چرا خواننده باید داستان شما را بخواند؟




عنوان داستان : خواب و بیدار
نویسنده داستان : ملیحه معصومی

بنام خدا

هوای بازدم خارج شده از دهانش، مثل ابر سفید ی نمایان و سریع در هوا ناپدید می شود . سرمای زمین از زیر انداز نازکش، عبور کرده چون جریان الکتریکی راه خود را در بدنش باز می کند و منتشر می شود، رعشه ای می گیرد . دستان کرخ شده از سرما را از جیب کاپشن اش بیرون می آورد، کبود و سرخ ،جلو دهانش گرفته ، ها می کند ؛گرمای نفسش سوزش سر انگشتانش را کمتر می کند .
چشمش به دنبال کفش رهگذاران کشیده می شود .ناگهان ستونی دیدش را سد می کند .
_ پدر جان ! می خوام یک واکس مشت بهش بزنی .
سرش رابه سمت صدا بلند می کند، جوان تنومندی که رویش خم شده را می بیند؛ خوشحال ، سر ذوق آمده ، به حرف می آید.
_چشم یک واکسی برات بزنم که مشتری شی.از صب دستلافی نکردم . ان شاءالله که دستت سبکه.
_هَه ...( با صدا پوست تخمه را از دهانش به بیرون تف می کند ).
_می دونی هوا که ابری شه یکجورایی کار و بار مام کساده .از بس از صب به پاهای مردم این ور و اون ور نگاه کردم سر گیجه گرفتم.
_ای بابا! ای روزا دست رو دل هر کی می زاری، ناله ازش بلنده .
_ پسرم! ما اگه این غرولوند رو هم که نکنیم غم باد می گیریم . ما گنجیشک روزی ها دلمون به همین سنار سه شاهی روزانه خوشه ....

جوان در حال تخمه شکستن ، سرش مدام به اطراف می چرخد مشغول نگاه کردن اطرافش است . پوست تخمه اش را بی قید از دهانش به بیرون می پراکند.یک دفعه انگار یاد چیزی افتاده باشد ؛ به ساعتش نگاهی می اندازد .
_ آقا تموم نشد زود باش بابا.
_تمومممه ... ال ... الان...
حرکت رفت و برگشت دستانش تندتر می شود.[ رگ های کبود و برجسته ی دستانش مثل جویباری منشعب به طرف ساعد ش بالا رفته است . انگشتان استخوانی اش با نیرو دور چرتکه رنگ پیچیده و محکم آنرا نگه داشته است] .
_ بفرمایید . واکسی برات زدم که کیف کنی .
جوان اسکناس ها ی سبز و آبی را به طرف مرد می گیرد . سریع مشغول پوشیدن، کفش هایش می شود. و بعد، بدون گفتن کلمه ای ،راهش را می گیرد و می رود.
مرد اسکناس ها را گرفته ، می بوسد و تو جیب پیراهن اش فرو می کند. در قاب چشمان ش تصویر رفتن مرد جوان است. خود را می بیند؛ شاید سی /چهل سال قبل وقتی که دنیا را پیش رویش می دید و نیروی جوانی را در بدنش احساس می کرد.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
یک داستان سه عنصر اولیه و اصلی لازم دارد. شخصیت و موقعیت و کنش. شما موقعیت ایجاد کرده‌اید و شخصیت هم ساخته و در موقعیت قرار داده‌اید. کنش هم به ظاهر دارید اما با این حال متن مشکلی دارد که مانع داستان شدن آن شده است. مشکل متن نوع کنش است. کنش باید به گره و درگیری و گره گشایی برسد. شاید حرف من تکراری باشد اما به هر حال چون مخاطب حرف من تک تک دوستان هستند ناگزیر باید تک تک هم این را بگویم که داستان کنش حادثه‌مند نیاز دارد.
هیچ اتفاق خاصی در داستان شما نمی افتد که بگوییم گره‌ای شکل گرفته. اگر این جوان در این داستان نمی آمد چه اتفاقی می‌افتاد ؟ برای من مخاطب هیچ. کما این که با آمدنش هم هیچ اتفاقی نیافتاد. وقتی کسی را وارد داستان می‌کنید باید ورودش، و قبل از آن حضورش، دلیلی داشته باشد. دلیلی که باعث شود هیچ کس دیگری نتواند جای او را در داستان بگیرد. به طوری که اگر این جوان را به زن یا مردی تبدیل کنیم داستان باید برهم بخورد. این داستن باید سهم آن جوان باشد. اما این در نوشته شما صادق نیست. هر کس دیگری می‌شود جای این جوان را بگیرد. چون کنش او خاص نبود. چیزی که شخصیت او را برجسته کند و ما را به او بچسباند.
از طرفی "الف" آغاز داستان با "ن" پایان باید یک رابطه منطقی داشته باشد. شما داستان را در مسیر دیگری شروع می‌کنید و در مسیر متفاوتی پایان می‌دهید. اصلا به نظر نمی‌رسید نوشته بخواهد این گونه به پایان برسد. جوان که فرد خاصی نبود تا مرد کفاش بخواهد از او به یاد خودش بیافتد. به قول خودش از صبح تا شب آنجاست پس چرا این همه آدم که دیده یاد جوانی خودش نکرده؟ این جوان که چیز حاصی نداشت. تغییر لحن جوان اصلاً با آن چه در ابتدا نشان می‌دهید متناسب نیست. علت این تغییر خیلی غیرداستانی است و به نظر تابع نیاز نویسنده بوده.
گشایش متن در مسیر پایان‌بندی شما نیست. گشایش با فضاسازی همراه است اما در ادامه داستان از این فضای ساخته شده هیچ استفاده‌ای نمی‌کنید. فصله بین شروع و پایان داستان شما خیلی زیاد است.
دیالوگ‌های داستان‌تان هم هدفمند نیست. چه استفاده‌ای از این دیالوگ‌ها برای داستان خود کرده‌اید؟ حرف‌های جوان که اصلا تابع قاعده خاصی نیستند. اول مهربانانه و بعد بی‌ادبانه می‌شوند. حرفهای پیرمرد هم معمولی و خوب است اما بلااستفاده مانده. دیالوگهای پیرمرد جملات خوبی به نظر می‌رسند اما شما چون هدف مشخصی در داستان مطرح نکرده‌اید از آنها هدفمند استفاده نشده است. البته این هدف شاید در ذهن شما بوده فقط.
از طرفی شاید با تصویر پول‌های جوان و مقایسه‌ای که صورت داده‌اید گذشته مرد کفاش را خواستید نشان بدهید که از کجا به کجا رسیده است. نشانه‌های متنی برای این محتوا بسیار ضعیف‌اند و حتی من هم با چندبار خوانش فقط به حدس رسیده‌ام. باید دقیقتر به این نکته می‌پرداختید اگر مورد نظرتان بود.
جذابیت موضوعی برای خواننده هم یادتان نرود. همیشه از خودتان بپرسید چرا خواننده باید داستان مرا بخواند؟ نوشته من چه جذابیتی برای او دارد؟ چه تفاوتی بین نوشته من با دیگران وجود دارد تا باعث شود داستان مرا به داستان دیگران ترجیح بدهند؟
اما پیشنهاد عملی من این است که داستان زیاد بخوانید. داستان‌های خوبی که در آنها بتوانید بر چگونگی شخصیت‌پردازی و نوع کنش‌ها و شکل‌گیری حادثه دقت کرده و شیوه ایجاد چالش و حادثه در داستان را یاد بگیرید. یاد بگیرید که اگر زبان و لحن شخصیت تغییر می‌کند چگونه منطق و دلیلی برای این کار به وجود می‌آید. هرگز منطق و دلیل را خواسته خودتان قرار ندهید. شما به عنوان نویسنده هرگز نباید در متن دخالت کنید. متنی که بر اساس جهان واقعی نوشته می‌شود منطق واقعی هم دارد. قرار نیست شما منطق همه چیز را وفق اراده خودتان برهم بزنید.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۱
ملیحه معصومی » یکشنبه 03 اسفند 1399
سلام استاد ممنون که وقت گذاشتید و داستان من رو خواندید و نقد فرمودید.سعی میکنم نکاتی رو که فرمودید ،در نوشته هایم بکار ببرم. با تشکر ،پاینده باشید

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت