سخت ترین کار نویسنده حذف کردن خودش است




عنوان داستان : خنده‌ای که قهر کرد
نویسنده داستان : سپیده رمضان‌نژاد

از این داستان ویرایش جدیدی تحت عنوان «خنده‌ی تهِ دلی، براساس نقد استاد متولی» منتشر شده است.

یکی بود یکی نبود. یک خندۀ بلندِ پرسروصدا بود که در قلب پسرک بازیگوشی زندگی می‌کرد. او از مدت‌ها پیش به قلب پسرک آمده بود. دقیقاً از همان لحظه‌‌ای که چشم‌های پسرک به روی دنیا باز شد. خندۀ بلند روزگار خوب و خوشی داشت. گاهی، از قلب پسرک بیرون می‌پرید و روی لبش می‌نشست. گاهی هم با اشکِ شادی می‌دوید توی چشم‌هایش.
همه چیز خوب بود تا اینکه پسرکِ قصۀ ما شیطان و بلا شد. او دوستانش را مسخره می‌کرد و قاه‌قاه می‌خندید. اسباب‌بازی خواهر کوچولویش را قایم می‌کرد و با خنده‌های یواشکی، لجش را درمی‌آورد. پشمالو را اذیت می‌کرد و لبخند موذیانه‌ای می‌زد.
خندۀ بلند از دست پسرک کلافه شده بود. وقتی می‌دید پسرک از او درست استفاده نمی‌کند، ناراحت می‌شد.
خنده‌ها وقتی ناراحت باشند، اول آرام و بی‌سروصدا می‌شوند. بعد، به یک لبخند کوچکِ کمرنگ تبدیل می‌شوند. اگر حالشان خوب نشود، کم‌کم از لبِ صاحبشان می‌روند.
خندۀ بلند هم کم‌کم کمرنگ شد. آنقدر کمرنگ که دیگر کسی او را نمی‌دید. بعد هم باروبندیلش را جمع کرد و رفت. او می‌خواست صاحب جدیدی برای خودش پیدا کند. پسرک اصلاً متوجه رفتنِ او نشد. تااینکه یک روز دوچرخۀ قدیمی دوستش را مسخره کرد و خواست به او بخندد. اما هرچه زور زد خنده‌اش نیامد. حتی یک لبخند کوچک هم روی لبش نیامد. پسرک سرش را تکان داد. بالا و پایین پرید. انگشت‌های اشاره‌اش را کرد توی دهانش و لبش را به شکل لبخند به دو طرف کشید. اما دستش را که رها کرد، لبش دوباره برگشت سر جای خودش. مثل یه تکه کش که وقتی ولش کنی شکل اولش می‌شود. خلاصه، هر کاری کرد خبری از خنده نشد. پسرک نمی‌دانست چه بلایی بر سرِ خنده‌اش آمده. فقط می‌دید خنده‌ سرِ جایش نیست. این طرف را نگاه کرد؛ آن طرف را نگاه کرد؛ اما اثری از خنده‌ ندید.
او، که نمی‌دانست کجا باید دنبال خنده‌اش بگردد، نشست روی زمین و زد زیر گریه. گریه که دردش آمده بود، اول عصبانی شد. اما وقتی ناراحتی پسرک را دید، دلش سوخت و به او گفت: «تو با کارهای بدت خنده‌ت رو فراری دادی. اگه می‌خوای خنده‌ت برگرده، باید از مسخره کردن و آزار دیگران دست برداری».
پسرک، که حسابی از کارهایش پشیمان شده بود، اسباب‌بازی خواهر کوچولویش را به او پس داد و لُپش را بوسید. دستی به سر پشمالو کشید و آرام از کنارش رد شد. بعد، دوان‌دوان خودش را به دوستش رساند. از دور، او را دید که دوچرخه‌اش را گوشه‌ای پرت کرده بود و داشت با انگشتش روی خاک‌ها نقاشی می‌کشید. پسرک با ناراحتی به دوستش نزدیک شد‌ و همۀ ماجرا را برای او تعریف کرد. دوستش بااینکه عصبانی بود، دلش سوخت و او را بخشید. پسرک از خوشحالی گریه‌اش گرفت. اشک شادی از توی قلبِ پسرک دوید و نشست توی چشم‌هایش؛ اما بدون خنده یک جای کارش می‌لنگید؛ مثل یک نقاشی که رنگش نکرده باشند. پسرک از اشک شادی کمک خواست. اشک شادی هم که سیر تا پیاز ماجرا را می‌دانست، به پسرک قول داد خنده را پیدا کند و برگرداند.
او می‌دانست هرجا جشن و شادی باشد خنده‌ هم آنجاست. برای همین به چند مجلس شادی سر زد و سراغش را گرفت. بالاخره، خنده را دید که در جشن تولد دخترکوچولویی می‌رقصید و آواز می‌خواند. اشک شادی همه چیز را برایش تعریف کرد و گفت پسرک حسابی از کارهایش پشیمان شده است. خنده‌ هم که هنوز صاحب جدیدی پیدا نکرده بود با خوشحالی به قلب پسرک برگشت. اسباب و اثاثیه‌اش را دوباره باز کرد و با صدای بلند گفت: «آخیش. هیچ جا خونۀ خود آدم نمی‌شه». پسرک آرام‌آرام خندید و با دست‌های کوچکش اشک‌هایش را پاک کرد.
نقد این داستان از : علیرضا متولی
به نام خدای مهربان
خیلی خوشحالم که اثر خوبی از شما می خوانم
موضوعی که برای نوشتن انتخاب کرده اید بسیار خوب است. به نظر من توانسته اید منظورتان را برسانید.
خب نویسنده ی عزیز، اشکال کار شما دقیقا همین جاست که خواسته اید خودتان این منظور را برسانید. البته این مشکل در آثار بیشتر نویسندگان ایرانی دیده می شود و نمی دانم از کجا اناشی می شود. شاید از خوی نصیحت گری ما ایرانی ها باشد.
حالا می فرمایید پس باید چه می گردم؟
راستش اگر می خواهید نظر خودتان را در داستانتان تحمیل کنید بهتر است داستان ننویسید و در باره موضوعتان مقاله بنویسید.
ولی وقتی داستان می نویسید. به این خوبی هم می نویسید و چنین سوژه و یا ایده ی خوبی هم پیدا می کنید باید حواستان باشد که خودتان را به طور کل از داستان حذف کنید.سخت ترین کار نویسنده حذف کردن خودش است. شاید متوجه منظورم شده باشید اما من بیشتر توضیح می دهم.
شما زاویه دید دانای کل را برگزیده اید تا اینکه در حرف زدن . نصیحت کردن و خوانش ذهن شخصیتهایتان راحت باشید. اما همین کار لطمه دوم را به کارتان زده است. دانای کل نامحدود داستان را روایت میکند و نصیحت میکند و خلاصه خدایی میکند. و تاثیر جادویی داستان را از بین می برد.
شما باید از زاویه دید دیگری شروع کنید و خودتان را از داستان بیرون بکشید . به این مثال که از داستان شما انتخاب کرده ام دقت کنید:
«گریه که دردش آمده بود، اول عصبانی شد. اما وقتی ناراحتی پسرک را دید، دلش سوخت و به»
گریه دردش آمده بود یعنی چه؟ چه کسی دارد به ما می گوید گریه دردش گرفته بود؟ نویسنده؟ دانای کل؟
در داستان باید سعی کنیم چیزی را نگوییم بلکه آن را نشان بدهیم. گریه داشت به خودش می پیچید. اینجوری داریم تصویر می دهیم. سپس برای مثال می نویسیم داز شدت گریه دلش می خواست یک لگد محکم به ... بزند. ببینید اینجوری بچه راحت تر عصبانیت گریه را درک میکند.
حالا گریه شروع به نصیحت کردن کرده است:
او گفت: «تو با کارهای بدت خنده‌ت رو فراری دادی. اگه می‌خوای خنده‌ت برگرده، باید از مسخره کردن و آزار دیگران دست برداری»
این گریه نیست که نصیحت می کند این خانم نویسنده مهربان ست که حرف دل خودش را میزند. که حرفی انسانی است. وقتی از زبان گریه حرف میزنید نباید انسانی حرف بزنید بلکه باید حرفتان از زبان همان گریه که مفهومی انتزاعی است بزنید . اما چون بچه ها هنوز به درک مفاهیم انتزاعی نرسیده اند باید آن را عینی کنید . عینی یعنی قابل دیدن و شنیدن و بوییدن و لمس کردن.
گریه راهش را گرفت و رفت. پسرک دید گریه اش را هم دارد از دست می دهد. افتاد دنبالش. پرسید تو دیگه کجا می روی؟ کریه به او محل نگذاشت.
پسرک از او خواهش کرد. گفت: دلم برای خنده تنگ شده است.
گریه گفت: باید برش گردانی
پسرک گفت: چه طوری؟
گریه گفت خودت راهش را پیدا کن

خب ببینید اینجوری داستانتان از آن خشکی نصیحت خارج می شود و تصویری تر می شود. و البته دراماتیک تر و نمایشی ر می شود.
و اما نکته ی مهم در داستان کودک این است که شخصیت داستان وقتی با مشکلی روبرو می شود خودش باید آن مشکل را حل کند. برای همین گریه به او می گوید خودت راهش را پیدا کن.
نکته ی بعدی:"
او می‌دانست هرجا جشن و شادی باشد خنده‌ هم آنجاست. برای همین به چند مجلس شادی سر زد و سراغش را گرفت.
اما خنده را نباید به این زودی ها پیدا کند/ باید داستان طوری باشد که خنده هرگز نرفته باشد. بلکه برای مثال بیمار و ضعیف شده باشد. و پسرک کم کم از یافتن او نا امید شده باشد و دلتنگش شده باشد و دلتنگی باعث آرامش او انجام یک کار خیر تصادفی شده باشد و به این ترتیب در جریان داستان خنده دوباره به قلب پسرک برگردد.

من داستان شما را دوست داشتم و با توجه به قدرت قلمتان به نظرم می توانید آن را به خوبی اصلاح کنید/
منتظر اصلاح شده قصه می مانم.
به شما تبریک میگویم موفق باشید

منتقد : علیرضا متولی

متولد : تهران - اردیبهشت 1344/ کارشناس روانشناسی کودک از دانشگاه شهید بهشتی/ عضو تحریریه کیهان بچه ها از سال 63 تا 69 فعالیت در زمینه های نشر کتاب و موسیقی کودک. انتشار مجله و عضویت در تحریریه های رشد جوان، نوجوان و کودک انتشار بیش از 500 مقاله و جستار ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت