نوشتن درباره یک واقعه یا شخصیت واقعی محتاج یک کار پژوهشی درازمدت است




عنوان داستان : برای یک ستاره
نویسنده داستان : شیوا امیری

دوم ژانویه‌ی ۲۰۲۰
دفتر مرکزی پنتاگون، اتاق ۴۰۴، لئون پانتا

تیک تاک... تیک تاک... صدای حرکت عقربه‌های ساعت روی میز، مثل هاون توی سرش کوبیده میشد.... صدا که شدیدتر شد، بالاخره پلکها مقاومت خود را از دست دادند و از هم باز شدند.
چند ثانیه گذشت تا سرش را با کرختی از روی میز بلند کرده، زمان و مکان را درک کند و به خودش بیاید. گردن خشک شده‌اش را با دست ماساژی داد و به رد ِ آب دهان ِ خشک شده روی پرونده‌ی زیر دستش نگاهی کرد. اصلا این چندمین شبی بود که به خانه نرفته بود و نیمه‌شب از فرط خستگی، در همان دفتر کار و میان تنها پرونده‌ی این روزهایش به خواب رفته بود؟ خدا میدانست!
هر صبح همین موقع اگر خانه بود، عادت داشت به محض بیدار شدن از خواب به اتاق دخترش جسی برود و چهره‌ی غرق در خوابش را ببوسد و بعد راهی اداره بشود.
نگاهش به سمت قاب کوچک روی میز کشیده شد. عکس چهار نفره‌شان در یک مسافرت بیاد ماندنی. کنار ساحل، یک پیراهن خنک سبز رنگ پوشیده بود و دستان همسرش ربکا را آنچنان محکم گرفته بود که انگار هیچ چیزی قادر نیست آن دو را از هم جدا کند. ربکا هم با آن لباس سپید بلند و موهای بور، چهره‌ی ملیح‌تری پیدا کرده بود و برق لبخند میان آن چشم‌های روشنش، توجه هر بیننده‌ای را به خود جلب میکرد. گوشه‌ی تصویر هم دختربچه‌ای موفرفری سگ کوچکی را میان بغلش جای داده بود و با آن دو دندان جلوی افتاده‌اش، لبخندی زده بود که چهره‌اش را نمکی‌تر میکرد.
ضربه‌ی محکمی که به در خورد باعث شد نگاهش را از عکس بگیرد و دست از مرور خاطرات بکشد.

اجازه‌ی ورود داد.
تام وارد اتاق شد، دوست دیرینه‌اش، سرهنگ ارشد بازنشسته‌ی سازمان.
به محض ورود چشم‌هایش از فرط تعجب گرد شد و پرسید:
_ چی شده لئون؟ این چه وضعیه برای خودت درست کردی؟ چرا چهره‌ت اینقدر خسته‌س؟ تو و این اتاق بهم ریخته؟ باورم نمیشه... نگو که همه چیز برمیگرده به اون پرونده؟

+ درست حدس زدی... همین پرونده‌ی کذایی...

_ من متوجه نمیشم لئون... مشکلت با این پرونده چیه؟ چرا نمیتونی حلش کنی؟

+ اشتباه نکن تام! من مشکلی با حل کردنش ندارم. ساده‌ترین کار، پاک کردن صورت مسئله‌س. من با هضم کردنش مشکل دارم! ساده‌تر بگم... من هیچ صورت مسئله‌ای اینجا نمی‌بینم!

تام که هاج و واج مات آدم ِ جدید روبرویش بود زیر لب گفت:
_ منظورت چیه؟

لئون پرونده‌ی سفید رنگ روی میز را با کرختی برداشت و انگار که خسته کننده‌ترین رمان بلند جهان را بین دستهایش گرفته باشد، سرسری ورق زد و در شمرده‌ترین حالت ممکن گفت:

+ ببین تام! این پرونده ۵۶۱ صفحه داره. میشنوی؟ پونصد و شصت و یک صفحه که از بس خوندم و مرور کردمش میتونم تک تک جزئیات و کلماتش رو با ذکر تاریخ و ساعت بهت بگم... من میتونم حتی بهت بگم "سردار قاسم" تو کدوم ماموریت کدوم لباس رو با کدوم کفش پوشیده بوده و تو هر ساعت چه کارهایی انجام داده... اما این چه دردی از ما دوا میکنه؟ کاری ندارم قاسم کی هست و تا حالا چه کارهایی انجام داده. من فقط میگم اگه منم جای اون بودم همین کارها رو میکردم. اصلا خود تو چی تام؟ مگه نه اینکه هروقت اسم وطن میاد و نگاهت به پرچم پر از ستاره‌‌ی کشورت میفته، حاضری زمین و زمان رو بهم بدوزی و دونه به دونه‌ی ستاره‌های روی سرشونه‌ت رو فدای خاکت بکنی؟ فرق تو و قاسم در چیه؟

_ چی میگی لئون؟ ضربه‌ای به سرت خورده؟ کی ذهن تو رو شست و شو داده پسر؟ تو داری من رو با کی مقایسه میکنی؟ با یه تروریست؟
بعد نگاهی به روی میز انداخت و همانطور که به یک کتاب قطور اشاره میکرد، با پوزخند ادامه داد:

_ صدبار گفتم عملکرد آدمها رو با فرهنگ دو هزار سال قبلشون نمی‌سنجند...
The History Of IRAN?
گذشته و تاریخ همیشه باشکوه بوده و اگه نباشه، مردم دیگه به چیشون میتونن بنازن؟!
ببین ایران الان کجاست... وسط آشوب خاورمیانه... تموم آتیشها از گور این گربه‌ی کوچیک ِ پدرسوخته‌س!

لئون با همان خونسردی ذاتی‌اش نگاه سردش را روی تام انداخت و چیزی نگفت. تام که انتظار این سکوت را نداشت و خودش را برای جوابهای بعدی آماده کرده بود گفت:

_ ببین لئون! من اینجا نیومدم که باهات بحث کنم. فقط میخوام بگم دیگه زیاد وقت نداریم. نهایتا دو روز دیگه... مقامات ارشد از این همه تعلل تو تعجب کردند و برای همین از من خواهش کردند به دیدنت بیام و باهات حرف بزنم. سابقه نداشته پرونده‌ای زیر دست لئون ِ معروف بیاد و موضوع انقدر کشدار بشه. عجله کن لئون! اون چشم‌های واقع‌بینت رو به روی قضیه باز کن و به پرچم کشورت فکر کن! من میدونم که تو هم عاشق اون ستاره‌هایی... تو باید بهترین تصمیم رو بگیری... "قاسم" رو الکی بزرگ کردن... اون یه مهره‌ی سوخته بیشتر نیست...
من دیگه باید برم. بی‌خبرم نذار... فعلا.

درب با صدای بدی بسته شد و نگاه لئون بی‌اختیار به دور تا دور اتاق چرخید. نقشه‌ی آن گربه‌ی کوچک روی دیوار خودنمایی میکرد. با سرانگشت گوشه به گوشه‌اش را لمس کرد و یاد تمام روزها و شبهایی افتاد که در همین اتاق کوچک، درباره‌ی وجب به وجب این گربه تحقیق میکرد و اطلاعات جمع میکرد و هربار متعجب‌تر از قبل میشد.
نگاهش به پوستر کناری افتاد.... یک ساختمان بزرگ که زیرش با فونتی ریز نوشته شده بود "مرکز تاسیسات هسته‌ای نطنز"
نطنز... هزار واژه هم‌زمان به ذهنش هجوم آورد... نطنز... کرمان....
اصفهان... کرمان...
نصف جهان... کرمان...
کاشان... کرمان...
گلاب... گل... آب... کرمان...
مستی... عشق...حافظ.... کرمان...
مذهب... اعتقاد... نماز... کرمان...
سجاده... تسبیح... عقیق....کرمان... قاسم... قاسم... قاسم...

سریع برگشت و به دیوار پشت سرش نگاهی انداخت. میان تعداد زیادی عکس که روی تمامشان با ماژیک قرمز، ضربدر پر رنگی کشیده شده بود، تنها یک عکس بدون ضربدر باقی مانده بود‌.
یک مرد با موها و ریشی یکدست سپید که با لبخندی بزرگ، دندانهای ردیفش را به نمایش گذاشته بود. پارچه‌ای سفید و سیاه دور گردنش بود و از چشمهایش غرور میریخت.

غرور...انگشتر... عقیق...توسل... امام... امام حسین... کربلا.... عراق... جنگ... ترور....
غزه...فلسطین... جنگ‌.. ترور...
دمشق... سوریه... جنگ‌... ترور....
بیروت.... لبنان... جنگ... ترور....
تهران... ایران.... قاسم... ترور.... ترور... ترور....

حالش از این همه سردرگمی بهم خورد... از این همه حس بد... مات تصویر روبرویش مانده بود و از همه چیز متنفر بود. اما به این سیاه‌سوخته‌ی کرمانی و نگاه پر غرورش حسادت میکرد! به آن چشمهای بی‌خیال و حال خوب ِ توی عکسش غبطه میخورد.
یاد همان روزی افتاد که توی دفتر نشسته بود و راس ساعت ۱۰ صبح، طبق معمول هر روزه، نامه‌‌های اداری را دریافت کرد. میان تمام آنها پاکتی بود که ظاهرش با بقیه متفاوت بود. با کنجکاوی آن را باز کرد و از چیزی که دید و خواند، عرق سردی روی تنش نشست:

 ” اگر لازم باشد از این هم نزدیک تر خواهیم شد ”

 

امضا : قاسم سلیمانی فرمانده سپاه قدس جمهوری اسلامی ایران

هنوز هم نمیدانست نامه چگونه از این همه لایه‌ی حفاظتی پنتاگون عبور کرده و توانسته به اتاق ۴۰۴ برسد.
پشت میز برگشت و لیوان ِ آب ِ از شب ِ قبل مانده را یک نفس سر کشید. دستانش را با حالتی کلافه میان موها برد و چشم‌هایش را بست و برای هزارمین بار به چیزهایی که قرار بود اتفاق بیفتد فکر کرد.
قاسم چند روزی بود که در دمشق به سر میبرد و قرار بود به زودی وارد بغداد بشود. اما ساعت و چگونگی تردد هنوز مشخص نبود. به رابطین سیا سپرده بود به محض کسب کوچکترین اطلاعی درباره‌ی چند و چون این سفر، او را مطلع کنند.
خودش به دو نقشه بیشتر معتقد بود‌. قاسم یا از طریق مرزهای زمینی وارد بغداد میشد که در این صورت رصد کردنش به راحتی آب خوردن بود و این از هوش و ذکاوت بالای سردار ِ معروف ایرانی بعید بود. پلن دوم این بود که بصورت ناگهانی و بدون اطلاع قبلی از طریق مرزهای هوایی وارد خاک بغداد میشد و بعد ادامه‌ی مسیر را بصورت زمینی طی میکرد.
در این حالت، یافتن ساعت دقیق ورود قاسم کار را سخت میکرد. یکی از کارمندان خطوط هوایی "الجحنه الشام" قول همکاری داده بود که البته خیلی نمیشد روی حرفهایش حساب باز کرد‌. اما از طرفی، از آنجایی که اجازه‌ی پرواز برای نیروهای آمریکایی، در خطوط هوایی عراق تا شعاع مشخص از فرودگاه، آزاد بود، دست بازتری برای مانور دادن و قدرت نمایی داشت.
میخواست چه کار کند؟
واقعا اگر یکی از آن گماشته‌ها تماس میگرفت و حضور قاسم را خبر میداد، میخواست چکار کند؟
میدانست باید چه کار کند... اما جرات ابرازش را نداشت... حالا که هیچکس نبود، حتی حالا که هیچکس نمیتوانست وارد ذهنش شود و افکارش را بخواند، باز هم جرات نداشت به خودش اعتراف کند.
چشمهایش را باز کرد و سرش را به سرعت چندبار تکان داد تا شاید آن افکار از ذهنش بیرون بریزند.

نه...! او آدم این کار نبود! کشو را باز کرد و به برگه‌ی استعفایی که چند شب قبل پر کرده بود نگاهی انداخت. میدانست قرار نیست به این راحتی‌ها با خواسته‌ی ناگهانی و عجیبش موافقت بکنند، ولی برای شروع بد نبود!
درب کشو را قفل کرد و کلید کوچکش را درون جیب گذاشت. نگاهش دوباره به سمت قاب روی میز افتاد.
از جا بلند شد و آرام به سمت روشویی ِ گوشه‌ی اتاق رفت.

درون آینه با بی‌تفاوتی نگاهی به موهای پریشان و چهره‌ی خسته‌اش کرد. شیر سرد را باز کرد و مشتی آب روی صورتش پاشید. آب سرد همیشه حالش را خوب میکرد. با دست موهایش را حالت داد، یقه‌اش را صاف کرد و از فکر جدیدی که یکهو به ذهنش خطور کرده بود، لبخند کوچکی زد.
باید زودتر حرکت میکرد... دلش برای جسی ِ موفرفری یک ذره شده بود!

*****

چشمهایش را به زور باز کرد. نور خورشید اذیتش میکرد. سرش را چرخاند. ربکا کنارش به خواب رفته بود و آرام نفس میکشید... با خودش فکر کرد تمام آدمها در خواب زیباتر و معصوم‌تر به نظر میرسند یا او عاشق‌تر از قبل شده است؟
یاد شب گذشته افتاد... شام خوشمزه‌ای که کنار ربکا و جسی خورده بود... خنده‌های از ته دل جسی... و حتی سگ کوچکشان که مهربان‌تر از قبل فقط نشسته بود و انگار بعد از مدتها معنی خانواده و دور هم جمع بودن را به یاد می‌آورد.
نگاهش که به ساعت افتاد به خودش آمد و سریع از تخت بیرون آمد.
باید آخرین روز کاری را هم مثل تمام بیست سال گذشته، سروقت شروع میکرد و با آرامش به پایان می‌رساند!
****
پشت میز نشسته بود و برای آخرین بار جزئیات اتاق را نگاه میکرد. مطمئن بود دلش برای خیلی چیزها تنگ میشود. تلفن طوسی رنگ روی میز. ساعت کوچکی که صدایش ده برابر هیبتش بود. خودکارهای آبی و قرمزی که روی درب تمامشان اثری از دندان‌هایش به جا مانده بود. سطل آبی رنگ ِ زیر میز که این بار بر خلاف روزهای قبل خالی از کاغذهای مچاله شده بود... و حتی روشویی کهنه‌ی گوشه‌ی اتاق که همیشه بلد بود چطوری حالش را خوب کند! دلش برای تمام این چیزها تنگ میشد.
کلید را از توی جیب درآورد و کشو را باز کرد. برگه را برداشت و برای آخرین بار کلمه به کلمه‌اش را خواند، بعد خیلی آرام آن را داخل پاکتی گذاشت و با دو انگشت درون جیب بالای کت قرار داد.
با دست، فشار کوچکی روی صندلی آورد تا از سر جایش بلند شود، همان لحظه صدای زنگ تلفن سکوت را شکست.
با خودش فکر کرد عیبی ندارد برای آخرین بار جواب این تلفن را هم بدهد!
صدایی ناشناس در جواب الو گفت:
"سلام فرمانده. امروز مقامات بالا از من خواستند با شما تماس بگیرم و جویای احوالتون بشم.
جسی ِ عزیز چند روزی میهمان ماست تا شما با خیال راحت به پرونده‌تون برسید. نترسید! ما حواسمون بهش هست. خیلی بی‌تابی میکنه و سراغتون رو میگیره. ولی هم ما و هم شما خوب میدونیم که تنها راه ملاقات دوباره‌ی این پدر و دختر چیه... مگه نه؟!
باز هم باهاتون تماس میگیرم.... روز خوش فرمانده!"

دست‌هایش خشک شده بود و نمیدانست باید چه واکنشی نشان بدهد. صدای بوق اشغال ِ تلفن که بلند شد، گوشی را محکم روی تلفن انداخت و از سر جایش برخاست... مستقیم سمت آینه‌ی بالای روشویی رفت و به چهره‌اش زل زد. توی چشمهایش انگار زغال ِ گداخته گذاشته بودند... رگهایش انقدر متورم شده بودند که هرآن ممکن بود ترکیدنش را به چشم ببیند. این اولین باری بود که هیچ کاری از دستش برنمی‌آمد... دهانش را باز کرد و از میان دندان‌های چفت شده آرام گفت: "لعنتی"  و بعد انگار که این واژه حالش را خوب کرده باشد این بار تقریبا با صدایی که بی‌شباهت به فریاد نبود داد زد: لعنتی.... لعنتی..... لعنتی......
نگاهش که به دست‌های بی‌اختیار مشت کرده‌اش افتاد، آن را بالا آورد و بی‌تآمل ضربه‌ی محکمی به آینه‌ی روبرویش زد... تصویرش هزار تکه شد و اشک و لبخند در هم قاطی شد.
****
ساعت ۵ عصر بود و طول این اتاق ۱۲ متری را هزار بار رفته بود و برگشته بود و دیگر میدانست که تک تک موزائیک‌های کف این اتاق هر کدام چند لوزی ِمتساوی الاضلاعِ زشت دارند... اما هیچ کدام از این لوزی‌ها قادر نبودند جان دخترک ِ موفرفر‌ی‌اش را نجات بدهند.
صدای زنگ تلفن که بلند شد، بی‌درنگ با دو قدم خیلی بلند خودش را روی گوشی پرت کرد و الوی بلندی گفت. دوباره همان صدای نفرت انگیز ناشناس پشت خط بود: "سلام مجدد فرمانده. جسی اینجاست و حالش خوبه! درسته بی‌تابی‌ش بیشتر شده ولی حالش خوبه! تماس گرفتم بگم مقامات گفتند این بار خود شخص رییس جمهور سلام رسوندند و پیغام دادند "این خاک، به وجود افرادی همچون شما افتخار میکنه و باز هم منتظره که سربلندمون کنید." برای فرمانده‌‌ی بزرگی همچون شما، خاک و خانواده حتما از مفهوم والایی برخورداره‌..‌. اینطور نیست؟ در ضمن ربکای عزیز هم اینجاست و منتظر شماست... رنگ طلایی موهای نرمش عجیب دلنشینه فرمانده...!

اجازه نداد آن صدای ناشناس بیشتر از این وراجی کند، با غیظ تلفن را روی میز کوبید و نعره‌ای از سر خشم و ناچاری کشید.... حالش از تمام جزئیات اطراف بهم میخورد.... به زور جلوی خودش را گرفته بود و به روی خودش نمی‌آورد که چشمهایش شروع به لرزیدن کرده‌اند.

تلفن بار دیگر صدا کرد....
صدای زشت و تهوع آور تلفن حالش را بدتر کرد... با دندان قروچه‌، تلفن را برداشت و نزدیک گوش گرفت. صدایی که بی‌شباهت به خرناسه نبود از گلویش خارج شد و فردی آن سمت خط گفت:

+ فرمانده، واحد b50 هستم، از یک ساعت قبل پرواز مشکوکی از دمشق به سمت بغداد بلند شد. مهماندار ما رو مطلع کرده بود‌. حضور "ابو مهدی المهندس" با لباس مبدل در فرودگاه بغداد، ما رو مطمئن کرد که مورد در حال پروازه. تا یک ربع دیگه به زمین می‌شینه.
دستور چیه؟

لئون اما چشمهایش را محکم فشار میداد و سعی میکرد نفسهای عمیق بکشد...

طرف مقابل که انگار میترسید زمان از دستش برود و گویی سوگند خورده بود که کار را به اسم خود تمام کند، با شوق ادامه داد:
+ فرمانده؟ صدای من رو دارید؟ داریم موفق میشیم... فقط بگید چیکار کنیم؟ پلن یک یا دو؟
پهبادها همگی آماده هستند... طبق دستور شما... ما منتظر دستور نهایی هستیم.

_ خبرت میکنم.
تلفن را قطع کرد و مات حرکت عقربه‌های ساعت روبرویش شد که انگار در یک مسابقه‌ی دوی ماراتون شرکت کرده بودند....تیک تاک... تیک تاک...

به قاب عکس روی میز نگاه کرد... به موهای روشن ربکا... لبخند بزرگ جسی...
چشمهایش را بست... موهایی یکدست سپید... دندانهایی ردیف... چشمهایی پر غرور...
انگشتر عقیق... نامه... پنتاگون... ایران....
The History Of IRAN

چشمهایش را باز کرد و نگاهش به ماژیک قرمز روی میز افتاد...
نفس عمیقی کشید. تلفن را برداشت و شماره‌ای سه رقمی را گرفت و به محض پاسخگویی، بغضش را آرام پایین داد و گفت:
"پلن دو، فقط با چهار تا. نمیخوام سر و صدا بشه."

گوشی را محکم روی تلفن انداخت.
ماژیک را برداشت، درش را باز کرد، قاب عکس روی میز را برداشت و به آن خیره شد.

یک دقیقه و سی و دو ثانیه‌ی بعد، زمانی که بغداد، در میان بهت و آتش، تاریخی‌ترین اتفاق را به چشم می‌دید، ۱۰۵۰۲ کیلومتر آن‌طرف‌تر، در خاکی که پرچمش به ستاره‌های ریز و درشت رویش افتخار میکرد، در اتاق شماره‌ی ۴۰۴ دفتر مرکزی سازمان پنتاگون، روی میز، قاب عکس کوچکی بود. کنار ساحل، مردی لباس خنک سبز رنگی پوشیده بود که روی صورت بی‌روحش، یک ضربدر بزرگ قرمز رنگ بود.
دو چشم پر غرور اما با لبخندی دندان‌نما، از روی دیوار روبرو، شاهد ماجرا بود!
نقد این داستان از : یزدان سلحشور
خانم شیوا امیری سلام.
داستان «برای یک ستاره» را خواندم. همان طور که در بخش پیام برای منتقد نوشته‌اید داستان برای شرکت در جشنواره‌ای با مضمون شخصیت سردار سلیمانی نوشته شده است و جدا از اینکه نوشتن داستان درباره‌ی رویدادها و شخصیت‌های واقعی، کاری واقعاً دشوار است شما بر این دشواری، یک دشواری دیگر را هم افزوده‌اید یعنی از منظری به سراغ واقعه ترور سردار سلیمانی رفته‌اید که زاویه دید دشمن است و متن نشان می‌دهد که نویسنده اطلاعات مورد نیاز را هم در اختیار نداشته و صرفاً بر اساس تخیل خود، داستان را نوشته است. اگر بخواهم بی‌تعارف باشم در این زمینه، باید عرض کنم که برای نوشتن چنین داستانی، بدون دسترسی به اطلاعات مورد نظر، «باورپذیر کردن متن» حتی به کمک تسلط نویسنده بر عناصر داستان و ویژگی‌های «ژانر» [گونه یا ژانر به معیارهای مختلفی که به دسته‌بندی انواع هنر می‌پردازند، اطلاق می‌شود. ژانر اصطلاحی ادبی که برای توصیف محتوای رسانه ای به کار می‌رود که ویژگی‌‌های مشابهی مانند فرم، محتوا، موضوع و مانند این‌ها را در بردارد . ژانر یک اصصلاح سودمند و در دست‌رس است که می‌توان آن را برای تشخیص چیستی محتوا به کار برد و معمولا رسانه‌های مردم‌پسند در یکی از استانداردهای ژانری قرار می‌گیرند تا بتوانند مخاطبان علاقه‌مند و متناسب با محتوا را بیابند]، اگر نگویم ناممکن که بسیار، بسیار، بسیار دشوار است و متأسفانه شما بر ویژگی‌های ژانر مورد نظر هم اشراف و تسلط لازم را نداشته‌اید. البته در ایران، متأسفانه «ژانرنویسی» نه تنها معمول نیست که نه در زمینه آموزش داستان‌نویسی و نه تولید محصول ادبی، چندان جدی گرفته نمی‌شود. شما هم مثل تمام دوستانی که در کار «ژانرنویسی» نیستند، به سراغ تنها «ژانر معمول و متداول در ایران» که «ملودرام» است رفته‌اید که مناسب چنین داستانی نیست البته سعی کرده‌اید با نزدیک شدن به آدم منفی متن، کمی حس و حال به روایت وارد کنید که از نکات مثبت روایت‌تان است: «چند ثانیه گذشت تا سرش را با کرختی از روی میز بلند کرده، زمان و مکان را درک کند و به خودش بیاید. گردن خشک شده‌اش را با دست ماساژی داد و به رد ِ آب دهان ِ خشک شده روی پرونده‌ی زیر دستش نگاهی کرد. اصلا این چندمین شبی بود که به خانه نرفته بود و نیمه‌شب از فرط خستگی، در همان دفتر کار و میان تنها پرونده‌ی این روزهایش به خواب رفته بود؟ خدا می‌دانست! هر صبح همین موقع اگر خانه بود، عادت داشت به محض بیدار شدن از خواب به اتاق دخترش جسی برود و چهره‌ی غرق در خوابش را ببوسد و بعد راهی اداره بشود.» با این همه، سه عامل مهم «غیرِ بومی‌نویسی» [با آدم‌هایی که متعلق به فرهنگ و زبان و ادبیات فارسی-ایرانی نیستند]، «غیابِ اطلاعات زمینه‌ای لازم برای چنین داستانی» و «غیرِ ژانرنویسی» [که نه به سراغ «جاسوسی‌نویسی» رفته‌اید نه «جنگی‌نویسی» (با ویژگی‌های جهانی این نوع ژانر نه «ژانر دفاع مقدس» که ژانری بومی‌ست) نه حتی به سراغ «نوآرنویسی» (که بسیار معمول است معمایی‌نویسی و جنگی‌نویسی و جاسوسی‌نویسی را زیر چتر این اَبَرژانر گرد آورند)] داستان را به سمت ناموفق شدن سوق داده است که بیشتر به متنی روایی شبیه شده با سویه‌های شعاری: «به قاب عکس روی میز نگاه کرد... به موهای روشن ربکا... لبخند بزرگ جسی... چشمهایش را بست... موهایی یکدست سپید... دندانهایی ردیف... چشمهایی پر غرور... انگشتر عقیق... نامه... پنتاگون... ایران.... The History Of IRAN چشمهایش را باز کرد و نگاهش به ماژیک قرمز روی میز افتاد... نفس عمیقی کشید. تلفن را برداشت و شماره‌ای سه رقمی را گرفت و به محض پاسخگویی، بغضش را آرام پایین داد و گفت: پلن دو، فقط با چهار تا. نمیخوام سر و صدا بشه.» بنابراین فقط می‌ماند ذکر چند نکته‌ی مهم؛ حتی داستان‌های تخیلی هم نیازمند «اطلاعات زمینه‌ای واقعی» برای «باورپذیر کردن متن»اند بدون این اطلاعات، اگر هم داستانی شکل بگیرد، مخاطب با آن مشکل خواهد داشت یعنی «روگفتار اثر» دچار «بحران خلق و آفرینش» خواهد بود و به ناچار، دیگر چیزی برای «مهندسی زیرگفتار» نخواهد ماند. وقتی از «اطلاعات زمینه‌ای واقعی» حرف می‌زنیم در مورد شغل‌ها، جغرافیا، آدم‌ها، اصطلاحات متداول و... حرف می‌زنیم یعنی برداشتن اولین گام توسط نویسنده برای رسیدن به متنی روایی که در «نخستین نسخه‌ی نوشته‌شده» برای خودش لااقل قابل تجسم باشد. نتیجه اینکه، وقتی نویسنده قرار است درباره یک واقعه یا شخصیت واقعی بنویسد، حتماً باید «اطلاعات زمینه‌ای واقعی» صد در صد پرملاط‌تر باشد. کوچک‌ترین لغزش، متن را از اثری درباره آن واقعه یا شخصیت، به اثری کاملاً محصول تخیل نویسنده بدل می‌کند. آیا چنین اتفاقی، در ادبیات جهان معمول نیست؟ چرا هست! البته زمانی که نویسنده‌ای بخواهد اثری غیرِ واقع‌گرا و چه بسا پارودی بنویسد اما حتی در چنین آثاری هم، رگه‌های مهم واقعیت باید موجود باشند تا مثلاً مخاطب، «چه‌گوارا» را با «گاندی» اشتباه نگیرد! در چنین آثاری، البته شخصیت یا واقعه موردِ نظر، صرفاً «بهانه روایت» هستند. مثال مشهورِ «واقعه» در چنین آثاری «سلاخ‌خانه شماره 5» است [سلاخ‌خانه شماره پنج (به انگلیسی: Slaughterhouse-Five) رمانی نوشته کرت وانه‌گت نویسنده معاصر آمریکایی است که در سال ۱۹۶۹ منتشر شده‌است. عنوان فرعی کتاب جنگ صلیبی کودکان (به انگلیسی: The Children's Crusade: A Duty-Dance with Death) است که به واقعه‌ای تاریخی در دوران جنگ‌های صلیبی اشاره دارد. این رمان را مشهورترین اثر وانه‌گت می‌دانند. ونه‌گات کتاب را بر اساس تجارب شخصی خویش در جنگ جهانی دوم درباره واقعه بمباران درسدن آلمان توسط متفقین نوشته‌است. شخصیت اصلی این کتاب بیلی پیل گریم، سرباز آمریکایی است که در زمان جنگ جهانی دوم در شهر درسدن حضور دارد و در زمان بمباران، در سلاخ‌خانه‌ای در زیرزمین پناه می‌گیرد] و مثال مشهور «شخصیت» با چنین رویکردی «ژنرال در هزارتوی خود» [ژنرال در هزارتوی خود (به اسپانیایی :El general en su laberinto) رمانی‌ست از نویسنده کلمبیایی برنده جایزه نوبل ادبیات، گابریل گارسیا مارکز که اساس کتاب شرح حالی از واپسین روزهای زندگی رهبر و آزادی‌خواه کلمبیای بزرگ، سیمون بولیوار است. نخستین چاپ این کتاب در سال ۱۹۸۹ میلادی به زبان اسپانیایی منتشر شد. آثار و مدارک تاریخی کتاب بر اساس واپسین سفر بولیوار از بوگوتا به نوار ساحلی کلمبیا به قصد سفر به اروپاست. با توجه به شواهد تاریخی، مارکز در این کتاب تصویری جالب از ناامیدی، بیماری و مرگی که به ناچار بر عشق بولیوار به سلامتی و زندگی چیره می‌شود را به نمایش گذاشته است. هر چند که بسیاری از منتقدان ساکن آمریکای لاتین اذعان کرده‌اند که این کتاب ضربه بزرگی به وجه یکی از سرشناس‌ترین و نمادین‌ترن افراد این قاره وارد کرده‌است. آنها عمده مطالب این کتاب را خلاف واقع دانسته و این کتاب را تنها به زندگی سیمون بولیوار از دیدگاه مارکز تشبیه کرده‌اند]. البته، چنین رویکردی درباره وقایع و شخصیت‌هایی که شهرت جهانی دارند، حتی برای نویسندگان مشهور هم خالی از خطر نیست و عکس‌العمل اغلب منفی مخاطبان را در بر خواهد داشت. خُب، خوشبختانه شما به سراغ چنین رویکردی نرفته‌اید اما متن‌تان، به دلیلِ عدمِ دسترسی‌تان به اطلاعات واحدهای ارتشی دشمن که ترور سردار سلیمانی را طراحی کردند، «باورپذیری روایی» خود را از دست داده است. [البته نه بنده نه شخص دیگری انتظار ندارد که شما به این اطلاعات فوق سرّی دسترسی داشته باشید! اما وقتی نویسنده از امکان دسترسی به چنین اطلاعاتی محروم است، طبیعتاً باید به سراغ منظرهای دیگری برود. از این‌ها گذشته، نوشتن درباره یک واقعه یا شخصیت واقعی محتاج یک کار پژوهشی درازمدت است.] پیروز باشید.

منتقد : یزدان سلحشور

یزدان سلحشور متولد 13 آذر 47 در رشت. شاعر، نویسنده، منتقد[ادبی-سینمایی]، مدرس، ویراستار، روزنامه‌نگار، داور دو دوره جایزه جلال آل‌احمد و دو دوره جشنواره شعر فجر و جوایز ادبی دیگر از جمله جایزه نیاوران



دیدگاه ها - ۲
علیرضا دباغ حمیدی » جمعه 01 اسفند 1399
سلام خانم امیری خسته نباشید چیزی که تو این داستان به چشمم خورد مکالمه بین لئون و تام بود. مکالمه شون برام راحت نبود؛ واقعی به نظر نمیرسید.
شیوا امیری » چهارشنبه 29 بهمن 1399
سلام و درود، سپاسگزارم برای وقتی که گذاشتید. راستش بیشتر از اونچه فکرش رو بکنید با شما موافقم. من هیچگونه اطلاعاتی ( واقعا هیچ اطلاعاتی) راجع به این شخصیت نداشتم... فقط دلم میخواست داستانی از زاویه ی دید خودم بنویسم اون هم بصورت کاملا سرسری!!! شاید کل داستان رو کمتر از یک روز نوشتم! البته قصد ندارم ارزش کار رو پایین بیارم (خودپسند-مآبانه-طور!) اما میخوام بدونید که با تک تک جملات شما از صمیم قلب موافقم!

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت