داستان، گزارش دادن صرف نیست.




عنوان داستان : آخرین نخ سیگار
نویسنده داستان : فاطمه سادات طباطبایی فر

چشمش که به ایستگاه اتوبوس می‌افتد می‌ایستد، عصایش را به زمین می‌زند و می‌خواهد از خیابان عبور کند. سرش را به راست می‌چرخاند، ماشین‌ها به سرعت در حال رد شدند، مثل مورچه حرکت می‌کند. دست هایش می‌لرزد، ماشین ۲۰۶ توقف می‌کند، پیر مرد سرش را بلند می‌کند، دختری حدوداً ۲۰ تا ۲۵ ساله مقنعه خود را مرتب می‌کند و می‌گوید:" پدر جان بفرمایید" پیرمرد بدون تشکر رد می‌شود. انگار که قله را فتح کرده‌است، جلیقه‌ی خود را صاف می‌کند و می‌رود روی صندلی ایستگاه اتوبوس می‌نشیند. نگاهش به آپارتمان روبرو می‌افتد. زنی با دامن گلی و موهای طلایی امده‌است در بالکن و مشغول آب دادن به گل هایش است. پیرمرد دستهایش را در جیب هایش می‌برد و به دنبال پاکت سیگارش می‌گردد. بعد از کلی شلوغی جیبهایش بلاخره پاکت را در می‌آورد، یک نخ بیشتر باقی نمانده است، اطراف را نگاه می‌کند هیچ مغازه ای نمی‌بیند. اتوبوس می‌رسد یک خانم و کودک پیاده می‌شوند، راننده اتوبوس نگاهی به پیرمرد می‌اندازد، پیرمرد بدون توجه به راننده اتوبوس غرق نگاه به آخرین نرخ سیگار شده‌است. اتوبوس حرکت می‌کند. سر و صدا‌ای آن طرف‌تر شنیده می‌شود، مهندسی آمده‌است و دارد سر کارگران ساختمان داد و فریاد می‌کند. مرد با بی‌حوصلگی تمام پایش را روی هم می‌اندازد و تکیه می‌دهد. عصایش نزدیک است بی‌افتد که پسری جوان آن را می‌گیرد و به صندلی تکیه می‌دهد. پیرمرد بدون کلمه‌ای با نگاهش از پسر تشکر می‌کند. ریش های زبر و کلفت خود را می‌خاراند و همچنان در فکر آخرین نخ است. پسر هدفون خود را روشن می‌کند تا آخرین سمفونی را هم بشنود، صدایش زیاد است و پیرمرد می‌شنود، پاهایش را باز می‌کند و نگاهی به پسر می‌اندازد. پسر مشغول همخوانی است ومشغول چت کردن و توجهی به پیرمرد ندارد. اتوبوس بعدی می‌آید، پیرمرد که انگار رنگ قرمز اتوبوس او را به خودش آورده‌است، به خودش می‌گوید:" من برای چی اومدم بیرون؟! آهان یادم اومد تولد عصمت... از عروسیمون تا حالا یاد ندارم که تولد خودم و خودش رو فراموش کرده باشه... که چی اصلاً این کار ؟! هر سال به مناسبت این هبوط فرخنده باید کیک درست کنیم و شمع فوت کنیم... کیک های بیرون رو هم که قبول نداره، کل آشپزخونه رو به گند میکشه تا یک کیک سوخته بدون روغن و شکر درست کنه... من را هم می‌فرسته تا شمع بخرم" پیرمرد بعد از کلی صحبت و کلنجار با خود آخرین نسخه سیگارش را روشن می‌کند و از کنار کوچه به سمت قنادی حرکت می‌کند.
نقد این داستان از : محمد محمودی
با سلام
تمام تکنیک‌های به کار گرفته در تمام داستان‌های جهان، تمام زیر و رو کشیدن نویسندگان و بالا و پایین کردن‌های متن‌هایشان و حذف و جرح و تعدیل و تمام دوباره‌نویسی‌های مکرر رمان‌ها برای رسیدن به بهترین وجه ممکن یک نوشته، رساندن یک معنا است در داستان. یک مفهوم است که داستان را بالاتر از یک گزارش صرف می‌برد. داستان، گزارش دادن صرف نیست. داستان گزاره نیز نیست. به قول اساتید: شیوه گزاردن است. هنرمند اندیشمند نیست، ولی حتما ایده داستانی‌اش را بر پایه‌ی اندیشه‌ای سوار می‌کند. اثر هنری، با اندیشه می‌آغازد و حتما و حتما و حتما باید از صافی حس بگذرد. وگرنه لفاظی زبانی‌ای بیش نمی‌شود و یا تبدیل به مقاله‌ای سیاسی، یا امری فلسفی و یا معطوف می‌شود به مضاف‌الیهی یا موصوفی بی‌معنا، از قبیل: داستان سیاسی، داستان فلسفی، داستان علمی و تخیلی و... نکته تکمیلی اینکه، داستان قبل از هر چیز باید داستان باشد و آکنده از قصه و خرده قصه و شخصیت و فضا و مکان و زمان متعین. متن «آخرین نخ سیگار» به معنایی که گفته شد، داستان نیست. گزارشی است بی‌حاصل و فاقد مفهوم از یک پیرمرد. که او را نمی‌شناسیم، شخصیتش را نمی‌فهمیم، از زمانش چیزی نمی‌دانیم و از اینکه در چه مکانی زیست می‌کند، بی‌عِلمیم. نه نخ آخرین سیگارش برای مخاطب معنا دارد و نه رد شدن از ماشین و بی‌اعتنایی‌اش به آدم‌ها و نه اینکه آمده است برای خرید کیک تولد زنش. چون این نکات تا زمانی برای مخاطب قابل توجه و مهم محسوب می‌‌شوند که ریز شخصیت یک پیرمرد مشخص را بدانیم. تمام آدم‌ها در این داستان، علی‌السویه هستند و تخت و بی‌روح. انگار نویسنده از پشت شیشه‌ی ماشینی در حال گذر در حال تماشای یک پیرمرد و رفتارهای ناشی از سنش است. یک پیرمردی که می‌تواند هر پیرمردی در هر کجای جهان باشد. اما نویسنده باید بداند، شخصیت و مکان باید از هر جایی شدن، دور باشند. باید ترسیمی با جزئیات داشته باشند. هیچ چیزی تا خاص نشود، عام محسوب نمی‌شود. به قول احمد محمود عزیز، تا نوشته‌ای محلی نباشد، ملی نمی‌شود، و تا ملی نباشد، جهانی نمی‌شود. یک نکته خارج از متن - و البته داخل متن- بگویم: سمفونی‌ها، دارای کلام نیستند و در زمره‌ي موسیقی کلاسیک و بی‌کلام محسوب می‌شوند (هر چند گویاتر از تمام انواع موسیقی‌اند!). نتیجه ماجرا اینکه: چه و چگونگی در هم می‌آمیزند و یک معنا می‌سازند. به دنبال قطعاتی کامل از زندگی باشید.

منتقد : محمد محمودی

متولد ۱۳۶۹. کارشناسی ارشد پژوهش هنر. دبیر تحریریه مجله الفیا. منتقد مجلات سینمایی از جمله «نقد سینما» و مدرس داستان



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت