به حکایت نزدیک تر است تا داستان




عنوان داستان : سربلند برمی‌گردم
نویسنده داستان : زهره فصیحی

سربلند برمی‌گردم


زن روی صندلی روبروی میز نشسته‌بود.
کرمی نگاهی به صورت رنگ پریده و غمگین او کرد و گفت: بفرمایید چایی سرد می‌شه.
زن حبه‌ای قند در دهانش گذاشت، کمی از چایی را خورد و گفت: مرد خیلی خوبی بود، خیلی با بچه‌ها مهربون بود. ای کاش بداخلاقی می‌کرد، ای کاش دست روشون بلند می‌کرد که حالا اینقدر نسوزیم.
کرمی از پشت میز بلند شد، کنار در شیشه‌ای رفت و نگاهی به مردی که عدس‌ها را غربال می‌کرد انداخت.
-خدا رحمتش کنه شفقت با همه همینطور بود. ولی خدا شاهده به جون بچه‌هام کاری نمی‌تونم بکنم. من خیلی سرم توی حساب کتاب نیست. حالا خودم چیزی کم بیارم طوری نیست ولی مال بچه یتیم را نمی‌تونم.
چرخی زد، دستی روی شکم برآمده‌اش کشید و ادامه داد: چندتایی هستن که توی اینکارن ولی راستش اطمینونی بهشون نیست
زن کیفش را از روی میز برداشت روی پاهایش گذاشت و گفت: منم فقط شما را می‌شناسم. اگه بچه‌ها کوچیک نبودم خودم یک کاری می‌کردم
از جا بلند شد و گفت: شما فکر کن دور از جون خواهرتون همچی بلایی سرش بیاد.
کرمی انگشت اشاره‌اش را بالا آورد و گفت: پیداش کردم، امینی خوراک این کاره
پشت میز رفت دفتر را ورق زد و گفت باهاش مطرح می‌کنم و خبرتون می‌کنم
همکارا سایه‌اش را با تیر می‌زنن ولی اگه قرار باشه امانتی به کسی بدن چشم بسته می‌دن به اون.
-چرا سایه‌اش را با تیر می‌زنن.
-انصاف داره. گرون‌فروشی و کم‌فروشی نمی‌کنه. هم فروشنده ازش راضیه هم خریدار. کشاورزا دلشون می‌خواد بارشون را امینی بخره، خریدار هم اول میره سراغ اون اگه نداشت می‌ره سر بقیه. بازار بقیه کساد کرده.
-پس خبرش با شما
نزدیک غروب بود که امینی رسید
کرمی صدا زد: مش‌غلام دو تا چایی بیار
-بشین کارت دارم
-علی تنهاست باید زود برم
-چایی را بخور بت می‌گم
-شفقت را می‌شناختی
امینی استکان چایی را که میان دستهایش گرفته‌بود سر کشید.
کرمی نگاهی به ریش‌های تنک امینی که چند تار آن سفید شده‌بود انداخت و گفت: کرونا گرفته‌بود، بعد شیش روز تموم کرد
امینی استکان را در سینی گذاشت و ماسک را روی بینی‌اش کشید.
-زنش صب اینجا بود. دنبال یکی می‌گرده سرمایه شفقت رو بده باهاش کار کنه، منم تو را پیشنهاد دادم.
امینی دستش را روی سینه‌اش گذاشت و پرسید: من؟
-آره تو راه و چاه خوب یاد گرفتی هم فروشنده را می‌شناسی هم خریدار، به کس دیگه‌ای اعتماد ندارم.
امینی از جا بلند شد، دستهایش را به هم مالید، صدای خش، خش آن را کرمی شنید.
-نه بابا، سر به سرم می‌ذاری، کاری نداری؟ زت زیاد
-فکرش را بکن خبرش را بهم بده
امینی نیسان را روشن کرد و از انبار بیرون آمد. حرف‌های کرمی مثل مورچه میان سرش راه می‌رفتند. دستی میان موهای فر سیاهش فرو کرد و موهای بین انگشتانش را کشید.
خودش را در یک دفتر بزرگ پشت کامپیوتری که روی میز چوبی زیبایی گذاشته‌بودند می‌دید.
مکاریان را دید که روی صندلی روبرویش نشسته و از وضع بازار حرف می‌زند.
سرش را تکان داد و همه آنها بیرون ریخت.
کسی با مشت به شیشه ماشین زد. شیشه را پایین کشید.
مردی که تالاله‌های گوش‌هایش قرمز شده بود فریاد زد: حواست کجاس، سبزتر از این نمی‌شه راه بیفت.
دوباره مورچه‌ها توی سرش رژه رفتند
با خودش گفت: نه بابا این کار من نیست.
به خانه که رسید علی توی حیاط ایستاده بود. به طرف او دوید و گفت: داداشی چقدر دیرکردی.
امینی دستی روی سر او کشید و پلاستیک نان را به دست او داد.
بعد از شام علی متکا را زیر پاهایش گذاشت تا نقاشی که آنروز کشیده‌بود برای برادرش بیاورد، کتاب‌ها روی هم سر خورد و یکی از آنها به سر سیاوش خورد و روی زمین افتاد، یکی از برگه‌های آن پاره شد.
علی پایین پرید روی سر بردارش را دست کشید و گفت: ببخشید داداشی، می‌خواستم نقاشیم را ببینی
چشمش که به کتاب افتاد گفت: الان چسب میارم می‌چسبونم.
سیاوش کتاب را باز کرد، برگه‌ها را کنار هم گذاشت، جمله‌ها را خواند: « هرگاه تصمیم به کاری گرفتی، اول در اثر و نتیجه و عاقبت آن فکر کن و بیندیش؛ اگر دیدی نتیجه و عاقبتش صحیح است آن را دنبال کن و اگر عاقبتش گمراهی و تباهی است از تصمیم خود صرف نظر کن.» وقتی آنها را چسباند، علی را بغل کرد و بوسید و گفت: آفرین، قربونت برم داداش کوچولو
علی لبهایش را جمع کرد و شانه‌هایش را بالا انداخت.
-حالا بدو برو گوشی منو بیار.
کرمی جواب سلام سیاوش را داد و گفت: چی شد تصمیمت را گرفتی؟
-به خانم شفقت بگو فردا بیاد تا قرارداد بنویسیم
-قرارداد چیه، یک چک بده و تمام
-نه، من ساعت هشت‌و نیم میام حجره.
حرفش که تمام شد، پشیمان شد، توی دلش چیزی به‌هم می‌تابید و تا گلویش می‌آمد. بلند شد دور اتاق راه رفت، با خودش حرف می‌زد. اگه کار پیش نرفت، اگه درآمدی نداشت، اگه ضرر کردم، از کجا بیارم پس بدم.
« اگر عاقبتش تباهی و گمراهی است، از تصمیم خود صرفنظر کن.»
شماره کرمی را گرفت.
-باشه بابا، باشه، قرارداد هم می‌بندیم، اصلا هرچی تو بگی
-پشیمون شدم.
-مسخره کردی من قرار گذاشتم دل، دل نکن، صب منتظریم
موبایل از میان دستش سر خورد و در و باطری و صفحه هر کدام به گوشه‌ای رفت.
علی تند تکه‌های گوشی را جمع کرد دست برادر داد و گفت: بخدا من نمی‌خواستم اینطور بشه
سیاوش لبخندی زد و روی سر علی دست کشید و گفت: طوری نشده نگران نباش
کتاب را از روی طاقچه برداشت و صفحه را باز کرد.
« اگر می‌خواهید خدا و پیامبرش شما را دوست بدارند، چون امانت به شما می‌سپارند، وفا کنید و چون سخن می‌گویید، راست گویید و به همسایگان نیکی کنید.»
علی نگاهی به برادر کرد و گفت: خیلی پاره شده؟
- نه چیزی نیست.
سیاوش کتاب را سرجایش گذاشت و در کمد لباس را باز کرد، کت و شلوارش را درآورد پلاستیک را از روی آن کشید و به جالباسی آویزان کرد.
-عروسی می‌خوای بری
-نه فردا باید سر و وضعم خوب باشه.
صبح به حجره که رسید کرمی هم آمده‌بود.
در زد و وارد دفتر شد. کرمی برگه کپی را بین برگه‌های سفید گذاشت و سنجاق کرد.
نگاهی به صورت رنگ پریده سیاوش کرد. صورتش را اصلاح کرده‌بود، موهایش برق می‌زد. جلوی بخاری ایستاده‌بود و دست‌های زبر و سیاهش را به هم می‌مالید.
مش‌غلام چند ضربه به در زد و همانطور که سینی چای در دستش بود در را برای خانم شفقت نگه داشته‌بود و تعارف می‌کرد.
کرمی از پشت میز بیرون آمد و مبل کنار دیوار را نشان داد.
سیاوش به آرامی جلو آمد. نگاهی به صورت غمدار زن که تنها چشمانش در بالای ماسک پیدا بود کرد.
کرمی رو به زن کرد و با دست امینی را نشان داد و گفت: این آقای امینی، که به عرضتون رسوندم. من از هر لحاظ ضمانتش را می‌کنم
سیاوش سرش را پایین انداخت و گفت: شما بزرگوارین
کرمی از روی میز برگه‌ای را برداشت و به زن گفت من یک کاغذی نوشتم بخونید و رقم‌هاش را بنویسید و اگر مورد قبول هست امضا بفرمایید.
خانم شفقت چیزهایی روی کاغذ نوشت و آن را به طرف امینی گرفت.
سیاوش رقم را که دید. چیزی در دلش فروریخت. پشیمان شد، ترسید، نگاهی به کرمی کرد که نگران او را نگاه می‌کرد.
خودکار را روی میز گذاشت.
کرمی گفت: امضا کن آقای امینی، انشاالله خدا کمک می‌کنه و کار هر دو طرف راه می‌افته.
امینی گفت: دونفر شاهد می‌خواد
-هنوز بچه‌ها نیومدن من امضا می‌کنم بعدم می‌دم شاکری امضا کنه
خانم شفقت نگاهی به کرمی کرد.
-سرکارگرمونه
امینی گفت: باید اینجا سر قرارداد باشن. مش‌غلام را صدا بزنید.
کرمی سرخ شد و گفت: مش‌غلاااام؟
-آره، مرد درست و با خداییه. دیگه چی می‌خواین
امینی لیوان را پر از آب کرد و به خانم شفقت گفت بفرمایید.
زن سرش را بالا کرد و گفت: میل ندارم
بعد نگاهی به کرمی کرد و گفت: هر کاری باید بکنید، زودتر من عجله دارم
کرمی بلند شد و در حالی که انگشتانش را کف دستهایش می‌مالید و صورت پف کرده‌اش قرمز شده بود در را باز کرد و صدا زد: مش‌غلام بدو بیا
مش‌غلام میان در ایستاد کلاه سبزش را روی سر جابجا کرد و گفت: چایی بیارم؟
سیاوش گفت: نه مش‌غلام بیا این قرارداد را بخون می‌خوایم امضا کنی
-من؟
-آره بیا اینجا بشین. بخون و امضا کن
مش‌غلام جلوی میز ایستاد. امینی صندلی راعقب کشید و گفت بشین، اول از این اسپری به دستات بزن و بخون، هر جا گیر کردی بگو برات بخونم.
-قربون سرت برم من اینا صفرش زیاده نمی‌تونم بخونم، می‌خوای صب کنی یکی دیگه بیاد؟
کرمی گفت: تو چیکار به این کارا داری. برات می‌خونه.
نگاهی به امینی کرد و گفت: بخون براش حاج خانم دیرشون شد.
قرارداد که تموم شد مش‌غلام گفت: من امضای درست و حسابی ندارم صبر کن یکی از بچه‌ها بیاد.
امینی به آرامی دستی به پشت مش‌غلام زد و گفت: تو خودت برای من مهمتر از همه‌ای، انگشت بزن.
امینی برگه را امضا کرد و به مش‌غلام داد.
-اسم و فامیلت را بنویس و امضا کن
مش‌غلام بسم الله الرحمن الرحیم گفت و امضا کرد.
روز بعد امینی به انبارمکاریان رفت، صورت خریدش را روی میز گذاشت، مکاریان نگاهی به فاکتور کرد و گفت: رقم خیلی بالاس برا کی می‌خوای
-یه بنده خدا
-فعلا دارن فاکتور می‌کنن، نمی‌تونم سفارشت را آماده کنم
امینی کاغذها را برداشت و خداحافظی کرد.
مکاری گفت: بفرمایید چایی
امینی چیزی نگفت و بیرون رفت تا ظهر به چند انبار دیگر هم سر زد که هر کدام جوابی سر بالا دادند. پیش خودش فکر کرد لابد احتکار کردن گرون‌تر بفروشن
به مغازه که رسید چند نفر منتظرش بودند.
صبح روز بعد زودتر از خانه بیرون آمد که سری به انبار امید بزند. جلوی در به نگهبان سلام کرد
-سلام. فرمایش
امینی گفت: خرید دارم
-شرمنده فروش نداریم
امینی راه افتاد و گفت با بزرگزاد کار دارم
نگهبان از اتاق بیرون آمد و گفت: کجا سرت را زیر انداختی می‌ری. بزرگزاد نمی‌خواد کسی را ببیند
امینی دستش را از میان دستهای نگهبان بیرون کشید و به راهش ادامه داد.
نگهبان یقه امینی را گرفت و گفت: انگار حرف حساب سرت نمی‌شه
او را عقب کشید دکمه‌های پیراهن روی زمین ریخت. نزدیک نیسان او را بلند کرد و روی زمین خواباند.
امینی بلند شد همانطور که به چشم‌های نگهبان خیره شده بود لباسهایش را تکاند و گفت: خیلی خوب چه خبره، نمی‌خواد که نخواد حالا شما چرا جوش می‌یاری، چرا ماسک نزدی، خدای نکرده مریض می‌شی.
پلاستیکی که یک ماسک در آن بود از جیب درآورد و به طرف نگهبان گرفت.
نگهبان پلاستیک را گرفت و روی زباله‌های کنار کوچه پرتاب کرد و به دفتر رفت.
امینی خسته و تشنه کنار بلوار ماشین را پارک کرد. شیر آبی پیدا کرد و دستهایش را شست. تنها بود و دل‌شکسته. رو به آسمان کرد و گفت: خدایا از ضعف و ناتوانی خودم و بسته شدن راه‌ها و از دست مردم به تو شکایت می‌کنم، ای مهربان.
تویی خدای خوارشمرده‌شدگان مرا به که وامی‌گذاری؟ پناه می‌برم به تو.
پناه می‌برم به نور ذات تو که تاریکی‌ها با آن روشن شده و کار دنیا و آخرت با آن راست گردیده‌است، از اینکه خشم یا عذابت را برمن بفرستی.
هیچ برگی از درخت بدون اذن تو نمی‌افتد. اگر کار این سه طفل یتیم را به من واگذار کرده‌ای، پس خودت چاره کن ای خدا بی‌پناهان.
باغبان کمی دورتر او را نگاه می‌کرد و شلنگ را به سختی به لوله‌ای که میان چمن‌ها بود وصل کرد و شیر آب را باز کرد. شلنگ را کنار درخت جا داد و به سراغ ساک دستی‌اش که کنار دیوار گذاشته‌بود رفت. چهارزانو نشست پلاستیک نان را روی پاهایش باز کرد، لقمه‌ای گرفت و وقتی خواست توی دهانش بگذارد چشمش به سیاوش افتاد که سرش را میان دستهایش گرفته‌بود.
صدا زد: چیزی شده عمو؟ طوریت شده؟
سیاوش سرش را بالا گرفت وجواب داد: سلام خدا قوت. نه چیزی نیست
-چطو چیزی نی، وقتی با کت‌وشلوار اتو کشیده نشستی رو زمین ؟
سیاوش تند از جا بلند شد و پشت شلوارش را تکاند.
باغبان همانطور که لقمه را با دندان‌های کج و معوج‌اش له می‌کرد گفت: اینطو که تو خاکی شدی اینگار غلتوندنت رو خاکا. حالا ولش کن بسم‌الله بیا یه لقمه بخور.
-نوش جونت. اونقدر گیجم که گشنگی و تشنگی یادم رفته.
-خو، چی شده عمو، تو‌ام عین براروم. یه چی بگو دیه
سیاوش نگاهی به لباس سبز مرد که تا زیر گلویش آمده‌بود انداخت. آفتاب از آنجا تا زیر موهای ژولیده سیاهش را سوزانده‌بود. لبخندی که دندانهای سفیدش را نمایان می‌کرد، آرامشی به او داد که ماجرای این چند روز را تعریف کرد.
باغبان گفت: خو از این شهر برو. برو یه جای دیه. جایی که مردمش خداشناس باشن.
سیاوش خیره به دهان باغبان بود که تکان می‌خورد. صورتش به شادی باز شد و گفت: خدایا شکرت. الحمدلله. خدایا تو پناه بی‌پناهانی
دستهایش را از هم باز کرد و گفت: ای کاش کرونا نبود و می‌تونستم لبهات را ببوسم. خدا خیرت بده ملک بودی برای من
باغبان گفت: ای کاش فکری هم برای خودم می‌تونستم بکنم.
-چرا؟ چی شده؟
منم از دست همسایه مردم‌آزار دلوم خونه. خودم اینجایوم، دلوم برا زن وبچه‌ام مثه سیر و سرکه می‌جوشه
سیاوش سرش را ریز تکان داد.
-یه همسایه داروم. خدا و پیغمبر سرش نمی‌شه رو سر خونمون نشسته. وقت و بی وقت راهش را می‌کشه میاد تو خونه. پله‌ها جلوی اتاق مایه. هرچی می‌گم خوب مرد، زنی گفتن، مردی گفتن، نامحرمی گفتن. انگار نه انگار. تازه ای کار خوبشه. چند تا چند تا دوست و رفیق می‌آره تو خونش و شب تا صبح آرامش نداریم.
سیاوش فکری کرد وگفت: یه کاری می‌گم بکن یه روز نیا سرکار. بعد از صبح همه اثاثت را بچین توی کوچه و همونجا با زن و بچه بشین کنار اثاثت. هر کی میاد و می‌پرسه چی شده بگو از دست همسایه آرامش نداریم. تا ظهر نشده نتیجه‌اش را می‌بینی.
باغبان یک طرف صورتش باد کرده بود و بالا و پایین می‌رفت. سرش را تکان داد و چیزی نگفت
سیاوش خداحافظی کرد و به طرف ماشین رفت.
دوباره مورچه‌ها میان سرش به جنب و جوش افتادند. با خودش فکر کرد کجا برود، علی را کجا بگذارد. اگر آنجا هم کسی به او چیزی نفروخت.
دیشب را به خاطر آورد که پیش کرمی رفته بود، اسداالله که داشت کیسه‌های برنج را از کامیون خالی می‌کرد گفته‌بود نرو دفتر، مکاری آنجاست.
از شیشه نگاه کرده‌بود. مکاریان جلوی میز کرمی تا شده‌بود و فریاد می‌کشید. کرمی سر گرد و بدون مویش را پایین انداخته بود.
در زده‌بود و رفته‌بود تو.
مکاری چشمش که به او افتاده‌بود گفت: قور وزغ پولها را بالا کشیدی؟ کرمی تنها نتونست بخوره تو را هم آورد وسط؟
گفته‌بود: این پول دست من امانته. مال بچه صغیره یک قرونش بیجا خرج نمی‌شه
مکاری یقه‌اش را گرفته‌بود و گفته‌بود: تو هنوز نمی‌تونی بینی‌ات را بالا بکشی حالا برا من سرمایه‌دار شدی؟ جوجه؟
بعد کاپشن چرمش را از روی صندلی برداشته و بدون خداحافظی رفته‌بود.
کرمی دستمالی آورد تا خون زیر ابرویش را پاک کند و او را نشانده و لیوان آب را به دستش داده‌بود. گفته‌بود: خدا شاهده نمی‌دونستم باهات این کارها را می‌کنند و گرنه بهت پیشنهاد نمی‌دادم. به منم گفتن اگه چیزی بت بفروشم تو کل شهر نمی‌زارن کسی به منم بار بفروشه. شرمنده‌اتم امینی
به مغازه که رسید، قاسم داشت مشتری را راه می‌انداخت نخودها را در پلاستیکی که توی ترازو بود می‌ریخت، امینی کنار گوشش گفت: یادت نره چرب‌تر بکش.
صدای اذان بلند شد. وضو گرفت.
مشتری گفت: اشتباه نمی‌کنی، یک کیلو بود
امینی از عقب دکان گفت: اینا مال قبله، به همون قیمتی که خریدیم می‌فروشیم، هر وقت گرون‌تر خریدیم گرون‌تر می‌فروشیم.
نمازش را که تمام کرد به قاسم گفت: شماره کرمی را بگیر
-سلام حجی لبخندی زد و گفت با زحمتای ما؟
-ملالی نیست. خودت را ناراحت نکن. من از اینجا می‌رم. نمی‌شه این بچه‌ها را ناامید کنم. شما فقط یه شماره حساب از خانم شفقت بگیر و بگو که می‌رم و دست پر برمی‌گردم.
-مغازه را قاسم هست، می‌چرخونه
-اونا می‌گن پولها را برداشت و رفت، مهم اینه که شما چه فکری می‌کنی.
یک هفته بعد از رفتن امینی، در یکی از شبهای سرد پاییزی، ساعت از یازده گذشته بود که زنگ تلفن به صدا درآمد. مردی با اضطراب و صدای گرفته‌ای آن طرف گوشی گفت: انبار آتیش گرفته خودت را برسون
کرمی لقمه پیچیده را که تا نزدیک دهانش برده بود توی بشقاب انداخت و از سر سفره بلندشد چرخی دور خودش زد نمی‌دانست دنبال چه می‌گردد.
زنش پرسید: دنبال چی میگردی؟
-جورابم، جورابم را بده خاک بر سرمون شد
زن گفت: جورابت را هنوز نکندی چی شده قلبم وایساد
-کتم، کتم را بده انبار آتیش گرفته.
رو به ‌پسرش ابراهیم کرد و گفت: بلندشو بپوش بریم.
ابراهیم در پارکینگ را باز کرد. کرمی گفت: بیا بالا مادرت در را می‌بنده
خیابان‌ها خلوت بود و باران می‌بارید. سر هیچکدام از چهارراهها ترمز نکرد. ابراهیم خودش را عقب کشیده بود و به دستگیره در آویزان بود.
وقتی کرمی یک نیم دایره چرخید و ماشین به جدول خورد و ایستاد، ابراهیم گفت: بابا تو رو خدا آروم سرمون را به باد می‌دی
صدای ابراهیم میان یا ابوالفضل‌های پدرش گم شد
دنده عقب را جازد و روی زانویش کوبید و گفت: حالا چه خاکی به سرم کنم.
ماشین آتش نشانی جلوی انبار بود در را باز کرده‌بودند و آتش نشان‌ها بیرون می‌آمدند. کرمی به طرف آنها دوید و گفت: زندگی‌ام نابود شد؟
مأمور گفت: انبار مال شماست؟ نه انگار می‌خواستن اذیتت کنند فقط در را آتیش زدند. کرمی همانجا سجده کرد و گفت: خدایا شکرت
سرش را از روی زمین بلند کرد و روی زانوها نشست.
مأمور دیگر کاغذی را نشان کرمی داد و گفت اینو را روی دیوار چسبونده بودن.
روی کاغذ با ماژیک پهن با خطی درشت و کج و موعوج نوشته‌بودند: عاقبت مال یتیم خوری
مأمور پرسید: فکر می‌کنی کی نوشته
کرمی لبهایش را جمع کرد و برگرداند که یعنی نمی‌دانم.
-بهتره بررسی کنید ببینید چیزی کم نشده باشه
کرمی قدرت راه رفتن نداشت به کمک ابراهیم به دفتر رفتند. پشت میز نشست و با کلید کمدها را باز کرد همه چیز سرجایش بود. ابراهیم لیوان آب را به او داد. لبهایش را با آن تر کرد.
-بابا برو ببین مش‌غلام کدوم گوری رفته
-کجا برم دنبالش
-سر قبر من. برو توخیابون، دور و بر به سری بزن. آخه جایی را نداره بره. پول می‌گیره که شب اینجا بخوابه
ابراهیم که بیرون رفت، موبایلش زنگ خورد. شماره‌ای نبود. مشکوک شد.
با تردید گفت: الو؟
امینی بود. زبان در دهانش می‌رقصید. تند و گرم حرف می‌زد. از جورشدن کار از درآمد پر برکت. ازبنکدارها...
ناگهان ساکت شد و پرسید: چیزی شده آقای کرمی؟ چرا ساکتی؟
کرمی جوابی نداد. دلش نخواست شادیش را خراب کنه.
-طوری نشده، خوب کی برمی‌گردی؟
-یه چیزی شده،
-انبارم را آتیش زدن
-کی؟ مش غلام چطوره؟
-نمی‌دونم کی کرده. مش‌غلام هم خوبه، کی برمی‌گردی.
صدای بوق را که شنید گوشی را روی میز پرتاب کرد.
مش‌غلام هاج و واج وارد دفتر شد: کور بشم و این چیزا را نبینم چی شده
-از من می‌پرسی؟ کدوم گوری بودی؟
-امشب عروسی نوه‌ام بود من نیم ساعت رفتم و اومدم
کرمی گفت: از فردا برو پیش همون نوه‌ات.
دسته کلیدش را برداشت و به التماسهای مش‌غلام جواب نداد و رفت.
به خانه که رسید، بچه‌ها خواب بودند.زنش لیوان گل‌گاوزبان را دستش داد و گفت: خدا را شکر که بخیر گذشت.
صبح روز بعد، هنوز کارگرها نیامده‌بودند که مکاریان وارد دفتر شد.
سلام کوتاهی کرد دستش را روی دست زد و گفت: اِاِاِ، من الان فهمیدم گفتم بیام یه سر بزنم. خسارتی هم زدن؟ کسی را گرفتین؟
کرمی نگاهی کرد و جواب نداد.
-نکنه کس و کار شفقت این بلا را سرت آوردن؟ میگن طرف پولا را برداشته و زده به چاک
کرمی ساکت بود. نگاهی به شعله بخاری کرد که خاموش شده‌بود
مکاری ادامه داد: خبری ازش داری؟
کرمی نشست و فندک بخاری را چرخاند. روشن نشد.
-آدم چقدر باید نامرد باشه که پول بچه‌های یتیم را بالا بکشه
دوباره فندک را چرخاند، و فریاد زد: اَه، دِ لامسب چرا روشن نمی‌شی.
بلند شد و لگد محکمی به بخاری زد و فریاد کشید: مش‌غلام
مکاری همانطور که دست روی دست داشت گفت: اگه کاری داشتی خبرم کن. زت زیاد
از دفتر که بیرون می‌آمد، مش‌غلام لبخندی روی لبانش دید.
کرمی سرش را از میان دستانش بالا آورد و گفت: برو به کارت برس
از روی صندلی بلند شد دستهایش را پشت کمرش در هم کرد و طول و عرض دفتر را قدم می‌زد.
درمانده شده‌بود. فکرش به جایی نمی‌رسید. نمی‌دانست کار اشتباهی کرده یا نه، به یاد حرف‌های زنش افتاد: آخه تو را سَننه، تو سر پیاز بودی ته پیاز بودی داشتیم زندگی‌مون را می‌کردیم یه نه می‌گفتی و خلاص. می‌رفت پولش را می‌داد یکی از همکارای شوهرش باش کار کنه. اگه پولا را خورد و این زن اومد گفت من پولم را از تو می‌خوام چه خاکی به سرمون بریزیم.
صدای در دفتر حواسش را پرت کرد. پشت میز رفت نشست و فاکتورها را دسته کرد و گفت: بفرمایید
امینی سلام کرد.
کرمی دسته فاکتور از دستش افتاد و بلند شد.
-کجایی تو مرد. گفتم تو هم تو زرد دراومدی.
امینی گفت: پیامبر می‌فرمایند: سه چیز را هیچکس نباید ترک کند: نیکی به پدر و مادر، مسلمان باشند یا نباشند. به عهد خود وفا کردن، به مسلمان باشد یا نباشد و وفای به امانت، از مسلمان باشد یا نباشد.
-تو این حرفا را از کجا بلدی
امینی لبخندی زد و گفت: حالا که اینجام.
نقد این داستان از : خسرو باباخانی
سرکار خانم زهره فصیحی سلام. از حسن ظن‌تان به پایگاه نقد سپاسگزاریم.
داستان‌تان با عنوان «سربلند بر می‌گردم» را خواندم. دست شما درد نکند. خدا قوت‌.
آقای شفقت به جهت ابتلا به کرونا مرده است. همسرش مانده و سه فرزند خردسالش. آقای شفقت سرمایه‌ای (چقدر؟ نمی‌دانیم!) به جا گذاشته است. زن تصمیم می‌گیرد این پول را به یکی از دوستان همسرش بدهد تا کار کند و از سود حاصله خرجی آنها را بدهد. نزد آقای کرمی می‌رود. مردی بازاری و خوش نام. آقای کرمی زیر بار این مسیولیت خطیر نمی‌رود. با اصرار همسر مرحوم، آقای امینی را که کاسب بسیار خوشنام و منصبی است، معرفی می‌کند.  آقای کرمی با توضیح شرایط خانواده مرحوم شفقت، بالاخره موفق می‌شود آقای امینی را راضی کند تا با سرمایه مرحوم کار کند و با کسب درآمد حلال، ماهیانه مبلغی به خانواده مرحوم بپردازد و آقای امینی بعد از گرفتن پول و نوشتن قرارداد، راه می‌افتد دنبال خرید ارزاق به صورت کلی و فروش آن در مغازه به شکل جزئی. اما بنگاه دارها و بازاریان صاحب اجناس و سرمایه، حاضر به فروش جنس به امینی نمی‌شوند. آقای امینی دلشکسته و غمگین در پارکی می‌نشیند و به خدا شکایت می‌برد و از او استمداد می‌طلبد. در این میان پیرمردی باغبان با شنیدن علت ناراحتی امینی می‌گوید این شهر نشد برو شهر دیگر برای کاسبی حلال. همین هم می‌شود و کار آقای امینی رونق می‌گیرد و شرمنده همسر شفقتی مرحوم و بچه های صغیرش نمی‌شود.
سرکار خانم فصیحی خلاصه داستان چنین بود دیگر درست فهمیدم؟ بسیار خوب، دست شما درد نکند.
یکی از عمده تفاوت های حکایت و داستان در رساندن پیام است. در داستان پیام به شکلی کاملاً غیر مستقیم، در لایه های پنهان و از راه برانگیختن حس منتقل می شود. اما در حکایت برعکس است، انتقال پیام عموماً اخلاقی، هدف اصلی نویسنده است. برای این منظور قصه‌ای، حکایتی، خاطره‌ای چیزی انتخاب می‌کردند و به بهانه آن پیام خود را انتقال می‌دادند، آنهم به شکل کاملاً مستقیم و عریان. از دیگر تفاوت ها استفاده از تیپ به جای شخصیت در حکایت است. مثلاً شاهزاده،ای، امیری، ملکی، درویشی،
زاهدی، دوشیزه‌ای....
بانو فصیحی اثر شما با همین دو شاخصه، بسیار به حکایت می‌ماند تا داستان. هدف اصلی شما انتقال پیام اخلاقی دینی امانت داری، وفای به عهد، چشم نداشتن به مال دیگری و پرهیز جدی از خوردن مال بچه های صغیر است.
آدم های داستان شما در حد تیپ مانده‌اند. بازرگانی، باغبانی، زن بیوه‌ای با سه بچه صغیر، بنکدار سودجو. بانو اثر شما عجیب از داستان دور است. بار اول که خواندم فکر کردم اشتباه متوجه شدم، دوباره خواندم دیدم اشتباهی در کار نیست. اولین حسی که به من دست داد حس کردم قصه ایست سفارشی برای کتاب تعلیمات دینی دوره متوسطه با محوریت انتقال پیام. حالا اگر داستان قوی و حس برانگیز نیست‌،  مهم نیست. چون هدف آموزش است. مطلقاً قصد تخطیه چنین آثاری را ندارم هر ژانری در جایگاه خودش ارزشمند است و قابل احترام. اگر نبود اصولاً خلق نمی‌شدند، نوشته نمی‌شدند. یکی از افتخارات تاریخ ادبیات ما شش شیخ اجل سعدی است و حکایات بی نظیرش.
خواهر نویسنده‌ام ما داریم از قالب داستان صحبت می‌کنیم که داستان اقتضائات خاص خودش را دارد. عناصر و ابزارهایی دارد که ماحصل صدها سال تجربه نوشتن است. یکی از مهمترین این ابزار ها زاویه دید است، نظرگاه، کی داستان را روایت می‌کند و از چه جایگاهی. شما برای روایت داستان‌تان از چه زاویه دیدی استفاده کردید؟ بله زاویه دید دانای کل نامحدود. بسیار هم عالی. این طبیعی ترین حق مسلم هر نویسنده‌ای است ‌ اما آیا شما به اقتضائات این زاویه دید وفادار بوده‌اید؟ محل تردید است. مثلاً چرا جایی که مفاد قرارداد خوانده می‌شود ما صدای اصلی کرمی را نمی‌شنویم؟ چرا تا قبل از آن صدای همه حاضرین در صحنه را می‌شنیدیم. یا چرا بار اول نویسنده ما را با آقای امینی همراه می‌کند، به منزلش می‌برد، با برادرش آشنا می کند و همین طور از دغدغه ذهنی‌اش می‌گوید برای پذیرش پیشنهاد آقای کرمی. درست؟ به عبارتی فرض بر این است که آقای امینی شخصت اصلی داستان است. بسیار خوب. این شخصیت در شروع داستان غایب است. حال آنکه بهتر است شخصیت اول در همان ابتدا در به اصطلاح مقدمه، معرفی شود. تازه این مورد اصلی من نیست، سوال من این است چرا وقتی قهرمان اصلی داستان، شخصیت اول داستان یعنی آقای امینی شهر را ترک می‌کند و به شهر دیگر می‌رود برای کاسبی و تجارت حلال، راوی همراهیش نمی کند؟ این از نظر تکنیکی درست نیست. سوال دیگر، چرا ما می‌توانیم افکار و تحول‌های آقای امینی را بشنویم،  اما آقای کرمی و آقای مکاری و دیگران را نه؟
بانو زهره خانم انتخاب صفت، در مقام اسم خیلی کهنه شده است، در ادبیات قدیم بود که مثلاً اسم آدم زورگوی داستان را جبار می‌گذاشتند. شما هم از این روش منسوخ استفاده کردید.  آقای کرمی اهل بخشش و خیرخواهی است، آقای شفقت آدم مهربانی بوده است. آقای امینی امانتدار و آقای مکاری اهل مکر است.
این روش دم دستی دیگر منسوخ شده است. بکوشید از این روش پرهیز نمایید.
اما مورد مهم بعدی. پیرنگ است. پیرنگ یعنی شبکه استدلالی داستان، رابطه علت و‌ معلولی داستان. هر اتفاقی باید زاییده اتفاق قلبی باشد، حادثه‌ای به تصادف واگذار نمی‌شود. اگر پروین پایش شکسته، از پله ها سقوط کرده است. اگر محسن از خوشحالی بالا و پایین می‌‌‌پرد، چون در کنکور قبول شده است. بانوی مولف تا اینجا قبول؟ خوب چرا شما دو بار از عنصر تصادف استفاده کرده‌اید، آنهم در بزنگاه گره گشایی؟ دفعه اول وقتی سیاوش (آقای امینی) درگیر پذیرش یا رد پیشنهاد آقای کرمی است و سخت دچار تردید است.  ناگهان دست علی به ردیف کتاب ها می‌خورد یکی از کتاب ها سقوط می‌کند و به سر سیاوش برخورد می‌کند. ناگهان یک صفحه از کتاب پاره می‌شود. سیاوش همان ورق را بر می‌دارد متن نوشته دقیقاً پاسخ تردید ها و کشمکش های سیاوش است؛ به نظر شما این تصادف نیست؟ بار دوم جایی است که وقتی همه درها بر روی آقای امینی بسته می‌شود، ناگهان با پیرمرد باغبانی آشنا می‌شود و باغبان دری جدید بر رویش می‌گشاید. این هم تصادف است، منطق داستانی ندارد و باور پذیر نیست.
ادامه بدم خواهرم؟ صراحت من را ببخشید خدا می‌داند آنچه عرض می‌کنم به نظرم عین خیر و صلاح است. ممکن است ظاهر تلخی داشته باشد، اما ایمان داشته باشید ثمرات خیری خواهد داشت. من متوجه نشدم اصولاً چرا آقای امینی پیشنهاد آقای کرمی را پذیرفت؟ خودش که مشکل مالی نداشت، سرمایه نمی‌خواست، از طرفی با مرحوم شفقت هم آشنایی رفاقتی نداشته تا احساس دین کند و بخواهد به خانواده‌اش کمک کند.‌ بخصوص که در وصف ایشان آمده که بسیار منصف بوده و حداقل سود ممکن را طلب می‌کرده است. خوب چنین آدمی چگونه می‌تواند با سرمایه مرحوم شفقت جوری معامله کند که هم برای خودش چیزی بماند و هم برای خانواده متوفی پول واریز کند؟ تحریم آقای امینی توسط کسبه و بنکداران شهر به دلیل منصف بودنش مطلقاً قابل پذیرش نیست‌. در ضمن من متوجه نشدم چرا در انبار آقای کرمی را آتش زدند. دلیلی که مولف عزیز آورده قانع کننده نیست.
بابت زیاده گویی هایم عذرخواهی صمیمانه دارم بار دیگر تاکید می کنم هدفم تنها و تنها برداشتن یک گام به جلو برای نوشتن داستان های بهتر است. ما منتظر آثار بعدی‌تان هستیم. انشالله من هم شانس مطالعه‌شان را داشته باشم. موفق باشید! یا علی

منتقد : خسرو باباخانی




دیدگاه ها - ۱
زهره فصیحی » دوشنبه 27 بهمن 1399
سلام جناب باباخانی عزیز خیلی متشکر و ممنونم از اینکه وقت گذاشتید و اینکه می‌بینم خیلی هم حرص خورده‌اید تا حکایت مرا خوانده‌اید ممنون که به همه (بهتر است بگویم بیشتر) نکات را گوشزد کرده‌اید. این حکایت را برای جایی نوشته بودم که اینطور که معلوم است در نیامده. خیلی خوشحال شدم از نظراتتان

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت