تخیل مکمل تجربه است.



عنوان داستان : جان پدر کجاستی؟

صدای زنگ تلفن همراه بی‌وقفه ادامه داشت. فراموش کرده بود که آن را بی‌صدا کند. بلافاصله بعد از یک تماس ناموفق و پس‌از یک وقفه‌ی کوتاه، تماس بعدی گرفته می‌شد! ملودی زنگ مربوط به پدرش بود. برای اینکه تماس او را هیچ‌وقت بی‌پاسخ نگذارد، ملودی او را متفاوت انتخاب کرده بود. برای بار چندم بود که زنگ می‌زد، نمی‌دانست. حتماً خبر به او رسیده بود که همچنان تلفن می‌کرد. چند ساعتی بود که آنجا زیر میز در گوشه‌ی کلاس مخفی شده بود. پاهایش بی‌حس و توانی از خود نداشت. دیگر درد محل چین‌های شلوارش که در زیر زانو و کشاله‌ی ران بر روی پوستش فشار می‌آورد را نیز احساس نمی‌کرد! ترس و وحشت کماکان بر تمام وجودش مستولی بود. هنوز صدای ناله‌ی همکلاسی‌ها و استادش، صدای رگبار مسلسل، جیغ و فریاد و درخواست کمک در گوشش می‌پیچید و با صدای زنگ تلفن در هم می‌آمیخت.
صبح با طنین دل‌نشین نماز پدرش از خواب بیدار شد. چشمانش را که باز کرد، بی‌اختیار به سقف دوخته شد. به کاغذ دیواری چهارخانه‌ی بنفشی که در هر خانه‌ی آن گل‌های بزرگ طلایی رنگی می‌درخشید. اتاق کوچکی که یک ضلع آن پرده‌ای ضخیم با نوارهای ارغوانی رنگ آویزان بود. نگاهی از پشت به پدر انداخت. رکوع و سجود او را از نظر گذراند و دلش پر از مهر نسبت به او شد. نگاهی به خواهرش گل‌آرا کرد که در کنارش هنوز خواب بود. دلش خواست تا جای او می‌بود که امروز دانشگاه نمی‌رفت و سیر می‌خوابید!
وقتی داشت از خانه بیرون می‌رفت، پدرش در گوشه‌ی حیاط کوچک‌شان جلوی پنجره و پشت دیش ماهواره‌ای که در کف حیاط نصب بود، ایستاده بود. پنجره‌ای مسدود شده با نایلون در دل دیواری سفید و ترک خورده و پر از لکه‌های سیاه و در گوشه‌ای دیگر؛ تنها تک درخت کوچک‌شان که در زیر نور آفتاب پاییزی نیمه‌ی آبان، برگ‌های هنوز سبزش در کنار برگ‌های زرد درخت همسایه‌ی مجاور می‌درخشید. و این تصویری بود که در ذهن او نقش بست. در آستانه‌ی در بود که صدای پدرش را از پشت سر شنید که او را به خدا سپرد.
تا به دانشگاه برسد، به خیلی چیزها فکر کرد. ورود به دانشگاه چقدر مسیر زندگی او را تغییر داده بود. دوستانی که او را ترک کرده بودند و یا اینکه او الان می‌توانست ازدواج کرده و در این سه سال، صاحب فرزندانی شده و برای خود دارای زندگی باشد! هیچ‌وقت نفهمید به دانشگاه رفتنش چه اشکالی داشت که خیرالله برای ازدواج با او منصرف شد! از نظر خودش دلیلی برای این کار وجود نداشت! آن شرم شرقی‌اش نیز هیچ‌وقت اجازه نداد که بتواند به خیرالله بگوید؛ چقدر دوستش دارد و دانشگاه را سدی برای ازدواج‌شان نمی‌بیند. در همین فکروحال بود که به دانشگاه رسید.
دانشگاه کابل مثل هرروز بود. قدم‌زنان در محوطه‌ی آن به سمت دانشکده‌ی خود رفت. تا کلاس‌ها شروع شود، کمی با هم‍کلاسی‌ها گفتند و خندیدند. از درس، از امیدها و آرزوها و نقشه‌هایی که برای چندوقت دیگر در آینده‌‌ای نزدیک داشتند. آرزوی بعضی از آن‌ها را متفاوت از خود می‌یافت و با بعضی‌ها حس یکسانی داشت. اما در مجموع همه‌ی آن‌ها جوانانی بودند با هزاران رویا و آرزو که طعم زندگی را برایشان شیرین و گوارا می‌کرد. آن‌ها منتظر روزهای خوشی بودند که در آینده انتظارشان را می‌کشید.
دومین ساعت درسی بود که صدای رگبار گلوله و جیغ و فریاد دانشجویان در فضای بیرون از کلاس شنیده شد! کلاس ناگهان به‌هم ریخت. استاد و دانشجویان وحشت‌زده و سردرگم هر کدام به سمت‌وسویی دویدند. بعضی‌ها جلو پنجره، بعضی به سمت در خروجی و بعضی مات‌ومبهوت در جای خود میخ‌کوب شده بودند. سروصدای ناشی از ترس و وحشت و درخواست کمک در کلاس پر شد. اکثر صندلی‌ها با کتاب‌ها و دفاتری که روی آن‌ها بود واژگون شده و وسایل روی آن‌ها در کف کلاس پراکنده شدند. استاد سعی کرد که تمرکز داشته و آرام‌شان کند. در این گیرودار بود که حنیفه خود را در زیر میز استاد مخفی کرد! تعداد زیادی از دانشجویان به بیرون از کلاس رفته و در راهرو به سمت راه‌پله دویدند. استاد با سه نفر از دانشجوها هنوز در کلاس بود که مردی با چهره‌ای پوشیده، لباس رزمی بر تن و مسلسلی در دست شعارگویان وارد کلاس شد. در آنی، کلاس به ویرانه‌ای تبدیل شد و خونِ پیکر بی‌جان استاد و دانشجویان، کف آن را رنگی کرد. حنیفه از زیر میز فقط صداها را شنید. در حالی که می‌لرزید، دستانش را جلوی دهانش گرفته بود و سعی می‌کرد نفس نیز نکشد! چشمانش پر از اشک و استرسی شدید بر او حاکم بود. توانایی و قدرت هیچ‌کاری را نداشت. فقط در دل دعا می‌کرد.
تلفن همراهش دوباره زنگ زد. باز پدر بود. از صدای رگبار و دادوفریاد کاسته شده بود. از راهرو صدایی نمی‌آمد. تصمیم گرفت که خودش را به تلفن برساند. آرام چهار‌دست‌وپا از زیر میز خودش را بیرون کشید. در پاهایش هیچ توانی نبود. به سمت کلاس چرخید و این‌گونه؛ با وحشتناک‌ترین صحنه‌ی عمرش مواجه شد. جسم بی‌جان استاد و سه ‌تن از همکلاسی‌هایش نزدیک هم در وسط کلاس افتاده بود. خون‌ لخته شده‌شان کف کلاس را رنگی کرده بود. روی دیوار، لکه‌های خون پاشیده شده و جای گلوله‌ها نقش بسته و قسمت‌هایی از دیوار ریخته بود. قسمتی از سقف کلاس به‌شکل دایره‌ و در حدی که یک انسان از آن بتواند رد شود، تخریب و آسمان بالای سر دیده می‌شد. کی و چگونه آنجا تخریب شده بود را متوجه نگردیده بود! بوی باروت در فضا پر بود. همه‌ی صندلی‌ها، کتاب‌ودفترها در کف کلاس پراکنده بود. برجای خود میخکوب نشست. ابعاد فاجعه تازه برایش روشن می‌شد که صدای زنگ تلفن دوباره بلند شد. همان‌طور چهاردست‌وپا به سمت صدا جایی‌که تلفن همراه در درون کیفش روی زمین افتاده بود، رفت. تا گوشی را از درون کیف بیرون آورد، صدای زنگ آن قطع شد. ۱۴۱ بار تماس بی‌پاسخ داشت! همه از سمت پدر بود! گوشی را به قلبش فشرد و به گریه افتاد. تصمیم گرفت که شماره‌ی پدر را بگیرد. در حال تماس بود که صدایی را از پشت سر شنید. آب گلویش خشک شد. آرام سر خود را گردانده و به پشت نگاه کرد. در حالی‌که چشمانش از شدت ترس و وحشت بیرون زده بود، به پشت افتاد. با کمک پاهای هنوز کرخت، هیکل موزون و باریک خود را کمی به سمت عقب کشید. موهای سرش که زیر مقنعه بسته بود، باز شده و بیرون ریخته بود. اشک چشم‌هایش با آرایش مختصری که صبح کرده بود، مخلوط و چهره‌اش را لکه‌دار و در عین‌حال معصومیتی فرشته‌گونه به آن بخشیده بود. در نگاهش التماس و تمنایی دیده می‌شد. ضربان قلبش شدید و صدای آن را می‌شنید. هیچ راهی برای رهایی از شرایطی که در آن گیر افتاده بود، نداشت. در جلوی چشمانش مردی کوتاه که چفیه‌ای قهوه‌ای رنگ دور سر و صورتش پیچیده بود، ایستاده بود. دو چشم بی‌احساس و بی‌روح او همراه با قسمت کوچکی از صورتش پیدا بود. لباسی رزمی بر تن و اسلحه‌ای در دست داشت. گوشش با اخبار دائمی ترور در کشورش آشنا بود. عکس و فیلم کشتار تروریست‌ها و تصویر بعضی از دستگیر شدگان را بارها دیده بود. اما حالا یکی از همان‌ها درست روبرویش و در فاصله‌ی چند متری از او ایستاده بود! از همان قسمت جزئی که از صورتش معلوم بود، متوجه شد که او جوانی در سن‌وسال خودش و یا شاید هم کوچکتر است! انگار هیچ احساسی در وجود او حاکم نبود و نشانی از ترحم در او دیده نمی‌شد. صدای ملودی زنگ تلفن همراه دوباره بلند و پس از لحظاتی، در میان سکوتی که بین آن‌دو در نگاه‌شان حاکم بود، قطع شد. هنوز صفحه‌ی گوشی به‌طور کامل خاموش نشده بود که با رسیدن پیامکی دوباره نورانی شد! دختر سرش را به سمت گوشی که در سمت راستش روی زمین افتاده بود، گرداند. سه کلمه‌ بر روی صفحه‌ی گوشی نقش بسته بود؛ "جان پدر کجاستی؟" سه کلمه‌ای که اوج عشق، نگرانی و عواطف یک پدر نسبت به دخترش را نشان می‌داد! چهره‌ی مهربان پدر جلوی چشمان دختر نقش بست. همان‌طور که صبح دیده بود. اما این‌بار نگرانی و اندوه را در چشمان او متوجه شد. او را تنها، با چهره‌ای خسته و رنجور از سختی‌های زندگی دید. رنج‌هایی که تاکنون از دیدن‌شان عاجز بود. گذر ایام را در موهای کم‌پشتِ سفید رنگ و چین‌های روی پیشانی‌اش متوجه شد و از این غفلت خود شرمنده گشت! آن تصویر قهرمان‌گونه‌ای که هر فرزندی -مخصوصآ دختر- از پدر خود دارد، او نیز داشت. این تصویر ذهنی، این‌بار به او قدرت و شهامت عجیبی داد که تا آن لحظه تجربه نکرده بود. آرام چشمان خود را از تصویر پدر گرفته و به چشمان مرد روبرویش دوخت. انگار که در حال تماشای یک بازی احمقانه باشد. دیگر ترسی از مرد کوتاه با آن ظاهر ترسناک نداشت. او ناچیز و بی‌مقدارتر از آن بود که تصور می‌کرد. حنیفه حالا، برای همیشه‌ی تاریخ جاودانه شده بود.
مرد لوله‌ی تفنگ خود را به سر دختر نشانه گرفته بود. او هم آرام بود. نشانه‌ای از تردید در او نبود. به درستی کاری که انجام می‌داد، ایمان داشت. انگشت خود را روی ماشه گذاشت و ماشه‌ را چکاند! قطراتی از خون هنوز گرم دختر بر صورت مرد پاشید. از حس آن گرما لذتی در وجودش حاکم شد. لبخند رضایتی بر لبانش نشست و زیر لب خدایش را شکر نمود! او امروز به‌تمام‌معنا با شرک و کفر جهاد کرده و به‌تنهایی ۱۱ نفر را کشته بود! و این؛ سرمایه‌ی مناسبی برای ورود به بهشت بود! همه چیز آن‌طور که دلش می‌خواست شده بود! از بیرون صدای ورود نیروهای امنیتی را می‌شنید. باید آخرین کار را نیز انجام می‌داد. به لحظاتی بعد می‌اندیشید که قدم بر بهشت برین گذاشته است! حوری‌هایی را تصور کرد که منتظر او هستند! از بین آن‌ها یکی زیباتر بود! تنی موزون و لطیف با موهایی بلند که تا کمر فرو ریخته بود و به او نگاه می‌کرد! چقدر شبیه بود! یک دست خود را به سوی او دراز کرده و با دست دیگر ضامن کمربند انتحاری خود را کشید!
از او هیچ نماند. هیچ‌کس نگرانش نشد. در اصل او از وقتی که قدم در این راه گذاشت، همان روز صبح که به ماموریت اعزام شد، هیچ‌کس نگرانش نبود. همه خونسرد با او خداحافظی کردند و قرار ملاقات در بهشت را با او گذاشتند! هیچ پدری برای او هیچ پیامی ننوشت!
نقد این داستان از : محمد محمودی
با سلام
فضاسازی است که مخاطب را در دل ماجرا می‌گذارد. او را درون محیط می‌نشاند و خود را با اشخاص وجود داشته در داستان یکی می‌داند. اگر برای ساخت فضا، محیطی شکل نیابد، فضا نیز صورت نمی‌بندد. نویسنده قصد دارد محیطی دلهره‌آور و دهشتناک برای مخاطب بسازد. از آدم‌هایی بگوید یک محیط آرام را به لجن می‌کشانند. تجربه، مهمترین عاملی است که به ترسیم صحیح و بی‌نقص محیط و از آنجا ساختن فضا کمک می‌کند. نویسنده‌ای که یک محیط را خود تجربه نکرده باشد، نمی‌توان آن را به درستی به مخاطب القا کند. مثل اینکه من در تهران نشسته باشم و از صحرای تبت بگویم. به قولی در نمی‌آید. مخاطب از من نمی‌پذیرد. آن را باور نمی‌کند. من نمی‌توانم در محیطی ارام نشسته باشم و محیط ترسناکی و بدی را بسازم. تا در دل ماجرا نرفته باشم و یا محیط مشابه را تجربه نکرده باشم، نوشته‌ام به یک ماکت خام و بی‌روحی تبدیل می‌شود که مخاطب با آن هیچ همبستگی ندارد. غیر آن معلوم است که نویسنده دیدی سطحی نسبت به تروریست‌ها دارد. دیدی همه جایی و از پشت خواندن اخبارها و تلویزیون دیدن‌ها: «به درستی کاری که انجام می‌داد، ایمان داشت. انگشت خود را روی ماشه گذاشت و ماشه‌ را چکاند! لبخند رضایتی بر لبانش نشست و زیر لب خدایش را شکر نمود! او امروز به‌تمام‌معنا با شرک و کفر جهاد کرده و به‌تنهایی ۱۱ نفر را کشته بود! و این؛ سرمایه‌ی مناسبی برای ورود به بهشت بود! همه چیز آن‌طور که دلش می‌خواست شده بود! از بیرون صدای ورود نیروهای امنیتی را می‌شنید. باید آخرین کار را نیز انجام می‌داد. به لحظاتی بعد می‌اندیشید که قدم بر بهشت برین گذاشته است! حوری‌هایی را تصور کرد که منتظر او هستند! از بین آن‌ها یکی زیباتر بود! تنی موزون و لطیف با موهایی بلند که تا کمر فرو ریخته بود و به او نگاه می‌کرد! چقدر شبیه بود! یک دست خود را به سوی او دراز کرده و با دست دیگر ضامن کمربند انتحاری خود را کشید!» این تکه از متن ما را با یک تروریست ما قبل تیپیک هم آشنا نمی‌کند. چه برسد به اینکه او ۱۱ تن را از این جهان جدا کرده است. ما باید بدمن را هم بشناسیم. درونش ار و بیرونش را به خوبی بفهمیم. علت کشتن را دراماتیک بفهمیم و نه تیپیکال. مخاطب اگر می‌خواست این موضوع را از اخبار دنبال می‌کرد. او در داستان به دنبال جهانی متفاوت‌تر از بیرون است. در پی علت و نیت واقعی یک بدمن است. فیلم‌هایی هالیوودی به درستی می‌توانند یک بدمن بسازند و علت کشتن آنها را به مخاطب برسانند. وقتی نویسنده‌ای از دنیای تجربه شده‌ی خود ننویسد، از اخبارها مایه می‌گیرد و از پس آن داستان با حسی در نمی‌آید. انگار کل داستان برای یک پیامک نوشته شده است: «جان پدر کجاستی؟» ماقبل اینکه بفهمیم ان دختر کیست، پدرش چه کاره است، در کجا زندگی می‌کنند و رابطه‌شان دارای چه عمقی است. تا این رابطه‌ها کامل نشوند، نسبت به مرگ دختر نیز هیچ حسی در مخاطب برانگیخته نمی‌شود. داستان با یک موقعیت شروع می‌شود. فلش‌بک می‌خورد به صبح همان روز، اما در صبح آن روز نشانه‌ای از موقعیت نیست. موقعیت را بی‌مقدمه نوشته‌اید. باید نشانه‌هایی از اتفاق از صبح در دل داستان می‌کاشتید. خرده قصه نامزدی نیز مربوط به این داستان نیست. کاری از پیش نمی‌برد. شاید یک داستان مجزا می‌خواهد، اما در این نوشته، اضافی است. (مگر اینکه نویسنده بگوید قاتل همان نامزد است! که بعید می‌دانم!). بعد از اینکه چند خط از دانشگاه کابل گفتید، که واقعا نمی دانم چه فرقی با دانشگاه مثلا چمران اهواز دارد، خیلی آنی تروریست را وارد داستان کردید. باز بی‌مقدمه. موقعیت‌ها علتی و معلولی هستند. دفعتا و آنی اتفاق نمی‌افتند. یک مقدمه و دلیل منطقی می‌خواهند که کنش‌شان طبیعی جلوه کند. باز هم فقدان تجربه به داستان ضربه زده است. ببینید تخیل نمی‌تواند همه‌ی بار داستان را به عهده بگیرد. تخیل مکمل تجربه است. به تجربه رنگ و بو می‌دهد. ولی وقتی تجربه نباشد، تخیل نویسی، نوشته‌ای پا در هوا می‌شود که گامهایش روی زمین نیست. از محیط انسانی، طبیعی خودتان بنویسید. تا باورپذیری و اقناع مخاطب را به همراه داشته باشد.

منتقد : محمد محمودی

متولد ۱۳۶۹. کارشناسی ارشد پژوهش هنر. دبیر تحریریه مجله الفیا. منتقد مجلات سینمایی از جمله «نقد سینما» و مدرس داستان



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت