توجه ویژه به پایان بندی




عنوان داستان : من و فرح
نویسنده داستان : صدیقه عضدی

من و فرح
زنها جیغ کشیدند . صدای گریه بچه ها بلند شد. مردها یک طرف کت شان را جلوی صورت گرفتند. همه به سمت در خروجی دویدند. فرح من را به سمت آبدارخانه مسجد کشید. گوشه روسری خودش را خیس کرد و جلوی دهانش بست.من هم همین کار را کردم .مردها پنجره ها را باز کردند. محمود شعار با کمک چند نفر دیگر قسمتی از فرش مسجد را کنار زدند . روی کف مسجد کارتن و کاغذ سوزاندند. یک نفر یک بسته سیگاربا کبریت به ما داد و گفت: روشن کنید. دودش را به صورت افراد بیهوش فوت کنید تا به هوش بیایند. فرح با اولین پُک به سرفه افتاد اما بعد قلق کار دستش آمد . من راحت پُک زدم. فکر کنم بخاطر چند پُکی بود که قبلا یواشکی به قلیان عزیز زده بودم. تند تند سیگار روشن می کردیم . چند تا پُک می زدیم و یک نفس عمیق می کشیدیم . بعد محکم روی صورت فرد بیهوش فوت می کردیم . با چند تا سرفه چشمهایشان باز می شد . یکدفعه به یاد سفارشات مادرم افتادم . به! به! اگر الان اینجا بود چی می گفت؟ حتی فکرش هم مو به تنم سیخ می کرد.
سر شب سربه زیرکنار مادرم نشسته بودم . با یک دست دسته چرخ خیاطی را چرخاند . با دست دیگر پارچه سیاهی را زیر سوزن جابجا کرد. گفت:
نمی دونم با چادرت چیکار کرده بودی که اون جور نخ نما شده بود. یه چادر تازه دارم برات می دوزم . دهن مردم رو که نمیشه بست.خوب! بفرما! گوش می کنم.
من.... من که چیزی نگفتم.
حالا که می خوای بگی!
مامان! فردا ظهرمیشه برم مسجد جامع؟
فردا که جمعه نیست.
می دونم...آخه قراره ...یه سخنران از قم بیاد...
از طرف امام میاد؟
بله...بچه ها همه می رن؛ میشه من هم برم.
مادرم دسته چرخ خیاطی را محکم تر چرخاند . صدای قلبم گوشم را کَر کرد. مکثی کرد و گفت: اشکالی نداره! از خوشحالی پریدم توی بغلش.
چیکار می کنی؟ اما یه شرط داره...
قبوله... برم آشپزخونه رو تمیز کنم؟
نخیر! لازم نکرده! شرطش اینکه من هم باید باهات بیام. مگه نمی گی از طرف امام میاد. خوب من هم می خوام حرفاشو بشنوم... راستی فردا قراره بریم به عزیز هم سر بزنیم. دوباره مریضی اش عود کرده.
یخ کردم. گفتم:
آخه مامان... هیچکدوم از بچه ها با ماماناشون نمی یان... اونوقت اونا چی می گن...؟
اونا همشون بابا بالا سرشونه! اما تو امانت پدرخدابیامرزتی. نکنه فکر کردی توی این اوضاع قاراشمیش اجازه می دهم تنهایی بری. اونم جایی که معلوم نیست چه اتفاقی قراره توش بیفته. تو اون دنیا جواب باباتو چی بدم.
اگرمخالفت می کردم فردا را از دست می دادم . اگر هم قبول می کردم پیش بچه ها به بچه ننه معروف می شدم. آن شب تا صبح دعا می کردم کاش اتفاقی بیفتد و او نتواند همراهم بیاید.
تلفن که زنگ زد.مادرم گفت:
پوران! پوران! پاشو دیگه لنگه ظهره! مگه نمی خواستی بری مسجد جامع؟
اسم مسجد جامع را که شنیدم مثل فنر بلند شدم. مادرم گوشی را برداشت:
الو... بفرمائید... سلام عزیز ... خوبی؟... چرا ؟... چی؟... باشه ... همین الان.
مادرم گوشی را که گذاشت گفت:
حواست کجاست؟ برو لباس بپوش می ریم خونه عزیز
الان؟
مثل اینکه زیاد حالش خوب نیست. دو تا از داروهاش تموم شده باید سرراهمون بخریم. بدو که دیر شد.
اما...مامان...من می خوام برم مسجد جامع.
خوب.... برو...خونه عزیز توی مسیره. تا اونجا باهم می ریم بعدش خودت تنهایی برو مسجد. همون پشت مشتها بشین . کاری به کار هیچ کس هم نداشته باش. بعد مراسم هم زودی بیا خونه عزیز. من تا عصر همون جام.
توی پوستم نمی گنجیدم.جلوی داروخانه بعداز کلی سفارش ازاو جدا شدم. هرچه به مسجد نزدیکتر می شدم رفت و آمد مردم بیشتر می شد. جایی آتش نگرفته بود اما یک ماشین آتش نشانی نزدیک مسجد پارک شده بود. کمی جلو تر دو تا جیپ نظامی و یک کامیون پر از سربازهم بود. چادرم را روی صورتم گرفتم. خودم را به مسجد رساندم. داخل مسجد پُر بود از زن و مرد، کوچک و بزرگ. دنبال قیافه آشنا می گشتم . یک دفعه کسی دستم را از پشت کشید.
بیا این طرف. خوب شد که زود رسیدی!
فرح تویی؟ ترسیدم. مگه چی شده؟
بیرون رو دیدی؟ فهمیدن امروز قرار سخنران از قم بیاد اومدن که نذارن مراسم برگزار بشه.
سخنران اینجاست؟
نه هنوز.
حالا باید چیکار کنیم؟
فکر کنم این نامردا برنامه ای برای امروز دارن.
نمی دونم، توی خیابون که ساکت ایستاده بودند . فقط مردم رو نگاه می کردن.
در حال صحبت بودیم که محمود شعار وارد مسجد شد و بلند گفت: برای سلامتی مهمون عزیزمون صلوات! همه صلوات فرستادیم .نماینده امام روحانی سیّدی بود که نورانیت خاصی در چهره اش دیده می شد. او به مردم گفت آرام باشند و بنشینن. با قرائت سوره کوتاهی صحبتهای خودش را آغاز کرد. دلم حسابی هوائی شده بود انگار فقط خودم بودم و سیّد. بعدها فهمیدم که فرح هم همین حس را داشت. همه محو صحبتهای او بودیم که یک دفعه شیشه یکی از پنجره های مسجد شکسته شد. چند تا چیز دودزا وسط مسجد افتاد. محمود شعار داد زد: اشک آور زدن! جلوی دهنتون روبا پارچه خیس بگیرید!
وقتی سیگارهایمان تمام شد، فرح دستم را گرفت و گفت:
بیا بریم بیرون.تیرکمون همراهته؟
آره!
با فرح از در پشتی مسجد بیرون رفتیم. بیرون هم دست کمی از داخل مسجد نداشت. چند جا قوطی گاز اشک آور آخرین دودهای خودشان را بیرون می دادند .سربازها مردم را دنبال می کردند. ماشین آتش نشانی شلنگ خودش را به سمت در اصلی مسجد گرفته بود. هر کسی که از در اصلی مسجد بیرون می رفت را زیر آب می گرفت. گفتم:من می رم سراغ ماشین آتش نشانی! خودم را به پشت ماشین آتش نشانی رساندم. سَر سربازی که پشت شلنگ آب قرار گرفته بود را نشانه گرفتم . به سویش سنگ پرت کردم .بعداز دو پرتاب سومین سنگ به کلاه سرباز خورد . سرباز برای یک لحظه روی زمین نشست و به پشتش نگاه کرد. تا من خودم را مخفی کنم سرباز من را دید . چون نمی توانست شلنگ را رها کند رو به جیپ اولی کرد و داد زد: جناب سروان! پشت ماشین!
سروانی باهیکل درشت و شکم گنده داخل جیپ ایستاده بود.سمت دست سرباز را با نگاهش دنبال کرد تا به من رسید. من را تیر کمان به دست دید. به سرباز دیگری اشاره کرد که من را بگیرد. وقتی سرباز به سمتم دوید از جا پریدم . بدون اینکه پشت سرم را نگاه کنم فقط به سمت مسجد می دویدم. یک لحظه فرح را دیدم . دو تا سرباز دنبالش می کردند. دنبال جائی برای مخفی شدن بود. داد زدم: فرح! فرح! بیا تو مسجد... خودم را به در پشتی مسجد رساندم . دودستی به در کوبیدم: باز کنید! باز کنید! گوشه درکه باز شد سریع رفتم تو. خودم را به پشت پنجره رساندم . دنبال فرح گشتم. می خواست خودش را لابلای جعبه های خالی میوه مخفی کند امّا سربازی او را گرفت. چادرش به جعبه میوه ای گیر کرد و از سرش افتاد. من دیدم که سرباز دیگری باتوم به دست به سمتش رفت. دیگر طاقت دیدن نداشتم . اشکهایم نمی گذاشتند چیزی ببینم. همان جا زیر پنجره نشستم . فرح صمیمی ترین دوستم بود. متوجه محمود شعار شدم. او تند تند با چند نفر حرف می زد. آنهاهم یا علی گفتند و از او جدا شدند. هرازگاهی داد می زد: بگو مرگ بر شاه! و مردم هم تکرار می کردند. خودم را به او رساندم. محمود شعار وقتی قیافه رنگ پریده من را دید گفت: چی شده؟ ماجرا را برای او تعریف کردم. محمود شعار دستی به محاسنش کشید و گفت:
- همین جا یه کناری بشین عصر که اوضاع آروم تر شد برو خونتون. نگران فرح هم نباش تا صبح آزادش می کنن.
واقعا! از کجا مطمئنی ؟
تو به من اعتماد کن!
این حرف را آنقدر با اطمینان گفت که آرامش عجیبی در وجودم احساس کردم.
وقتی مادرم در خانه عزیز را باز کرد ؛محکم من را بغل کرد و گفت:
دختر کجائی؟ زینب خانوم، وقتی در مورد اوضاع آشفته مسجد برامون حرف زد کم مونده بود سکته رو بزنم.
الان اینجام دیگه...
خوبی؟ چیزیت نشده؟ من به زینب خانوم گفتم که دخترم خیلی حرف گوش کنه . بهش سفارش کرده ام که درگیر نشه و یه گوشه بشینه. قربونه دختر حرف گوش کنم برم. حتما خیلی ترسیدی. من یه چیزی می دونستم که گفتم باید باهات بیام..
مامان خیلی خسته ام. میشه بخوابم
به سمت اتاق کوچیکه رفتم .روی فرش دراز کشیدم و بعد...
موقع صبحانه مادرم گفت: حال عزیز خوبه، بهتره بریم خونه خودمون. یاد فرح اُفتادم .برخلاف همیشه که اصرار به موندن می کردم گفتم: من می رم لباس بپوشم.
وقتی به خانه خودمان رسیدیم، اصلا یکجا بند نمی شدم. مادرم گفت:
پوران! چیزی شده؟ چرا اینقدر نگرانی؟
نه... چیزی نشده. میشه یک سری به مریم بزنم.دیروز که بعد از ظهر مسجد بودم یاد امتحان شنبه افتادم. باید جزوه هاشو بگیرم. معلم انگلیسی مون خیلی سخت گیره.
باشه برو. فقط ناهار نشده برگرد. عیبه!
جلوی در خانه مریم انگشتم را روی زنگ گذاشتم. زیر چشمی در خانه فرح را نگاه کردم. خانه فرح سه تا در پائین تر بود. از پشت درمریم با عصبانیت داد زد:
ای بابا! کیه؟ چرا دستتو از روی زنگ برنمی داری؟
وقتی مریم در را محکم باز کرد ترسیدم .
وا! پوران تویی؟ چرا دستتو از روی زنگ بر نمی داری؟ مگه نمی دونی بابام مریضه و توی خونه خوابیده!
ببخش! ببخش! اصلا حواسم نبود...
خوب حالا حواست کجابود؟
راستش... دیروز رفتی کلاس فوق برنامه؟
آره. چرا تو و فرح نیومدید؟ خانم ژوبرت حسابی عصبانی شده بود.
خودم یک کاریش می کنم.میگم...از فرح خبر نداری؟
مگه دیروز با هم نبودید؟
چرا...دیروز تا ظهر با هم بودیم. اما بعدش نه!
راستش نصف شب که بیدار شدم تا دواهای بابا رو بدم، یه سر و صداهایی از توی کوچه شنیدم؛ اما جرات نکردم بیام ببینم مال چیه؟ یعنی تو فکر می کنی اتفاقی برای فرح افتاده؟ اصلا شما دو تا دیروز کجا بودید؟
خیلی خوب تو هم! چقدر حرف می زنی! یک کلمه بگو خبر ندارم دیگه!
می خوای برم درشون رو بزنم. یه سر و گوشی آب بدم.
باز فضولیت گُل کرد؟... اما .... فکر خوبیه. بهتر از اینه که از دلشوره بمیرم.
مریم بی هیچ مقدمه ای به سمت خانه فرح رفت. چشمهایش باز مثل وقتهایی که شیطنت می کرد برق می زد. دل توی دلم نبود. فکری به ذهنم رسید. زود آستین مریم را کشیدم وگفتم: اگه مامانش پرسید چیکارش داریم، بگو می خواهیم برای امتحان زبان تمرین کنیم. در که باز شد مادر فرح خیلی ناراحت جلوی در ایستاد . با عصبانیت به من نگاه کرد. مریم سلام کرد. رو نوک پاهایش بلند شد تا بتواند پشت سر مادر فرح را دید بزند: میشه به فرح بگید بیاد خونه ما. آخه فردا امتحان زبان داریم . اونم زبانش خوبه! خونس دیگه ؟
مادر فرح چشم از من بر نمی داشت. به زور آب دهانم را قورت دادم و گفتم :سلام... فرح خونس...؟
چطوردیروز صبح با هم بودید شب نه؟ دیشب آخر وقت محمود شعار به کمک رقیه خانوم ،فرح رو کتک خورده اوورد خونه. تو کجا بودی؟
چشمهای مریم از حدقه بیرون زدند. دهانش بازماند. به زور خودم را جمع و جور کردم و گفتم:
الان ...حالش خوبه؟
تا تعریفت از خوب بودن چی باشه؟
مادر فرح خودش را کنار کشید. من هم بدون اینکه چیزی بگویم وارد خانه شدم. مریم همان جا یخ زده بود . مادر فرح در را محکم پشت سرمن بست.
نقد این داستان از : سارا عرفانی
داستان «من و فرح» ماجرای فعالیت های انقلابی دو دختر نوجوان را روایت می کند. شاید در داستان، اتفاق چندان ویژه و بزرگی رخ ندهد، اما مخاطب از تلاش دو دختر لذت می برد و حتی کار کردن با تیر و کمان برای یک دختر نوجوان جذاب است. اما شاید اگر با همین سادگی، راوی داستان می توانست صحنه های زیبای دیگری از پرتاب سنگ به سمت نیروهای رژیم را به تصویر بکشد، در عین اینکه همچنان، با قهرمانی تخیلی مواجه نبودیم اما شخصیتی ماندگارتر خلق می کردیم و شجاعت و جسارتش ردی عمیق تر در ذهن مخاطب باقی می گذاشت.
ضمن اینکه شما داستان را صرفا تعریف کرده اید. شاید بد نبود بعضی صحنه های مهم، با جزئیات بیشتری روایت شود. لحظه ها دقیق تر پرداخت شوند، حتی کش بیایند، نفس در سینه ی مخاطب حبس شود و احساساتش برانگیخته شود.
و نکته ی مهم‌تر توجه ویژه به پایان بندی داستان است. اگرچه اینکه پایان داستان چه اتفاقی بیفتد و داستان چطور تمام شود، به نظر نویسنده ی محترم بستگی دارد اما من به عنوان یک خواننده منتظر بودم راوی داستان وقتی در خانه ی فرح را می زند و با حیرت وارد خانه می شود با صحنه ی گریه و زاری مادر و پدر فرح در غم از دست دادن دخترشان مواجه شود. نه فقط برای اینکه ما با یک مرگ در پایان داستان مواجه شویم و خواننده را غافلگیر کنیم بلکه با این اتفاق، حرکت انقلابی این دو دختر شکل جدی تری به خودش می گرفت. آنگونه که یکی جانش را بر سر این اتفاق داده بود و به این ترتیب، زنگ صدای داستان، در ذهن مخاطب ماندگارتر می شد. چرا که پایان باشکوه، می تواند شکوه داستان را نگاه مخاطب هر چه بیشتر کند. البته باز هم می گویم که این نکته طبیعتا به سلیقه ی نویسنده برمی گردد اما منطق داستان به گونه ای چیده شده است که با پایان بندی فعلی، یک چیزی در داستان کم است و با شهادت فرح این پازل کامل می شود. اگر نویسنده ی محترم، جزئیات بیشتری هم از شخصیت فرح به مخاطب معرفی کند، ما با شخصیتی کامل تر مواجه می شویم که در آن صورت این شخصیت می تواند به قهرمان یا الگویی در ذهن مخاطب نوجوان تبدیل شود. اینها برمی گردد به اینکه نویسنده چقدر بخواهد طرح داستان را بسط بدهد. اما در مورد گسترش طرح می گویند سعی کنید بدترین اتفاقی را که ممکن است برای شخصیت های داستان رقم بزنید. البته منظور این نیست که همیشه شخصیت های اصلی بمیرند، اصلا! اما اگر بتوانیم اتفاقات و حوادث داستان را بسط بدهیم و بزرگتر و جدی ترشان کنیم، توانسته ایم نقشی پررنگ تر در ذهن مخاطب به جا بگذاریم.

منتقد : سارا عرفانی

متولد تهران، 1361، دانش آموخته فلسفه اسلامی، نویسنده و مدرس دانشگاه، دبیر کانون نویسندگان بانوی فرهنگ، داور جشنواره های ادبی



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت