داستان خودتان را روایت کنید




عنوان داستان : شاهبانوی مروارید ها
نویسنده داستان : سید احمدرضا فضیلت منش

تیغ آفتاب ظهر از میانه پرده ها روی زمین افتاده بود و با جابه جا شدن پرده ، نور هم این سو وآن سو می شد؛گویی نور را هم کسی هدایت می کند. در سکوتی که برای دقائقی بین صاحب خانه و میهمانش برقرار بود؛ میهمانِ ناراضی خودش را به پشتی تکیه داد و زانو در بغل ، با لحنی که هم عصبانیت و هم التماس از آن معلوم بود گفت: همین؟؟؟ نه!!! این چه وضع مهمان نوازی است یابن خالد...دفعه قبلی که فرستاده ام را جواب کردید، حالا هم خودم را...آخر گناه من چیست که دو بار از تو درخواستی کردم و تو هر دو بار دست رد به سینه ام زدی
پیر مرد صاحب خانه عصایش را برداشت و به کمک آن بلند شد و بالای سر میهمان ایستاد و با نگاهی از پنجره به دخترش که در حیاط سوارکاری می کرد با لحن ملتمسانه ای گفت:( خُب میگویی چه کنم شیخ؟؟؟ الآن دوره جاهلیت نیست که من برای دخترم تعیین تکلیف کنم...در ثانی؛ اگر دوران جاهلیت هم بود، من یکی حریف این دختر نمی شدم ‌) بعد رو به میهمانش کرد و گفت: این دختر اگر راضی به انجام کاری نباشد نعوذبالله شاید خدا هم نتواند مجبورش کند.
من از تو به جای دخترم معذرت میخواهم شیخ...من را ببخش یا خال المومنین!!!

+ :خال المومنین...خال المومنین...کدام خال المومنین؟؟؟ شتر شتر لقب بار آدم می کنید؛ به وقت عمل پشیزی برای آدم ارزش قائل نمی شوید. فقط به من بگو دختر تو چه عیبی در من دیده که این اسب سواری را به شاه بانویی شام و فلسطین ترجیح می دهد...

_: این گونه سخن نکن شیخ...خدایی نکرده مگر دختر من عیبی روی شما گذاشته؟ او که اصلا با شما روبرو نشده!!!
+ همین دیگر...همین مرا زجر می دهد حزام!!! اینکه دخترت تا نام معاویه را شنید بی حرف پیش تمامی هدایا را ندید رد کرد. انگار از کودکی به او آموخته اند تا نام آل امیه آمد بگوید اَخ اَخ..‌.

_: دیگر چرا تهمت میزنی سردار!!! دختر من برای قریشیان احترام زیادی قائل است...

معاویه با کلافگی جواب داد:( حرف دلت را بزن حزام...حرف دل تو همانی است که دور قبل دخترت به وکیل من زد)... بعد دست هایش را بالا آورد و با ادای زنانه ای ادامه داد:( اگر مردی مرا طلب کند او را قبول خواهم کرد) بعد هم بلند شد و با عصبانیت گفت: من که میدانم او از چه عصبانی است...او خیال میکند چون بعد از ماجرای خلافت ، مرا به ولایت و صدارت گماشته اند ؛ از حامیان قتل دختر رسول خدا هستم...اصلا باشم!!! دختر پیامبری که شرع مقدس پدرش را سبک بشمارد مثَلش می شود مَثَل فرزند نوح و قوم بنی اسرائیل...کار درست همان بود که مغیره انجام داد...سزای کسی که خلافت را نپذیرد یا این است که مثل مالک ابن نویره کشته شود یا این است که مثل علی با دست بسته مانند لاشه ای روی زمین کشیده شود تا بیعت کند...

حزام که دیگر کاسه صبرش لبریز شده بود مقابل معاویه ایستاد و گفت: کافی است پسر هند ؛ اگر شرم و ادب دخترم اجازه دهن به دهن گذاشتن با تو را نمی دهد...من معذوریت دخترم را ندارم. البته که تو بیشتر از همه باید از قتل فاطمه خوشحال باشی !!! هر چه باشد تو باز مانده بدری و از بزرگترین دشمنان محمد!!!

_: ساکت شو پیرمرد ...من اگر دشمن خاندان محمد هم باشم بر سهم قریشی خودم هستم ...هاشمیان هنوز آنقدر بی کس و کار نشدند که بنی کلاب دلسوزشان بشوند.

+: امثال خود شمایید که با نژاد پرستی هایتان میان اصحاب محمد جدایی و تفرقه انداختید...همین شماکه احرار ایرانی ساکن یمن را به جرم قتل یک پیامبر دروغین کشته یا آواره کردید‌...چرا؟؟ چون اسود عنسی عرب بود و فیروز که اورا کشت و به گفته رسول خدا از بهترین مردم ؛ عجم...همین تو و امثال تو که عقده خون پدرانتان در بدر را در دل دارید و میان انصار و مهاجرین تفرقه افکندید.این گناه شماست که دیگر نه بلال اذان می گوید و نه علی گرد کعبه می گردد

_: سبک سری نکن عرب کلابی!!!من میان اصحاب محمد جدایی انداختم؟؟؟ گویا نمی دانی چرا لقب من خال المومنین است؟؟ من برادر همسر محمد، ام حبیبه ام ...من از نزدیکترین نزدیکان به محمدم مردک!!!

با شنیدن این حرف حزام دستانش را گذاشت روی عصایش و با حسرت سرش را جنباند و با لبخند تلخی گفت: به خدایی که جانم در دست اوست...چشمانت مرا یاد حدیثی از رسول خدا می اندازد معاویه!!!

معاویه که کمی دلخوش شد و لبخندی لبان لرزانش را آرام کرد؛ به حزام نزدیک تر شد و مثل بچه ها گفت: واقعا حزام...عجیب است خودم تا کنون چنین چیزی نشنیده ام...بگو رسول خدا در منزلت من چه گفت...بگو دیگر

حزام لبخند تلخ تری به صورت خندان و منتظر معاویه زد و رویش را از او برگرداند و همینطور که از او دور میشد گفت: (در منزلت تو نه معاویه!!! چشمانت مرا یاد کلام پیامبر به عمار می اندازد که گفت: عمار را بدترین اشخاص می کشند )
بعد برگشت و با لحنی تهدید آمیز به معاویه گفت: زود از خانه من برو پسر ابوسفیان؛ که اگر فاطمه ام بفهمد چه در مکالمه من و تو گذشته، ممکن است کاری کند که نباید!!! خودت گفتی ‌او تو را در قتل زهرای مرضیه مقصر می داند، حتما از توانایی اش در تیر اندازی و شمشیر زنی هم به خوبی آگاهی!!! پس کاه‌گل های این خانه را در طلب دردسر زیر و رو نکن.

معاویه که خنجرش میزدی خونش در نمی آمد عبایش را روی دوشش جابه جا کرد و با این جملات خانه حزام را ترک کرد: آفت دین محمد شما اعرابِ جاهلِ رعیت زاده اید ؛نه من!!! دخترت هم بماند بیخ ریش خودت. ما را از خانه مرد عبوسی مثل تو نیازی به زن بردن نیست...فردا فرزندی نصیبم می شود مثل خودت عبوس و نا مهربان...

حزام که جملات آخر معاویه را به سختی شنید با فریاد زدن این جملات بدرقه اش کرد: کدام نا مهربانی پسر ابوسفیان؟؟؟ تو دقایقی پیش مرا مهمان نواز خواندی !!! فرزند دخترم هم اگر قرار است به دنیا بیاید عبوس بودنش نصیب منافقانی چون تو می شود و ادب و نزاکتش نصیب اولیا الهی!!!تو فکر فردای خودت کن که باید پاسخگوی خدا باشی...

معاویه که سوار اسبش شد و در افق ها محو؛ حزام رفت به دنبال دخترش تا بگوید که معاویه رفته است . اما هرچه گشت او را ندید...بیرون از حیاط خانه و طویله و همه جا را گشت ولی او را پیدا نکرد...
وقتی وارد خانه شد هنوز از پاشنه در نگذشته بود که نوک تیری را روی بینی اش احساس کرد.
در همان حالت با لحن عامرانه ای گفت: تو چه دلی داری دختر!!! با خود نمی گویی اگر قلب پیرمرد یاری نکند آنوقت چه دلیلی برای مرگ من داری؟؟؟
فاطمه لبخندی زد و گفت: چرا یاری نکند؟؟؟ مگر پدر من به قلب خودش یاد نداده به دخترش اعتماد کند؟؟؟ شما هنوز به تیراندازی من شک دارید؟؟؟

+ نه دخترم...حتی اگر تیرِ کمان تو بینی ام را شکافت به بقیه میگویم: بینی ام بزرگ بود و خودش را انداخت جلوی تیری که دخترم پرتاب کرد‌...

فاطمه کمانش را پائین گرفت و با لحن مهربانی گفت:_قربان چنین پدر مهربانی بشوم . من هرچه که دارم از شماست پدر!!!

+ من هم تو را دوست دارم دخترم... آنقدر که اگر هزار معاویه هم به طلبت بیاید و شام و روم و ایران را به قباله ات بیاورند آنها را نمی پذیرم

فاطمه به دیوار تکیه داد و همینطور که کمانش را برانداز می کرد گفت: امثال معاویه که اصلا مرد نیستند...

+ بله دخترم...معاویه اگر مرد هم بود از آن مردهایی می شد که خیلی شان جرئت خواستگاری از تو را ندارند..‌. چون هر صیادی برای صید مرواریدی مثل تو ، دل دریای این عشق را ندارد...

فاطمه لبخندی زد و گفت: انصافا پدر جان اگر روی دستت مانده ام بگو...چرا فلسفه میبافی دیگر؟؟؟

پدر ،نگاهی به دخترش انداخت و بعد رویش را برگرداند و گفت: نه دخترم...نه چشم و چراغ خانه ام...ترسم از این است که امانتی مثل تو را به خانه ای بفرستم؛ که خانه بختت خانه خدا نباشد...نمی دانم تو با رخت سفید از این خانه به آخرت می روی یا دنیا؟

فاطمه سریع مقابل پدرش ایستاد و با همان لبخند همیشگی اش گفت: شما دعا کن خانه بخت من خانه مردی از مردان خدا باشد...خیر دنیا و آخرت را با هم بدست خواهم آورد.‌

حزام با لحنی سهل گیرانه گفت: هنوز تصور اینکه تو در خانه من نباشی برای من زود است‌دخترم...به این راحتی ها از دست این پیرمرد راحت نمی شوی...راستی ؛ چه بویی از مطبخ خانه بلند شده...این دستپخت عالی هم حتما پاداش سر وکله زدن با معاویه است...

حزام با گفتن این جمله برگشت تا در را ببندد ‌که از دور سواری را دید که به سمت خانه اش می آید. چشمانش را تنگ ‌کرده و از خودش می پرسد: عقیل ابن ابی طالب؟؟؟ او این وقت ظهر اینجا چه می خواهد؟؟؟ به دخترش اشاره می کند آماده شود واسباب پذیرایی حاضر کند و خود به استقبال عقیل می رود. بعد از سلام و احوال پرسی ؛ حزام با لبخندی رو به عقیل می گوید: یابن ابی طالب...واقعا که زندگی هر لحظه اش آیتی برای اولوالالباب است...مثلا همین آمدن تو بلافاصله پس از رفتن معاویه، مرا یاد آیه شریفه:( جا الحق و زهق الباطل ) می اندازد...
عقیل از شوخی حزام خنده اش می گیرد و میگوید : و همینطور...ان الباطل کان زهوقا...اورا در مسیر آمدنم دیدم در حالی که خشمگین و عصبانی داشت برمیگشت...حدس می زدم کسی دماغش را سوخته باشد...فکر نمی کردم آنکس حزام ابن خالد باشد

حزام خندید و گفت : یعنی در ما اشدا علی الکفار بودن نمی بینی؟؟؟

عقیل نگاهی به حزام انداخت و گفت: مغالطه نکن حزام...من برای تفسیر قرآن به اینجا نیامدم...دلیل مزاحمتم چیز دیگری است...

حزام:خاک پایت سرمه چشمانم برادر...هدفتان از تشریف فرمایی هر چه بود کلبه مارا منور کردید؛ بفرمایید

حزام عقیل را به داخل خانه دعوت کرد ؛ درحالی که هنوز اسباب پذیرایی از معاویه روی سفره و مقابل جایگاه میهمان بود

عقیل گوشه ی دیگر اتاق را برای نشستن انتخاب کرد که حزام به طرفش دوید و از او خواست در کنار پنجره بنشیند که خنک تر از دیگر جاهای اتاق است

عقیل سری جنباند و گفت: حزام؛ تو را مردم به میهمان نوازی میشناسند...می خواهی مرا در نشیمنگاه پسر زن جگرخوار بنشانی؟

حزام قانع نشد و ادامه داد: خورشید که از مطلع الفجر طلوع می کند ؛ بندگان را برای بخشش نور، خوب و بد نمی کند...خدا که خداست و عدلش به من و تو عیان، معاویه را در صدر کاخ های شام و فلسطین نشاند که سنت امهال و استدراج به جای آورد .حال اگر روزی در آینده ای به لطف خدا نزدیک؛ اداره جهان به مهدی آل محمد صلوات الله علیه رسید؛ یارانش باید اورا از رفتن به شام منع کنند که مدتی بیدادگاه معاویه بوده؟؟

عقیل: خوب منطق به کار می بری شیخ!!! من که تسلیمم!!! با این حال از تو خواهانم مرا از این کار معاف کنی؛ همین گوشه اتاق برای من زیاد هم هست.‌اما توصیه میکنم که شاه نشین خانه ات را از رد پسر صخر ابن حرب پاک کنی . ممکن است درآینده این خانه میزبان صلحایی باشد که حیف است منزلشان بوی معاویه بدهد...

حزام باخنده جواب داد: خانه اگر در آن خدا خالصانه عبادت شود؛ رد ابالسه خود به خود از اهالی خانه دور می شود . این هم باشد امتحان خلوص عبادت من، که اگر رد معاویه در خانه ام ماندگار شد؛ بدانم که بایدفکری به حال قیام و قعود نمازم بکنم امامنظورت از پسر صخر ابن حرب را درست فهمیدم؟ مگر پدر معاویه؛ ابوسفیان پسر حرب نبود؟؟ نکند باز بادیه نشینی ادعا کرده پدر معاویه است؟

عقیل خندید و جواب داد: نه !! تهمت نزن...نام اصلی ابوسفیان صخر است و کنیه اش ابوسفیان

حزام دستی به ریش کشید و گفت: عجب...به هر حال من علم انساب تو را ندارم عقیل؛ تو مرجع نسب شناسی سرزمین حجازی !!! من ناقص العقل را با خودت قیاس نکن

عقیل کمی در همان حالت نشسته به حزام نزدیک شد و گفت: حزام حقیقت امر؛ من برای نسب شناسی قریش به خانه تو نیامدم...نیتم پیشقدم شدن در امر خیر است...اگر می شود دخترت را صدا کن بیاید تا مِن باب مسئله ای با او مشورتی داشته باشم.

حزام نگاه با تعجبی به عقیل انداخت و بعد بلند شد و گفت: دخترم ...فاطمه جان...می شود برای میهمانمان اشربه و اطعمه بیاوری؟؟؟
صدای ضعیف فاطمه از اتاق مطبخ به گوش رسید که گفت: چشم نور دیدگانم و سایه سرم...

عقیل گفت: چه دختر مودب و خوش صحبتی است .الحق که خواهرزاده لبید شاعر است.خدا برایت حفظش کند

حزام جواب داد: خدا به خاندان تو هم عوض خیر دهد...

چند دقیقه بعد فاطمه با طبقی از میوه و خوراکی و کوزه ای از نوشیدنی وارد شد؛چادر سبزی به سر داشت و برقعی سفید برصورت...

مودبانه به عقیل سلام کرد و خوشآمد گفت و برگشت تا به سمت اتاق خودش برود که عقیل گفت: بمان دخترم...بهانه اصلی آمدن من به خانه پدرت خود تویی...من نه صدایم از صدای چکاچاک شمشیر برایت جالب تر است و نه خزانه نسب دانستنم در حوصله ات می گنجد...اما بمان تا کلامی را باتو در میان بگذارم...

فاطمه برگشت و نگاهی به پدر انداخت و پدر با اشاره سر به او اجازه نشستن داد
فاطمه گوشه ای نشست و با اجازه از پدر گفت: این از لطف فاضل و دانشمندی مثل شماست که خانه مارا به قدوم خود روشن کردید ، من هم کوچکتر از آنم که بخواهم در مقابل شما بی ادبی کرده باشم.خدایی نکرده از رفتار من ناراحت شده اید؟؟؟

عقیل : از خصوصیات افراد مودب آن است که کم سخن می گویند،سنجیده سخن می گویند و از کلمات خوبی برای سخن گفتن استفاده می کنند خوشحالم که می بینم پیشنهادم به برادرم مرا روسفید کرده است

حزام اول نگاهی به فاطمه کرد و بعد نگاهی به عقیل و پرسید: برادرتان؟؟؟

عقیل که بغضی هم به صدایش آمده بود ادامه داد:راستش نمی دانم از کجا باید بگویم...از روزی که دختر پیامبر را درون کوچه های لعن شده مدینه سیلی زدند دیگر در آن شهر کسی جواب سلام او را هم نمی دهد...
بغض عقیل می ترکد و با گریه ادامه می دهد: ابالحسن در آستانه چلچلی اش از داغ غربت و تنهایی هزار سال پیرشده است . خدا میداند چه شب ها که بی خبریم از ناله های شبانه اش در چاه های نخلستان های مدینه
با گریه عقیل ، صبر فاطمه هم تمام می شود و اشکش جاری...اما نمی خواهد لرزش شانه هایش دیده شود ؛ بلند می شود و باز می خواهد از اتاق خارج شود که عقیل به سرعت اشک های خودش را پاک می کند و میگوید: بمان دخترم...
بعد بلند شد و گفت: شبی از شب ها میهمان برادرم علی بودم و با دیدن وضع تنهایی اش در خانه به فکر پیدا کردن همدمی برایش بودم . به فکر کسی که باشد و دستان لرزان زینب را مانند مادری بفشارد...به فکر کسی خاطرات کوچه را از پیش چشمان حسن کمرنگ کند‌. تا اینکه به نام تو رسیدم
فاطمه برگشت و پوشیه اش را بالا زد و گفت: اگر از خود یعقوب نبی هم سوال کنید می گوید که از یازده پسرش هیچ یک جای یوسف را نمی گیرند.
حال شما به خانه ما آمدید و مرا جای زهرای مرضیه میدانید؟؟
عقیل کمی پیش تر آمد و فاطمه از شرم باز پوشیه اش را به صورت زد.
عقیل گفت: دخترم؛ اگر به تو بگویم که خود ابوتراب مرا به طلب تو فرستاده باز هم اینگونه سخن میگویی؟
فاطمه با شنیدن این حرف لبخندی زد که البته نمی شد از زیر پوشیه آن را دید.
حزام برخاست و جلوتر آمد و گفت: واقعا خود علی تو را فرستاده...
عقیل برگشت همانجایی که نشسته بود و گفت: آری؛ او خودش خواست به طلب بانویی بروم که فاضله و ادیب باشد و فرزندانی برایش به دنیا بیاورد که به قول دخترت ،هرکدامشان یک تنه به جای ده برادر یوسف برای حسنین برادری بکنند

عقیل سرجایش نشست و رو به فاطمه ادامه داد: دخترم ؛ تو مورد پسند برادر منی، آیا حاضری به خانه برادرم بروی؟

فاطمه که هنوز از شنیدن این کلمات لبخند به لب داشت گفت: من کنیز خانه ای هستم که جانمازش به عطر چادر فاطمه معطر است . اما اگر جسارت نباشد برای پذیرش این دعوت، شرطی دارم.

پدرش نگاهی به فاطمه کرد و گفت: نمی دانم از اینکه ندیده خواستگاری را رد نکردی خوشحال باشم یا از اینکه برای نکاح جوانمردی چون علی شرط داری متعجب؛

فاطمه رو به عقیل کرد و گفت: من در آن خانه پا نخواهم گذاشت؛ مگر برای کنیزی فرزندان فاطمه.‌‌..
نمی خواهم نام من آنهارا به یاد مادرشان بیاندازد؛ همانگونه که اذان بلال، فاطمه را به یاد رسول خدا انداخت‌.من به آن خانه می روم که پرستار فرزندان علی باشم.نه آینه ای برای تازه شدن داغ دلشان؛ پس اگر ممکن است مرا در آن خانه 《فاطمه》 صدا نزنند
عقیل لبخندی زد و گفت: اگر این شرط را بپذیرم؟؟

فاطمه پوشیه اش را بالا زد و با همان لبخند نگاهی به پدرش انداخت و گفت: قبول می کنم.
لبخند فاطمه به لبان پدرش هم لبخندی جاری کرد و گفت: مبارک است دخترم ؛ مبارکت باشد که شاهبانویی شام را کنار زدی و شاهبانوی عالمین شدی

فاطمه سرش را بالا گرفت و گفت: (شاکر خداوند مهربانم که از او خواسته بودم همسرم مردی از مردان خدا باشد و خدا شاه مردان دو عالم را همسر من قرار داد.)
بعد سرش را پایین آورد و به پدرش گفت: اگر می شود چند روزی وقت داشته باشم تا هم نظر مادر را بدانم و هم به بهترین نحو آماده این وصال مبارک باشم‌.
حزام بدون اینکه حرفی بزند رویش را به طرف عقیل برگرداند و منتظر پاسخ ماند‌.
عقیل هم به جای حرف زدن دانه ای خرما برداشت و رو به حزام گرفت و گفت:( مبارک باشد...دهانت را شیرین کن.) بعد از زیر عبایش دستبند ساده ای درآورد ؛ بلند شد و رفت آن را گذاشت روی لبه پنجره خانه و گفت: می روم که بشارت دهنده این وصلت به برادرم باشم .
عقیل، بعد از خداحافظی با حزام از خانه خارج شد و حزام تا درِ خانه بدرقه اش کرد‌ و حالا در آن اتاق، فاطمه تنها مانده بود و خدایی که همیشه در کنار خود احساسش می کرد.

فاطمه که در خانه تنها شد ؛رفت و دستبند را برداشت و در دستش گرفت؛ چشمانش را بست و دستبند را در دستانش فشرد و با لبخندی که به لب داشت به نامی فکر می کرد که حالا تمامی وجودش را فراگرفته بود .


《وَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ ۚ لَوْ أَنْفَقْتَ مَا فِي الْأَرْضِ جَمِيعًا مَا أَلَّفْتَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ 》
نقد این داستان از : سارا عرفانی
سلام و ادب
چند نکته درباره ی داستان شاهبانوی مرواریدها قابل تامل است.
اول اینکه تقابل دو خواستگار و واکنش متفاوت فاطمه به این دو، درام خوبی را شکل داده است. نمی دانم از لحاظ سندیت تاریخی واقعا این دو خواستگاری در یک روز اتفاق افتاده اند یا نه، که البته بعید است و البته مشکلی هم در این باره وجود ندارد. اما همزمانی آنها و تقابلی که می بینیم، سبب قوی شدن داستان شده است.
نکته ی بعد اینکه فاطمه بنت حزام در این داستان همان حضرت ام البنین مادر حضرت عباس است. چه خوب می شد به گونه ای، در داستان به این نسبت مهم اشاره شود. البته می دانم که کار دشواری است اما شاید مخاطب داستان، از این مسأله بی خبر باشد و تا پایان هم متوجه نشود.
اما نکته ی مهمتر به نظرم این است که شما از یک ماجرای تاریخی، یک داستان خطی و ساده روایت کرده اید که اگر کسی از آن باخبر باشد، دیگر خواندن داستان برایش لطفی ندارد. می شد نویسنده ما را با لایه های عمیق تری از شخصیت فاطمه مواجه کند. هم در زمان خواستگاری معاویه هم هنگام خواستگاری عقیل، ما چالش های درونی فاطمه را ببینیم. شاید حتی لحظه ای جایی دلش لرزیده باشد، شاید به هر دلیل با شنیدن حرفی قرص و محکمتر از قبل شده باشد. ما با احساس فاطمه مواجه شویم و چیزی بیشتر از یک ماجرای تاریخی بخوانیم. در آن صورت، داستان شما با روایتی که بارها از این اتفاق شنیده ایم متفاوت می شد. داستان شما، اختصاصا می شد داستان خود شما. با تمام احساسات و عواطفی که در این داستان خلق کرده اید و مخاطب فقط اینجا با آنها مواجه می شود و پیش از این، از این منظر به ماجرا نگاه نکرده است، تا این حد در اتفاقات، در احساسات، در عواطف عمیق نشده است و ماجرا را اینگونه ندیده است.

منتقد : سارا عرفانی

متولد تهران، 1361، دانش آموخته فلسفه اسلامی، نویسنده و مدرس دانشگاه، دبیر کانون نویسندگان بانوی فرهنگ، داور جشنواره های ادبی



دیدگاه ها - ۱
سید احمدرضا فضیلت منش » 9 روز پیش
بنام خدا سلام...ممنون از لطف و دقت نظرتان...در مورد نشان دادن نسبت شخصیت عرض کنم همانطور که فرمودید نشان دادن نسبت مادر با فرزندی که هنوز به دنیا نیامده دشوار است اما بنده در حدی تلاش کردم این اتفاق بیافتد مثلا هنگام خداحافظی معاویه و حزام...《 فرزند دخترم هم اگر قرار است به دنیای بیاید (عبوس) بودنش...》 و یا گفته عقیل《 فرزندی به دنیا بیاورد که بهتر از ده برادر یوسف برای حسنین...》 و درمورد احساسات درونی شخصیت .فاطمه...گرچه شخصیت اصلی ام البنین است اما سعی شده احساسات و رفتار های شخصیت در مکالمات بین شخصیت های فرعی غیر مستقیم روایت شود...بار دیگر از لطف شما ممنونم و امیدوارم آموزه هایتان را در اصلاح این اثر و آثار بعدی به کار ببرم...موفق باشید

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت