در یک داستان کوتاه، زاویه دید را تغییر ندهید




عنوان داستان : جعد گیسو
نویسنده داستان : فاطمه تخمه‌چی

از این داستان ویرایش جدیدی تحت عنوان «خاتون» منتشر شده است.

خاتون با لبخندِ یخ زده اش نگاهم می کرد. دلم می خواست همان جا کنارش دراز می کشیدم و آن وقت یکی از همان قصه های همیشگی اش را برایم تعریف می کرد و من پیش پیش آخرش را حدس می زدم. گیسِ سفیدش تاب خورده بود و از لبة تخت آویزان شده بود. هنوز بویِ مُشک می داد. مُشکِ سوغاتِ حاج عنایت تمامی نداشت نه خودش نه عطرش. گفته بود مُشک خُتن است. اینکه از کجا به دستش رسیده بود را اما هیچ وقت نگفته بود. خاتون هم نپرسیده بود. برایش فرقی نداشت مُشک خُتن باشد یا جای دیگر، اصل باشد یا فرع، همین که عطرِ دست هایِ حاج عنایت را داشت دنیایی بود برایِ خاتون.
گیسِ خاتون به سفیدیِ برفی که از آسمانِ می بارید، می ماند. همان قدر سفید و قشنگ. از دیشب یک ریز برف می آمد. خاتون نشسته بود به تماشایِ دانه هایِ هشت ضلعیِ برف. سرش را که به پنجره تکیه داد، گرمایِ نفسش شیشه را تار کرد. انگشت کشید به تاریِ پنجره، دستِ لرزانش چیزی شبیه قلب ساخت روی شیشه، بی آنکه خودش بداند. شروه خوانی می کرد و گاهی حاج عنایت از بینِ شروه اش، پیدا می شد. دلش هوایِ یار کرده بود دوباره. دست به موهایش برد و گونه هایش نم برداشت.
موهایش همیشه بلند بود. بلندیِ موهایش خواستة حاج عنایت بود. خاتون می نشست به لپه پاک کردن و حاجی ، موهایِ خاتون را شانه می زد، گیس می کرد. سال هایی که حاجی نبود اما موهایِ خاتون همانطور باز بود. می گفت حاجی دلش رضا نیست موهامو کسی غیرِ خودش ببافه. می گفت موهام که باز باشه حاجی خودش عطرِ موهامو حس می کنه، هر جا باشه بر می گرده. می گفت حاجی نمرده، من دلم روشنِ.
حاجی برگشت، ولی پیر شده بود. به قولِ خودش پیر و قراضه ولی جوون دل. بعدش تنها کسی که اجازة بافتنِ گیس خاتون را داشت من بودم. به موهایِ نرم و سفیدش که دست می کشیدم، حس خوبی سراغم می آمد. خاتون دستش را از پشت سر می آورد و رویِ دستم می کشید و زیر لب می گفت: این دستِ حاجی نیست. حاجی می آمد پشتِ سرش می ایستاد و از همان جا فرقِ سرِ خاتون را می بوسید و می گفت: پس دستِ کیِ؟ دهان باز می کردم که حرفی بپرانم، حاجی اما مجالم نمی داد. به اشارة چشم و ابرو می فهماند که چیزی نگویم. آخر خاتون باورش نشده بود که حاجی دیگر دستی برایِ بافتنِ موهایش ندارد.
برف می آمد هنوز، خاتون اما دیگر ساکت شده بود. انگار حرف هایش همان دیشب تمام شده بودند. یک دل سیر که از نبودنِ حاجی گریه کرد و آرام گرفت. بنایِ حرف زدن گذاشت. کلافِ کاموا را برداشت و میل دست گرفت. می بافت و حرف می زد. انگار حاجی رو به رویش نشسته باشد:
-مانده آستینش. دکمه هم دارم. گفتم انسی برات گرفت. تا صبح تمام میشه فقط حاجی! فردا صبح تنها نرو. منم میام باهات. دلم پوسید از بس نگاهِ در و دیوار کردم. دیگه هیچکس دوستم نداره. دیگه هیچکس نمیاد سراغم...
خاتون هیچ وقت نه آستینِ خالیِ حاجی را باور کرد و نه جایِ خالیِ خودش را. چه انتظاری می رفت که باور کند این روزهایِ شومی که بیماری چنگ انداخته بود به جانِ شهر و کشور و آدم ها.
دل آشوبه امانم نمی‌داد، یک طرف انسیِ چهل ساله، خسته از روزگار، نشسته بود و مدام غر می‌زد که کار بس است، که دیگر تاب و توان نداری. طرف دیگر اما انسیِ شاداب و محکم، که می‌توانی... که اگر تو نباشی یک جای کار می‌لنگد. مغزم له شده بود بین دست رشتة دو انسیِ درونم. همیشه زورِ انسیِ سرحالِ درونم می‎چربید به آن یکی، که من دخترِ حاج عنایت بودم. حاج عنایتی که با تمامِ نبودن هایش مرد بارم آورده بود. انگار این روزها را می‎دید که اینطور بارم آورده بود. این بار اما فرق داشت. پایِ خاتون در میان بود. آن یکی انسی این بار پُتک برداشته بود و مدام می‎کوبید به دیوار مغزم که خاتون بی تو دق می کند تنهایی... مجالِ جواب دادن نداشتم. دو انسی خودشان می‎بریدند و می‎دوختند. در جوابِ سوالِ انسیِ خسته آن یکی حاضر جوابی می‎کرد: حاج عنایت هم خاتون داشت اما رفت.
سودابه هم نتوانسته بود آشوبِ دلم را ساکت کند، حرف هایش آتش به جانم انداخته بود:
- انسیه! اگه نظرِ منو بخوای... من می گم حالا که بهت پیشنهاد دادن، بری بیمارستان، برو... ده سالِ تو این آسایشگاهیم، چقدر با اینا سر کنیم آخه؟ همه به پایِ عشقشون پیر میشن، ما هم به پای اینا... اگه مشکلت خاتونِ، بیارش اینجا. ما حواسمون بهش هست. مگه نمیگی تا تو بری خونه چشمش به در خشک میشه؟ مگه نمیگی یادش میره همه تو قرنطینه ایم و کسی نمی تونه بره دیدنش... اصلا خاتون که هیچی یادش نمی مونه... تازه بیاد اینجا چند نفر مثل خودش میبینه، روحیه اش عوض میشه. در عوض تو هم می تونی بری یه جای جدید و به دادِ مریضا هم برسی. اونجا بهت بیشتر احتیاج دارن. فقط مراقب خودت باش. کرونا شوخی نداره هااا.
نمی توانستم. خاتون همه کسم بود. کمکِ داوطلبانه به قیمتِ شکستنِ قلبِ خاتونم؟ به خیالم این جوابِ نهایی ام بود و داشتم آماده می شدم که با آن روبه رو شوم. تردید اما دست از سرم بر نمی داشت. می خواستم تمام وقت برایِ خاتون باشم. می خواستم جایِ خالیِ حاج عنایت را برایش پر کنم. حاجی آدم ماندن نبود. آدم ماندن نبود که نرسیده بار سفر بسته بود. سفری بی برگشت. من چه؟ خاتون بهانه بود برای ماندن؟ نمی دانستم... هیچ نمی دانستم. یک بار دیگر انسیِ شادابِ درونم نهیب زد: حاج عنایت هم خاتون داشت.
خاتون هنوز با حاجی حرف می زد. وسطِ حرف هایش چشمش به من افتاد و گفت: من دارم میرم. دلم هُری ریخت پایین. دستم را گرفت. موهایِ برفی اش را به دستم داد:
-دارم میرم، فقط موهامو گیس کن، حاجی گیس دوست داره، مُشک زدم بهش، حاجی گیسِ معطر دوست داره!
برف می بارید و خاتون با لبخند یخ زده اش راهی ام می کرد!
نقد این داستان از : محمد محمودی
با سلام
برای نوشتن داستانی «پرتزه» از یک شخصیت، باید تمام جنبه‌های درونی و بیرونی، فیزیکال و ذهنی او را ببینیم. داستان «جعد گیسو» که به نظرم اسم خوبی نیست و خاتون نام بهتری است برای این داستان، نگاه انسانی خوبی دارد. درباره پیرزنی که داغ دوری شوهرش را ندارد و دختری که این پیرزن -مادر- را دوست دارد. کاملا برای مخاطب واضح و مشخص است که نویسنده دل‌بسته شخصیت داستان است. از او فاصله ندارد که بتواند او را بهتر ببنید. جامع‌تر بنگرد و دقیق‌تر به مخاطب او را بشناساند. پرتره‌ها معلوما به سمت و سوی مستندنگاری و روایت‌نویسی سوق پیدا می‌کنند. به دلیل آنکه بیشتر روی یک شخصیت زوم هستند و کاری با محیط و زمان و فضا و مکان قصه ندارند. کاری حتی با پستی و بلندی شخصیت ندارند. آنها به درون شخصیت نیز نمی‌روند. از بیرون در حال روایت یک شخص هستند. این نوشته نیز شبیه به روایت‌نویسی از یک شخصیت دوست‌داشتنی است. علت و معلولی در نوشته نیست. پلاتی و طرحی ندارد که مخاطب خط به خط دنبال آن برود. روی یک مسیر مستقیم نوشته در حال حرکت است. ببینید در جای نیز گفته‌ام: روایت نوشتن و پرتزه‌نگاری اصلا کاری بدی نیست و اگر درست اجرا شود از یک داستان ناقص بهتر است، ولی خب داستان محسوب نمی‌شود و در حیطه فیکشن آورده نمی‌شود و بیشتر نان-فیکشن هستند و ناداستان. این نوشته چند مشکل اساسی دارد: رابطه سه ضلعی نوشته مشخص نیست. رابطه یعنی اینکه مو لای درزش نرود و بگوییم این دختر فقط زاییده‌ی این مادر است و این دختر بی‌مادرش خواهد مرد و این مرد همه کس این پیرزن است و پیرزن دار و ندار است. یعنی فقط نگوییم پیرزن حاج عنایت را می‌خواهد، بتوانیم این دوست داشتن را در جای جای نوشته بسازیم. این مورد خوب در نوشته موجود بود. لحظه‌ای که حاج عنایت برمی‌گردد و دست ندارد و وقتی دختر موهای زن را می‌بافد، زن می‌گوید دست حاج عنایت نیست. این یعنی کنش داستانی. یعنی ساختن یک موقعیت که در شناخت دوست داشتن زن نسبت به مرد، همه چیز را درست روایت می‌کند.شروع داستان تا نیمه‌ها دائم جزئیات سردرگم‌کننده‌ وجود دارد. کمی می‌خواهید فضا بسازید، اما در پیشبرد نوشته کارکردی ندارند: «خاتون با لبخندِ یخ زده اش نگاهم می کرد. دلم می خواست همان جا کنارش دراز می کشیدم و آن وقت یکی از همان قصه های همیشگی اش را برایم تعریف می کرد و من پیش پیش آخرش را حدس می زدم.» قطعه بعدی: «گیسِ خاتون به سفیدیِ برفی که از آسمانِ می بارید، می ماند. همان قدر سفید و قشنگ. از دیشب یک ریز برف می آمد. خاتون نشسته بود به تماشایِ دانه هایِ هشت ضلعیِ برف. سرش را که به پنجره تکیه داد، گرمایِ نفسش شیشه را تار کرد. انگشت کشید به تاریِ پنجره، دستِ لرزانش چیزی شبیه قلب ساخت روی شیشه، بی آنکه خودش بداند.» اصلا این قصعه آخر به سن و لحن یک پیرزن نمی‌خورد و مشحص است که دوست‌داری نویسنده و راوی است که پیرزن اینگونه دیده شود. ضمن آنکه حذفش خللی در نوشته وارد نمی‌کند. ما نمی‌فهمیم حاج عنایت به درستی کجا بوده است. پس نمی‌توانیم با نداشتن دست او همذات ‌پنداری کنیم و مثل خاتون برای او غم داشته باشیم. علت قطع دستش غایب است. البته این مساله به دلیل همان پرتره‌نگاری پیرزن است و اینکه این نوشته حول محور او می چرخد، ولی در یک جمله یا پاراگراف باید بفهمیم خاتون چرا از دست رفتن دست‌های او را باور ندارد. عنایت کجا بوده و چطور آمده. این‌ها در نوشته غایب است. مساله اساسی اما چیز دیگری است در این متن. تغییر زاویه دید است. اساسا از اول داستان ما پیرزن را از نگاه راوی - دختر- می‌بینیم و دختر او را روایت می‌کند و او را به ما نشان می‌دهد. اما از یک جایی به بعد در داستان زاویه دید اول شخص می‌شود و دختری که دوربین در دستش است و پیرزن را نشان می‌دهد، یکهو دوربین را به سمت خودش برمی‌گرداند و از خودش فیلم می‌‌گیرد: «دل آشوبه امانم نمی‌داد، یک طرف انسیِ چهل ساله، خسته از روزگار، نشسته بود و مدام غر می‌زد که کار بس است، که دیگر تاب و توان نداری. طرف دیگر اما انسیِ شاداب و محکم، که می‌توانی... که اگر تو نباشی یک جای کار می‌لنگد.» این تغییر نگاه و زاویه دید، به فید شدن پیرزن منجر می‌شود. مساله پیرزن تبدیل به مساله دختر می‌شود. بی‌مقدمه زاویه دید عوض می‌شود از نوشته بیرون می‌زند. یا از اول، نوشته روایت دختر باشد و با او جلو برویم و یا تا آخر با روایت پیرزن جلو برویم. وقتی دوربین روی دوش راوی است، نمی تواند آن را زمین بگذارد. به متن ضربه می‌زند. لطفا دوباره بازنویسی کنید. روایت خوبی است. برای این روزها به درد می‌خورد. به خصوص با نگاه انسانی شما.

منتقد : محمد محمودی

متولد ۱۳۶۹. کارشناسی ارشد پژوهش هنر. دبیر تحریریه مجله الفیا. منتقد مجلات سینمایی از جمله «نقد سینما» و مدرس داستان



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت