داستانی که اتفاق و شگفتی نداشته باشد هرگز اتفاق نمی افتد



عنوان داستان : چوب جادو

چوب جادو
چنباتمه زده و از نزدیک به حشره ی قهوه ایِ گرد و قلنبه ای که تا به حال ندیده نگاه می کند. گاهی سرش را از بین زانوها پایین می آورد و تلاش می کند بهتر ببیند.
آفتاب بعدازظهر روی موهای سیاهِ پرکلاغی اش می تابد و دقت که می کنی موجی از رنگین کمان می سازد. تاپ شلوارک خنکی به تن کرده. چوب باریکی در دست دارد و با آن حشره را معاینه می کند. لاک قرمزی که به ناخن های کوتاهش زده لب پر شده. یک تا النگوی طلای فنری به دست دارد که کمی کج و کوله است. با نوک چوب ضربه ای به حشره می زند، حشره تند راه می افتد و به سمت راه آب فاضلاب می رود. دختر بلند می شود و پایش را جلویش سد می کند.
می گوید: " اِاِاِ گفتم از این ور، نه "
حشره پای دختر را دور میزند تا از جلوی آن رد شود. پنجه ی پای دختر از دمپایی صورتی رنگ بیرون زده و تقریبا روی زمین قرار دارد. حشره به پنجه که می رسد دختر جیغ کوتاهی می زند و دمپایی را روی حشره می کشد. حشره لا به لای شیار موزاییک ها گیر می کند. دختر کمی جابه جایش میکند . تکان نمی خورد. چوب را روی تنش فشار می دهد.
" چقدر سفته " حرف سین را محکم و با حرص می گوید. دو دندان جلویی اش که به جای دندان های شیری تا نیمه در آمده اند نمایان می شوند. چند لحظه بعد حشره دوباره جان می گیرد. هراسان قدم برمی دارد. می خواهد دور شود. دختر که از زنده بودنش جا خورده چشمانش گرد می شود، دنبالش می کند. حشره سرگردان چپ و راست می رود و بازهم راه فاضلاب را پیش می گیرد. با شتاب خودش را به لبه ی حفره ی راه آب می رساند که دختر در فلزیِ مشبک را مثل سنگ لی لی روی سوراخ می اندازد و راه را می بندد. حشره که بین در راه آب گیر کرده با تقلا خودش را کنار می کشد. حالا آرام راه می رود. یکی از پاهای اره ای اش پشت سرش کشیده می شود. دختر شیر آب گوشه ی حیاط را کمی باز می کند تا قطره قطره از آن آب بچکد. شیلنگ را میکشد و بالای سرش می نشیند، چند قطره آب روی پاهای حشره می چکاند. شیر آب را می بندد.
" مگه نگفتم نرو تو فاضلاب"
حشره کشان کشان خودش را می کشد. رد خیسش روی زمین باقی می ماند . آفتاب ردش را کمرنگ و خشک میکند. دوباره آرام رو به سمت حفره ی فاضلاب می چرخد. دختر عصبانی می نشیند و پشت ورویش می کند بعد غوز میکند و سرش را آنقدر پایین می آورد تا با حشره چشم در چشم شود. گویی با زبان بی زبانی به او می فهماند که خیلی پر رو است. ناگهان طوری که بزرگترها از خواب بیدار نشوند داد می زند " حالا یادم اومد " انگشت اشاره اش را به نشانه ی تهدید تکان می دهد. " دیگه میدونم باهات چی کار کنم، چند روز پیش کنار پله ها ی بالکن ، خونه ی یه عنکبوت دیده بودم. "
موهای لختش را که آشفته شده پشت گردن جمع می کند. یکی از برگ های پهن و زبر گلهای ختمی باغچه را می کند. حشره را روی برگ می سراند. روی مچ دست چپش با خودکار آبی ساعت کشیده و روی انگشت وسطی اش یک انگشتر به شکل گل پنج پر، آهسته و با احتیاط راه می رود تا از روی برگ نیافتد.
گوشه ی دومین پله نزدیک گلدان لعاب سفید، سوراخ مثلثی شکلی وجود دارد. عنکبوت قسمت هایی از خانه ی نیمه تاریکش را تار تنیده و مثل تور یا پرده ای ابریشمی با اشکال هندسی تزیین کرده. کیسه هایی که با تار بافته مانند لوستر از سقف آویزان است. حشره را توی خانه ی عنکبوت هول می دهد و منتظر می ماند. مثل اینکه کسی خانه نیست. حشره خودش را جمع و جور می کند ولی پاهایش میان تارها گیر میکنند و با هر قدم یا جنبیدنی پرده ی تور را می لرزانند. در یک آن سر و کله ی عنکبوت سیاه با پاهای بلند زاویه دارش پیدا می شود. حشره بهتش زده، همدیگر را نگاه میکنند. عنکبوت نوک پا، نوک پا روی تار میلغزد و با یک حرکت غافل گیر کننده حمله می کند، از تن و بدن طعمه اش بالا می رود. طعمه هم مقاومت می کند. با هم در گیر می شوند صدای وز وز و در هم پیچیدنشان توی خانه پخش می شود. بیرون همه جا سکوت است فقط گاهی یاکریمی که روی کابل برق نشسته، کوتاه می خواند یا صدای خفه و دور موتور سیکلتی که از خیابان اصلی با سرعت عبور می کند به گوش می رسد. عنکبوت و حشره حالا با هم سینه به سینه شده اند. عنکبوت با پاهای درازش حشره را می چرخاند و دورش تار می ریسد. چشمان دختر مانند تیله ای سیاه جلوی در لانه می غلتد. چتری موهای روی پیشانی، جلوی دیدش را می گیرد. لب پایین اش را جلو می دهد و فوت می کند. موها کنار می روند و همزمان طوفانی توی خانه برپا می شود، عنکبوت و حشره تلو تلو می خورند و کیسه های آویزان با هم برخورد می کنند، یکی از کیسه ها می چرخد، کمی از کیسه شکاف دارد و از درز آن چیزی به رنگ نارنجی پرتقالی دیده می شود. دختر فوتش را نصف و نیمه قطع می کند، نجوا می کند: " توی این چیه؟ "
چوب را داخل لانه میبرد و سعی می کند از سقف جدایش کند.عنکبوت دوباره به کارش ادامه می دهد، گویی شاد از هدیه ای که با سخاوت برایش آورده شده، سرمست، آواز می خواند و می بافد. به سرعت و حرفه ای آنقدر صیدش را می چرخاند تا سرش گیج برود و یواش یواش تسلیم شود. دختر سرش را کج گرفته توی آفتاب، سبیل های تُنُک پشت لبش تار تار دیده می شود، گوشه ی بالای لب زیر کُرک ها خال ریز آبی رنگی به اندازه ی یک نقطه گذاشته است. چوب را مانند اینکه دور اسپاگتی بچرخاند، دورکیسه می پیچد و تکان می دهد.
غُرغُر می کند : " کنده شو دیگه "
عنکبوت حشره را رها می کند و به سمت چوب و بسته می دود. چوب به خشت و سیمان زیر سنگ پله ها می گیرد و بسته کف زمین می افتد. عنکبوت روی بسته ای که برای بعد لقمه کرده بود بالا و پایین می رود و با قلدری می خواهد از دستبرد به آن جلوگیری کند. از چوب بالا می آید. دختر چوب را به دهانه ی در لانه نزدیک می کند تا در روشنایی واضح تر دیده شود، با تکان هایی عنکبوت را به پایین هدایت می کند. عنکبوت، شاکی، نوک چوب می پلکد و سمج، دور برداشته است.
دختر می شمرد " یک، دو، سه، چهار، پنج تا یه لحظه سر جات وایسا، پنج تا، شیش، هفت، هشت "
متعجب: " هشت تا پا داره ! "
چوب و عنکبوت را توی سایه روشن لانه می برد به محض اینکه عنکبوت پیاده می شود. کیسه را بیرون می کشد. فوری برگ را روی در خانه می گذارد. " چند لحظه بیرون نیا ببینم توش چیه ؟ "
موهایش را پشت گوش می زند و سر صبر به دقت یک جراح لفافه یِ تار عنکبوتی را می شکافد. تارها چسبناکند و کش می آیند. کم کم بال چروکیده ی نارنجی ای که دور بدن حشره فشرده شده و پاهایش که زیر بدنش جمع شده دیده می شود. با ظرافت چوب را زیر بال می زند و کمی بازش می کند.
حیرت زده می گوید: " پروانه اس "
لکه های سفیدی بر پیش زمینه ی نارنجی بال ها نقش بسته. تارو پودها ی چسبناک را یکی یکی از بال های شکننده جدا می کند و در همین حین با خودش حرف می زند، شعر می خواند، زیر لب آهنگی را زمزمه می کند، باسن کوچکش را بالا و پایین می کند، فوت میکند تا بال ها کاملاٌ از هم باز شوند. پروانه گویی ناله کنان حرکت بی جانی می کند مثل کسی که چشمانش هنوز به روشنایی عادت نکرده اند ولی بعد دیگر جُم نمی خورد. دختر چانه اش را به سر زانو فشار می دهد و درحالی که به پروانه زل زده با دسته ای از موهایش برای خودش سبیل درست میکند. سبیل را که بین بینی و لبها نگه داشته آهسته آهسته بیرون می کشد و دوباره این کار را تکرار می کند.
شاخک های پروانه تکان های ریزی می خورند. دختر در همان حالت با صدای نامفهومی می گوید: " شاید باید توی آفتاب بمونی و هوا بخوری تا بالات صافِ صاف بشن."
می ایستد و خستگی پایش را درمی کند بعد شکمش را باد می کند. پولک های نقره ایِ میکی موس روی تاپش زیر آفتاب می درخشند. کف دستش را روی پولک های یک دست و مرتب ردیف شده می کشد. خواب پولک ها را به سمت بالا عوض می کند. چِق چِق صدا می دهند و پولک های نقره ایِ چهره ی میکی موس به پولک های طلایی و پولک های زردِ پاپیون روی سرش به پولک های سبز تبدیل می شوند. آخرین پولک های لبه ی پاپیون را هم دانه دانه بر میگرداند. می نشیند. دست هایش را زیر چانه می زند و به پروانه چشم می دوزد، نگاهش به زخم روی آرنج دست راستش می افتد آرنج را به لب هایش نزدیک می کند، زود بوسه ای برجای زخم می زند و به پروانه نگاه می کند. شاخک های پروانه که دایره شده بودند آرام آرام باز می شوند. دختر، شاد، خم میشود و دم گوش پروانه پچ پچ می کند. "منم یه بال فرشته دارم، توی جشن تولدم پوشیدمش، بالم پُر از پره، یه تاج حلقه ی نور هم داره، با یه چوب جادو. بابام از مغازه ی تِم تولد برام خریده. سر چوب جادوم یه ستاره داره اینجوری مثِ فرشته ها می گیریش و دینگ " دختر با چوبی که در دست دارد اشاره می کند. " می تونی هر چیزی رو که خواستی به یه چیز دیگه تبدیل کنی یا اگه جایی به هم ریخته شده بود دینگ، همه چیزو سر جاش بذاری ... "
دقایقی بعد پروانه یکی از بال هایش را به ناز کمی می جنباند. پروانه را روی برگ می سراند، به طرف بوته های گل ختمی می رود. ساقه ی گلها کمی بلند تر از قد دختر است و گل ها ی شیپور مانندی به رنگهای سرخابی، سفید و بنفش دارند. پروانه را همانطور که روی برگ است کنار گل سرخابی می گیرد. چشمانش را ریز می کند. سرش را کمی کج می کند نُچی می گوید و کنار گلبرگ های سفید می گیرد، لبهایش را جلو میدهد " اوومم، نه " کنار گلبرگهای بنفش می گیرد. آفتاب از پشت گلبرگها نور نیلیِ ملایمی توی گل که شبیه گرامافون است می اندازد. دختر گل بنفش را انتخاب می کند، پروانه ی بی حال را با ملایمت توی شیپورِ گل، کنار پرچم سفید و پرز دار گیر می دهد. چوب را می اندازد. می دود. ازیکی دو پله بالا می رود ، یک لحظه مکث می کند، پله ها را پایین می آید، می نشیند و به لانه ی عنکبوت سری می زند. عنکبوت غذای تُپلش را توی ساک پیچیده، گره زده ، مومیایی کرده و رفته در تاریکی بی ته و اسرار آمیز خانه اش ناپدید شده. دختر، چابک از پله ها بالا می رود. در ورودی را باز می کند و وارد خانه می شود.
نقد این داستان از : علیرضا متولی
به نام خدای مهربان
با سپاس از شما و اعتمادتان به این پایگاه. سعی می کنم داستان شما را طوری ارزیابی کنم که لابلای گفتارم بتوانید نکاتی درباره ی داستان نویسی هم بیاموزید.
نویسنده ی خوب کسی است که به نقدها و ارزیابی هایی که از آثارش می شود، هوشمندانه برخورد کند و آنچه می خواند و می شنود را در برکه ی تفکرش شستشو بدهد و آنچه به دردش می خورد را بردارد. مثل وقتی که برای خرید لباس می رود، از میان همه ی لباس هایی که موجود است نوعی را انتخاب می کند که برازنده ی اوست. یعنی رنگش و اندازه اش و مدلش به تن او می آید. داستان هم همین گونه است. اما داستان، تنی است که باید برایش لباس نیکو انتخاب کنید. و اگر یک ارزیاب لباسی را برای داستان شما پیشنهاد می کند، باید ضمن اینکه ببینید تا چه حد حرف او درست است یا سلیقه ای ست، باید با درونیات شما هم سازگار باشد.
اینجاست که نویسنده باید درونیات خود را پرورش بدهد و به نوعی سلیقه و فهم خود را از داستان بالا ببرد تا بتواند بهترین لباس را برای داستان خودش انتخاب کند.
خب. حالا داستان شما:
راستش از نثر و زبانی که به کار برده اید لذت بردم. بجز استثنائاتی که فعلا قابل اغماض است.
سعی کرده اید لحظاتی چند از زندگی یک دختر بچه را که مشغول کشف جهان است را به ما نشان بدهید. خوب هم نشان داده اید. با تصویر پردازی های شیک و زبان و لحن مناسب. این جای تبریک دارد. اما ما به عنوان خواننده دنبال داستان هستیم. داستان شما چه بود. من در نوشته ی شما داستانی پیدا نکردم.
من به عنوان خواننده نمی توانم صبر کنم که نویسنده فقط تصاویری به من نشان بدهد.
من دنبال یک ماجرا هستم. ماجرای شما در این نوشته چه بود؟
چه چیزی را به ما نشان دادید؟ فقط بازی یک دختر بچه با حشره و پروانه و عنکبوت؟
خب، بعدش چه؟
ما داستان می خواهیم. یعنی ماجرایی که بر شخصیت شما می گذرد و در نهایت او به یک روشن بینی یا رشد یا یک ایده ی جدید برای زندگی اش می رسد.
کار شما به عنوان یک تمرین برای تصویر پردازی یک روال معمولی زندگی یک کودک بسیار عالی است. اما ما به عنوان خواننده ی داستان دنبال روال غیر معمول هستیم. و هر وقت توانستید آن روال غیر معمول را به ما نشان بدهید، داستان نوشته اید.
برای مثال لابلای داستانتان باید دختر را برای ما بشکافید. اگر تصویری میکی موس به ما می دهید باید میکی موس نقشی در داستانتان داشته باشد. اگر از تولد او صحبت به میان می آورید ذهن ما به عنوان خواننده می رود دنبال این که شاید آن جشن تولد ماجرایی است که بر این دختر رفته است. اما در هیچ کدام از آنها چیزی پیدا نمی کنیم.
و به جای «خب بعدش چی» در آخر میگوییم:« خب، که چی؟»
بهترین داستان ها داستان هایی هستند که خواننده دائم بپرسد خب، بعدش چی؟ و اگر داستانی به انتها برسد و خواننده بگوید خب، که چی؟ معلوم است داستانی اتفاق نیفتاده است.
می گویم داستانی اتفاق نیفتاده. صحبت از اتفاق می کنم. داستان شرح داستانی یک اتفاق است. اتفاق. آنهم اتفاق داستانی.
شما خودتان به خودتان بگویید اتفاق داستانی نوشته ی من چه بود؟
این اتفاق می تواند درونی باشد. می تواند مربوط به زندگی این شخصیت داستانی شما باشد.
پس باید بنشینید و دوباره داستان تان را به عنوان یک خواننده بخوانید و ببینید چه اتفاقی می تواند برای این دختر خلق شود که ضمن بدیع و نو بودن، شگفت انگیز و غیر قابل پیش بینی و غیر تکراری باشد.
پیشنهاد می کنم چند داستان قوی بخوانید و به عنوان تمرین در آن داستان ها، آن اتفاق داستانی را کشف کنید. بهتان کمک می کند.
خوشحالم که نوشته ی شما ر اخواندم و خیلی امیدوارم که داستان نویس قهاری شوید.
موفق باشید.

منتقد : علیرضا متولی

متولد : تهران - اردیبهشت 1344/ کارشناس روانشناسی کودک از دانشگاه شهید بهشتی/ عضو تحریریه کیهان بچه ها از سال 63 تا 69 فعالیت در زمینه های نشر کتاب و موسیقی کودک. انتشار مجله و عضویت در تحریریه های رشد جوان، نوجوان و کودک انتشار بیش از 500 مقاله و جستار ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت