عوامل جذابیت در داستان




عنوان داستان : از پشت روزنه های پتو
نویسنده داستان : سید حیدر حسینی

صبح زود بود. حالا ساعت چند. دقیقا نمی دانم. با صدای پروانه خانم بیدار شدم. هر کاری کردم که چشمانم سرحال بیایند، نمی شد. پروانه خانم همسایه قدیمی ماست. یک خانم مسن و وراج. کسی نبود به پروانه خانم بگوید « این وقت صبح چه کسی میاد دم در خونه یکی دیگه و بکوب بکوب در می زنه و فریاد می زنه ، کسی خونه هست؟» اصلا به تو چه کسی خونه هست یا نه. مرد حسابی چی از جون ما می خواهی. بگذار مقداری بخوابیم. دیروز تقریبا ساعت یازده و نیم و دوازده ظهر بود. پروانه خانم آمده بود به مادرم گفته بود « فردا صبح با همدیگه بریم خانه مشهدی اکبر. پدرش فوت شده» من تمام حواسم را به این جمع کرده بودم که فردا صبح چگونه از دست پروانه خانم راحت شوم. گفته بود « نماز صبح که خواندی آماده باش تا با همدیگه برویم فاتحه» .
فاتحه که نه. فقط جیغ و داد و فریاد و انگشت های مفیشان که لای قالیچه ها سائیده می شد.
نماز صبح بزنه تو سرت.« بگذار ما یک لحظه بخوابیم» اما جرأت این را نداشتم که از این حرف ها بزنم. پروانه خانم چنان با آن صدای نحیبش مرا به خود می آورد که نمی دانستم از کجا خواهم خورد. به من نگاهی می انداخت و می گفت «جوان نا جوان. اصلا ادب حالیته» من هم نمی دانستم در جوابش چه بگویم. دوست داشتم سر به تنش نباشد. دوست داشتم هر وقت از خواب بیدار می شوم به من بگویند « پروانه خانم مرده است» حتی یک لحظه هم دلم برایش نمی سوخت. در حقیقت باید گفت او یک جاسوس دو جانبه است. به تو چه که من با کی دوستم با کی دوست نیستم.
اصلا من دوست دارم با هرکی که بخواهم راه بروم. حالا فهمیدم چرا مرتب به من گیر می دهد. « تو چرا به خواستگاری دخترم نیومدی» اصلا آن دختر عجیب تو را چه کسی می گیرد. رفته بود در و همسایه به همه گفته بود « علی پسر کاظم حمیدی عاشق دخترم شده» همه جا جار زده بود. همه جا. تا به همه فهماندم که این دختر چاق و تپل گنده به کار من نمی آید ، زبانم مو درآورد.
به زور خودم را از لای رختخواب بیرون کشاندم. نای راه رفتن نداشتم. مثل این بود که سال ها راه نرفته باشم. مادر صبح زود بخاری نفتی را روشن کرده بود. بوی سوخته نان همه جا پیچیده بود. با اینکه دوست داشتم نفس عمیقی بکشم و آن حس را در اعماق سلول های بدنم فرو ببرم، اما حال و حوصله اش را نداشتم. مادر صدایم زد « علی. از توی آن رختخواب بیرون بیا. برو ببینم پروانه خانم چی می خواد» کش و قوسی به خودم دادم و گفتم «مامان. مگه نمی دونی پروانه خانم آمده است بگوید برویم فاتحه. فاتحه که نه. صدا های ناموزونی که از خودتون در می آورید. آن همه جیغ و داد و فریاد» مادر آمد روبرویم و با آن غضب همیشگی به من تشر رفت «اصلا خجالت نمی کشی اول صبح پا شدی داری پشت سر مردم حرف می زنی» « کدوم مردم. پروانه خانم مگر مردم است. یادت رفته چه بلاهایی سر من آورد» مادرم یک لحظه آرام شد. نگاهی به من انداخت «کدوم بلا. کدوم بلا. نمی رفتی در و همسایه بگی من دختر پروانه خانم رو دوست دارم». دیگر تاب این همه حرف را نداشتم. « اول صبحی منو کفری نکن مامان. کدوم دوست داشتن. کدوم کشک . دختر پروانه خانم؟!» .
خمیازه ای می کشم و دوباره می روم زیر پتو. این بار مادرم پتو را از سرم می کشد و گوشه ای می اندازد. « بدو برو پروانه خانم منتظره » من با کش و قوس هایی ناموزون و حرف هایی که زیر لب می زنم می روم بیرون. تنم خسته است. کوفتگی جای جای بدنم رسوخ کرده است. نمی دانم چرا. اما پاهایم با زمین آشنایی ندارند.
هوا آنچنان سرد است که تنم به لرزه می افتد. برمیگردم. یک کاپشن تن می کنم. بیرون که می روم می بینم پروانه خانم دم در ایستاده است. چادر سیاهی سر کرده و دارد به گوشیش نگاه می کند. شماره ای می گیرد و زنگ می زند. کمی به او نگاه می کنم. می گویم « بفرمائید پروانه خانم» گوشی را قطع می کند و با عصبانیت می گوید «خجالت بکش. به من می گویی پروانه خانم. خاله ای . عمه ای. مادری» نفس عمیقی می کشم. می گویم « خاله بفرمائید. منتظر مامانی. الآن میاد» پروانه خانم نگاهی به من انداخت و گفت« نه دیگه. بهش بگو امروز نمی ریم فاتحه» . چشمانم از حدقه در آمدند «یعنی چی . یعنی امروز...» حرف هایم را قطع کردم. با خودم گفتم حالا است که شروع کند به بد و بیراه گفتن. با پروانه خانم خداحافظی کردم و رفتم داخل. گیج و منگ بودم. تازه خواب از سرم پریده بود. مادرم نگاهی به من انداخت. «چته. باز هم با پروانه خانم حرفت شده» لب و لوچه هایم را در هم کردم و گفتم «مامان ما رو کشتی با این پروانه خانم. بابا یه دفه ما رو راحت کنیین. یا برید یا نرید».
مادرم به من نگاهی انداخت و گفت « یعنی چی... یعنی امروز فاتحه نمی ریم» من حرفی نزدم و رفتم سرجایم دراز کشیدم. با هر دو دست پتو را کشیدم روی خودم و محکم دور خودم پیچاندم. تمام تلاشم را کردم تا بخوابم. به چشمانم فشار آوردم. اما نه. نمی شد. هرچه می کردم پروانه خانم روبرویم بود. یعنی اینطور فکر می کردم که الأنه باز هم در می زند و مامانم می گوید «علی . بپر برو درو باز کن. برو ببین پروانه خانم چی می خواد» حال و حوصله ام داشت سر می رفت. خدا بگم چیکارت کنه پروانه خانم. امروز خواستم یه کم بخوابم. اما مگر پروانه خانم اجازه می داد.
دیروز وقتی آمد خانه مان و گفت « فردا بایستی بریم فاتحه» همه چیز دستم آمد. می دانستم پروانه خانم فردایش مرا بی خواب خواهد کرد.
مادرم گوشش بدهکار این حرف ها نبود. وقتی می گفتم «پروانه خانم شده است معظل زندگیمان» تازه می خواست هر چه حرف بود بارم کند. شانس بد ما را ببین کی شده همسایه ما. تازه باید بهش بگویم «خاله پروانه.» خدا رحم کند. مادری مثل تو را داشته باشم.
تمام فکر و ذکرم را جمع کردم تا کمی بخوابم. فردا صبح باید بیدار می شدم. آن هم با صدا های بکوب بکوب پروانه خانم « مادرت می آید برویم فاتحه» فاتحه بزند توی آن سرت پروانه خانم.
بابا تقصیر من نبود. من دختر تو را نمی خواهم. زورکی که نیست. هزار بار این را بهش گفته بودم. روبرویم می گرفت و می خندید «پسرم تو جوونی. دختر من هم جوونه. من می دونم تو دوستش داری» می گفت «وقتی دخترم میاد خونه شما، قلبت تاپ تاپ به طپش می یفته». به حق حرف های نشنیده. نگاهی به پروانه خانم می انداختم و با لبخندی می گفتم «این هم از اون حرف هاست .آخر کجای من به دختر تو می خوره. من یه پسر هیکلی و قد بلند. آن هم به این خوشتیپی. اصلا هر کس منو با دختر تو ببینه تعجب می کنه. » تمام حواسم را جمع کردم. نفس هایم را منظم کردم. خودم را از این وضع جدا کردم. رفتم حال و هوای دیگری. اصلا به دختر جماعت فکر نکردم. من به دختر چه. نفس عمیقی کشیدم. حتی صداهایی که مادر از به هم زدن قوری کتری بلند می کرد برایم اهمیت نداشتند. دیگر بوی نان سوخته به مشامم نمی آمد. داشت خوابم می برد. خدا را شکر.
صدای «تق...تق...تق...تق» در، در اعماق وجودم پیچید. از جایم پریدم . چیزی نمانده بود صدایم در بیاید. مادرم جلو آمد. دستمالی آورد و دور دهانم را تمیز کرد. «چیزی نیست پسرم....پروانه خانم اومده دنبالم تا بریم فاتحه» .
خواستم تکانی به خودم بدهم. دیدم ای دل غافل همه آنچه را که دیده بودم فقط یک رؤیا بوده. پاهایم تکان نمی خوردند. دستانم هم با من همراهی نمی کردند. آب از لب و لوچه هایم پائین می ریخت. صداهایی از خودم در آوردم. اما مادرم چیزی نفهمید. ویلچرم را آورد و گفت «پسرم. من دارم می رم فاتحه. یه کم دیگه خواهرت میاد و بهت کمک می کنه. رفته بیرون صبحونه بگیره و میاد».
دراز کشیدم. پتو را با هر مکافاتی بود کشیدم روی خودم. از بین روزنه های کوچک پتو به سختی می توانستم روشنایی بیرون را نگاه کنم.
نقد این داستان از : احسان رضایی
ما چطور داستانی را می‌خوانیم؟ یا دقیقتر بپرسیم: چه داستانی را دوست داریم بخوانیم؟ این، سوال ساده‌ای است که پاسخش اصلأ آسان نیست. یک داستان، برای اینکه تبدیل به داستانی خوب و خوشایند و خواندنی شود، ویژگی‌های زیادی باید داشته باشد. یکی از این ویژگی‌ها، جذابیت یا به عبارت دیگر، هیجان است. خود این جذابیت یا هیجان هم با روش‌های مختلفی به دست می‌آید. مثلاً نوع روایت ممکن است هیجان‌انگیز باشد. شبیه همانهایی که یک لطیفۀ هزار بار گفته‌شده را باز هم شیرین و بامزه تعریف می‌کنند. اما مهمتر از آن، جذابیت ذاتی خود داستان است. (در مثال قبلی، خنده‌دار بودن خود آن لطیفه.) حالا این جذابیت ذاتی داستان یعنی چی؟ یعنی اینکه اجزای داستان، تازگی و اهمیت داشته باشند. اجزای اصلی داستان، دوتا هستند: شخصیت و اتفاق. شخصیت که معلوم است، یعنی فرد یا افرادی که موضوع داستان هستند. یک راه ایجاد جذابیت ذاتی در داستان، همین است که شخصیت را خاص انتخاب کنیم. شخصیت خاص، یعنی شخصیتی که معمولی نباشد، چیزی کمتر یا بیشتر از دیگران داشته باشد؛ شاید هم هر دو. فرض کنید یتیم باشد (از دیگران چیزی کمتر دارد، خانواده) یا توانایی جادوگری داشته باشد (از دیگران چیزی بیشتر دارد)، یا هر دو (مثل هری پاتر). حالا ممکن است کسی بخواهد در مورد یک شخصیت معمولی، یکی از افراد عادی جامعه داستان بنویسد (مثل همین داستان بالا)؛ آن وقت است که اتفاق داستانی اهمیت پیدا می‌کند. آیا هر اتفاقی، مناسب داستان گفتن است؟ راستش نه. آن اتفاقی «داستانی» محسوب می‌شود که باعث تغییر در جهان داستان و در شخصیت‌ها شود. مثلاً زندگی فرد را زیر و رو کند، باعث ایجاد تغییراتی در افکار و احساسات او شود، چیزی در مورد گذشتۀ فرد را فاش کند و ... اینکه مردی صبح از خواب بلند شود و صبحانه بخورد، اصلأ جذابیت داستانی ندارد. چون همه هر روز صبح همین کار را می‌کنند. اما اگر همان مرد، صبح که بلند شود ببیند ای وای، چه تغییری در زندگی‌اش ایجاد شده، یک داستان خوب داریم (مثل داستان «مسخ» کافکا). پس یک روش دیگر برای جذابیت دادن به داستان، انتخاب اتفاق‌های خاص است: اتفاق یا اتفاق‌هایی که معمولی و تکراری و روزمره نباشد. اگر هم اتفاق معمولی بود، می‌شود شخصیت را خاص انتخاب کرد. مثلاً تصادف رانندگی،در دنیای امروز اتفاقی روزمره است. اما فرض کنید این تصادف با ماشین قاچقچی‌ها مواد مخدر، یا ماشین نامزد انتخابات ریاست‌جمهوری باشد. با همین تغییر کوچک در یکی از دو طرف اتفاق، داستان جذاب می‌شود.

به هر حال، از هر روشی که می‌توانیم باید استفاده کنیم تا داستان ما برای خواننده جذاب و هیجان‌انگیز باشد و خواننده، آن را از بین هزاران متن و سرگرمی که در اطرافش است انتخاب کند و با لذت بخواند. قبل از نوشتن هر داستان، باید از خودمان بپرسیم این داستانی که می‌نویسم جذاب است؟ شخصیتش خاص است؟ اتفاقش؟ شیوۀ روایتش؟ یا چی؟ پیدا کردن جواب این سوال، کمک زیادی به نویسنده می‌کند.

منتقد : احسان رضایی

متولد ۱۳۵۶ تهران، داستان‌نویس، منتقد ادبی و مجری-کارشناس برنامه‌های تلویزیونی و رادیویی مختلف دربارۀ کتاب. مؤسس و اولین سردبیر پایگاه نقد داستان. تألیفاتش در زمینه تاریخ و ادبیات است.



دیدگاه ها - ۳
سید حیدر حسینی » شنبه 02 اسفند 1399
سلام. ممنون که داستان را خواندید و نقد کردید. اما یادداشتی که شما گذاشته بودید، نفهمیدم خوب است یا بد. خب با توجه به نظر شما این داستان خوب بود یا بد. چه خوب می شد جزئیات بیشتری از نقاط ضعف و قوت داستان را می گفتید. تا بیشتر به ضعف و قوت آن پی می بردم.
احسان رضایی » یکشنبه 03 اسفند 1399
منتقد داستان
فکر کنم پاسخ فرمایش شما در متنم هست. ببینید شخصیت یا اتفاق، کدامش خاص است؟ اصلا خاص هست؟ جذابیت دارد؟
سید حیدر حسینی » شنبه 02 اسفند 1399
سلام. ممنون از لطفتون بابت وقتی که گذاشتین. و داستان رو خوندین. خواستم بدونم حالا اثر خوبی بود یا بد. چون چیزی از یادداشتی که گذاشته بودین نگرفتم. بیشتر دنبال نکات ضعف و قوت داستان هستم. ممنون میشم نظر تکمیلی بذارید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت