آشفتگی در روایت




عنوان داستان : پرواز
نویسنده داستان : مائده سلیمی اسطلکی

بزرگترین آرزویم از همان کودکی پرواز کردن بود.
خانه ی خان جون هم که میرفتیم پریسا و فرهاد را مجبور میکردم به پشت بام برویم و دست هایمان را باز کنیم و ادای پرواز کردن دراوریم، در خانه هم میشد ولی زیر سقف آسمان بیش تر پرنده میشدم!
امروز 16 آذرماه سال جاری دارم روی جدول های اتوبان البرز راه میروم. راستی، دست هایم را هم باز کرده ام!
آخ که اگر فرهاد هم بود...
درست روبروی چشم هایم پا به پای من به پشت روی همین جدول ها قدم بر میداشت و میگفت:لیلی میگفتم:جانم! میگفت:جنون از حد گذشته است می دانی که؟
و من شاید لحظاتی صدای به درد نخور ماشین هارا از کنارم حذف میکنم و فقط به صدای او گوش می دهم.
صدای آژیر خطر مثل سمی مهلک لحظه به لحظه تنم را بیشتر از پا در می آورد.
در میان بهبوهه ی جنگ و فریاد های زنی آن دست اتوبان و بوی تند سوختگی و خون به تنها چیزی که فکر میکنم نبود همیشگی اوست.
شاید فقط در عرض چند ثانیه تمام خاطرات تلخ و شیرین تا کنونم روی پرده ی ذهنم به نمایش در می آیند.
صدای خنده هایمان از شادی قبولی فرهاد در رشته ی پزشکی و گرفتن بورس تحصیلی در دانشگاه کمبریج کیف همه ی خانواده را کوک کرده بود. قرار بود من هم با او بروم و درسم را همانجا کنار فرهاد بخوانم ، البته بعد از ازدواج...
معنای دیگر واژه ی جنگ به حتم جدایی است.
عشق ما روز به روز رو به فزونی بود و نسیم خاک به خون نشسته ی جدایی با سرعت مسیر رسیدن به مارا طی میکرد.
شاید اگر میدانستم واحد اندازه گیری عشق و نفرت چیست ، میتوانستم بگویم چقد عاشق فرهاد هستم و چقدر از جنگ و آژیر خطر و بمباران هوایی متنفرم...
فردای همان روز بود که بمب های دشمن بر سر زندگی و خوشبختی ام آوار شد. تنها چیزی که آن بمباران برای من باقی گذاشت خاطراتی بود که به حتم روزی مرا خواهد کشت.
گاه گاهی با خود می گویم که حقیقتا حکمت خدا برای زنده ماندنم چه بود؟
تمام خانواده ی من، عشق من، حتی گربه های خانه ی خان جون هم در آن بمباران کشته شدند.جنگ همه ی آن هارا از من گرفت پس چرا مرا نخواست؟
با برخورد زنی با جسمم دوباره به جریان فعلی موجود در اطرافم بازمیگردم کمی آنطرف تر کودکی از خونریزی حاصل از سوختگی زجر میکشد و فریاد میزند . جای تعلل نیست به سرعت به سمتش میدوم و سعی میکنم طبق آموخته هایم عمل کنم.
آتش هوای سرد پاییز را سوزان کرده است بدجوری عرق کرده ام . حالم از این وضعیت حسابی بهم میخورد.
اگر به خاطر این پسربچه نبود یک لحظه هم قرار را بر فرار ترجیح نمیدادم.
کارم را که انجام می دهم به چهره ی معصوم کودک خیره میشوم و قلبم هزاران بار به درد می آید.
با همان لباس ها و کفش های خونی روی زمین مینشینم و کمی هم خاکی میشوم .
به ماشین های اتش گرفته و در حال سوختن، گریه های کودکان و جنازه های روی زمین نگاه میکنم به امداد رسان ها، به ماشین های آتش نشانی و امبولانس هایی که پر سرو صدا به تازگی به جمع ما پیوستند و آن کودک را هم با خود بردند نگاه میکنم...
با همان وضع نامطلوب به سمت خانه قدم برمیدارم و تمام باقی مانده ی روز را میخوابم. ساعت 10 شب با کابوس های تکراری زندگی ام بیدار می شوم . جرعه ای آب مینوشم و یاد حرف استاد معضی می افتم .مثل اینکه مقاله ی پزشکی من در دانشگاهی خارج از کشور حسابی سرو صدا کرده و آنها به استقبال از من خاستار اقامتم در کشورشان هستند .
البته با مخارج خودشان.
شاید اگر میرفتم برایم خیلی بهتر بود، شاید مرا از این وضعیت اسفناک نجات میداد! شاید کمک میکرد فرهاد را هم فراموش کنم . اگر او زنده بود اکنون هردوی ما در آنجا بودیم و شاید فرهاد در مسیر کشف آن داروی جدید بود که بارها برایم از رویای به دست آوردنش گفته بود.
احتمالا ماندن در این وضعیت و جنگ پایان ناپذیر کشور برای منی که قرص ها و دارو هایم مبنای زنده ماندم شده اند و هر بار با مرور خاطراتم در این هرج و مرج تا مرز جنون کشیده می شوم در مقابل آرامش نسبی و شرایط استثنایی پیش رویم حماقتی بیش نیست.
قرص خواب اوری می خورم و به خواب می روم.
صبح روز بعد، از چیزی که در بیمارستان می شنوم فرو میریزم .
جنوب کشور به شدت نیاز به جراح و پزشک دارد و از من برای رفتن به انجا درخواست شده است .
شرایط بحرانی مردم در آنجا دائم در حال گزارش شدن است .
دکتر معضی برای دریافت نتیجه فکر های چند وقته ام به پیشنهاد مهاجرت با من تماس میگیرد و من کلافه از این همه دوگانگی به چشمان اشک آلود مردم در بیمارستان وضعیت بیماران و خونابه های کف بیمارستان نگاه میکنم .
تنها چیزی که در سر دارم یک سوال وهم آور است!
باید چکار کنم؟؟؟
نقد این داستان از : نازنین جودت
خانم مائده سلیمی عزیز سلام. کم‌تر از یک سال است که داستان می‌نویسید و «پرواز» اولین داستانی است که به پایگاه ارسال کردید. امیدوارم نوشتن برای‌تان امری جدی باشد و به زودی داستان‌های بیشتری از شما دریافت کنیم.
نمی‌دانم چقدر با اصول و تکنیک‌های داستان‌نویسی آشنا هستید. من سعی می‌کنم اشکالات تکنیکی و محتواییِ همین داستان برشمرم تا در بازنویسی آن‌ها را برطرف کنید و به داستان بهتر و شایسته‌تری برسید. در نوشتن داستان‌های بعدی هم از تکرار این اشتباهات پرهیز کنید.
داستان پرواز می تواند داستان احساسی و تأثیرگذاری بشود. پتانسیل‌اش را دارد. به شرط آن که راه را درست بروید. داستان از جای خوبی شروع نشده. آن صحنه‌ای که لیلی روی جدول اتوبان البرز راه می رود بهترین جمله برای شروع داستان است. البته اطلاع ندارم این اتوبان البرزی که از آن یاد کردید در دوران جنگ بوده یا نه. اگر نبوده اسم یک خیابان معروف آن روزگار را انتخاب کنید. خیابان بزرگ و شلوغی که راه رفتن روی جدولش کاری طبیعی نباشد. این کنش و حرکت در شروع، ذهن خواننده را درگیر می‌کند. بعد شخصیت دست‌هاش را باز کند و حین راه رفتن روی جدول از پرواز و آرزویش بگوید و از فرهادی که دوستش داشته و از دستش داده. فضای دهه‌ی شصت باید ساخته شود تا خواننده موقعیت داستان شما را باور کند. سن شما به آن روزگار قد نمی‌دهد اما می‌توانید از آدم‌های پا به سن گذاشته‌ی دور و برتان کمک بگیرید و با چند نشانه آن فضا را برای مخاطب بسازید. این که بگویید جنگ است برای تصویر کردن آن فضا در ذهن مخاطب کافی نیست.
دختر همین لحظه که روی جدول راه می‌رود از دودلی‌اش بگوید. از این‌که شرایط برای رفتنش به خارج و تحصیل در یک دانشگاه خوب فراهم شده اما از طرفی هم در جبهه‌ی جنوب به او احتیاج دارند. این لحظاتِ راه رفتن روی جدول با دست‌های باز و نداشتن تعادل، دودلی لیلی را برای خواننده باورپذیر می‌کند. لیلی در جایی از زندگی قرار گرفته که نمی‌تواند برای آینده‌اش تصمیم بگیرد. راه رفتنش روی جدول بهترین فضا را برای درک موقعیت لیلی می‌سازد. با فلش بک‌هایی به گذشته، می‌توانید اطلاعات لازم را به خواننده بدهید.
لیلی نمی‌تواند تصمیم بگیرد و همین لحظه صدای آژیر وضعیت قرمز در خیابان می‌پیچد. او بی توجه به راهش ادامه می‌دهد و بر اثر اصابت موشک به جایی نزدیک به محل حضور او توی جوب می‌افتد. وضعیت که سفید می‌شود از جایش بلند می‌شود و به سمتی می‌دود که آمبولانس‌ و ماشین آتش‌نشانی می‌رود. به کمک پسرکی می‌شتابد که مصدوم شده. حین بستن زخم او دوباره به پیشنهاد استادش برای ادامه‌ی تحصیل در خارج از کشور یا رفتن به جنوب و کمک در بیمارستان‌های صحرایی فکر می‌کند.
خانم سلیمی عزیز، من هر آن‌چه که در داستان شما بود را در این متنی که نوشتم، آوردم و فقط چند کنش به آن اضافه کردم که موقعیت لیلی و دودلی‌اش و فضای روزهای جنگ و موشک‌باران بهتر به داستان بنشیند. این‌ها را نوشتم که برایتان روشن شود فکری که در سر داشتید برای نوشتن داستان خوب بوده اما خوب آن را ورز ندادید و طرح را در ذهن یا روی کاغذ کامل نکردید. به همین دلیل در پرداخت به بی‌راهه رفتید و داستان را از موقعیتی که می‌توانسته داشته باشد، پایین آوردید. متن آشفته است و خواننده را سرگردان می‌کند. در بازنویسی با تأمل و صبوری به روایت نظم بدهید .
در چنین داستانی جایی برای جملات شعاری و سانتی‌مانتال نیست. این داستان می‌طلبد که سرد روایت شود. دختر جوانی عشق و خانواده و همه‌چیزش را از دست داده و همین الان و در اکنونِ داستان هنوز جنگ و موشک‌باران است. در چنین موقعیتی جایی برای جمله‌های از این دست نیست: «نسیم خاک به خون نشسته‌ی جدایی با سرعت مسیر رسیدن به ما را طی می‌کرد.» این توصیف خیلی زیباست ولی جایش در این داستان نیست. این دختر جوان در موقعیت عجیبی است. خودتان را جای او بگذارید. باورش کنید. ببینید در آن لحظه که روی جدول راه می‌رود چقدر شکننده است. میان دو تصمیم بزرگ وا مانده و مستأصل است. شمایی که خالق این شخصیت هستید او و موقعیتش را باور کنید تا منِ مخاطب هم باور کنم.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت