وحدت موضوع




عنوان داستان : سکوت مدرسه
نویسنده داستان : نسیم خنجری،هاویر

از این داستان ویرایش جدیدی تحت عنوان «دیووک۱-۲۰» منتشر شده است.

((سکوت مدرسه ))

ساعت ۸ صبح روز پنجشنبه بود، به مدرسه رفتم ، برای گرفتن امتحان املا و انشا، درسِ من نبود ،ناظر جلسه بودم ،رفتم به اتاق معلمان، سرمای استخوانی دی ماه در اتاق جا خشک کرده بود ،هوای مدرسه یخ بود ، شوفاژها روشن نبودند، اصلاً موتورخانه برای امسال راه اندازی نشده بود ،دلیلی نداشت، دانش آموزی نبود، تنها وسیله گرمایی، یک هیتر بود، روشنش کردم ،دکمه های پالتو ام را بستم منتظر نشستم، هیچ صدایی از کلاسها
نمی آمد، انگار فریاد و شادی و جیغ بچه ها پر کشیده بود ،فقط، تق ،تق صفحه کلید بود، که از اتاق جفتی می‌آمد، همکارم بود ،کارهای اجرایی مدرسه را انجام می‌داد .


یک سال از تولد ناخواسته کرونا می گذرد،و به تبعه آن تعطیلی کلاس‌های درس، امتحانات به صورت مجازی در حال برگزاری بود ،اداره آموزش و پرورش بخشنامه کرد ، دانش آموزانی که به گوشی و کلاس های مجازی دسترسی ندارند ،امتحاناتشان به صورت حضوری،با رعایت موارد بهداشتی در مدرسه برگزار شود .
رفتم پشت پنجره ،حیاط خالیه خالی بود ،یکهو،دلم ‌خواست توپی از این طرف تور والیبال پرت شود آن طرف ،دخترک ها، فریادهای خاموششان را جیغ بکشند، مانتو شلوار هایشان خاکی شود ،زنگ کلاس بخورد ،ناظم بلندگو را بردارد فوت کند و بگوید: احمدی حالا یادت افتاده آب بخوری، حسینی چرا مقنعه اش را میکشی، توپ اون وسط چه کار می کنه
نمی شنوید زنگ کلاس خورده، توپ رو تحویل دفتر بدید ،آنگاه ،مدیر زیر چشمی نگاهمان کند ، آنوقت به همراه خانم حیدری ،دوستی ، سید موسوی و...استکان چای تمام نشده را رها کنیم و دفتر حضور و غیاب را برداریم و غرغر کنان برویم سرکلاس.
در باز شد ،از پشت پنجره ،رفتم سراغ کمد دفاتر ،دنبال دفتر کلاس ام می گشتم ،فکر کردم ناظم آمده تا بگوید :خانمها کلاس‌ها آماده است ،بفرمایید ، یچه ها مدرسه راگذاشتن رو سر.
نه، خانم ناظم نبود ، دوتا دانش‌آموز داخل آمدند ،خودشان را معرفی کردند: سونیا آزادی ،عسل امیدی ،پایه هفتم بودند ،به محض اینکه اسمشان را گفتند ،یاد لیست درس هنرم افتادم ،جلوی اسمشان در دوازده جلسه ،غیبت گذاشته بودم.
گفتم: به به ،دختر خانمهای خوشگل من، بلاخره روی ماه شما ها را دیدم.
اما، در واقع روی ماه هیچ کدامشان از زیر ماسک، معلوم نبود،الا ،چشم‌هایشان که به ،موزاییکها نگاه می کردند.
بقیه حرف هایم را گذاشتم برای بعد از امتحان ،روبروی هم و با فاصله ی سه ، چهار متری نشستند، دخترکها دستهایشان را روی سینه قفل کرده بودند،هیتر را نزدیکتر بردم، انگشتها یشان ،توان نگه داری خودکار را نداشت،صبر کردم گرمشان شود زنی دم در ایستاده بود، دمپایی های صندل اش توجه ام را جلب کرد، جوراب راه راه پوشیده بود،شک نداشتم پالتوی نارنجی اش دست دوم است، از این مدل لباس ها را فقط می شود در تاناکورا پیدا کرد.
گفت: مادر سونیا ام
گفتم: بفرمایید داخل ،بیرون هوا سرده .
نزدیک در، روی صندلی نشست.
بعد از چند دقیقه ، به هر کدام از بچه ها یک برگه ی A4 دادم
خوانش املاء را شروع کردم : من به هیچ وجه قبول نمی‌کنم حرف‌ها و تحلیل‌های کسانی که گاهی در برخی از مطبوعات و رسانه‌ها از انحراف نسل جوان سخن می‌گوید.
قبل از اینکه سراغ جمله بعدی بروم، مادر سونیا رو به دخترش
گفت :حواست رو جمع کن ،چیزی جا نندازی ،اسمت رو نوشتی.
توی دلم غر زدم، نگاهش کردم، داشت ،دست چپش را تا موج مالش می داد .
ادامه دادم: من به احساسات خاموش اما سرشار از پاکی و صفای این طبیعت و سبزه های معصوم پاسخ می گفتم و به خالق آنها می اندیشیدم .و... املا تمام شد.
تا بچه‌ها برگه ی صورت جلسه را امضا کنند ، سر برگ مخصوص انشا را کپی بگیرم، چند دقیقه ای طول کشید .
مادر سونیا، رفته بود کنارش، پچ ،پچ ،می کردند ،متوجه حرف هایشان نبودم، دخترک چند بار سرش را به علامت نه ،تکان داد، هر کس می دیدشان فکر می‌کرد ،دخترک خیلی لوس، ،نونور، مامانی است.
به زن گفتم: لطف کنید ، بزارید بچه ها کارشون را انجام بدن .
نگاهم کرد ،چشم‌هایش پر از اشک بود، مژه هایش را به هم زد، و اشک‌هایش تند، تند ،پایین آمدند و رفتند زیر ماسکش.
وای بر من ،چه کار کردم ،چیز بدی گفتم؟ حرف ام نیامد ، ساعت بعد پایه ی هشتم امتحان داشتند، باید،کارم را انجام می دادم صدای مربوط به انشا را پخش کردم، روی سر برگ هم عنوان بود ، بچه ها مشغول شدند .
زن ، دوام نیاورد ،نزدیکم آمد، روی صندلی نشست،گفت : الان میگم ،صبر کنید.
چند متر با بچه‌ها فاصله داشتیم، نگاهش کردم ،لثه ی چشم‌هایش قرمز شده بود .
گفتم: اتفاقی افتاده ؟
دست برد از داخل کیف ،گوشی اش را بیرون آورد،صفحه اش ، مثل شعله های خورشید نقاشی دخترک پیش دبستانی ،خط، خطی بود.
گفت: خانم عین اینکه تریلی از روش رد شده ،میشه با این درس خووند؟ یکهوشارژ خالی می کنه
گفتم: از باتریشه ، باتری اش را عوض کنید .
از لای همان خط و خطوط گوشی اش، عکسی را نشانم داد، خودش بود، با موهای رنگ کرده ی بلوند، تاپ و شلوارک جین سفید، روی مبل لم داده بود ،آرایش ملیحی داشت، رژ لب صورتی ،با رژگونه صورتی ،پوستش صاف بود مثل آیینه ، برق می زد بود ،مردی حدود پنجاه سال به بالا کنارش نشسته بود ،به قلیان پک عمیقی زده بود ،دور و برشان پراز دود بود.
گفت :شوهرمه
چشم هایم را ریز کردم ، روی عکس دقیق شدم، انتظار داشتم بگوید پدرم است.
ادامه داد :تا اومدم دو روز خوشی ببینم ،آلزایمر گرفت، از کار و زندگی افتاد ،کسی بود برای خودش، خانم اینجوری نبینید دستمون به دهنمون می‌رسید، اما...
گوشی را تا جلوی چشمم بالا اورد ،گفت: ببینید، چی بودم، و بلانصبت شما، چه گو... حرفش را تمام نکرد .
شوخی را چاشنی حرفهایم کردم و گفتم :الان هم زیبا هستید ، ما زنها عادت کردیم ، توی شرایط سخت بیشتر از همیشه به خودمون سخت بگیریم ،شوهرتون هم ماشاالله سرحال و قبراق هستن ، عکس مال کی هست؟
گفت :سه سال پیش،آه بلندی از ته دل کشید، احساسم می گفت : پازل به هم ریخته ای در ذهن دارد که سعی می کرد برایم جفت و جورش کند ،دخترش را نگاه کرد ،بقیه ی حرفهایم را گوش نکرد،راستش من هم چزی دیگری نگفتم ، رفت سمتش، سونیا سرش را پایین انداخته بود ،انگار که بگوید :آره ،مادرش نگاه می کرد ،به نظرم آمد کنار هم باشند هر دو آرامش دارند.

عسل بدون اینکه یک کلمه حرف بزند برگه اش را روی میز گذاشت، گفتم :موفق باشی دخترم ،جوابم را نداد و رفت.
سونیا از جایش تکان نمی‌خورد، حرکتی نداشت،صدای مادرش را شنیدم، گفت: اشکال نداره کسی که متوجه نشده ، تو که ...بقیه اش رانفهمیدم ،انگارهمان اتفاقی که منتظرش بود ، افتاده بود.
زن،درست روبرویم بود ، ماسکم را بالا اوردم، گفت: ببخشید ، عقب تر رفت و ادامه داد: خدا بچه ها تو واست نگهداره ، حواستون به دخترم باشه .
گفتم :در کلاسهای بنده اصلاً حاضر نشدن ،نمره دادن به دختر خانمتون حق بچه های دیگر را ضایع می کنه
گفت :تو را به حضرت عباس کمکش کنید
از قسم سفت و سختش قلبم لرزید، گفتم: باید کاری انجام بدن، خطاطی، نقاشی ،درست کردن گل با روبان،اینها را با دوستاش کار کردم .
ناخود آگاه منتظر اشک‌هایش بودم، که باز گریه کرد ،کار سختی خواسته بودم؟ یک لحظه از خودم بدم آمد، گفتم :حرفم ناراحتتون کرد؟
گفت: نه خانم دل صاحب مرده ی خودم پره،هیچ بنده ی خدایی گرفتار درد بی درمان نشه
با خودم گفتم :هیچ کس در دنیا نیست که درد نداشته باشه ،مانده بودم این حرف را چطور به زن بگویم که احساس تنهایی نکند ،سکوت بینمان ، حکمفرماشد .
زن بعد از کلی کلنجار رفتن با دخترش ،سونیا را از روی صندلی بلند کرد و رفتند، تنها لرزش صدای زن در اتاق جا ماند.
همکارم داخل آمد،لیست نمرات چاپ شده را روی میز معاون گذاشت ،گفت: خانم فلانی ، مادر سونیا چیزی نگفت ؟در مورد دخترش
برگ ها را داخل پوشه ی معلم مربوطه گذاشتم ، گفتم :نه قرار بود چیزی بگن؟
شالش را دور گردن انداخت،مکثی کرد ، ادامه داد :بنده ی خدا حتماً روش نشده بگه، اگه براتون مقدوره به دخترش کمک کنید بینوا مشکل داره ،مشکل کلیه، اصلاً کنترلی روی خودش نداره ،طفلک مادر ش مدام پوشکش می کنه
روی صندلی نشستم ،پوشه ی برگه ها از دستم افتاد.
صدای همکارم در سرم می چرخید: پدر سونیا از اون شرخرهای قالتاق بوده که به قول گفتنی به خاک سیاه نشسته .
کلمه غایب، تصویر گوشی له شده، چشمهای قرمز مادر سونیا ، تکان نخوردن سونیا، آلزایمر ،پازل به هم ریخته ای بود که در ذهنم داشت کامل می شد.
عسل عسل هم رفت ،نپرسیدم چرا در کلاس هایم حاضر نبود، نکند او هم ...
من ماندم ، سکوت مدرسه و لیستی که جای نمره عسل و سونیا خالی .

نسیم خنجری(( هاویر ))
دی ماه ۱۳۹۹
نقد این داستان از : نازنین جودت
خانم نسیم خنجری عزیز، سلام. با این که دو سال است داستان می‌نویسید داستان‌های زیادی به پایگاه ارسال کردید. عیان است که نوشتن برایتان امری جدی است. امیدوارم با همین جدیت و پشتکار ادامه دهید و ما هم شاهد موفقیت‌هایتان باشیم.
از عنوان شروع می‌کنم. ویترینی که قرار است مخاطب را جذب کرده و او را به خواندن داستان تشویق کند. «سکوت مدرسه» عنوان جذابی برای این داستان نیست. اطمینان دارم با کمی تأمل می‌توانید به عنوان بهتری برسید.
در داستان «سکوت مدرسه» نویسنده قصد کرده کلی دغدغه را یک‌جا بریزد توی یک داستان کوتاهِ کم حجم. کرونا، تعطیلی مدارس، شرایط خاص امتحان دادن در روزهای کرونایی، نداشتن امکانات برای امتحان دادن در منزل، اوضاع مالی بد یکی از دانش‌آموزان و ناراحتی کلیه‌اش و ... . بعضی از این دغدغه ها و موضوعات به هم ربط دارند و اتفاقا حضورشان در این داستان ضروری است اما مواردی هم هستند که داستان را از مسیر درستش دور کرده‌اند. اشاره به سرما و خاموش بودن سیستم گرمایشی مدرسه چه فضای خوبی را ساخته. این فضا کاملا با این روزها نزدیکی دارد و به شدت قابل لمس است. راوی یکی از معلمانی است که در مدرسه حضور دارد تا از بچه‌هایی که امکان امتحان دادن آن‌لاین را ندارد، امتحان بگیرد. با آمدن دو دانش‌آموزی که به دلیل مشکلات مالی شرایط امتحان دادن در منزل را نداشتند روایت جان می‌گیرد. تا این‌جا همه چیز خوب پیش می‌رود اما اشاره به موقعیت مادری که همراه دخترش آمده روایت را دچار اطناب می‌کند. قبلا مخاطب را در جریان گذاشته‌اید که چه دانش‌آموزانی برای امتحان در مدرسه حاضر می‌شوند. پس این‌که دانش آموزی قبلا وضع مالی پدرش خوب بوده، آلزایمر گرفته، ورشکست شده، مادرش قبلا خوشگل و خوش لباس بوده و حالا با لباس های به قول راوی تاناکورایی می‌گردد و ... این‌ها هیچ کمکی به فضای داستان و پیشبرد روایت نمی‌کنند. وحدت موضوع در داستان کوتاه بسیار اهمیت دارد. کرونا، روزهای امتحان و دانش آموزانی که امکان امتحان دادن در خانه را ندارند برای این داستان کافی است. موقعیت این مادر و داستانش جایی در این روایت ندارد. اما اشاره به مشکل کلیوی دختر حرکت درست و هوشمندانه‌ای بوده. دلیلی روشن برای حضور مادر در مدرسه و سر امتحان و پچ‌پچ کردن هایش با دخترش. پایانی که حس مخاطب را درگیر می‌کند و بعد از تمام شدن داستان تا مدتی به آن فکر می‌کند. یکی از توانایی‌های نویسنده درگیر کردن حس مخاطب با داستان است و متن شما می‌تواند این تأثیرگذاری را داشته باشد به شرط آن‌که اضافات را حذف کنید و تمرکزتان روی یک موضوع باشد.
خانم خنجری عزیز، همان حرف هزار بار تکراری را تکرار می‌کنم: «نگویید، نشان دهید.» تأثیر نشان دادن بسیار بیشتر از گفتن است و در چنین متنی که قرار است خواننده تحت تأثیر قرار بگیرد بهتر است نشان دهید. به جای این همه توصیفات می‌توانید دو سه صحنه بسازید که موقعیت این روزهای کرونایی، مدارس و مشکلات دانش‌آموزان و معلمان را به خوبی نشان دهد. داستان‌ها یادگارهای ما برای نسل‌های بعدتر هستند. اگر چندین سال بعد کسی این داستان را خواند باید بتواند شرایط ویژه‌ی این روزهای ما را لمس کند وگرنه نویسنده کارش را درست انجام نداده.
داستان‌تان را حتما بازنویسی کرده و اشکالاتش را برطرف کنید. در بازنویسی به اصول نگارشی و املاء صحیح کلمات توجه داشته باشید. به شما اطمینان می‌دهم اگر این مرحله را با صبوری و دقت انجام دهید، داستان را به موقعیتی که شایسته‌ی آن است می‌رسانید.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۲
نازنین جودت » دوشنبه 04 اسفند 1399
منتقد داستان
خواهش می کنم. موفق باشید
نسیم خنجری،هاویر » سه شنبه 28 بهمن 1399
سرکار خانم جودت از لطف و بزرگواری و نقد بسیار کارساز شما سپاسگزارم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت