هر قالب قواعد بازی خود را دارد.




عنوان داستان : مجموعه داستان کوتاه
نویسنده داستان : حمزه موسوی

مهر
بخارِ شیشه تاکسی را با پشت دست پاک کرد، سرش را به شیشه چسباند و با حسرت بچه های كيف به دست را نگاه کرد.
صدای پیام موبایل رشته افکارش را پاره کرد، قلبش با دیدن اسم فرستنده شروع به تپش کرد با استرس پیام را باز کرد: «قسط مِهرت واریز شد».
پیاده شد، حلقه را دستش کرد و وارد اداره شد.


موج
هوا سوز سرد پاییز گرفت. مرد‌ روزنامه ای بین انگشتانش لوله کرده بود و در تاريكى و تنهايى، طول كوچه پشت دانشگاه سه گوش را مى‌پيمود و آوازی غمگين را زمزمه مى‌كرد.از پل هلالی و کارون که با غروب خورشید نارنجی شده بودند گذشت و به خانه رسید. زنگ زد و مدتی پُشتِ دَر ایستاد. چند دقیقه گذشت، کلید انداخت و داخل شد. رو به در برگشت و تصویری از خودش که پشت در ایستاده بود را تجسم کرد .
خانه‌اش نزدیک رودخانه بود و حیاط بزرگی داشت وارد اتاقی به هم ریخته و کم نور بود. روزنامه و پاکت سیگار را روی ‏زمین در کنار یک استکان و نعلبکی گذاشت . چند قرص از پلاستیک پر از قرص‌های رنگارنگ برداشت و با یک لیوان آب همه را سر کشید . سیگاری روشن کرد و گوشه لبش گذاشت . با فلاسک در نعلبکی چایی ریخت و حبه قندی را گوشه نعلبکی در چایی فرو برد و به فکر فرو رفت ، چند با ریش بلندش را لمس کرد و با چشم به نفوذ چایی به درون قند خیره شد. قند را با انگشتش له کرد ،از خوردن چایی منصرف شد. صورتش را روی تلی از لباس های کثیف گذاشت و به پهلو دراز کشید، آرام پاهایش را بر روی روزنامه کنار دیوار کشید و پوست سیب زمینی خشکیده روی آن را به اطراف پرت کرد. با صدایی به پهلوی چپ غلتید، صدا را دنبال کرد ، چشمش به گربه ی افتاد .گربه دمش را بالا گرفته بود، خِرخِر می‌کرد و به بشقاب خالی کنج اتاق را چنگ میزد .
مرد دستش را لرزان بالا آورد و گفت :
دنبال چی میگردی؟
رفت! بچه‌هاش بردنش!
من موندم و عراقی‌ها .


باطن
در بالکن نشسته و به واحد زنی که همسایه ما بود و همسرش را رها کرد نگاه میکنم. خانه ای مشرف به خانه خودش خرید و چندین سال است که آنجا زندگی می‌کند.
شوهرش مرد مودب و خوش پوشیه ولی از وقتی لباس زیرش را در حیاط‌ خلوت خانه‌ام دیدم، به زنش حق دادم که ترکش کنه!


خاکستر‏
امروز سه تا "خدا" در بخش روان، بستری کردم.
یک نخ سیگار از کشوی میزم برداشتم و کلی راه رفتم که در بالکن بکشم‏. خروجی سالن، مریض ارمنی پرسید چند روز از کریسمس گذشته؟ کی سال نو میشه؟با غم چشمانش دنیا روی سرم خراب شد. بیست هفت پاییز تجربه کردم ،این یکی با همه فرق دارد. در یکی دو هفته اخیر که به بخش روان‌ منتقل شدم ،شش کیلو کم کردم. به جزء آب و دارو چیزی نمی‌خورم ، رزیدنت‌هایی که با من همکارند هر روز از من شرح‌ حال می‌گیرند ، حتی ممکنه بستری‌ام کنند!
با صدای فندک‌ سکوت بالکن شکست ، انعکاس نور ماه بالکن را دو قسمت کرده بود . فکر آن مریض ارمنی که گفت: پس چرا خانوادم نمیان دنبالم منو ببرند؟ از سرم بیرون نمی‌رفت.
پک آخر سیگار را که محکم به ریه ام فرو دادم، ‏متوجه شدم خاکستر سیگارم آنقدر میماند و تکان نمی‌دهم که روی لباسم میریزد.
با این فکر که تحلیل روانی خاصی دارد یا نه؟ بی قرار مسیر بالکن به کشوی پر از سیگار را طی میکنم ...

ترحم
سلام کرد با کمری صاف و سینه ای جلو داده روی صندلی نشست. رزیدنت و دانشجوها پشت سرش ایستادند.
استادی که مقابلش قرار داشت پرسید:
چرا کشتیش؟
با صدای بلند جواب داد : شیطانی بود.
از کجا فهمیدی؟
بچه‌های بالا بهم گفتند!
مصاحبه و ویزیت هفته‌ای دو تا سه ‏بار تکرار می‌شد. روز دهم باز هم برای مصاحبه وارد اتاق شد. وقتی که نشست یک کم قوز کرده بود و آرام‌تر حرف می‌زد.
چی شد که کشتیش؟
فکر می‌کردم شیطانی شده.
از کجا فهمیدی؟
بعد از مکث و سکوت گفت: نمی‌دونم!
مریض که رفت استاد گفت :خوبه! ‏توهم‌هایش شل تر شدند ،به دارو جواب میده.
دربان پیر گفت : دکتر! نمیشه بهش دارو ندید که درمان نشه؟ بیچاره داره می‌فهمه که دخترش را کشته.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
در یک متن به این کوتاهی ما 6 فعل "کرد" داریم. سعی کنید از کلمات متنوعی در متون خود استفاده کنید. شبیه بودن کلمات نوعی خستگی با خود به همراه می‌آورند. نمونه دیگر دو فعل "شد" در خط آخر است. داستان کوچک (یا مینیمال) از تکرار اجتناب میکند. شما این همه تکرار در متنی به این کوچکی دارید.
مشخص است که منظور شما از "قسط مهر" باید قسط مهریه باشد (با توجه به جمله "حلقه را دستش کرد") اما ممکن است آن را با قسط مهرماه اشتباه بگیرند. بهتر است این دو را متمایز کنید. گرچه چنین اشتباهی با توجه به بچه‌های مدرسه‌ای ایرادی هم ندارد.
داستان دوم: برداشت شما از داستان بایست تغییر کند. تصور شما از داستان، ایده و جملاتی است که پیام و حس پشت ایده‌تان را برسانند. در جایی که نویسنده میتواند برای ایجاد حس از جملات مختلفی و ساختارهای متفاوتی استفاده کند. شما هم باید به فرم داستان و هم البته به زبان آن اهمیت بیشتری بدهید. این اهمیت ندادن به فرم و به خصوص به زبان در همه جای نوشته شما به چشم می‌آید اغلاطی که در متن دارید حکایت از بی توجه‌ای شما به فرم و زبان دارد:
"وارد اتاقی به هم ریخته و کم نور بود." (پرواضح است که از لحاظ دستوری جمله ایراد دارد و ناقص است).
"...در کنار یک استکان و نعلبکی گذاشت" (ضرورت کلمه "در" کجاست؟ خود کلمه "کنار" مگر کافی نیست؟ به خصوص که شما دارید داستان کوچک می‌نویسید و کمترین تعداد کلمه را باید استفاده کنید.
یا این غلط حتی : " چند با ریش بلندش را..." که البته منظورتان "بار" بوده.
داستان سوم: گویا بیشتر به فهم زبانی خود اتکا دارید تا فهم زبانی مخاطب. " به واحد زنی که همسایه ما بود" دلیلی بر این مدعاست. حتی شیوه پرداخت ایده‌تان هم تابع درک ذهنی خودتان است. خواسته‌اید به طور غیرمستقیم برسانید که همین راوی آن شوهر است اما خواننده به سختی این را میگیرد. تلاش کرده‌اید با یک بازی فرمی ایجاد معما کنید و البته این بازی فرمی شکل مصنوعی دارد یعنی شمای نویسنده آن را دارید می‌سازید تا به طور طبیعی ساخته شود.
فعل "خوش پوشیه" هم به زمان حال است و از لحاظ زمانی با بقیه افعال در تضاد.
داستان چهارم: چرا داستان را با آن جمله آغاز کرده‌اید؟ یادتان باشد که هر چه در داستان بگوئید بعدها علیه خود شما استفاده خواهد شد. جملات اول داستان همواره با خود توقع و انتظارات و سئوالهایی را همراه می‌کنند که باید بدانها جواب بدهید. شما از بستری شدن سه خدا می‌گویید و آن را هم در جمله‌ای منفرد و مجزا و مستقل آورده‌اید. این یعنی توجه خاص دادن به جمله. اما بعد خبری از آن سه نفر نداریم. اگر مهم نبودند چرا گفتید؟ اگر داستان قرار بود روی فرد ارمنی باشد باید از خود او شروع می‌کردید. اگر او در میان آن سه نفر بود که بایست جمله اول را مستقل نمی‌کردید و بقیه متن نیز در ادامه‌ی سطر اول نوشته می‌شد. در ضمن اگر فرد ارمنی مرکز و محور داستان شماست چرا سراغ خودتان (به عنوان راوی) می‌روید؟
نوشته‌های شما به سمت داستانهای آخری که می‌رود بهتر می‌شود. گشایش‌ها کماکان ضعیف هستند اما ایده و پایان داستان شما خوب است (داستان چهارم و پنجم به خصوص). به قالب داستان کوچک (مینیمال) هنوز مسلط نشده‌اید. باید تا می‌توانید از تکرارها و اضافات کم کنید. چیزهایی را که به درد داستان نمی‌خورند حذف کنید. باید متن را بخوانید و هر جا احساس کردید نیازی به کلمه یا جمله‌ای نیست و یا تکراری است، آن را حذف کنید.
به ایرادات فنی خودتان توجه داشته باشید. اگر می‌گویید "هفته‌ای دو سه بار" یعنی این کار برای چند هفته تکرار می‌شده پس چرا سراغ روز دهم رفته‌اید؟
قواعد بازی داستان کوچک را فرا بگیرید. کوچکی فقط ملاک این نوع داستان نیست.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۱
حمزه موسوی » دوشنبه 27 بهمن 1399
استاد بزرگوار جناب عباسلو ، از دقت نظر و نقد ارزشمندتان بینهایت سپاسگذارم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت