حتی یک حرف هم زیاد است.




عنوان داستان : نقشِ نگار
نویسنده داستان : سمیه شرفی

این داستان ویرایشی از داستان «مجموعه داستانهای منیمال» می باشد.

"ملودی قلبها"
پسر جوان این را خوب می دانست،پنج شنبه هر هفته پیرزن از ایستگاه بهشت زهرا با دوشاخه گل رد می شود
او در گوشه ای می ایستاد کلاه بیسبالش را روی چشمانش می کشید وساز میزد
در پایان یکی از شاخه های گل سهم او می شد.
شاید پیرزن حدس می زد که قلب دختر جوانش در سینه جوانک می تپد.
"آن مَرد،مٌرد"
کودکش راروی تخت دراز کردونسخه به دست بیرون رفت
نگاهش به عابر بانک خشک شد،موجودی کافی نیست.بازهم حقوقش به پایان ماه نرسید.
"حراج"
کبودی زیر چشمش تیر می کشید ،. ، ازبر چسب فروخته شد ،بهت زده شده ، بالاخره مردش به خاطر نیاز به مواد ،لوازم فرزند در راهش را حراج کرده بود.
مهاجر
اسمش ناریا بود به معنی قاصدک،مهاجر بودند.
قصه عشقشان با سر باز جوان را همه می دانستند. قرا ر بود وقتی بر گردد ازدواج کنند، صدام که مرد او با خانواده اش به وطنش برگشت
بعد سالها سرباز جوان در مسیر برگشتش به خانه از شهرهای عراق هم گذشت .اما
ازاوفقط یک تابوت خالی وپلاک مانده بود که رویش نوشته شده بود ، ناریا خیلی منتظرت ماند.....
"نقشِ نگار"
روسریش را دور گردنش گره کرد. نور چراقها هم مانع نمی شد تا چشم از چشم راننده بر دارد ،مرد گفت :خانه اش در طرح است ، اما اوزنانه ایستاد نگذاشت خانه خراب شود.او یک زن سر پرست خانوار بود.
"جلوه ی ماه"
پیاده رو خلوت است ،مردی که چرخ های گاریش به خاطر سنگینی به سختی می چرخد از کنارش رد می شود چند قدم که دور میشود مرد با فریادهای بلند شروع به ناسزا گفتن به او می کند واو بدون اینکه علت دشنام را را بفهمد روسریش را جلو می کشد و با تمام زنانگیش به راهش ادامه می دهد ،برای سر زدن از مردآتشنشانی که برای نجات کودکش در بخش مراقبت های ویژه بستری است.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
یک داستان احساسی خوب که می‌شود گفت همه چیز دارد. شخصیت‌هایی ملموس و باورپذیر، کنشی داستانی، تعلیق خوب و پایان‌بندی که داستان را هدفمند کرده. با این حال برخی ریزه کاری‌ها را نباید از چشم دور داشته باشید. برای مثال در داستان کوچک حذف حتی یک حرف هم ضروری است. حالا در جمله "او در گوشه ای می ایستاد" آیا استفاده از کلمه "او" ضروری است؟ آن هم وقتی ما مرجع فعل را به خوبی می‌دانیم و خود متن کاملاً بر پسر جوان اشاره دارد؟
داستان دوم هم گویا و ساده و خوب است. زبان ساده‌ای هم دارد که برای چنین قالبی متناسب به نظر میرسد. موضوع کمی تکراری است اما باز هم می‌شود به عنوان یک داستان خوب آن را پذیرفت.
فقط به نظر جمله آخر زیادی است و می‌تواند حذف شود. وقتی می‌فهمیم که موجودی کافی نیست معنای جمله آخر را هم می‌گیریم. دلیل این که چرا کافی نیست مهم نیست همین کافی نبودن کفایت می‌کند. کما این که خود شما هم به دلیل آن اشاره نکرده‌اید. حال که این ناکافی بودن مهم است پس جمله آخر هم قابل حذف می‌شود. اتفاقا وقتی به موجودی کافی نیست می‌رسیم به نوعی شوک بر می‌خوریم و بهتر است داستان معمولا در همان جمله شوک تمام شود. پیشنهاد دیگر تنوع متنی است. برای این که متن از حالت خشک توصیفی خارج شود جمله موجودی کافی نیست را داخل علامت‌های "..." قرار دهید تا همان عیناً جمله عابر بانک شود. این کار متن را از حالت خشک توصیفی خارج می‌کند و در اصل با یک تصویر روبرو می‌شویم تا یک متن، تصویر جمله عابر بانک.
حراج: ساده و گویا و احساسی. باز هم عناصر لازم را برای شکل گیری داستان در این جا داریم. هم شخصیت و هم موقعیت و هم کنش حادثه‌مند. اگر به نوشتن داستان کوچک (مینیمال) علاقمند هستید پیشنهاد می‌کنم رفته رفته به دنبال نوآوری هم باشید. علیرغم کوچکی می‌شود در این نوع داستان هم نوآور و خلاق بود کما این که در بالا نمونه‌ای را مثال زدم. اینجا هم می‌توانید برای داستانی‌تر شدن فرم جمله‌ی گره گشای آخر را در قالب یک جمله از طرف زن بیاورید. برای مثال بنویسید "- بالاخره کار خودتو کردی مردک عملی". نمی‌خواهم بگویم این جمله بسیار عالی است فقط خواستم با تکنیک مورد نظرم آشنا بشوید. این که در یک متن به این کوتاهی هم گاه می‌شود یک دیالوگ حتی آورد تا فرم نیز داستانی‌تر بشود.
داستان مهاجر زیادی رمانتیک شده و کمی باورناپذیر در پایان بندی دارد. اگر باورپذیری را از این داستان بگیریم میشود گفت نوشته خوبی است اما چنین داستانی اتفاقا بر باورپذیری تکیه دارد چرا که از دورانی واقعی سخن میگوید که همان واقعیتش اساس هویتی و ماهیتی آن است. به نظر من پایان بندی را عوض کنید و به سمت واقعیت برگردید گرچه این را خیلی هم شاید بخوانند و لذت هم ببرند.
داسنان "نقش نگار" هم شاید متهم به شعار دادن بشود. اما از آن که بگذریم کلی گویی شده و به همین دلیل اگر آن را خاطره هم بدانیم خطا نکرده‌ایم. گرچه می‌دانیم خاطره نیست ولی شکل روایت وقتی به این صورت کلی ‌گویی کند و تمرکز نداشته باشد مانند تعریف یک خاطره میشود. اگر خاطره‌ای بخواهید تعریف کنید به اطمینان همین گونه بازگو می‌کنید. در داستان آن مرد معتاد و زنش چون تمرکز بر موضع داشتیم اصلا حس خاطره پیدا نکردیم اما این جا با توجه به زمان روایت به خصوص که همه چیز را در گذشته می‌بینیم به خاطره نزدیک شده‌اید. پس برای داستانی کردن آن اول متمرکز بر حال شوید و دوم جمله آخر را جور دیگری در داستان بیاورید که شعاری نباشد.
در داستان "جلوه ماه" نیز من متوجه دلیل حضور مرد و ماجرای او نشدم. زن برای سر زدن به یک آتش‌نشان میرود ( نه سرزدن از...) مساله مرد کجای این قضیه است؟ شاید چیزی در ذهن شماست که در این متن جا نگرفته. نکته دیگر این که جمله "با تمام زنانگیش به راهش ادامه مید هد" یعنی چه؟ آیا برای خواننده شما این مفهوم است؟ این داستان بیشتر در ذهن شما چرخیده تا بر روی کاغذ. باید روی کاغذ مفهوم باشد نه در ذهن شما.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت