از بازنویسی مکرر خسته نشوید




عنوان داستان : کراوات
نویسنده داستان : سحر ابراهیمی

این داستان ویرایشی از داستان «رویا بافته...» می باشد.

اول: گِله های من
• صدای جیغ و قهقه هایشان از طبقه ی بالا می آمد،دیدم مامان از آشپزخانه با عجله آمد ،رفتم سمتش،..باهم شروع کردیم از پله ها بالا رفتن،گفت: باز چه آتشی سوزانده اند خدا میداند.
طبقه ی بالا قهرمان بازی راه انداخته بودند،با پشتی های قدیمی خانم بی بی سکوی قهرمانی ساخته بودند.۴تا پشتی برای نفر اول،سه تا نفر دوم و دوتا هم برای نفر آخر.متین با پنج تا مدال قد و نیم قد به گردنش که از کمر تا تقریبا زیر زانوهایش میرسید،مقام اول بود.جیغ می زد و با ذوق میخندید با آن چشمهای عسلی رنگ پریده و موهای گندمی فر که روی پیشانی اش ریخته بود،با دماغ پهن و پوست گندمی که دقیقا از صورت زن عمو آمده بودند روی صورتش.
سارا و سیما هم با چندتا از همان مدال ها دو طرف متین ایستاده بودند و داشتند برای تماشاچی هایی که آن پایین تشویقشان میکردند ،دست تکان میدادند!
سر به زنگاه رسیده بودیم ،مامان همان طور که لبش را می گزید و داد و بی داد میکرد متین را گذاشت پایین و به دوتای دیگر فهماند که باید هرچه سریعتر اتاق را جمع کنند ،مدال های عمو را از گردنشان کَند و همان طور که فکر میکرد بچه ها چطور مدال ها را از دیوار اتاق دانه به دانه برداشته بودند؟ به گوشه ای انداختشان و رفت.
صدای مامان را از پایین میشنیدم که به عمو میگفت: آقا امیر ببخشید بچه ها باز اتاقتان را بهم ریختند..
عمو خندید،احتمالا مثل همیشه گفته ،فدای سرشان!
چمباتمه زدم پیش متین ، کف پاهایش را قلقلک میدادم،میخندید،خنده هایش عین عمو بود ،از ته دل و دوست داشتنی...آدم دلش قنج میزد برایش.
سارا: آجی می آیی کمکم کنی مدال هارا بزنم به دیوار؟
همان طور که به متین نگاه میکردم گفتم: همان شکلی که آوردی پایین بگذار سر جایش.
سیما زیر لب گفت "بَن جنس" و رفت مدال های توی دستش را بدهد دست سارا که خودش را آویزانِ دیوار کرده بود.
مامان میگفت دوتا از مدال ها مال ِ باباست وقتی جوان بوده در مسابقات استانی برده.من که میگویم عمویی که هفت هشت تا مدال را خودش داشته، بردن آن دوتای دیگر برایش کاری نداشته..مدال های شنا چندتا هم کشتی.
همیشه بدختی ام از آنجا شروع میشد ،که مامان و زن عمو مجبورم میکردند برای اینکه مواظب بچه ها باشم ،کار خطرناک نکنند،بروم پیششان و بازی کنم.
فکر میکردم زیادی بزرگم ،من ِ چهارده ساله را چه به بازی با بچه های شش هفت ساله ..بازی کردنهایشان سرسام آور بود.
اسم بازیشان قهرمان بازی بود.عاشق فوتبال بودند ،سارا و سیما میشدند دو تیم توی زمین و متین دروازه بان هردوتا تیم..من ِ نگون بخت هم داور و تماشاچی و گل شمار بودم...
ساعت ها بازی میکردند ،گل میزدند ،خوشحالی بعد از گل میکردند ،جام قهرمانی را به دروازه بان اعطا میکردند ،برای تماشاچی های خیالی دست تکان میداند و بوس میفرستادند و من باید می ایستادم یک گوشه و نگاه میکردم دست و پای کسی در چشم دیگری نرود و الی آخر..
این داستان تقریبا یک روز در میان یا هر روز اتفاق می افتاد ،وقتی مامان می آمد به زن عمو سر بزند.خانه ی عمو امیر و زن عمو طبقه ی بالای خانه ی حاج آقا بود.
دوم: شب یلدا و خانه ی حاج اقا
خانه ی حاج آقا ی ما یک اتاق پذیرایی دارد مثله اتاق پذیرایی هایی که همه ی خانواده های معمولی توی خانه ی آقا جانشان دارند،یک اتاق پذیرایی بزرگ با یک آشپزخانه و اتاق کنجش،فقط احتمالا اینجا روشنایی اش زیادی کم است و دیوارهایش بوی نم و کهنگی میدهد،خانه ی عمو امیر هم پله هایش آمده است توی پذیرایی حاج آقا.
امشب یلداست و ما از ظهر آمده ایم خانه ی حاج اقا.صبح قبل از اینکه بیاییم اینجا، بابا دست سارا و سیما را گرفت بردشان بازار گفت میخواهم برایشان جایزه بخرم به شرطی که به من قول بدهند امشب خانه ی حاج اقا بچه های آرامی بشوند و فوتبال بازی نکنند.
رفتند و با دو جفت اسکیت برگشتند،جفتشان گریه کرده بودند و اخمهای بابا توی هم بود، بهانه گرفته بودتد که چراا بابا برای متین هم یک جفت اسکیت نخریده...آخرش راضی شدند رفتند توی حیاط خانه بازی کردند و بعدش راه افتادیم آمدیم اینجا.
من دوباره شدم بپای ِ بچه ها و آن ها هم باز دارند همان بازی ِ همیشگی را میکنند، نمیدانم چرا از این بازی خسته نمیشوند و دقیقا چه چیزی را هر سه تایشان میبینند که آنقدر ذوق میکنند ،از شدت شیطنت و بالا پایین پریدن عرق مینشیند بر صورتشان و لپ هایشان گر میگیرد.
لابد هر سه تاشان میخواهند ،بزرگ که شدند فوتبالیست شوند ،بعید میدانم که بتوانند.!
سارا شوت محکمی زد و متین با دستش جلوی توپ را گرفت، توپ به دستش خورد و پرتاب شد سمت در آشپزخانه،سیما شیرجه زد بغل ِ متین و خوشحالی کردند و برای سارا زبان درآوردند.
دویدم سمت توپ که برایشان ،بیاورمش، مامان و زن عمو تقریبا داشتند سر هم داد میزدند.
مامان میگفت: ولش نکن به امان خدا،یکی از همکارهایم ،درس ها را می اید خانه یادش میدهد
زن عموجواب میداد: نمیشود ،نمیتواند ،این حرفها را ادامه نده.
مامان معلم است ، من از این بیشتر از هرچیزی متنفرم،چون باید مراقب بچه هایش باشم که برود سر کار..
برگشتم و توپ بادی ِ قرمزشان را آرام زدم سر بینی متین ،قهقه زد و همه با خنده اش ،خندیدیم.
تا شب یک ریز بازی کردند،از هر اتاق بیرونشان میکردی،در اتاق دیگری ،دروازه را میساختند متین را میگذاشتند جلویش و با سوت ِ شنای عمو در گردن سارا ،بازی را شروع میکردند.
زن عمو یک کرسی درست کرد، کنار مبل راحتیِ قدیمی ،رویش لحاف مخمل قرمز ِ خانم بی بی را پهن کرد،با دو سبد میوه و بشقاب ها،همه ی ظرفها جان ِ سالم بدر برده از عهد قاجار و خداروشکر که ظروف بوی کهنگی را به خود نمیگیرند. شب شده ،بابا و عمو امیر نشسته اند روی مبل پاهایشان را گذاشته اند زیر کرسی و مثله بچه گنجشکهایی که مادرشان خیلی وقت است به لانه نیامده سرشان را بهم نزدیک کرده و خیلی آرام گپ میزنند،حق هم داشتند خانم بی بی یک سال بود که مرده بود،مامان میگفت دق کرده.
حاج اقا نشسته سر سجاده کنار کرسی،پشتش قوس دارد.ریشهایش را تراشیده ،موهای سفیدش را یک وَری شانه زده و دکمه ی پیرهن ِ زیر ژیله اش را محکم بسته ،پس آماده کرده خودش را برای میهمان، اما انگار با آمدنمان پشیمان شده ،تمام مدت نشسته سر سجاده و با صدایی که گاهی بالا و پایین میشود،دعا میخواند،شاید جوشن کبیر شاید هم دعای کاش زودتر گورشان را گم کنند .
از اول آبش با بابا توی یک جوی نمیرفت بعد از اینکه عمو بچه دار شد از همه ی ما هم متنفر شده انگار.
سارا و سیما چمباتمه زده اند پای مبل،مامان قبل از اینکه شب بشود و عموو بابا بیایند ،مچ دست بچه هارا را محکم پیچانده بود و اخطار داده بود که اگر حتی یک لحظه بخواهند در خانه با متین باز قهرمان بازی راه بیاندازند ،قلمشان را میشکند.
سارا پاهایش را جمع کرده توی بغلش ،سرش را گذاشته روی زانو،و از زیر ِموهای چتری اش ک یک طرفی ریخته روی چشمش ،زیر چشمی ،پلاستیک اسکیت ها را که گذاشته بود جلوی راه پله ها ،نگاه میکند
سیما دست هایش را زده زیر چا نه اش و از دور برای متین که آن ور اتاق است شکلک در می آورد و متین هم با لبخندها و خنده های مخصوصش جواب میدهد،خنده های متین برای هرکس جدا و مخصوص است، برای رفیقهایش که چیزی شبیه قهقه از چشمهایش بیرون میزند.
یک لحظه دم گوش همدیگر شورا گرفتند و دیدند چیزی که کشف کرده اند را باید به رفیقشان بگویند، به کتکش می ارزد،حالا می توانند سرعتی ،فوتبال.، بازی کنند.با اسکیت!
سارا در یک چشم بهم زدن اسکیتهارا برداشت و رفت سمت متین که حالا سیما کنارش نشسته و دارد با ذوق تعریف میکند که چه نقشه ای دارند،اسکیتهای صورتی اش را در اورد و جلوی متین گذاشت.
متین شروع کرد به خندیدن ،جیغ کشید،ذوق کرد و دست و پایش را روی زمین کوبید.
عمو امیر سرش را توی شانه ی بابا فرو برد، مثله بچه گنجشکِ بی مادری، که زیر باران و سرما خیس شده ،شانه هایش میلرزد،زن عمو جایی توی آشپزخانه روی زمین وا رفته و صدای هق هقش می اآید.حاج اقا شروع کرد با صدای بلند گریه کردن و متین را صدا می زند، متین هر وقت حاج اقا صدایش میزند، سینه خیز مثله ماری که حلقه شود،به ضربه هایی که با دست و پایش روی زمین میزند،بالا تنه اش را کمی از زمین جدا و به جلو پرتاب میکند،خودش را به حاج اقا میرساند،سرش را روی پایش می گذارد و خنده های مخصوص حاج آقا را تحویلش میدهد،خنده های کوتاه آرام و با حجب.
حالا حاج اقا شروع کرد با گریه برایش خواندن :
یه پسر دارم شاه نداره
صورتی داره ماه نداره
دست و پاش رو کی برده؟
داغ به دلمون آورده
راست می گوید،خانه همیشه داغ دار است،داغ که نه،سرد،یخبندان....
سوم : عروسی ِ دخترعمه
سارا آمد خانه ،کلاسش زود تمام شده ، رفته بود کلی بازار را زیر و رو کرده بود یک کروات شیک نقرآبی خریده بود،نمیدانستند برایش هدیه چی بخرند ،می خواستند برایش کتاب بخرند و سیما عکسهایی که توی این چندسال برای او گرفته بود را لایش بگذارند ،مامان گفت ،نگذاشتند برود مدرسه و کتاب به دردش نمیخورد،و سیما آن شب تا صبح گریه کرد،میگفت سرش درد میکند، ما هم نقش بازی میکردیم که باورمان شده و برایش اب قند و چای و خرما میبردیم،میگذاشتیم پشت در اتاقش.
وقتی می خواهی ببینی کسی را واقعا دوست داری یا نه ،توی ذهنت همه چیزش را ازش بگیر، پولش را ،قدش را، صورتش را،مدرکش را ،اسمش را ،حتی دست و پا و زبانش را و بعد ببین باز هم هنوز دوستش داری،آن طور که دلت بخواهد او بیشتر از هرکسی زندگی کند یا رویا ببافد!؟
بنظر من که همه میترسیدند ،متین را آنقدر عریان نتوانند دوست بدارند،نداشتند هم..ما برای اینکه گریه های زن عمو و حاج آقا تمام شود دیگر هیچ وقت آنجا نرفتیم
متین را هم ندیدیم،هیچ وقت ...
به این فکر کردیم که باید حسابی بزرگ شده باشد،شاید مثل عمو چهارشانه،کت و شلوار هم حتما خیلی به تنش می آید، تصمیم گرفتیم که کراوت برایش بخریم،میدانستیم این یکی را دیگر حتما یادشان میرود...
سیما امروز دیر می آید خانه،کلاس عکاسی اش امروز تا شب طول میکشد،و نمیخواهد کلاسش را نصفه بگذارد.
پای آیینه ایستاده ام و به این فکر میکنم ،حالا به اندازه ی کافی بزرگ هستم ، پای چشم هایم دارد چروک میشود،یاد عمو افتادم، موهایش جو گندمی شده لابد.
سارا سرش را از لای در اتاقم کرد داخل
: آجی میشود صورت من را هم درست کنی؟!
هنوز هم مثل ِ کودکیش وقتی میخواهد برایش کاری بکنم ،با صدای خاصی میگوید آجی ..و تنم را میلرزاند !که یا باید گندی را جمع کنم یا کاری را درست.
گفتم بیا داخل، دیشب تا صبح پای پروژه اش بیدار مانده ،پای چشمهایش کبود است،گفتم آخر لولو چکارت کنم..گفت : هیچی ..هولو ...
از هفته ی پیش که دعوت شدیم به عروسی ِ مرضیه ،میفهمم بچه ها هیجان دارند..آدم وقتی فامیل نزدیکش را خیلی وقت باشد ندیده باشد،میماند چکار کند .عمه جان را سال های زیادیست ندیده ایم ، یعنی تقریبا از بعد از تولد سیما، بعد از اینکه لطف کردند و نظر دادند چرا یک خانواده ی فرهنگی سه تا بچه دارند آن هم دختر.عین این یک هفته را مامان مرور خاطرات کرد و به عمه ام بد و بیراه گفت و برای زن عموی بخت برگشته ام گریه کرد..اما نمیدانم چرا اصرار دارد به عروسی برویم
.فکر کنم او هم دلش برای بقیه تنگ شده،مثل سارا و سیما که صد بار توی این یک هفته از بابا پرسیده اند عمو امیر هم دعوت است یا نه...میفهمم دلشان برای که تنگ شده....
لباسم برایم گشاد است ،ایستاده ام بین سارا و سیما که لباسم توی ذوق نزند،زن عمو از گوشه ی سالن دست تکان داد، و بچه ها من و مامان را گذاشتند و دویدند سمتش ، از بین جمعیتِ شیکان پیکان کرده و غریبه ی سالن گذشتیم،و به زن عمو رسیدیم، زن عمو افتاد توی بغل مامان و همانجا جا خوش کرد، صورتش تیره شده بود و چشمهایش از برق افتاده بود،غم توی صورتش داد میزد..عموامیر را بغل کردم،حدسم درست بود موهایش عین بابا جو گندمی شده بود ،حسابی چروک روی صورتش نشسته بود ، زدم به پهلویش گفتم : به به عجب دامادی،خنده ی رنگ پریده ای کرد،
چشمهای سارا سیما دو دو میزند،طاقتشان تمام شده و تند تند اطراف میز را نگاه میکنند ،دنبال ویلچرش میگردند
جعبه ی کراوات را از کیفم در آوردم،دادم دست عمو سرم را بردم نزدیک سرش ،گفتم بچه ها خریدند برای متین،کجاست؟
سرش را آورد دم گوشم، گفت : خوشتیپ شده ،بلند و کشیده عین زن عموی ورپریده ات،نیاوردیمش عمه گفت خوبیت ندارد ،فامیل داماد فکر میکنند ،عیبی چیزی داریم..
بجای تمام بغل هایی که طلب متین مانده بود بغلش کردم و قطره اشکم روی شانه های خمیده اش چکید
نقد این داستان از : احسان رضایی کلج
خانم ابراهیمی گرامی سلام
«کراوات» تفاوت چندانی با متن قبلی ندارد. هنوز هم شما در اثر اصرار به نوشتن خاطره دارید. مقدمه‌ای نسبتا طولانی و ورودی دیر به ماجرای معلولیت متین. شما باید ابتدا تکلیف سوژه‌ی اثر خود را مشخص کنید. داستانی که می‌خواهید بنویسید راجع به چیست؟ خانواده‌ای که پسر معلولش را از دید دیگران مخفی می‌کند؟ معلولیت باعث محدودیت می‌شود؟ داستان ملودرام عشق دختری به پسر عموی معلولش یا ...؟ انتخاب این سوژه بسیار مهم است، چرا که بقیه‌ی ماجرا را دستخوش تغییر می‌کند. گذشته از انتخاب سوژه پرداخت شما از موضوع هم دچار ضعف است. در متن دائم شاهد پراکنده گویی هستیم و مساله‌ی داستان مطرح نمی‌شود. شما باید در همان صفحه‌ی اول به مخاطب بگویید بهانه‌ی روایت چیست؟ اینجا کجاست و در چه زمانی؟ این شخصیت‌ها چه کسانی هستند و رابطه‌ی علت و معلولی بینشان چیست؟ ما تا اواخر اثر شما، یا با گریه و زاری و رفتار عجیب شخصیت‌ها مواجهیم یا با بازی‌های کودکانه که هیچ‌کدام هم کارکرد داستانی ندارند. یعنی نه آن مقاوت‌های زن عمو برای دور نگه داشتن فرزند معلولش از تحصیل و دوست‌هایش کنش داستانی دارد نه بازی‌های کودکانه که قرار است بعدها تبدیل به عشق و دلتنگی شود.
همانطور که در نقد پیشین هم گفتم شما بیش از اندازه درگیر احساسی با سوژه دارید. برای همین بخشی از ماجرا که برای شما بدیهی است را در اثر نمی‌نویسید. این موضوع باعث می‌شود نه تنها مخاطب ماجرا را به درستی متوجه نشود بلکه هیچ علاقه‌ای هم برای دانستنش نداشته باشد. البته سعی کرده بودید پایان‌بندی این متن همراه با کنشی داستانی باشد. این بار یک مجلس عروسی داریم که متین در آن نیست و عمو هم دلیل نیاوردنش را موضوعی عجیب مطرح می‌کند. یادتان باشد جهان داستان پیرو منطق درون اثر است. اینکه در واقعیت ممکن است کسی فرزند خود را به بهانه‌ی تمسخر یا حرف دیگران از زندگی طبیعی محروم کند ممکن است اتفاق بیافتد ولی وقتی قرار باشد این موضوع تبدیل به داستان شود باید همراه با منطقی مستحکم و مخاطب پسند باشد.
به طور مثال می‌شد بحث خرافات را وارد اثر کرد. یعنی زن عمو به دلیل اعتقادات منحرف مذهبی یا خرافه، مانع رشد فرزند معلول خود شود. آن‌وقت هم باید شما آنقدر دقیق و درست راجع به این اعتقادات می‌نوشتید که مخاطب بپذیرد. در غیر این صورت واقعیت این است که هیچ دلیل منطقی برای این رفتار زن عمو موجود نیست و مخاطب هم نمی‌تواند نگاهی جدی به اثر داشته باشد چرا که هیچ نکته‌ی درخور توجهی در آن نیست. درواقع محتوای خاصی هنوز وارد اثر نشده تا آن را از یک خاطره یا تعریف موقعیت، تبدیل به داستان کند.
و اما مورد دیگری که پیش‌تر هم به آن اشاره کردم نوع نگارش و زبان شما در اثر است. شما بسیار عجولانه می‌نویسید و اثر را منتشر می‌کنید. هنوز هم متن پر است از ایرادات نگارشی البته از لحاظ دستوری خیلی بهتر شده ولی ایرادات نگارشی مانند نیم فاصله‌ها، ویرگول و نقطه گذاری هنوز پر ایراد است. همچنین گاهی زمان افعال بهم می‌ریزد. و این به دلیل زبان راوی است. راوی گاهی از گذشته روایت می‌کند و دقیقا وقتی در گذشته حضور دارد با نوشتن کلمه‌ی «حالا» متن را وارد فاز زمان حال می‌کند. البته شما باید بسیار بنویسید تا زبان یکدستی در آثار خود پیدا کنید ولی حتما باید تا آن موقع ایرادات نگارشی و دستوری را برطرف کنید.
کماکان نکته‌ی مثبت کار شما این است که بلدید روایت کنید. فقط باید یاد بگیرید داستان را از کجا شروع کنید، با چه زبانی و چگونه روایت کنید، کجا به اوج ببرید و فرود آورید و در نهایت در پایان نتیجه‌گیری کنید. این موضوع هم نیازمند خواندن و تمرین نوشتن است. امیدوارم از بازنویسی و تمرین خسته نشوید. البته پیشنهاد می‌کنم فعلا به سراغ بازنویسی این اثر نیایید. این کار باید بماند تا حال و هوای آن از ذهن شما پاک شود و بعد دوباره برای نوشتن آن تلاش کنید.

ارادتمند
احسان رضایی کلج

منتقد : احسان رضایی کلج

با ارایه چند دست‌نویس در 13 سالگی به عضویت آفرینش‌های ادبی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان درآمدم. پنج سال تمام هر هفته از غرب به شرق تهران راه می‌پیمودم تا در جلسات نقد استاد عزیز محمدجواد جزینی شرکت کنم. هم زمان با حضور در دانشگاه، دومین آفتاب ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت