در داستان کوتاه، پرده‌خوانی نکنیم.




عنوان داستان : رد پای ایثار
نویسنده داستان : سمانه سلطانی

دیگر تحمل سرپا ایستادن را ندارم. احساس خفگی میکنم. تمام تنم خیس از عرق است. برای چند لحظه میروم اتاق استراحت. روی صندلی کنار پنجره می نشینم و پنجره را باز می کنم. ماسک ها، عینک و شیلد را با بی حوصلگی از روی صورتم بر می دارم و باد خنکی که از سوراخ های ریز توری پنجره به صورتم می خورد را حس می کنم. عرق پیشانی و دور چانه ام را با دستمال می گیرم. دانه های عرق روی ستون فقراتم سر می خورند. بدون دلیل خاصی گوشیم را بر میدارم و اولین پستی که می بینم حالم را دگرگون می کند. دورهمی تولد دوستان دوران دبیرستان. بی اختیار اشکم سرازیر می شود. تا قبل از این بیماری لعنتی من پایه ی همه ی مهمانی ها و دورهمی هایشان بودم. اصلا من بودم که تک تک پیدایشان کردم و بعد از این همه سال دور هم جمع شدیم. اما حالا بدون من؛ بدون حضور پرستار بخش بیماری های عفونی بیمارستان، جشن می گیرند و خوش می گذارنند. حق دارند. وقتی همسر و خانواده ام با حضور من در کنارشان استرس می گیرند چه توقعی از غریبه ها است؟
دستم روی آن قلب کوچک نمی رود تا شادی هایشان را لایک کنم. می روم سراغ عکس های خانوادگی. برای صدمین بار عکس پدرو مادرم را باز می کنم و به صورت های خندانشان زل می زنم. چقدر به آغوش مادر و دست گرم پدر نیاز دارم . اما نمی شود. باید به همین مقدار دلخوش کنم. مادر به تازگی قلبش را عمل کرده و پدر دیابت دارد. همسرم میگوید : "تو هر لحظه امکان دارد آلوده شوی . دیدنشان صلاح نیست."
دیروز که پدر آش رشته ی دستپخت مامان را برایم آورد همانجا کنار در حیاط ایستاد و ماسکش را روی صورتش محکم کرد. از پشت پنجره نگاهش کردم. دلم برایش پر کشید. صدایش زدم:" ممنون باباجون. زودتر برید. به مامان هم سلام برسون" هیچوقت فکرش را هم نمی کردم روزی پدرم را از خانه ام بیرون کنم.
غروب شده و دلم عجیب گرفته. گوشی را توی کیفم می اندازم و به خیابان روبه رو نگاه می کنم. مغازه ها و پیاده رو ها شلوغ است. انگار مردم عجله دارند. با سرعت از مقابل چشمانم رد می شوند. خیلی ها ماسک نزده اند. آه بلندی می کشم و اشک هایم را پاک میکنم. بعد مثل مامان بزرگ گوش خودم را می کشم تا یادم نرود امشب قبل از خواب با مامان و بابا تماس تصویری بگیرم. هر چند می دانم مادر با دیدن جای ماسک و عینک روی صورتم اشک توی چشمش جمع می شود اما به روی خودش نمی آورد. دیدن سلامتی شان به من قوت قلب و انگیزه می دهد.
توی راهرو صدایم می زنند. پنجره را می بندم. ماسک ها، عینک و دستکشم را می پوشم. توی آینه نگاه میکنم. انگار دیگر خودم را هم نمی شناسم. توی راهرو که قدم میگذارم صدای آه و ناله ی شبانه روزی بیمارها توی گوشم می پیچد و پشتم را می لرزاند.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
برای وضعیت فعلی نوشتن چنین متونی واقعا لازم است. یک تقسیم بندی برای نوشته‌ها و به خصوص داستان‌ها وجود دارد که آنها را به دو دسته لذت‌بخش و تعلیمی تقیسیم می‌کند. لذتی‌ها آنها هستند که برای پرکردن اوقات فراغت بیشتر به کار میروند و فقط به دنبال لذت بخشی به مخاطب هستند. این لذت میتواند هم احساسی و هم تراژیک یا طنز و کمیک باشد. تعلیمی‌ها آن دسته هستند که به دنبال یاد دادن نکته و آموزه‌ای رقم خورده‌اند. هدف‌شان عمدتا و اساسا تعلیم است. نکته های اخلاقی یا آموزه‌های فلسفی و دینی و حتی درسهای اجتماعی و غیره و غیره.
بهترین نوشته آن است که هر دو اینها را با هم ادغام کند. و البته برای جذب مخاطب، بخش لذت را بیشتر ببیند. یادمان نرود که اولین دلیل خوانش یک داستان لذت بردن از داستان است. بنا بر این بهتر آن است که بخش لذت را بیشتر دید و در کنار آن نکات آموزنده را هم قرار داد.
البته در این جا اصل کار یک موضوع آموزشی است و این هیچ ایرادی ندارد فقط باید دقت کنید تا جنبه لذت آن را هم از دست ندهید. واقعیت این است که شما تلاش کرده‌اید مانند یک هنر پرده خوانی، نقشی از صحنه‌ها و آدمهای مختلف و موقعیت‌های متعدد را پیش چشم مخاطب رسم نمایید و این به نظر ایراد اصلی کار است. شاید شما پرده خوانی ندیده باشید اما اگر هم تجربه آ ن را دارید باز بد نیست برای کسی که شاید این نقد را بخواند توضیح کوتاهی داشته باشیم. پرده‌خوانی که بیشتر مربوط به عاشورا و یا حتی شاهنامه‌خوانی می‌شود هنری است که تصاویر تمام وقایع مربوطه را با آدمهای آن روی پرده‌ای رسم می‌کردند و بعد پرده خوان داستان هر صحنه و عکس را برای تماشاچی آن پرده، روایت میکند. شما دقیقا چنین عملی را دارید انجام میدهید. ما با پرده‌ای روبرو هستیم که روی آن دوستان دوران دبیرستان و اعضای خانواده و مردم کوچه و خیابان و حتی بیماران هم حضور دارند. و همان طور که پرده عاشورا حول یک محور یعنی واقعه عاشورا بود محور تصاویر شما هم بیماری کروناست.
نکته حال در این است که چنین شیوه‌ای با داستان کوتاه نویسی فاصله دارد. داستان کوتاه ترجیح میدهد روی یکی از همین‌ها متمرکز شود و نگاه از آن برندارد. بهتر بود شما هم چنین عمل میکردید و فارغ از اندازه داستان که چقدر حجم پیدا کند، به شرح یکی از اینها می‌پرداختید اما عمق و حس بیشتری بدان میدادید. مثلا همان دوستان دوران دبیرستان میتوانستند در همین داستان حضور بیشتر و پررنگ‌تری داشته باشند. یا حتی تخیل شما در جمع ایشان میتوانست بیشتر حاضر باشد و میان جهان واقعی راوی داستان با جهان ذهنی‌اش تضادی شکل میگرفت که خیلی هم داستانی میشد.
مشکل ارائه تصاویر متعدد آن است که در میان آنها گره مرکزی و اصلی نداریم. نداشتن گره، داستان را به سمت شرح وضعیت میبرد تا یک داستان با عناصر داستانی. یعنی در حالت فعلی برای ما فرق ندارد با چه کسی روبرو هستیم و کجای داستان قرار داریم. مانند یک خط صاف جلو رفته‌ایم در حالی که داستان نیازمند فراز و فرود است. صحنه‌های شما به چالش نمی‌رسند. هر صحنه شرح داده شده و بعد از آن عبور می‌کنیم بدون این که با فراز و فرود هیجانی روبرو باشیم.
پایان بندی داستان اما خوب است. چند خط آخر فضای داستانی ایجاد می‌کنند. برهم خوردن وضعیت نرمال روایت در چند خط آخر، حسی از هیجان و ترس به خواننده القاء میکند.
داستان در عین حال تصویرگر بخشی از تلاشهای کادر درمان هم هست. کادری که خود دارای خانواده هستند و اعضای خانواده ایشان هم نگران سلامتی آنهایند. داستان تلنگری به مخاطب در رعایت نکات ایمنی و بهداشتی هم هست تا نگرانی را از عزیزانمان بگیریم.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت