انسجام ضروری و متمرکز روایی، موجب قدرتمند‌تر شدن روند منطقی و مؤثر روایت‌پردازی می‌شود




عنوان داستان : زندگی به نقل از پارادوکس
نویسنده داستان : پاکان کوجواری

این داستان پایانی نخواهد داشت ! باز هم چشمانم را باز کردم و روی تختم نشستم . مگر تخت جای نشستن است ؟ از همینجا بود که هر بار پرسش های بی مورد و احمقانه از خودم و دیگران شروع می شد . پرسش هایی که روزم را می ساخت و روانم را خراب می کرد . زندگی کسل کننده و یکنواختی که کسی را نمی توانید پیدا کنید که از آن لذت ببرد . شاید هم من بلد نیستم و این توجیه ام بود . خب برایتان از اول می گویم از زمانی که ....
از زمانی که چشمان یادگارم را باز کردم ، در حال نوشتن بودم ، نوشته هایی بی منطق اما دارای روح . عجیب اما شکننده ! هر چیزی را که حتی خودم به یاد نمی آورم را نوشته ام . نوشته هایی از زندگی اجدادی که نمی دانم که هستند و چه کردند ، اما چیزی جز واقعیت نگفتم ! می خوانم و آنها در ذهنم تثبیت می شوند . روایاتی که خودم ، دیگران و حتی تاریخ به یاد ندارند ... با لحن ها و قلم ها ، کاغذ ها و رویداد ها و تاریخ های متفاوت . نمی دانم طی این سال ها و شب و روزی که خواب نداشتم دنبال چه اهدافی هستم و یا چه چیزی در انتظارم است ؟ قابل توجه یا بی ارزش ؟ مشوق یا آفت ؟ دیگر افکارم گنجایش این سوالات تکراری را نداشت . خسته از هر اتفاق مکرر در این زندگی تکراری . گمان کنم فقط این جواهر بودند که ریخته شدند و درختان قطع !
حال باز هم مینویسم ، بدون دلیل ، بدون بازخورد و بدون شنونده ای . اتاقم مملو از کاغذ نوشته هایی است که هرکدام ارزشی به من می دهند و هر کدام رویدادی را بازگو می کنند . کاغذ نوشته هایم نفس می کشند ، صحبت می کنند و محبت . آنها رگ هایشان را جواهر خودکار ها و پوستشان را مدیون آن تنه های نیرومند هستند . آری با رگ هایشان روی پوشتسان می نویسم تا به حال که اعتراضی نداشتند . آنها می آموزند اما من تنها کسی هستم که چیزی از آنها نیاموختم . آنها را برای دیگران نوشته ام اما به کسی نشانشان نداده ام . همانند پارادوکس در کمتر از صدم کلمه ای که در افکار شما ثروتمندی می رسد در واقع درست در نقطه ی مقابل تفکر شما یعنی در فقری مطلق و فرا تر از تفکر شما ظاهر می شود . این تنها مثالی از زندگی سرشار با پارادوکس خواهد بود .
در زندگی اجتماعی هر روز با پارادوکس هایی سر می شود که نه تنها شما را قوی تر نمی کند بلکه بذر نا امیدی در تنها امیدتان می کارد . کاری از دست شما بر نمی آید شما فقط تماشا کننده اید . تماشا می کنید رویداد زمان را . زمان هنگامی به عقب بر می گردد که شما در خیالات خود حسرت انجام کاری را می خورید ، زمان در خیالات شما به عقب آمده و همین حالا هم دارید آن را از دست می دهید . با منطق هایی که دارید آن را بررسی می کنید . گذر زمان ، گذر عمر و زندگی ساده یتان را . اما منطقی به نظر نمی رسد . با آن کلنجار می روید با آنکه می دانید ضعیف تر از این حرف ها هستید !
حال نه تنها امیدتان را از دست دادید بلکه از منطقی هم پیروی نمی کنید . شاید بدون منطق زنده باشید اما قطعا زندگی نمی کنید . تفاوت میان زنده بودن و زندگی کردن را درست در لحظه ای می چشید که تنها مقداری فارق از دنیای خاکستری اطرافتان وقت می گذرانید . هر چند که گذشتن وقت با گذراندن وقت نیز تفاوت هایی دارد !
درست همینجاست که باید از کسی کمک بگیرید . تنها با محاسبه ی ساده ای که برایتان انجام می دهم پی می برید که گمراه تر خواهید شد : منطقتان را از دست داده اید ، پس درکی ندارید ، سخنانش را نمی فهمید و حالا سردرگم تر از همیشه خواهید بود .
امید ، منطق ، درک و اعتماد . هیچ یک از اینها را ندارید و در نهایت مفهوم زندگی هم نخواهید فهمید. به همین سادگی زندگی سرشار از غرور و خودخواهیتان ورق خورد و به جلد نهایی آن رسیدیم. حالا دیگران آن را می بندند و در تاقچه ی اتاقشان می گذارند . مگر چه کسی این روز ها کتاب می خواند ؟
تنها چیزی که در پایان داستان خواهید داشت خاطره است که البته آنها را از یاد برده اید . شاید لازم باشد که باز هم بگویم : کاری از دست شما بر نمی آید . شما فقط تماشا کننده اید . تماشا می کنید رویداد زمان را !
اما نوشته های من همراهم هستند . آنها خاطرات را در آن لحظات زنده خواهند کرد . شاید این تنها تفکرم نسبت به دوستانم و یا چند تکه کاغذ نوشته ی پاره باشد . این تفکر امید را در دلم زند ه می کند ، منطق را به روحم باز می گرداند و درک ذهنم را افزایش می دهد .
دفتر زندگی هر کس در فاصله ی عادت کردن مردمک چشم به نور ورق می خورد و تنها نوشته ها باقی خواهند ماند . همان هایی که در آن زندگی خاکستری بی ارزش بودند یا فرا تر از آن !
حالا کلمه ی پارادوکس را فهمیدم ، منطق را درک کردم و مفهوم زندگی را دانستم و حالا این جملات را از میان اوراق دفترات زندگی افراد یافتم :
زندگی همانند پارادوکس های متناوب بین خواسته های قلب و منطق های مغز انسان است . اندکی تامل و کمی صبر ، همه چیز درست می شود ، در برگه ی آخر !
این تنها شروع این داستان نا فرجام بود . ..
گاهی اوقات لازم است برای زندگی خود به عقب برگریم . نه برای جبران اشتباهات . تنها برای تکرار نکردن آنها . گاهی اوقات در پشت برگه رمز زندگیمان نوشته شده است ، اما به راحتی کتابمان را می بندیم و بدون توجه به نشانه ها زندگی خود را به دست خود به پایان می رسانیم . آن پایان غمنگیزی که انتهایش رنگی جز سیاهی نخواهد بود .
تکرار زندگی اینبار متفاوت خواهد بود . تنها نیازی به تفکر است . زمان و عمر به عقب نمی آیند . اما می توانید زندگی خود را در آسمان آرزو هایتان و میان دوست هایی همچون ستاره ها بسازید . از صفر و با قدرت . با امید و پشتکار . زندگی ام در اعماق تاریکی ها و با ستاره های نا امیدی گذشت و حالا با اندک زمان باقی مانده زندگی ام را دوباره می سازم . در خیابان ها قدم میزنم و در آسمان پرواز می کنم . از زندگی لذت می برم و لذت بردن را یاد خواهم داد . اکنون که دارید کاغذ پاره هایم را میخوانید و درست در همین لحظه است انکی نور از آن تونل بی پایان زندگی مشاهده کردید . آری این همان روزنه ی رهایی از اتاق کوچک اما مستحکم مشکلات است .
هنگامی که تمصمیم گرفتم زندگی ام را دوباره بسازم در واقع ابتدا باید تمام آن اتاقک ها را خراب می کردم و راه خروجی از آن تونل پیدا می کردم . قلم را در دستم گرفتم و کاغذ را زیر آن . برای آخرین بار به امید رهایی . " زندگی به نقل از پارادوکس "
شما نباید زندگی کنید . زیرا این دنیا را دیگران ساخته اند . شما باید زندگی خودتان را بسازید . با کمی تضاد ها و شباهت ها ، زندگی آسمانی خود را خواهید ساخت . کمی تامل و البته صبر .
... با صدای زنگ از خواب بیدار شدم و روی تختم نشستم . ساعت 8:40 بود که چشمانم را به هم مالیدم تا جایی که چشمم هم رنگ غروب آفتاب شد . قرار بود تنها اتفاق تکراری زندگی ام همین لحظه باشد .
از تخت پایین آمدم و مسیر طولانی راهرو که چند قدم بیشتر نبود ر ا طی کردم . تابه را در آوردم و تخم مرغ را به کمک کنار آن شکستم . خیره به شعله های گاز تا آنکه تخم مرغ سوخت ! شروع سختی بود . اما اندکی امید در گوشه ی دلم تمام موانع را بر می داشت . بعد از سال ها پا به بیرون گذاشتم ! شاید بار اولم بود و شاید زندگی ام را بین مردم ساخته بودم .
حتی سختی آسفالت هم برایم تازگی داشت .قرمزی هوا و عادت نداشتن چشمم به نور دیدن را سخت می کرد . در گیری بین قلبم و جسمم باعث می شد تا احمق به نظر بیایم . سلام های گرم و باز کردن بحث با مردم خیابان این دیدگاه را نسبت به من بیشتر می کرد . یا چشمانم تار می دید و یا این روزگار دیگر شفافیت قبل را نداشت . همه چیز آن طور که فکر می کردم پیش می رفت تا آن که به آن خیابان رسیدم .
دو طرف آن را درختان بلند و خمیده به داخل همانند آن مسیر های خیالی پوشیده شده بود . دو طرف جاده پیاده رو های جذاب و عاری از هرگونه نا پاکی که مردم را به سمت خود جذب می کرد را می توانستم ببینم ، اما خط سفید وسط خیابان را انتخاب کردم . کمی جلو تر با قدم های پیوسته و بدون عجله با سری پایین اماده می دادم .
دعوای بین آن نوجوانان باعث شد تا ذهنم بهم بریزد . از دیدن آن صحنه ناراحت شدم اما اقدامی نکردم .گام هایم را با سرعت بیشتری بر می داشتم . سرم را بالا گرفتم و اطراف را رصد کردم . همچنان به آن درختان خمیده به داخل و رنگ خوش سبز آنها توجه می کردم که فقیری در کنار یکی از آن استوار ها تکیه کرده بود . به سمتش رفتم و کاسه ی پر از خالی اش را دیدم . دستم را میان جیبم کردم اما تنها چیزی که لمس کردم آن دسمال کاغذی بود که از خانه با خودم آورده بودم . با کمی شرمندگی آن را به مرد نا توان دادم و باز هم سریع از محل دور شدم .
اتفاقات آن لحظه باعث شده بود تا افرادی دیگر با خصوصیات اجتماعی متفاوت ببینم . تازه فهمیده بودم که ذهنم باز شده بود از تفکر در باره ی آنها لذت می بردم . دیگر خبری از پرسش های اول داستان نبود . جرقه ای در ذهنم خورد . همان که دوان دوان مسیر را بر می گشتم تا به خانه بروم به خودم آمدم . قرار بود دیگر ننویسم . هیچ چیز ، درباره ی هیچ کس و هیچ اتفاقی !
دوباره برگشتم و مسیر قبلی ام را ادامه دادم . از نگاه به اطراف خسته نمی شدم . تازگی آن خیابان برایم باعث باز شدن افکارم شده بود .
اتفاقی دیگر در مسیر پیش رویم . آن پدر بهم ریخته با سیگاری میان لب هایش و گوشی میان دستان خود توجهم را جلب کرد و البته قبل از اینکه پسر کوچکش با دوچرخه میان گل های باغچه برود . پسربچه با خودش کلنجار می رفتم که از گل درآید و آن طرف تر پدرش غافل سیگارش را دود می کرد .
این بی توجهی به دنیای اطرافم باعث شده بود تا که حس سنگ دلی را میان خودم ببینم . اینکه اتفاقات اطرافم به من مربوط نبود توجیه مسخره ام و دلیل تراشیدن بی خود بود . هیچ وقت نتوانستم به خودم خوب دروغ بگویم . درست همین لحظه بود که آن مرد جوان کشیده ای به نامزدش زد .
اعصاب و روان خرابم باعث شد تا چشمانم را ببندم .ساعت روی مچم را نگاه کردم .8:40 ! با آنکه می دانستم ساعتم هرگز خواب نمی رود ، ساعت گوشی ام را بررسی کردم 8:40 عددی بود که چشمانم را از حدقه در آورد .
رو به رو را نگاه کردم . چشمانم می دید اما بعید می دانستم که مغزم قبول کند . آن مرد جوان با گلی به سمت نامزدش زانو زده بود . لبخند بر روی لبهاشان آن صحنه را زیبا تر می کرد . کمی گذشت تا بفهمم که آنها تحرکی نداشتند . خوشحال اما گیج برگشتم .
این چیز هایی که می دیدم خواب بود یا بیدار؟ بله . باز هم سوالات تکراری ! این بار ذهنم را نیز مشغول کرده بود . سوالات و پرسش ها از خودم تمامی نداشت که دیدم آن پدر به همراه پسرش در حال دوچرخه سواری بودند . هوایش را داشته بود تا نیافتد . تمام این برداشت ها از آن تصویر ساکن در واقعیت بود . آنجا بود که دیگر توان ادامه دادن را نداشتنم اما نمی دانم چطور ادامه دادم !
دیدن آن پیرمرد نا توان در آن کت شلوار و کفش های برق زده اش دیگر برایم تازگی نداشت . حالا می توانستم اتفاقات پیش رو را پیش بینی کنم . به سمتش رفتم کیف سامسونت و عینک آفتابی . چه خوش اقبال ! دستمال کاغذی در دستانش بود .
قدم هایم را که بر می داشتم منتظر دیدن چنین صحنه ای هم بودم . البته کمی بیشتر طول کشید تا که به آن جوانان برسم و ببینم که با خوش رویی در حال رو بوسی و بغل کردن یک دیگر اند . زمان برای همه به جز من متوقف شده بود . این داستان خیالی است یا رویا ؟ کابوس است یا فکر خیال احمقانه ام ؟ چیزی جز واقعیت نبود و حالا جواب آن سوالات را هم می دادم . از اینکه در دام آنها افتاده بودم خنده ام گرفته بود .
حس آزادی در زندان زندگی که خودم قرار بود بسازمش آزارم می داد . خنده های بلند و گریه های درونم قابل وصف نبود . خنده هایی که با بلند تر شدن صدایشان درونم را بیشتر پر از اشک می کرد .
من یک نویسنه بودم . حال چه شده ؟ باید آن زندگی با افکار مسخره ام را ادامه می دادم . من محکوم به زنده بودنم نه زندگی کردن . من محکومم به نوشتن نه یاد دادن . در این زندگی خاکستری رنگ من نمی توانستم طلوع خورشید باشم .
کلید را درون در انداختم و منتظر ماندم . چرا ؟ به عنوان جواب سوالم خندیدم . بلند و بلند تر . از ته گلو و با تمام وجود . حنجره ام می سوخت ولی چه اهمتی داشت ؟ باز هم سوال . این بار بلند تر از همیشه شروع به خنیدن کردم .
در را باز کردن و با کفش وارد خانه شدم . کلید روی در بود آن باز . صدایی از آشپزخانه آمد . مسیر طولانی چند ثانه ای را طی کردم و دیدم که تخم مرغ روی شعله ی روشن گاز در حال سوختن است . هم گاز را خاموش کرده بودم و هم تخم مرغ را دور . اما دیگر این تضاد ها اهمتی برایم نداشت .
وارد اتاق شدم و با پا گذاشتن زیر تمام کاغذ نوشته ها روی تختم دراز کشیدم . تنها چیزی که توانستم تغییر بدهم ننوشتم بود .
نمی دانم این داستان را چه کسی برایتان گفت .
شاید من بودم .


قطعا من بودم.
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، دوست نویسنده گرامی
در یک نگاه کُلی به برخی از ویژگی‌های موجود در این اثر ارسالی [اعم از توجه متفاوت مؤلف گرامی به جهان پیرامون، سعی در تأمل‌برانگیزی، شیوه انتخاب اسمی توجه‌برانگیز، رعایت نسبی «زبان معیار» در بدنه توصیفی داستان، سعی در «نشان» دادن برخی از رخدادهای روایی با توصیف‌هایی ملموس و جزءپردازانه]، به خوبی مشخص می‌شود که شما از توانایی‌های روایت‌پردازی ارزشمندی [اعم از نهفته و آشکار] بهره‌مند هستید، ویژگی‌های قابل توجهی که با مطالعه‌ای هدفمند‌تر، ممارست پیگیرانه نوشتاری، شناخت هرچه دقیق‌تر عناصر داستانی و در نتیجه رعایت مؤثرتر قواعد ضروری روایت‌پردازی حرفه‌ای، در آینده‌ای نزدیک موجب ماندگاری و موفقیت روایی چشمگیر شما دوست نویسنده خوش‌ذوق خواهند شد؛ بنابراین جهت ارتقاء هرچه صحیح‌تر و سریع‌تر مهارت‌های نوشتاری شما دوست خلاق، پیشنهاد می‌کنم تا علاوه بر تألیف سایر آثار ارزشمندتان که مطابق با سوژه‌هایی انتخابی تألیف می‌کنید، در صورت صلاحدید، مانند عده‌ای از دوستان هنرجوی عزیزی که در «کارگاه خلاقه داستان‌نویسی»، افتخار همراهی با آن‌ها را دارم، برای مدت زمانی با حضور در این روند نسبتاً سخت و صبورانه، سوژه مشترکی را برای نوشتن مد نظر قرار بدهید [در شبی طوفانی، دو کاراکتر اصلی بر روی یک پل روبروی هم قرار می‌گیرند و بدون این که حتی یک دیالوگ داشته باشند و یا از روی پل خارج بشوند، روایت را به طرز باورپذیری شکل می‌دهند؛ لطفاً داستان با حدود «هشتصد» واژه مدیریت شده تألیف شود] و با کشف ظرفیت‌های درونی سوژه، روایت متفاوت و تأمل‌برانگیزی را تألیف کنید.
برگردیم به سراغ بررسی دقیق‌ترِ نحوه تألیف این اثر ارسالی و اجازه بدهید که ابتدا با شیوه انتخاب و تنظیم اسم داستان شروع کنیم، با توجه به این ضرورت مهم که هر اسم داستانیِ موفق و تأثیرگذاری، بایستی به طور معمول، از چند ویژگی اولیه تأثیرگذار برخوردار باشد [برملا کننده سوژه نباشد، متفاوت و جذب کننده باشد، وجهی شاه‌کلیدگونه، متصل کننده و پیشبرنده در «سیر ضروری و منطقی روایت» داشته باشد، صرفاً برای چند سطر از روایت انتخاب نشده باشد و ...]، بایستی پذیرفت که اسم انتخابی داستان «زندگی به نقل از پارادوکس»، از تنظیم توجه‌برانگیزی برخوردار است، اما با مد نظر قرار دادن این که معمولاً روند روایت‌پردازی از خود اسم انتخابی شروع می‌شود، هنوز هم چنین اسم جذب کننده‌ای، به مرحله کارایی حداکثری خودش نرسیده است و دلیل چنین وضعیتی هم، نحوه شناسایی حداقلیِ ظرفیت‌های روایی سوژه انتخابی و در نتیجه تضعیف نسبیِ روند واقعه‌پردازی ضروری و هدفمند اثر است؛ البته مطمئناً شما دوست خوش‌ذوق گرامی، پس از تنظیم دقیق‌تر روند ضروری و مترتبِ روایت‌پردازی و همچنین تعمیم مؤثرتر ظرفیت‌های درونی سوژه [منظور الزاماً بیشتر نوشتن و صرفاً حجیم‌تر کردن وجه ظاهری متن نیست، بلکه مدیریت کاربردی عناصر مؤثر داستانی و ایجاد انسجام روایی حداکثری در داستان است]، به راحتی می‌توانید که اسم دقیق‌تر تنظیم شده‌ای را به شکل منطبق‌تر و مؤثرتری ارائه کنید.
درواقع داستان با این که از ورودیه توجه‌برانگیز و حتی نسبتاً جسورانه‌ای [چون که معمولاً برملا کردن پایان روایت، اگر که چنین عملکردی از مدیریت روایی کاملاً محاسبه شده‌ای بهره‌مند نباشد، احتمالاً در ایجاد «کشش روایی» در داستان از اقبال چندان زیادی برخوردار نخواهد شد]‌ برخوردار است: «این داستان پایانی نخواهد داشت...»، اما در ادامه و تقریباً تا نیمه‌های متن، درگیر تحلیل‌هایی «بیانیه»گونه می‌شود [گرچه هر یک از این موارد مطرح شده، به تنهایی از ارزشمندی قالب توجهی در یک گفتار آموزنده و تحلیلی برخوردار هستند، اما موضوع صحبت ما صرفاً تقویت روند نظام‌مند روایت‌پردازی حرفه‌ای است] که داستان را هم به دلیل صرفاً «بیان» شدن و هم فقدان «ضربان» روایی لازم، تا حدی به سمت بدون واقعه بودن سوق می‌دهند تا این که متن بالاخره به اولین بخش‌ِ متصل کننده‌‌اش می‌رسد: «...، این تنها شروع این داستان نافرجام بود...»، اما بازهم داستان در ادامه فاقد رخداد محسوس و پیشبرنده‌ای است تا به بخش رخدادساز متن می‌رسد که اتفاقاً به طرز تحسین‌برانگیزی از توصیف‌هایی دقیق و جزءپردازانه، برای «نشان» دادن این وقایع بهره گرفته است: «...، با صدای زنگ...، چشمانم را به هم مالیدم...، مسیر طولانی راهرو که چند قدم بیشتر نبود...، خیره به شعله‌های...، سختی آسفالت...، قرمزی هوا...، دو طرف آن را درختان بلند و خمیده به داخل...، خط سفید وسط خیابان...، کمی جلو‌تر با قدم‌های پیوسته و بدون عجله با سری پایین...» و حتی با بهره‌گیری از یک مواجهه به ظاهر ساده، سعی در ایجاد «شخصیت‌پردازی» نسبتاً ملموسی داشته است: «...، دستم را میان جیبم کردم، اما...، با کمی شرمندگی آن را به مرد ناتوان دادم و باز هم سریع از محل دور شدم...»، آفرین بر شما؛ پیشنهاد می‌کنم که جهت ایجاد یک انسجام روایی مؤثر در متن، پس از تدقیق مجدد در ظرفیت‌های قابل گسترش سوژه انتخابی، ضمن چشم‌پوشی هدفمند از بخش‌های صرفاً بیانیه‌گونه و بدون واقعه متن، این نقاط مهم روایی را به کمک چنین توصیف‌های واقعه‌ساز و پیشبرنده‌ای: «...، با سیگاری میان لب‌هایش و گوشی...، دوچرخه میان گل‌های باغچه...، کفش‌های...، حنجره‌ام می‌سوخت...، صدایی از آشپزخانه...، روی شعله‌ی روشن گاز...» به یکدیگر متصل کنید و با تمرکز حداکثری بر روی رخداد اصلی روایت: «...، ساعت روی مچم را نگاه کردم...، عددی بود که چشمانم را از حدقه در آورد...»، داستان شگفت‌انگیز فردی را روایت کنید که مطابق با دلایلی مستدل و روایت‌پردازانه [تنظیم روابط علت و معلولی وقایع در داستان] در یک زمان و مکان «خاص» گیر افتاده است و سعی در «گره‌گشایی» از وضعیتش دارد، روندی که با چشم‌پوشی از بخش پایانیِ منجر به «قطعیت‌» داستان: «...، تنها چیزی که توانستم تغییر بدهم ننوشتم بود...، قطعا من بودم»، حتی‌الامکان از تنظیم مکاشفه‌گرانه‌تری بهره‌مند بشود؛ مطمئناً چنین سوژه جذابی، پس از گزینش دقیق‌تر رخدادهایی ضروری، اتصال واقعه‌پردازانه نقاط اصلی روایت و با همان حدود «هشتصد» واژه مدیریت شده، از تمرکز و انسجام روایی قدرتمندتری برخوردار خواهد شد، روند دقیق‌تر برنامه‌ریزی شده‌ای که به طرز مشهودی در خدمتِ تأثیرگذاری و ماندگاری حداکثری روایت در ذهن مکاشفه‌گر و سخت‌سپند مخاطب حرفه‌ای قرار خواهد گرفت.
دوست نویسنده گرامی، به جمع دوستان داستان‌نویس «پایگاه نقد داستان» خوش آمدید، امیدوارم که توصیه‌های تقدیمی، مورد عنایت بزرگوارانه‌تان قرار گرفته باشند، مشتاقانه منتظر ارسال داستان بعدی شما هستم. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت