اهمیت انتخاب زاویه دید



عنوان داستان : پسوندِ شهید

روی سنگ‌های مرمرِ مسجدالحرام نشسته بودم.‌ خنکیِ سنگ‌ها تا زیر لباسم نفوذ میکرد و حرارت تنم را می‌گرفت.
سرم را چسباندم به یکی از ستو‌ن‌های بلندبالای مسجد و هوس کردم چرتکی بزنم.
صوتِ زیبای قرآن توی فضا می‌پیچید و چشمم را گرم‌تر می‌کرد. از عددِ هزار، عقب‌گرد، شروع به شمارش کردم بلکه حواسم پرتِ‌ خواب شود.
خیرِسرم دکتر کاروان بودم، زشتم آمد گردنم، شل شود و بی‌اختیار بیفتد روی شانه‌ی بغل‌دستی‌ام.
افاقه نکرد.‌ چرتم برد با ترکیب آیه‌ها و اعدادِ پس و پیشش.
نمیدانم چند ثانیه یا چند قیقه گذشت که مردی با دشداشه، هیکلِ درشتش را انداخت روی تن بی‌جانم.
همزمان صدای مهیبی مسجد را لرزاند. به فاصله‌ی چند متریِ من، یک عده آدم، زیرِجرثقیلی له شده بودند و خون پاشیده بود روی سنگ‌های یخ زده مسجد.
گوشم پر از جیق و فریاد بود.
پامیشدم و میخوردم زمین. کاری از دستم برنمی‌آمد. زیرِ سنگینیِ جرثقیل، استخوان و پوست و گوشت و خون، یکی شده بود.
قیامتی بود آنجا.
هر کس، یک گوشه‌ای فرار می‌کرد.
صدای جمعیت و آژیر آمبولانس، توی سرم می‌پیچید و یاد آن شبی افتادم که خمپاره افتاد توی سنگرمان و همه دوست و رفیق‌هایم به یک چشمک‌زدنی پرکشیدند.
همه‌شان.
من ماندم و من.
یک نوجوانِ تنها که بدنِ تکه‌تکه‌ی همه‌کلاسی و هم‌محله‌ایش جلوی چشمش بود و حتی وقت گریه‌زاری و خداحافظی هم نداشت.
باید تکان میخوردم و یک کاری میکردم.
قلبم از شدت غم داشت از جا کنده میشد.
از زور دلم چند تا تیر هوایی در کردم.
که چه؟
مثلا زورم به خدا رسیده بود که چرا فقط من باید زنده می‌ماندم.
مثل یک ماهیِ کنارِ خور، دست و پا می‌زدم‌.
اما انگار مرگ، مثل یک بچه‌ی تخس، بق کرده بود یک گوشه و سراغم نمی‌آمد.
خوش‌بحال‌شان. یک‌راست و بی‌هیچ زور زدنی یک پیشوند و پسوندِ شهید گرفته بودند و لابد از وعده بعدی هم عند ربهم، ران مرغ به چنگ می‌گرفتند و شربت عسل، سر می‌کشیدند
من چه؟
هیچ.
باید جان می‌کندم و ته‌تهش یک ترکشی هم می‌خورد به پر و پاچه‌ام‌ و تا آخرعمر، مثل چپ و چوله‌ها وبال گردنِ این و آن بودم.

با صدای مرد عربی که با روپوش سفید، بالای سرم ایستاده بود، به خودم آمدم و از نوجوانیِ عراق رسیدم به میانسالی عربستان.
با همان حسرت که چرا مرگ با من لج کرده و تقدیرم به جان کندن است.
توی دلم گفتم: "ما که نه حسودیم، نه بخیل. خوش و حلال‌تان باشد. شما هم یکراست بروید عند ربهم و توی نهرِ شیر و عسل با کله غوص کنید."
سال‌ها می‌گذشت و هنوز داغ روزهایی که نزدیک‌ترین دوستانم جلوی چشمم تکه تکه می‌شدند و توی آغوشم نفس آخرشان را می‌زدند،برایم زنده بود.
همه جنگ را مزه‌مزه کردم‌، جز اصلِ کاری را.

صدای مهیبِ جرثقیل، هنوز توی سرم می‌پیچید.
از مسجد، خلیده و مالیده خودم را به هتل رساندم و حالا باید خودم را برای ویزیتِ چند تا پیرمرد و پیرزن آماده می‌کردم. و پماد و ضمادی برای درد پای‌شان.
همان شب، خواب سنگینی رفتم و تنم انگار زیر چیزی به هیبت جرثقیل داشت له میشد و جان نداشتم به خودم تکانی بدهم.
دهنم خشک بود و آرزو داشتم یک چکه آب به دهانم برسد.
زور تشنگی بیشتر بود. سرِپا شدم و پارچ آب را سر کشیدم تمام لباسم خیس و خُل شد و بدنم لرز گرفت.
یاد رسول افتادم از نو.
رفیق روز و شب کودکی‌ام.
اصلا روزی نبود که دلتنگی‌اش نیاید سراغم.
دو سالی از من کوچکتر بود و به زور و با دوز و کلک، ننه‌اش را راضی کرده بود بیاید جبهه. پشت لبش سبزِبهاری هم نشده بود. شب‌ها توی سنگر، باهاش ریاضی کار می‌کردم. آرزو داشت مهندس بشود و یک پل بزند روی اروند به چه پهنا و دم و دستگاهی.اما مثل گربه از آب وحشت داشت. تنش به آب خنک میخورد مرض پوستی میگرفت.
غرق شد. توی همان اروند.
رفت.
مهندس‌نشده رفت.
من چه؟
هیچ!
بعدِ رسول، دلم مثل سنگ شد. از دلتنگیِ او خودم را چند بار توی آب انداختم و شاکی بودم از خدا که حساب و کتابش چطوری میشود که رسول باید برود و من بمانم.
که چه بشود؟
هیچ.
خدا که از این خنک‌بازی‌ها خوشش نمی‌آمد.
از نو دلتنگ رسول شده بودم.
نیت کردم روز عید قربان به نیتش یک دور طواف بروم و بی‌مزد و منت هر کسی که سرراهم قرار گرفت را ویزیت کنم.
قرصی خوردم و خوابیدم.
روز عید شد. تا آنجا که زورم رسید، تک به تک به اتاق‌ها سر زدم و چک‌آپشان کردم.‌
به بعضی‌ها تاکید کردم که بمانند هتل و استراحت کنند.
که بعد باعث دردسر بیشتری نشوند.

طوافم را انجام دادم به نیت رسول. و افتادم توی مسیر صفا و مروه.

یک لحظه خودم را توی یک خیابان باریک دیدم. از هر طرف قفل شده بودم. آسمان چسبیده بود روی سرم. خیابان، مثل یک قیفی شده یود که خروجی‌اش را بسته باشند و توی دهانه‌اش شُرّ، آدم سرازیر کنند.
آتش می‌بارید. هر چه جلوتر می‌رفتیم، حرکت جمعیت، کندتر میشد و از پشتِ سر، فشار بیشتری می‌آوردند.
همه، هول و هراسان شده بودند. قفسه سینه‌‌ها تنگ و تنگ‌تر میشد.
اولین نفری که افتاد زیر دست و پا، فاجعه را ساخت. حاجی‌ها دیگر حوله‌هاشان پس رفته بود و تن لخت و گُرگرفته‌شان از بی‌هوایی و عطش، طبق طبق روی هم می‌افتاد و خلاص.
هیچ چشمی باور نمی‌کرد که آدم‌های آنجا چطور مثل یک ماهیِ پرت شده از حوض دست و پا می‌زنند و جان می‌دهند.
به گمانم محشر هم اینقدر خوف نداشت. حوله‌ام افتاده بود و حالا نوبت خودم بود که بیفتم زیر دست و پا.

آرزو داشتم کسی یک چکه آب بچکاند توی حلقم. کارم تمام بود.
بعد گفتم که چه بشود؟
هیچ.
می‌شود حال همان روزی که توی کانال داشتیم یکی‌یکی از تشنگی تلف میشدیم و به من که رسید، نیروکمکی از خزانه غیب رسید.
نه یک چکه آب، یک کمپوت گلابی حرامم کردند که نکند خدای نکرده پایم برسد آن‌طرف و عند ربهم یرزقون بشوم. انگار اصلا بنا نبود من هم شیک و مجلسی نفس آخرم را بکشم.

اما دیگر کارم تمام بود. کار همه تمام بود آنجا.
همانطوری که همیشه آرزو داشتم، سلامی دادم به لب تشنه حسین و گفتم همایون برو حالش را ببر. شهادت توی صحرای منا.
خوش و حلالت باشد دکتر!...شهید حاج همایون...
و دیگر نفهمیدم.
چشم که باز کردم انتظار داشتم کنار رسول و بقیه بچه‌ها باشم. البته اگر آنها مرا بشناسند با این موهای جوگندمی و شکم و هیکل درشت.
خبری از رسول نبود.
از هیچ‌کدام‌شان.
یک مشت پرستار زمخت عرب بالای سرم معرکه گرفته بودند.
من هنوز زنده بودم‌.
صحنه جان دادنِ مردم، جلوی چشمم می‌آمد و باور نمی‌کردم که کدام واقعیت است و کدام خواب.
از حال رفتم.
اما هنوز زنده بودم.
تا به خودم بیایم، سرحال‌تر از قبل رسیده بودم درِ خانه و اُنچه پلاک کارتِ زیارت‌قبول و تاجِ‌گل و گاو و گوسفندِ قربانی انتظارم را می‌کشید.
که چه بشود؟
هیچ
ته تهش یک حاجی‌آقایی به اسمم می‌چسبید‌.
شهید، پیشوندِ اسم از ما بهتران بود.
حالا باید بنشینم گوشه مطبم. وسط چهارراه شلوغِ شهر
که چه؟
هیچ.
جان بکنم و روز و شب به نیت قربت ویزیت کنم تا آن‌هایی که توی سالن نشسته‌اند چرتکه بردارند و حساب دخلم را در بیاورند.
ته‌تهش هم با یک بیماری عفونی بمیرم و بگویند بس و زیادش بود هر چه خورد و برد و از ما کشید..."
تهش،هم بمیریم..."

این را گفت و ساکت شد. یک جور ناجوری ساکت شد.

گوشم از حرف‌های همایون پر بود.
تمام مدتی که همایون حرف میزد و می‌خندید، به تابلوی تو مطبش خیره شده بودم که با خط ثلث نوشته بود؛ هر چه در عالم هست در آدم هست!
این را همیشه به دوست و رفیق‌هایش میگفت.
حرف و حدیث‌هایش را از بر بودم.
عادت داشت همه درد‌ها را به شوخی می‌گرفت. اما آن‌روز هیچ،حال شوخی‌ و خاطراتش را نداشتم.
نزدیک‌ترین دوستم رفته بود. برای همیشه. آن‌وقت همایون روی صندلی چرخ‌دارش،دل بالا نشسته بود، با آن ماس‌ماسک توی گردنش و میگفت: مُرد که مُرد...
ادعای روانشناسی هم داشت خیرسرش.
گفتم همین؟
مرد که مرد؟
گفت همین که من گفتم و یک خنده دندانی بین هلال ریش و سبیل پروفسوری‌اش نمایان شد.
باورم نمیشد همین چند هفته پیش برای ریزش موهایم آنقدر بهم دلداری داده بود که انگار عزیز، از دست داده بودم. اما حالا...
این اخلاقش هم لابد تحفه آن‌ور آب بود. چه می‌دانست دلتنگی یعنی چه! یک عمر، اروپانشینی، سختش کرده بود انگار.
هوای مطب برایم سنگین شده بود. هوس کردم یکراست بروم قبرستان تنگک و تن رفیقم را بین همه خاک‌وخل و آهک‌ها بکشم بیرون و یک دل سیر بی‌ماسک و ماس‌ماسک بغلش کنم. دلم مرگ می‌خواست.
همایون انگار متوجه لرزش دست و پریدن پلکم شده باشد، آرام گفت:
که چه؟
هیچ!
یک‌هو به حالت نهیب برگشت سمتم و گفت:
فکر کن الان شیمیایی زده باشند، حاضری یک لحظه ماسکت رو بدی به رفیقت؟ که اون زنده بمونه و تو بمیری؟
از سوالش جا خوردم
گفتم این که خودکشیه!
داد زد و گفت عزاگرفتن تو خودکشیه! رفیقت مُرد. مگه قراره تو نمیری؟ مگه رسول نمرد؟ مگه اون حاجیِ آفریقایی تو منا نمرد؟ پاشو جمع کن این خنک‌بازیا.
گفتم دکتر حالم خوش نیست. ترس تو جونم افتاده!
نکنه فردا یکی دیگه از عزیزام بره زیر شیش متر خاک و آهک؟ نکنه...بی‌اختیار افتادم به گریه.
همایون روپوشش را درآورد، دستکش و ماسکش هم.
صندلی‌اش را تا روبروی من کشید جلو و زل زد توی چشم‌هایم.
"توی یه چادرصحرایی، کار پانسمان و شست‌وشو و آمپول رو انجام می‌دادم. صدای خمپاره و تیر و ترکش، لحظه‌ای نمی‌خوابید.
یهو اعلام کردن، شیمیایی زدن. از این ماسکایی که تو فیلما دیدی و فقط برای تو فیلماست. نه‌ها.
اونجا هیچی نبود. هیچی.
یه دستمال بستیم دور دهنامون و تا تونستیم نفس نکشیدیم. بعضیا دووم نیاوردن. بعضیا هم شیمیایی براشون خنک‌بازی بود.
قد هیکل‌مون خوف کردیم اما هیچکس خودکشی نکرد. هیچ کس ضجه نزد. کسی هم لنگِ معجزه نشد.
وقتی شیمیایی میزنن، وقت منگه نداری پسر.
همایون غرق بود توی حال و هوای چادرصحرایی که درِ مطب باز شد دختری با کفش ۲۰سانتی که رنگ کیف و لاکش را هم با آن ست کرده بود، با یک سبد گل آمد داخل و همینطور که موهای بولوندش را از روی صورتش پس میزد، با صدای تو دماغیی گفت: دکتر، زیباییمو مدیونتم. لیزر و داروهات معجزه کرد.

خودم را کمی جمع و جور کردم و آماده رفتن شدم. همایون دستم را گرفت و نشاندم سرجایم. مریض بعدی آمد داخل. یکی از کاسب‌های چهارراه بود، میشناختمش.
زیرناخن‌هایش چرکِ کار بود و بیلرسوت رنگ‌ورورفته‌ای تنش بود. همایون، همان لبخندی که برای آن دخترسانتال مانتال زده بود، به او هم حواله کرد.
نسخه‌اش را که پیچید، سریع به منشی و داروخانه تلفن کرد و یک چیزهایی به رمز گفت و قطع کرد.
حال نشستن نداشتم.
همایون چند تا قرص آرامبخش و خواب‌آور توی دفترچه‌ام نوشت.
گفتم دکتر دعا کن بخوابم و خلاص!
یک چوب بستنی از اینها که دکترها تا ته حلق فرو میکنند، برداشت و زد پشت دستم و گفت: زور زندگی از زور مردن بیشتره. هر چقدرم بخوابی باز هم باید پاشی و جون بکنی. خلاص
حرف‌های همایون آتش به دلم انداخته بود. دستم را اینقدر مشت کرده بودم که جای ناخون‌هایم کف دستم مانده بود‌. با این حرفش دندان کروچه‌ای کردم و گفتم که چه؟
گفت هیچ!
گفتم هیچ؟
از همان لبخند‌هایی ‌که به آن دو بیمارش زده بود به من هم زد و گفت: "مردنی در کار نیست. همش سرکاریه.
مشتتم شل کن. شل کن که کمتر دردت بیاد."
خوشی زده بود زیر دلش انگار.
چانه و لبم زیر ماسک داشت میلرزید و عن‌قریبِ این بود که از نو بغض صاحب‌مرده‌ام بترکد.
خداحافظی سردی کردم و رفتم.
جوابی نداد. فقط گفت: "جمعه، صبح گاه، دم اسکله جلالی منتظرتم. قرصاتم اگر گرفتی، بریز دلّه آشغالی!"
صبح جمعه شد.
خوابم برد تا لنگ ظهر.
چند صبح و چند جمعه گذشت.
حال و احوالم با قرص و داروها داشت بهتر میشد و ترس و کابوس‌ها کمتر به سراغم‌ می‌آمد.

یک بعد از ظهری، شیک‌وپیک‌تر از بار قبل رفتم‌ مطب همایون که سری بزنم و برای این جمعه قرار بگذاریم اسکله جلالی.
در مطب بسته بود.‌ عجیب بود. مطب همایون مگر بسته میشد؟
از همسایه‌ها یکی یکی جویای حالش شدم.

سوپرمارکتیِ پایین مطب همانطور که سیگاری گوشه لبش بود و دودش را می‌داد بیرون، گفت: تف تو ذاتِ دنیا. دکتر هم با همه دم و دستگاهش،درد آزارو گرفت و تو مریض‌خونه کنار بقیه مریضاش افتاده سرِ جا.
گفتم مریض‌خونه؟
گفت همین‌ آی سی سی یو که هر کی رفت، وانمی‌گرده و خلاص.
شعر و ور میگفت. همایون کجا و افتادن گوشه مریض‌خانه کجا.
پیامی فرستادم روی تلفن همراهش: "دکتر یالا پاشو که خدا از این خنک‌بازیا خوشش نمیادا.
صبح جمعه اسکله جلالی منتظرتم‌."
دوشنبه شد سه شنبه.
سه شنبه شد چهارشنبه و خبری از همایون نشد که نشد سحر پنج شنبه با صدای تلفنم از خواب پریدم.
"سلام
قرار ما
صبح گاه
اسکله جلالی"
همایون بود.‌
برق از سرم پرید. خودش بود.
بی‌اختیار خنده‌ام گرفت
لابد حالا توی بیمارستان زیر دستگاه تنفس هم داشت پوزخند میزد و میگفت: "که چه؟!
هیچ
این‌بار هم حتما معجزه‌ای کوفتی زهرماری می‌شود و دیپورت می‌شویم همان خراب‌شده‌ای که بودیم."

لبخند بیخودی زدم.
دلم آرام نبود.‌ رفتم توی حیاط، مادرم داشت وضو میگرفت. بادی می‌پیچید توی حیاط و برگ‌های درخت لیمو را تکان می‌داد. بوته‌های فلفل هندی اما زچ و زُکُل از سر جای‌شان تکان نمی‌خوردند. ماشینی با سرعت توی کوچه رد شد و نم‌نمک صدای نخراشیده کسی از بلندگوی مسجد توی محل پیچید .
هوس یک نماز صبح افتاد توی دلم.
تا غروب، صد بار، هزار بار یا بلکه‌هم بیشتر پیام همایون را زیر و بالا کردم. جنس کلامش‌ مثل همیشه نبود یک جای کار می‌لنگید انگار.

تلفنم را برداشتم و بی‌استخاره، شماره همایون را گرفتم. یک بار، دو بار، سه بار، ده بار، بلکه هم بیشتر. رگباری زنگ میزدم. خبری از جواب نبود.
از هول دستپاچگی توی گوشی میچرخیدم که دیدم عکس همایون با آن ماس‌ماسک توی گردن و لبخند همیشگی‌اش دست به دست دارد بین مخاطبینم میچرخد با یک نوار سیاه گوشه صفحه و پیام تبریک و تسلیت.
نه . انگار نه شوخی بود و نه شایعه.
زمینِ زیر پایم مثل یک موج، بالا و پایین میشد.
این دیگر چه مدل مردنی بود؟
همین؟
همایون رفته بود؟
پس قرارمان چه میشد؟
پیامی فرستادم روی تلفنش: نکن اذیتمون همایون.
پاشو که خدا از ای خنک‌بازیا خوشش نمیاد. پاشو دکتر. قربون ریش پروفسوریت تو سرم.
صدای گریه‌هایم لابه‌لای صدای اذان گم شد.
مادرم از نو توی حیاط داشت وضو می‌گرفت. درخت لیمو تب و تاب صبح را نداشت و بوته‌‌های فلفل‌، سر به زیر و کسل، خاک باغچه را تماشا می‌کردند. صدای اذان که خوابید، دلم یک‌باره ریخت.
هوس کردم یک مشت از آن قرص‌هایی که همایون داده بود را بریزم توی حلقم و برای همیشه بخوابم.
کیسه‌ قرصم را برداشتم و یکی یکی زرورق رویش را کندم و گذاشتم توی مشت‌ِعرق‌کرده‌ام.
رگِ خریتم باد کرده بود. تا به خودم آمدم تلخی قرص‌ها روی زبانم نشسته بود و یک چکه آب توی ‌کلمن وامانده‌مان نبود‌ که بفرستم‌شان پایین.
همه را توی دله آشغالی تف کردم. یک تف عمیق که تا حالا تجربه‌اش نکرده بودم.
تف میکردم و میگفتم که چه؟
هیچ!
خودم را مثل میگو زیر پتو جمع کردم و خوابیدم.
باید می‌خوابیدم که صبح گاه به قرارم با همایون برسم.
اذان نشده، زدم بیرون.رگه‌های تلخی هنوز لا به لای دندانم،حس میشد.

فاصله‌ام تا اسکله جلالی سه چهار تا خیابان بود. بلکه‌ هم بیشتر.
تا برسم، زرد و نارنجی طلوع، مثل یک لامپ صد، دریا را روشن کرده بود.
لم دادم به یک قایقی که وارونه روی شن‌ها افتاده بود.
یک تور پاره پوره که لا به لایش پر از جلبک و تکه‌های چوب‌پنبه‌های بزرگ بود، توی ماسه ها فرورفته بود.
بوی ضخم ماهی دلم را به هم زد.
خبری از همایون نشد‌. نمی‌توانستم و نمی‌خواستم باور کنم که امروز سر قرارمان حاضر نمی‌شود‌. آدم بدقولی نبود.
هر جا که بود باید کم‌کم سرکله‌اش پیدا میشد‌‌‌.‌ حتی اگر رفته بود آن دنیا.‌
خوف افتاد به دلم از نو‌!
دنیا برایم از گرگورهایی که کنار اسکله روی هم تلنبار شده بودند هم تنگ‌تر شد.
مثل آدمی که ناغافل، توی شلوغی، کودکش را گم می‌کند، بی‌هیچ فکری، همه جا را دنبال همایون سرک می‌کشیدم.
وقتی گفته اسکله جلالی، یعنی اسکله جلالی‌! یعنی همین حوالی!
گیج و منگ، توی محله‌های قدیمی جلالی دور خودم می‌چرخیدم. انگار داشتم پیدایش میکردم.
یک لحظه زدم زیر خنده. یاد غولو سوندولو افتادم که همیشه خدا توی کوچه‌پس‌کوچه‌های محل‌مان با صدای بلند و خنده دنبال یک چیزی می‌گردد و بچه‌ها از ترسش همیشه راه‌شان را کج می کنند.
یعنی دیوانه شده‌ام؟ نکند این شروع یک جنون باشد؟
از صدای گریه کسی به خودم آدم.
پیرمردی تو حیاط‌‌ِ سیمانی‌شان، دو تا پاهایش را دراز کرده بود و ورار میکرد. در زهواره دررفته و زنگ زده‌شان را از سر دلواپسی کمی بازتر کردم.
چند زن و بچه ریز و درشت روی زیلوی پاره‌پوره‌ای نشسته بودند و نوبتی یک چیزی می‌گفتند. و سیل اشک و مف‌شان سرازیر میشد.

بچه‌ها هم گوشه ای کز کرده بودند و صدای‌شان در‌نمی‌آمد‌.

چند قدمی برگشتم توی کوچه که مردی با یک هندوانه از خانه بغلی آمد بیرون.
همه لباسش نقش و نگار شوره دریا بود و پاچه‌اش را تا زانو ورکشیده بود.
صورت‌ِ زمخت و آفتاب‌سوخته‌ای داشت و مثل یک بچه اشک می‌ریخت.
پرسیدم: انگار همساده‌تون داغ دیده!
چشم‌هایش مثل خُرِنگ تشی، سرخ بود.
نگاهی به هندوانه کرد و گفت داغ! جیگرمون سُخته.
همه جبری داغ، دیده. بلکه هم بیشتر‌!
هندوانه را انداخت توی آن یکی دستش و گفت.
دیروز خریدمش. کیلویی دوهزارتومن! ارزش داشت.
از وانتی کنار خیابون نه‌ها. از مغازه سجادو آلو که میوه‌هاش حرف اول میزنه تو شهر.
گیج و منگ، یک نوشِ‌جان گفتم و نفهمیدم چرا با داغ دلش، ول‌کن هندوانه توی دستش نیست.
اشک از شیارهای صورتش زنجیره میکرد و توی ریش و سیبیل جو گندمی و فِرَش گم میشد.
"همین چند روز پیش که دل و جیگرم داشت می‌سُخت و از ای نفس تا نفس بعدی، هزار تا نفس میرفت، ساعت ۱۱شب صدای کلون دراومد. دکتر با یه هندونه به چه هیبت پشت در بود. گفتم دکتر، وحی نازل شده؟ دکتر یه خنده بالاکلاسی تحویلم داد و گفت: وحی اومده یه جاشویی تو جبری، دلش دود می‌کنه و درمون دردش، آبِ هندونه‌ن.
دکتر تا صبح بالای سرم نشست و یه مشت سرم و دارو چپوند تو تنم.
هر چه گفتم دکتر قربون چشات بگردم برو تا تو هم ازم درد بی درمون نگرفتی، ول نمیکرد.
با دستای بی خط و خشش آبِ هندونه می‌گرفت و می‌ریخت روی خرنگ دلم.
موقع رفتن گفت: ناخدا! هر وقت تو دریا گرفتار موج شدی، دعا کن برای درد بی‌درمونم‌!
دردش تو سرم بخوره. اینقدر وقت و بی‌وقت درِ مطب شیکش تخته کرد و چرخید تو این محله‌ها که آخرش، تک و تنها افتاد تو مریض‌خونه.
گفتن تشنه بوده...
این را گفت و شانه‌اش بالا و پایین میشد از زور گریه. صدای همهمه حیاط همساده بیشتر شده بود.
قلبم یک‌جورِ ناجوری می‌لرزید و تنم مثل یک سانچه یخی شده بود تا آمدم بپرسم اسم دکترتان چه بود، چشمم به پسر بچه‌ای افتاد که ته کوچه، پاپتی، توپ پلاستیکیِ دوپوسته اش را بغل کرده بود و تند تند می‌دوید سمت ما‌. گوشه چشمِ درشت و سیاهش مثل شوره‌زار اشک بود.
چانه‌اش می‌لرزید و موهای فرِ ریزش، تا روی صورتِ تپلش کش آماده بود.
بین نفس‌نفس زدن، چند بار این جمله را تکرار کرد:
ناخدا! بگو که دارین سر به سرم میذارین. بگو که بوام زنده‌ن. به سر و وضعش نمیخورد، پدرش دکتر باشد
فکر همایون دیگر از سرم افتاده بود. تکیه زدم به دیوار و از بیچارگی آن بچه اشک می‌ریختم.
جاشو، هندوانه‌اش را کف زمین گذاشت، بچه را توی بغل گرفت و صدای هق‌هق‌شان بلند شد.
هندوانه را بغل کردم. و گفتم خدا صبر بدهد. و بی‌خود و بی‌جهت گفتم هر چه در عالم هست در آدم هست.
این را که گفتم دونفری برگشتند سمتم.
از نگاه‌شان باید جواب سوالم را می‌گرفتم.
داغ‌مان یکی شد.
سه تایی داخل حیاط پیرمرد شدیم و نشستیم روی همان زیلوی کهنه و پاره.
همایون، سال‌ها رفیق و برادر و پدرشان شده بود.

توی دلم گفتم: همایون! ما که نه حسودیم نه بخیل!
خوش و حلالت باشه شهادت. حالا عندربهم توی نهر شیر و عسل غوص کن!
خنده تلخی گوشه لبم نشست.
دلم میخواست چند تا تیر هوایی در کنم یا بزنم به دریا و دیگر هیچ وقت برنگردم.
بعد گفتم که چه؟
هیچ!

بلند شدم. کاردی برداشتم و افتادم به جان هندوانه. یک طوری که کسی بی‌نصیب نباشد، همه را قسمت کردم.
خُرُنگِ دل، باید کمی آرام می‌گرفت.
نقد این داستان از : سارا عرفانی
بخش ابتدایی داستان، داستان از دید همایون روایت می شود. دکتری که در سفر حج، با اتفاقاتی مواجه می شود، حسرت مرگ های زیبای دوستانش در جبهه یا حتی مرگ یک حاجی در مسجدالحرام را می خورد و در نهایت از حادثه ی مرگ بار منا جان سالم به در می برد که به نظرم ای صحنه ی زیر دست و پا ماندن را زیباتر و با جزئیات بیشتر برای ما به تصویر می کشیدید. طوری که لحظاتی با کسانی که در آن حادثه جان داده اند، همذات پنداری کنیم. نمی دانم تا به حال تجربه ی زیر دست و پا ماندن داشته اید یا نه. اتفاق بسیار عجیبی است. به راحتی نمی شود از آن عبور کرد. اگر کسی تجربه اش کرده باشد، از آن لحظه حرف های بسیاری برای گفتن دارد. از نفس تنگی تا دست و پاهایی که بی رحمانه روی بدنش می آید و وزن سنگینی که از آدمها مجبور است تحمل کند. خوب بود حالا که اشاره ای به آن حادثه کردید، جزئیات بیشتری را به تصویر بکشید و به سادگی از آن عبور نکنید.
اما بعد متوجه می شویم که همه ی این حرف ها از زبان همایون برای دوستش گفته شده و راوی اصلی داستان دوست همایون است که اتفاقا برعکس همایون، با مسأله ی مرگ مشکل دارد و نمی تواند با مرگ عزیزانش کنار بیاید. به نظرم ما در حقیقت با دو داستان مواجه هستیم که راستش را بخواهید، من داستان اول یعنی روایت همایون را بیشتر دوست دارم. داستان دوم، یعنی آنجا که متوجه می شویم همایون همه ی آن حرف ها را برایش دوستش گفته است، داستان از ریتم می افتد و فضای شعارزده ای به خلق می شود. لحن داستان به طور کامل تغییر می کند و اگر چه نویسنده ی محترم تلاش کرده ما با دوست همایون همراه شویم و از زاویه ی او به زندگی نگاه کنیم اما در این امر ناموفق می ماند و به زعم بنده، باز هم برای معرفی بیشتر همایون به مخاطب در پایان داستان، نویسنده در دام شعارزدگی می افتد. اگر چه خیلی تلاش کرده فقط خدمات همایون را نشان دهد و قضاوتی نکند، اما به نظرم در این مساله موفق نبوده است و بنده همچنان با لحن داش مشتی همایون در ابتدای داستان همذات پنداری بیشتری می کنم و معتقدم اگر صرفا داستان همایون را با صحنه پردازی های بهتر و لحظه پردازی عمیق تری از زیر دست و پا ماندن می خواندیم، اساسا با داستان قوی تری مواجه بودیم. اگرچه که تمام اینها پیشنهاد است و در نهایت نویسنده ی محترم در مورد داستانش تصمیم می گیرد.

منتقد : سارا عرفانی

متولد تهران، 1361، دانش آموخته فلسفه اسلامی، نویسنده و مدرس دانشگاه، دبیر کانون نویسندگان بانوی فرهنگ، داور جشنواره های ادبی



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت