مخاطبتان را بشناسید.




عنوان داستان : برکه
نویسنده داستان : راضیه حلاج

پروانه کوچک آرام بالهای سفیدش را تکان داد و به خود کش و قوسی داد. بالها را باز کرد و به آنها نگاه کرد. شوق پرواز کردن همه وجودش را فرا گرفته بود. مدت زیادی را در انتظار این روز گذرانده بود. برای لحظه ای ترسید اما بعد با جهشی خود را روی جریان هوای خنکی شناور دید. بالهایش آرام باز و بسته می شدند. آنقدر هیجان زده شده بود که می خواست فریاد بزند اما یادش آمد که همه پروانه ها می توانند پرواز کنند, با خود فکر کرد:" این که چیز خاصی نیست. من باید به جاهایی پرواز کنم که قبلا هیچ پروانه ای آنجا را ندیده باشد."
با این فکر تمام روز را پرواز کرد و حسابی از قسمتی از جنگل که محل تولدش بود, دور شد. خورشید داشت غروب می کرد که به برکه ای رسید. حسابی خسته شده بود. در کنار برکه روی شاخه درختی نشست و به تماشای غروب خورشید و تلالؤ قرمز رنگش در آب برکه پرداخت. به نظرش دیدن این منظره ارزش این همه راه پرواز کردن را داشت. سکوت دلچسبی فضا را پر کرده بود که گه گاه با صدای پرنده ای در جنگل یا قورباغه ها و زنجره های کنار برکه شکسته می شد.
روی برکه چند سنجاقک پرواز می کردند, از دور به نظر می آمد بازی می کنند, مدام یکی به سمت آب شیرجه میزد و دوتای دیگر هم به دنبالش, بعد دوباره اوج می گرفتند و از هم دور می شدند. پروانه فکر کرد چقدر خوب بود اگر او هم دوستی داشت و باهم پرواز می کردند, ولی پروانه هایی که می شناخت حوصله این همه پرواز به خاطر دیدن مکان های جدید را نداشتند. با خود فکر کرد سنجاقک ها شاید اینگونه نباشند, شاید بتوانم از میان آنها دوستی پیدا کنم.
روی برکه یک نیلوفر آبی خودنمایی می کرد. پروانه پرواز کرد و روی یکی از گل های آن نشست. به زیر آب نگاه کرد, به ساقه های نیلوفر که تا کف برکه ادامه داشتند و در بین آنها ماهی های کوچک و بزرگی به دنبال هم شنا می کردند. روی ساقه ای که روی آن نشسته بود, در فاصله نچندان دوری از سطح آب حرکت چیزی توجهش را جلب کرد. خوب دقت کرد, حشره ای دید با یک دم دراز و سه جفت پا. به نظرش خیلی شبیه سنجاقکهایی بود که چند دقیقه پیش دیده بود, تنها تفاوتش این بود که هیچ بالی نداشت. کمی روی گل جابجا شد و با صدای بلندی گفت:
- آهای! سلام! من اینجام! این بالا!
حشره سری جنباند و با احتیاط نگاهی به پروانه کرد.
- من یه پروانه ام. تو یه سنجاقکی؟
حشره کمی به سطح آب نزدیک شد و گفت:
- سلام, نه! من سنجاقک نیستم. من یه لارو هستم.
پروانه بلند شد و چرخی به دور گل زد و دوباره روی آن نشست و گفت:
- عجب! آخه خیلی شبیه اونایی! حتما دیدیشون, همین چند دقیقه پیش بالای برکه پرواز می کردن!
لارو دمش را تکانی داد و دستهایش را بالا آورد و با دلخوری گفت:
- همونطور که می بینی من بالی ندارم, من توی آب زندگی می کنم!
پروانه صدایش را کمی پایین آورد و ناامیدانه گفت:
- درسته, منو ببخش! نمی خواستم ناراحتت کنم.
چند دقیقه به سکوت گذشت و لارو انگار داشت جابجا می شد که دوباره به عمق آب برود که پروانه گفت:
- آخه می دونی, منم قبلا بال نداشتم. مدت ها یه کرم بودم توی پیله ولی با تمام وجودم می خواستم پرواز کنم. یه روز که چشم باز کردم حس کردم می تونم ازش بیرون بیام, بعد به حسم اطمینان کردم و اون پیله رو پاره کردم, می دونی بعدش چی شد؟
لارو که به سطح آب نزدیک شده بود و با هیجان به پروانه خیره شده بود, با تردید گفت:
- نه, چی شد؟!
- همینکه پیله رو پاره کردم و به زور خودمو ازش کشیدم بیرون, گرمای آفتابُ روی تن نحیفم احساس کردم, بدنم شروع کرد جون گرفتن. به خودم تکونی دادم, دیدم دو جفت بال دارم. البته مدتی طول کشید تا بتونم حرکتشون بدم و پرواز کنم, اما بعدش همه چیز فرق کرد. باورت نمیشه پرواز چه لذتی داره! به همه سختیهای توی پیله بودن می ارزه.
چشمان لارو حسابی گرد شده بود, اما بعد از کمی سکوت سرش را تکان داد و گفت:
- شاید برای تو اینجوری بوده ولی من مدتهاست که تو آب زندگی میکنم و میدونم قرار نیست چیزی برام تغییر کنه!
با شنیدن این حرف همه شور و اشتیاقی که پروانه در حین تعریف داستانش پیدا کرده بود, از بین رفت. سعی کرد خودش را کمی امیدوار نشان بدهد, پس گفت:
- باشه, اگر خودت راضی هستی خیلی هم خوبه! ما می تونیم همینجوری با هم دوست باشیم! تو از دنیای زیر آب برام بگی و من از دنیای این بالا!
لارو لبخندی زد و با سر تایید کرد:
- آره, باشه! فکر بدی به نظر نمی یاد, خطری هم برام نداره!
پروانه خوشحال شد و بال هایش را باز کرد و گفت:
- پس تا فردا خداحافظ, می بینمت.
لارو آرام دستی بلند کرد و به عمق آب رفت.
چندین هفته به همین منوال گذشت و پروانه هر روز بعد از گردش در قسمت های مختلف جنگل به برکه باز می گشت و هر آنچه را که دیده بود برای لارو با آب و تاب بسیار تعریف می کرد. در مورد حیوانات جنگل, پرندگان زیبا, دشت ها و گل ها داستان های زیادی می گفت و لارو هم با خوشحالی به همه آنها گوش می داد. یک روز پروانه کمی دیرتر از همیشه رسید اما بسیار هیجان زده و خوشحال بود و بدون اینکه نفسی تازه کند شروع کرد به تعریف ماجرا:
- میدونی چرا امروز دیر رسیدم؟ آخه تو راه برگشت با چند تا سنجاقک هم صحبت شدم.
لارو که پیدا بود دلخور شده گفت:
- آها پس دوستای تازه پیدا کردی و...
پروانه اجازه نداد که لارو حرفش را تمام کند و گفت:
- نخیر! چیزایی ازشون شنیدم که خیلی هیجان زده شدم! باورت نمیشه اگه بگم!
لارو با بی میلی پرسید:
- حالا مگه چی گفتن؟
- گفتن اونا هم قبلا لارو بودن! دیدی بت گفتم تو شبیه سنجاقک ها هستی! حتما میتونی پرواز کنی! بفرما اینم دلیلش, خودشون گفتن تو آب زندگی میکردن و بعد از چند وقت بال درآوردن. فکرشو بکن! وقتی بال هات دربیاد باهم پرواز می کنیم و تو جنگل گردش می کنیم.
لارو که انگار اصلا به هیجان نیامده بود, عصبانی شد و فریاد زد:
- چرا دست از سرم برنمی داری؟! من بال ندارم, بال هم نخواهم داشت! نمیدونم اونا چه جونوری بودن ولی من سنجاقک نمیشم. اگرم خیلی ناراحتی که با یه حشره آبی مفلوک وقت بگذرونی, کسی مجبورت نکرده دیگه اینجا نیا!
اشک از چشمان پروانه سرازیر شد و روی نیلوفرها چکید. آرام روی برگ نیلوفری نشست و گفت:
- من از دوستی با تو ناراحت نبودم, فقط خوبیتو می خواستم! امیدوارم یه روز درک کنی چیزی رو که می خواستم تجربه کنی.
این را گفت و بالهایش را بهم زد و رفت.
از فردای آن روز دیگر پروانه به برکه نیامد و لارو هم صحبتی نداشت. تمام روز به یکی از ساقه ها می چسبید و فقط گاهی به عمق برکه می رفت.
یک روز صبح که لارو از خواب بیدار شد و شروع کرد به کش و قوس دادن خودش, ناگهان شکافی در پوسته اش ایجاد شد, خیلی ترسید. داشت با دهانش شکاف را وارسی می کرد که در همان لحظه سمت دیگر پوسته هم ترک برداشت. دمش را که تکان داد پوسته از بدنش کاملا جدا شد. نگاهی به بدنش انداخت چیزی شبیه به بال در دو طرف کمرش بوجود آمده بود. باورش نمی شد. از ساقه نیلوفر بالا رفت و به سطح آب نزدیک شد. در روشنی سطح آب شروع کرد به وارسی خودش. نور آفتاب بدنش را گرم میکرد و بالهایش کم کم خشک می شدند. کمی آنها را تکان داد و امتحانشان کرد. بال هایش شفاف بودند و وقتی شروع به پرواز کرد, انعکاس نور خورشید روی آنها, درخشانشان میکرد. چند بار روی برکه پرواز کرد و بالا و پایین رفت. سپس روی یکی از نیلوفرها نشست. به زیر آب نگاهی انداخت. ساقه نیلوفرها در آب تکان میخورد, چند ماهی به دنبال هم حرکت میکردند و باد صدای زنجره ها را از لابلای نیزار می آورد. به بالای سرش نگاه کرد. چند سنجاقک به دنبال هم پرواز میکردند. بالهایش را باز کرد و به کنارشان رفت و پرسید:
- سلام, ببخشید شما یه پروانه این اطراف ندیدین؟
سنجاقک ها به هم نگاهی انداختند و یکی از آنها گفت:
- پروانه؟ نه!
دیگری گفت:
- قبلا یکی این ورا زیاد میومد.
سومی ادامه داد:
- آره یادمه, بال های سفیدی داشت.
دوباره اولی گفت:
- اما چند وقتیه ازش خبری نیست.
دومی به میان حرفش پرید و گفت:
- طبیعیه, پروانه ها بیشتر از چند هفته عمر نمی کنن, حتما مرده!
سومی چرخی زد و گفت:
- آره, حتما. حالا چی کارش داشتی؟
سنجاقک از آنها فاصله گرفت و به سمت گل نیلوفر پرواز کرد.
نقد این داستان از : علیرضا متولی
به نام خدای مهربان
با سلام و احترام. خوشحالم که داستانی از شما می خوانم. داستانی که به نظر می رسد برای کودکان نوشته اید. اما آنچه در این قصه می بینیم، به نظر می رسد برای کودکان نیست.
ابتدا از نثر نوشته تان معلوم است که نوشتن برای کودکان را تمرین نکرده اید.
و اگر این نوشته برای کودکان نیست باید ملزومات یک نوشته برای بزرگسالان را داشته باشد.
پس ابتدا باید تکلیف خودتان را با داستانی که نوشته اید معلوم کنید.
نکته دوم این است که نوشتن اگرچه برای بیان افکار شماست اما لازمه ی آن طوری نوشتن است که ذهن شما به عنوان نویسنده با ذهن مخاطب به عنوان خواننده به هم نزدیک شوند.
خواننده هیچ تعهدی ندارد که به ذهن شما نزدیک شود اما نویسنده باید و باید و باید بتواند طوری بنویسد که خواننده بتواند با داستان احساس همزاد یا همذات پنداری کند.
چگونه این اتفاق می افتد؟ اولا با شناخت مخاطب. شناخت مخاطبی که نمی شناسیمش اما با روحیه ی او و ذهنیات او آشنا هستیم.
در اوایل این کار برای نویسنده های تازه کار بسیار سخت است. اما به تدریج و با خواندن آثار بزرگان این مشکل حل میشود. خواندن آثار بزرگان داستان نویسی به ما می آموزد که داستان با چه ترفندهایی نوشته شده است که من می توانم پس از خواندن آن اتفاق تازه ای را در خودم احساس کنم. پس داستان شما باید آنچنان نوشته شود که که مخاطب با خواندن آن احساس کند چیزی به او اضافه شده است. در غیر اینصورت معلوم می شود که داستان ما از نقاط ضعف بسیاری رنج می برد.

یکی از نقاط ضعف می تواند زیاده گویی باشد. هنر نویسندگی در ایجاز است یعنی در یکی دوجمله تصاویر و حرفهای بسیاری را به خواننده منتقل کند.
همین مقدمه ی خودتان را بخوانید:

(پروانه کوچک آرام بالهای سفیدش را تکان داد و به خود کش و قوسی داد. بالها را باز کرد و به آنها نگاه کرد. شوق پرواز کردن همه وجودش را فرا گرفته بود. مدت زیادی را در انتظار این روز گذرانده بود. برای لحظه ای ترسید اما بعد با جهشی خود را روی جریان هوای خنکی شناور دید. بالهایش آرام باز و بسته می شدند. آنقدر هیجان زده شده بود که می خواست فریاد بزند اما یادش آمد که همه پروانه ها می توانند پرواز کنند, با خود فکر کرد:" این که چیز خاصی نیست. من باید به جاهایی پرواز کنم که قبلا هیچ پروانه ای آنجا را ندیده باشد.")
نیازی به این همه توضیح وجود ندارد.
می توانید بگویید پروانه از پیله اش بیرون آمد . آز آن تنگی پیله رهایی یافته بود.
باد بالهایش را تکان داد. فهمید حالا بال هایی دارد. آنها را تکان داد. و فهمید می تواند بالهایش را تکان بدهد بیشتر که تکان داد فهمید می تواند از روی زمین بجهد. و از این سو به آن سو پرواز کند.

پروانه ی شما خیلی دانشمند به دنیا آمده است. خیلی می داند پس نیازی نیست دنیا را بگردد و آن را کشف کند. پس بهتر است دانش هستی و شناخت دنیا را به تدریج به او بدهید و قصدتان این باشد که به خواننده بگویید شما هم پروانه هستی و اینگونه باید هستی را بشناسید.
اساتید داستان نویسی می فرمایند زیاده گویی در داستان به نوعی توهین به شعور خواننده است. برای همین است که بسیاری از داستانها نخوانده رها می شوند.
نکته بعدی نثر و زبان فارسی است.
وقتی دارید داستان می نویسید یعنی در حال تولید ادبیات هستید.
به این معنی که باید به نثر و زبان خود دقت کنید.
اگر داستانتان برای کودکان است پس باید زبان کودکی بگشایید. و اگر داستانتان برای بزرگسال است باید به زبان بزرگسالانه حرف بزنید.
وقتی شخصیت داستان شما پروانه و محل وقوع آن جنگل و شخصیتهای فرعی شما حشرات جنگل هستند نمی تواند داستان بزرگسال باشد.
و اگر اصرار دارید باشد باید مفهوم بسیار بزرگی در داستانتان بگنجانید.
و برای اینکه خواننده ی بزرگسال را برای درک آن مفهوم تشویق کنید باید از تعلیق ها و هیجانات داستانی ویژه بزرگسالان استفاده کنید.
در آخر خدمتتان عرض میکنم که بهتر است قبل از هر چیز مخاطب خودتان را معین کنید و سپس با توجه به ویژگیهای مخاطب داستانتان را بپرورانید.
خواندن کتابهای راهنمای نویسندگی هم برای شما خوب است.
موفق باشید

منتقد : علیرضا متولی

متولد : تهران - اردیبهشت 1344/ کارشناس روانشناسی کودک از دانشگاه شهید بهشتی/ عضو تحریریه کیهان بچه ها از سال 63 تا 69 فعالیت در زمینه های نشر کتاب و موسیقی کودک. انتشار مجله و عضویت در تحریریه های رشد جوان، نوجوان و کودک انتشار بیش از 500 مقاله و جستار ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت