاعر، نویسنده، منتقد[ادبی-سینمایی]، مدرس، ویراستار، روزنامه‌نگار، داور دو دوره جایزه جلال آل‌احمد و دو دوره جشنواره شعر فجر و جوایز ادبی دیگر از جمله جایزه نیاوران



دیدگاه ها - ۱
زهره نمازیان » 10 روز پیش
سلام آقای سلحشور نمازیان هستم ممنونم از اینکه داستان من رو خوندید. و تمام نوشته ی شما برای بنده بسیار ارزشمند هست . سپاسگزارم از فرصتی که گذاشتید .

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت