اهمیت اجرای پیرنگ در داستان




عنوان داستان : ميدان ونك
نویسنده داستان : عبدالله محنت كش

پشيمان نيستم كه در روستا به دنيا آمده ام،دروغ مي گويم،اصلا مگر به پشيمانيست،آن هم پشيماني من،مذخرف مي گويم!
شايد هر چه شد بخاطر روستايي بودنم بود!
بوي گند ماهي ها كه به ساحل رسيده حواسم را از صداي نت هاي آب پرت مي كند،پاچه ي شلوارم را بالا زدم آب تا مچ پاهايم را مي بوسد،بي دليل به دور خيره شدم،خسته مي شوم،گوشه ي خلوت لب ساحل كفش هايم را بالشت مي كنم و چشمانم را مي بندم،نميدانم خوابم برده يا نه اما چيزهاي را به ياد مي آورم شايد هم خواب مي بينم،دستم را گرفته دهمين و يازدهمين صندلي از ايستگاه ميدان ونك نشسته ايم از سمت راست شايدم سمت چپ نمي دانم،آن يكي دستش را گرفته بالا و سه را نشان مي دهد به پنج علاقه دارد،مي گويد بايد سوار پنجمين اتوبوس شويم من هم بي خيال منطق شده ام و حرفش را قبول مي كنم،اسمم را صدا مي زند،جواب مي دهم جا،حرفم را مي خورم مي بينم زود است براي اينجور حرفا مي گويم جانم،نمي دانم چرا اول فكر كردم زود است نميدانم چرا بعد پشيمان شدم،نمي گويم اسمم را چي صدا زد نميخواهم كسي بداند،اتوبوس داغون پنجم مي رسد،شلوغ تر از آن است كه فكرش را مي كردم،آخرين نقطه ي قسمت مردانه را انتخاب مي كنم اما او ميان زن هاي آرايش كرده پنهان مي شود انگار كه عمدا اين كار را كرده باشد تا مرا ببيند كه به چشماني خيره مي شوم يا نه،پيدايش مي كنم از همه ي زن ها زيباتر است بدون آنكه زن ديگري را درست ديده باشم اما مطمئنم كه زيباتر است،اينجاي تهران را نديده ام،نمي دانم كجاست،كافه ي شلوغي را مي بينم كه مملو از دختر و پسرهايي است كه از اينجا معلوم است نامزد يا ازدواج نكرده اند نمي دانم از كجا فهميدم اما فهميدم،اصلا اين حرف ها به من چه مربوطست،خودم را الكي آدم حسابي حساب كرده ام،دستم را به جيب راستم مي برم با دستانم پول هايم را مي شمارم در حالي كه نمي دانم هر كدام چند توماني است اما مي فهمم پولم كم است منصرف مي شوم كه او را صدا بزنم و چيزي مهمانش كنم،عمدا اسمش را او مي گويم خيالتان راحت نميخواهم بشناسيدش،فكر كنم پنجمين ايستگاه بود كه اشاره كرد پياده شويم،فكر كردن نمي خواست حتما پنجمين بوده،مهم نبود كجا كار داريم پنج كه مي شد بايد پياده مي شديم،شايد بخاطر تولدش بود،پنج،پنج،هزار و سيصد و هفتاد و پنج،چنان دستش را گرفته بودم كه مي شنيدم هر كي كه رد مي شد تو دلش مي گفت دختر نديده،چيزي به ذهنم آمد مبني بر اينكه دخترها حتي زماني كه سنشان هم بالا مي رود به تاب بازي علاقه دارند،از آنچه فكر مي كردم بيشتر خوشحال شد،مسير صد متري را در ده ثانيه دويد تا پارك،اغراق كردم معلوم است،شايد هم سي و پنج ثانيه شد اما من مي گويم ده ثانيه،سوار كه شد حس كردم تمام دنيا به ما خيره شده اند، براي همين شال مشكي اش كه از موج موهايش سر خورده بود و گردنش را دوره كرده بود را خودم دوباره به سرزمين امن موهايش برگرداندم،فهميده بود غيرتي شدم لبخندي زد و چند ثانيه نگاهش را ازم برنداشت براي چند ثانيه خوشحال ترين مرد تاريخ شدم،با دو دستش چنگ زده بود به زنجيرهاي تاب،پاي راستش را انداخته بود پشت پاي چپش هر بار كه تاب فرود مي آمد نك كفش هاي يكدست مشكي اش به زمين مي گرفت براي همين پاهايش را كمي جمع مي كرد،با هربار فرود آمدن تاب رتبه ي معتبرترين فرودگاه دنيا عوض مي شد و هر بار كه اوج مي گرفت مهم ترين پرواز دنيا مي شد،هر بار سرعت هل دادنم را بيشتر مي كردم تا بلندتر اسمم را صدا بزند و با ترس و لبخند و ذوق بگويد آرامتر مي خواهم نگاهت كنم،آنقدر خوشحال بودم كه بدون آنكه اسكناس هاي جيبم را بشمارم فهميدم ثروتمندترين مرد دنيام،نگاهم به آسمان افتاد و بلافاصله تاب را نگه داشتم،ابرها داشتند دست به دست هم مي دادند تا اشك شوق براي ما بريزند اما من نگران ماه بودم كه خودش را پشت ابر پنهان كرده بود و او را نگاه مي كرد،ترسيدم ماه عاشقش شود،ايندفعه واقعا در ده ثانيه صد متر يا شايد هم سيصد متر در حالي كه دستش را گرفته بودم دويديم و دور شديم،صداي خنده هاي زن و مردي مجبورم مي كند چشمانم را باز كنم،آفتاب تمام زورش را جمع كرده و به صورتم مي زند،بادي به سرعت مي وزد،چشمانم را مي بندم،شب بود به شهر نگاه مي كرديم،پل طبيعت پر از جوان هاي عاشق بود نمي دانم از كجا فهميدم اما فهميدم،جالب بود كه در اين شلوغي نيمكت زيباترين جاي پل يعني اخر پل خالي بود شايد همه آن را براي ما رزرو كرده بودند،دستش را گرفته بودم سرش را تكيه داده بود به شانه ي راستم،دو دختر كه دانشجو به نظر مي آمدند و نمي دانم از كجا فهميدم خواستند تا ازشان عكس بگيرم، خيلي زيبا بودند،از او هم زيباتر،اما او زيباتر بود براي من،عكسشان را كه گرفتم تشكر كردند و رفتند،اخم بانمكي كرده بود و گفت مي خواستي بيشتر طولش بدي شايد چشمت سير مي شد،خنديدم و دوباره دستش را گرفتم دهانم را به گوش سمت چپش رساندم،و آرام گفتم به آن ها نگاه مي كردم تورا مي ديدم؟چشم هاي درشتش را در هم جمع كرد گفت اين بارو ازت قبول كنم،باد بي جنبه چند تاري از موهاي او را ديده بود گفت اجازه انگشت اشاره اش را جوري بالا گرفته بود كه انگار سر كلاس اول ابتدايي نشسته باشد قبل اينكه سوال كند گفتم نمي شود شالت را برداري از غيرتم خوشحال شد اين را ديگر واقعا مي دانم از لبخندش فهميدم،صداي لنجي كه يك زوج جوان را سوار بر خود دارد و دريا را از خنده پر كرده اند باعث مي شود بلند شوم و بنشينم حالا مطمئنم كه خواب نمي بينم پياده مي شوند و دست هم را گرفته اند چشمانم را مي بندم و به ياد مي آورم دستت را گرفته بودم،مي خواستم چيزي بگويم كه دلش را خوش كنم گفتم اگر صورتت را چين و چروك بردارد،لك جا خوش كند باز هم دوستت دارم،بلند مي شوم و برمي گردم به روستا،نمي خواهم بگويم چرا رفت نمي خواهم بگويم چون روستايي بودم!
نقد این داستان از : احسان رضایی
در اینجا ما با یک تک‌گویی (مونولوگ) طولانی مواجه هستیم که راوی آن، شخصیتی به شدت متزلزل و آشفته دارد. این، از همان جملات ابتدایی مشخص است: «پشیمان نیستم که ... دروغ می‌گویم، اصلاً مگر به پشیمانی است؟ آن هم پیشمانی من؟ مزخرف می‎گویم ...» در ادامه هم همین‌طور است: «نمی‌دانم از کجا فهمیدم اما فهمیدم، اصلاً اين حرفها به من چه مربوط است؟ خودم را الکی آدم حسابی حساب كرده‌ام...» پس ما یک راوی نامطمئن داریم. نمی‌توانیم چندان به حرفهای او اعتماد کنیم. روایتش را با احتیاط باید بخوانیم. مدام بگردیم دنبال جاهای خالی روایت و حرفهای نگفته و کل متن را یکسری فرضیات در نظر بگیریم... و همین، کار نویسنده را خیلی خیلی سخت می‌کند. نویسنده به درستی راوی را اول شخص انتخاب کرده است. نقطه قوّت انتخاب راوی اول شخص، همین است که در صورت پرداخت قوی و دقیق، مخاطب با شخصیت ارتباط بیشتری می‌گیرد و د، احساسات او را بهتر درک و با او بیشتر همذات‌پنداری می‌کند. اتفاقی که اینجا هم افتاده است. ما از همان اولین تداعی به گذشته که سر و کله دختری در خاطرۀ راوی پیدا می‌شد، با توجه به تنهایی راوی پیش از نقل خاطره، می‌دانیم که دختر رفته است و برای دنیال جواب این سوال هستیم که بدانیم چرا؟ همۀ روایتهای بعدی، خاطرۀ اتوبوس سوار شدن، با هم رفتن روی پل، حرفهای عاشقانۀ راوی به دختر، همه را می‌خوانیم تا از دل روایت پراکنده و نامطمئن او، دلیلی برای این جدایی پیدا کنیم. معشوق رفته است و عاشق تنها مانده است و حال خراب او، نشان از سوگواری عمیقش دارد. اما چرا رفته است؟ تمام آن تردیدها، احساس‌ها، روایتها، قرار است در نهایت برای ما یک ماجرا را بگوید و یک چرایی را شرح دهد. متن بالا در توصیفها بسیار خوب عمل کرده است، اما در جواب به این سوال خواننده، به همان اندازه موفق نیست. راوی در جواب کنجکاوی خواننده، فقط می‌گوید: «نمی‌خواهم بگویم چرا رفت. نمی‌خواهم بگويم چون روستايي بودم!» درحالی که این روستایی بودن، جز دو جمله در ابتدا و انتهای روایت، هیچ نمودی در متن ندارد ور فتارهای شخصیت هم چیزی از آن نشان نمی‌دهد. حالا که راوی نمی‌خواهد حرف صریحی بزند، و اگر هم بگوید نامطمئن است (مثل همین روستایی بودن)، خودمان برمی‌گردیم و در متن به دنبال نشانه‌هایی برای پاسه به سوالمان می‌گردیم. اینجا هم جز اینکه دختر اعتراضی ملیح به او کرده که چرا از دو دختر دانشجو عکس گرفته، چیزی نیست. پس لازم است تا نویسندۀ محترم برای رفع این نقص داستان، نشانه‌های بیشتری در متن به ما بدهد. مثلاً عنوان داستان که «میدان ونک» است، می‌خواهد به ما چه چیزی را بگوید؟ آیا قرار است تضاد و کنتراستی با روستایی بودن ادعایی راوی را نشان بدهد؟ در متن فعلی چنین نیست. اینکه صندلی چندم از راست یا چپ، برای نشان دادن چنین چیزی کافی نیست. ما نیاز به یک پیرنگ و طرح قوی‌تر داریم که طبق آن، نشانه‌ها و تعاریف لازم را در متن جاسازی کنیم. به عنوان نمونه‌ای از عرایضم، پیشنهاد می‌دهم داستان «یعنی همۀ زن‌ها یه دکمه تو مخشون دارن که» از مهدی اسدزاده (در محموعه داستان «آیا بچه‌های خزانه رستگار می‌شوند؟») را ببینید. در آنجا هم یک راوی اول شخص نامطمدن، داستانی از خودکشی یک دختر را تعریف می‌کند، منتها با ماجرایی کاملاً حساب‌شده و دقیق که ذره ذره در داستان گسترده می‌شود و به خواننده اطلاعات می‌دهد.

منتقد : احسان رضایی

متولد ۱۳۵۶ تهران، داستان‌نویس، منتقد ادبی و مجری-کارشناس برنامه‌های تلویزیونی و رادیویی مختلف دربارۀ کتاب. مؤسس و اولین سردبیر پایگاه نقد داستان. تألیفاتش در زمینه تاریخ و ادبیات است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت