به دقت و تمرکز خواننده اعتماد کنید




عنوان داستان : دوگانگی
نویسنده داستان : لیلا گلگون

به نام خدا
دوگانگی
با صدای به هم خوردن درهای کمد بیدار شد. شوهرش با عجله مشغول لباس پوشیدن بود . نگاهی به بچه ها انداخت ؛
- یواش بچه ها بیدار می شن!
- سویئچ کجاست؟
روی تخت نشست دستش را روی کتفش گذاشت و کمی مالید ؛ با صدای آهسته و کم جان گفت :
- همون جای همیشگی ، روی جا کلیدی، چرا با سرویس نمی ری؟
خیلی با عجله موهایش را شانه کرد، شیشه سیاه ادکلن را برداشت و تند تند اسپری کرد :
- خواب موندم !
بوی عطر تند مردانه در داخل اتاق پیچید، عطر های تند را دوست نداشت ، سردرد می گرفت ، با گوشه پتو بینی اش را گرفت و با صدای تو دماغی گفت :
! امروز دوشنبه است پلاکت‌ ِ فردِ، جریمه می شی -
جوابی نشینید صدای محکم بهم خوردن در شانه هایش را لرزاند، یکی از بچه ها در خواب غلتی زد، با نگرانی به او نگاه کرد ، نکند صبح به این زودی از خواب بیدار شوند، آرام روی تخت دراز کشید ، سمت راستش دختر سه ساله و سمت چپش پسر یک ساله اش خواب بودند، هنوز دلش راضی نشده بود که بچه ها را در اتاق خودشان بخواباند.
سرش را روی گردن پسرش خم کرد و بو کشید هنوز بوی نوزادی می داد، بوی شیرخوارگی .
پلک هایش سنگین بود ، بدنش کوفته، بدنش را در درازای تخت کشید و حرفهای مربی اش را در ذهنش مرور کرد :
قبل از خواب روی تک تک اعضای بدنت آگاهی داشته باش. تنفسی آرام و عمیق از نوک انگشتان شصت پا، شروع کن تک تک اعضایت را شل و رها کن تا از هر انقباضی که دارند ، رها شوند، تک تک انگشتان پاها، استخوان روی پا، مچ پاها،ساق پاها شل و رها، ماهیچه های پشت ساق پا ، زانوها ، ماهیچه های .....
! - مامان ، مامان
رگه نور تندی که از گوشه پرده روی چشمش افتاده بود، چشماهایش را جمع کردو یکباره با اضطراب نشست !
دخترش بیدار شده بود .! ساعت چند بود؟ مگر اهمیتی داشت؟
سه نفری پشت میز چهار نفره نشسته بودند،پسرش شیشه شیر خودش را مدام روی میز می کوبید و قطرات شیر به همه جا پرت می شد دخترش فنجان کوچکی که عکس دختر توت فرنگی رویش بود به لبانش نزدیک کرده بود و ریز ریز به کارهای برادرش می خندید. سرش روی گوشی خم بود با انگشت اشاره اش تند تند صفحه ها را بالا و پایین می کرد ، در دست دیگرش لقمه کوچکی به سمت دختر دراز بود، بدون این که سرش را بلند کند دستش را تکان داد :
- بگیر بخور!
علاقه ای به دیدن عکسهای پر از تجملات تولدها، سالگردها، مهمانی ها دیزاین غذا و خانه نداشت ، همیشه برایش این سوال پیش می آمد که کسایی که این پستها را میگذراند بچه ندارند؟ اگر دارند چرا انقدر همه چیز مرتب و تمیز است بدون هیچ لک و لوکی ، بهم ریختگی ، چطور این همه تزیینات شکستنی لوکس ریز و درشت در خانه نگه می دارند؟ در خانه هایش هیچ وقت لیوان شیر یا آب میوه روی فرش برنمی گردد، وقتی راه میروند پایشان روی اسباب بازی های پخش و پلا نمی رود؟با این ناخن های کاشته چطور لباسهای بچه رو عوض می کنند، دست و روی بچه را می شویند و فین دماغش را می گیرند ؟!
نگاهش روی یک عکس ماند ، تصویر زنی با لباسهای رنگارنگ و البته راحت کنار کتابخانه پر از گل و گلدانهای رنگی و کتاب که روی تشکچه چهل تکه اش نشسته بود، در یک دستش کتاب ، در دست دیگرش فنجان قهوه ، روی گوشهایش هدفونی بزرگ، انگار داشت آهنگ ملایمی گوش می داد ، چشمانش از رضایت برق می زد در زیر تصویر جمله ای نوشته شده بود :" هیچ کس و هیچ چیز، بر زنی که با خواندن کتاب و شعر، گوش دادن به موسیقی و نوشیدن قهوه حالش خوب می شود پیروز نخواهد شد! " جبران خلیل جبران.
جمله را چندبار خواند ، چیزی در ذات جملات بود که او را آزار می داد ، چیزی که فراهم کردن فضای تصویر را برایش ناممکن می کرد .
تصویر پروفایل کسی که این پست را گذاشته بود دید، برایش آشنا می آمد .
دختر و پسرش از صندلی پایین آمده بودند و زیر میز شیطنت می کردند،دخترک شیشه شیر را تکان می داد و قطره های شیر را روی صورت پسرک می پاشید و پسرک از خنده و هیجان جیغ می کشید!
پست های دیگرش را نگاه کرد ، خودش بود شک نداشت ، حمیده ! دوست دوران دبیرستانش چطور بدون اینکه متوجه شود او را دنبال کرد بود، ازدواج کرده بود؟ ، به نظر نمی رسید ، از عکس ها معلوم بود شغل مهمی دارد، چهر ه اش ساده و خندان است، درست مثل دوران دبیرستان . از شاگردان پرتلاش مدرسه بود همیشه در درس ها با هم رقابت داشتند ، خوب یادش بود که چطور در درس فیزیک سر حل کردن مسئله های دینامیک باهم بحث می کردند.
به عکسها خیره شد، نوشته ی تابلوی کوچکی روی میزش توجهش را جلب کرد : حمیده دولت آبادی مدیر بخش آی تی.
دستانش لرزید اضطرابی تمام وجودش را فرا گرفت، اگر این پیج مسبب آشنایی دوباره شود ، در رویایی با حمیده خودش را چگونه معرفی کند ؟ در جواب سوال مشغول چه کاری هستی ؛ چه جوابی دهد؟
اضطراب جایش را به نگرانی داد ، گیج بود در درونش دنبال پاسخ سوالاهایی بود که از اعماق وجودش بر می آمد ولی انگار بچه داری فرصت پاسخ دادن برایش نگذاشته بود ، صدای خوردن چیزی به میز رشته افکارش را پاره کرد ، فنجان شیر روی میز برگشت و ردی از سفیدی روی آن گذاشت و خیلی سریع روی زمین شره کرد. باید بچه ها را برای بازی حیاط مجتمع می برد ، شاید اینطور کمی فرصت فکر کردن پیدا می کرد ، زیر نویس اخبار حکایت از پدیده وارنگی هوا می داد ، سرش درد می کرد باید برنامه ای برای سرگرم کردن بچه ها در خانه می ریخت . دستمال را برداشت و روی میز کشید : " امروز هوا آلودس ، نمیشه رفت بیرون ، می تونید روی تخت بپر بپر کنید. "
نگاهش دوباره به نگاه سرزنده حمیده گره خورد ، انگشتش را روی گزینه" لغو دنبال کردن" گذاشت ، باید زودتر بساط ناهار را آماده می کرد.
برنامه هر روزش تقربیا این بود ، صبح ها کمی زودتر از بچه ها بیدار می شد به کارهای خانه می رسید، صبحانه بچه ها را می داد و بعد برای بازی آنها را به حیاط مجتمع می برد گاهی اوقات کتابی برمی داشت و در اندک زمان ممکن بین بازی بچه ها چند خط از آن می خواند، بعد از ناهار با سعی و تلاش تمام بچه ها را می خواباند و در سکوت خانه به دنبال گمشده اش می گشت : گاهی گشت و گذار طولانی برای یافتن یک شغل پاره وقت، گاهی هرچه جزوه برای ادامه تحصیلش وجود داشت، دانلود می کرد و گاهی سراغ ایده برای کسب و کاری خانگی . پایان این همه جستجو نتیجه ای جز کلافگی برایش نداشت ، بچه ها که بیدار می شدند دیگر مدیریت زمان از دستش در می رفت تمام و کمال در اختیار آنها بود تا شب و هر شب سر پر از احساس کسالتش را روی بالش می گذاشت و زیر لب آرام زمزمه می کرد ، حتما فردا اتفاق بهتری خواهد افتاد.
هربار که از روزمرگی و ساعات طولانی کار همسرش شکایت می کرد تنها این جواب را می شنید : "زندگی رو تو داری می کنی صبح تا هر ساعت که دلت بخواهد می خوابی ، مجبور نیستی هر روز قیافه نحس یک سری آدم های احمق کار نابلد رو ببینی، مجبور نیستی به کسی جواب پس بدی و تا بوق سگ کار کنی ، با صدای خنده بچه ها کیف می کنی، می تونی دستشون رو بگیری باهم برید خرید، مهمونی ، پارک "
شاید حق با همسرش بود! شاید اگر برای حمیده و حمیده ها هم شرایط ازدواج پیش می آمد ، میز مدیریت را رها می کردند ، ازدواج می کردند بچه دار می شدند ، هر روز با لذت پیش بند آشپزخانه به کمر می بستند و برای بچه هایشان کوکی فندق و شکلات می پختند و عکس خوشبختیشان را استوری می کردند ؟!

خانم همسایه طبقه بالا به همراه دو تا بچه قد و نیم قدش همیشه ساعت بازی در حیاط مجتمع بودند ، خانم همسایه هر روز با حوصله خاصی موهایش را مدل می داد، گاهی فر می کرد و گاهی لخت و ابریشمی ، آرام و خونسرد حرف میزد در کلماتش اندک هیجانی دیده نمی شد، چشمانش آرام بود ولی هیچ برقی نداشت، مثل دریایی بود بدون موج و تلاطم ، بدون صدای مرغابی ، سرد و راکد .
امروز موهایش را صاف کرده بود آبشار یکنواخت موهای قهوه ای از زیر شالش بیرون ریخته بود، معمولا چیزی از خودش نمی گفت به نظر مرموز می آمد ، بیشتر اوقات گفتگوهایش درمورد مکمل ها و ویتامین ها مورد نیاز بچه ها، نحوه رسیدگی و مراقبت از بچه ها در مهدکودک های اطراف (انگار همه را امتحان کرده بود.)
و این که چطور دخترش را از پوشک گرفته بود. امروز بدون مقدمه توصیه ی غیر قابل انتظاری کرد :
! فلوکستین بخور! ، باعث میشه کمتر عصبی بشی ،وقتی بچه ها اذیت می کنن کمتر سرشون دادبزنی"-
منظورش از این حرف چی بود؟ نکند سرو صدایی را که گاه از ناچاری از خانه بلند می شود را شنیده باشد؟ احساس شرمندگی کرد و درخودش فرو رفت، انگار زن همسایه خیلی دقیق متوجه احساس زن شد : " منم می خورم ، از وقتی بچه دار شدم هر روز می خورم ، خوبه ،آرومم می کنه . "
" -" اما قرصهای آرام بخش خواب آورن ، ممکنه وقتی بچه ها بیدارن خوابتون بگیره ، خطرناک نیست ؟
! " نه اصلا خواب آور نیست - "
- "اعتیاد آور چی ؟ بهش عادت می کنید و هیچ وقت نمی تونید ترکش کنید! "
زن همسایه رویش را به سوی بچه ها چرخاند و آرام گفت : مامان جان مواظب باش ! رویش را به سوی زن برگرداند :
- "مگه چاره ی دیگه ای هست؟ "
در پس کلمه چاره ، سوزی بود ، مثل وقتی که هرچقدر لباس می پوشی باز تیزی سرما تمام استخوانهایت را می لرزاند ، کلمه به کلمه در ذهنش گذشت : " مگه چاره ی دیگه ای هست؟ "
نزدیک ظهر بود ولی آسمان نشانی از آفتاب ظهر نداشت ،انگار همه جا گرد خاکستری رنگ پاشیده بودند، با هر نفس احساس گرفتگی و سوزش در گلویش می کرد: " انگار امروز هوا خیلی آلوده س بچه ها برگردیم خونه"
دخترش در حالی که سوار سه چرخه اش بود با هیجان گفت : "آخ جون وقتی هوا آلوده س می تونیم روی تخت مامان ، بابا بپر بپر کنیم و با بالش ها بازی کنیم. "
چندروزی بود که اصلا از خانه بیرون نیامده بودند، اخبار هواشناسی هشدار ناسالم بودن هوا برای کودکان ، سالمندان و بیماران قلبی و ریوی را داده بود، در تمام این چند روز فکرش یک لحظه از کتاب،موسیقی ، قهوه ، فلوکستین ، میز مدیریت رها نشده بود ، تمام این چند روز به جان خانه افتاده بود مدام شسته بود ،سابیده بود، برق انداخته بود ، اتو کشیده بود.
پشت سینک خالی و براق ایستاده بود به انگشتش که از دستکش سوراخ ظرف شویی بیرون زده بود نگاه می کرد، با خودش فکر کرد ،بهتر بود یکی از تکنیک های تنفسی که مربی یوگا برای آرامش توصیه کرده بود انجام می داد.
- اصلا چطور بود ؟ به پشت دراز بکشم ،کف دست راست روی ناف، دست چپ روی قفسه سینه ، دست راست با دم بالا می آید و با بازدم.
! - مامان مامان نقاشی مو ببین
دستکش خیس را از دستش درآورد و دستانش را با پیش بند خشک کرد، نقاشی را در دستش گرفت ، تصویر خانواده ای چهار نفره ، همگی خندان ، دختری با موهای صورتی و مادری با موهای طلایی ، خط خنده گوش تا گوش کشیده شده بود ، روی چهره خندان مادر خیره شد.. صدای بغض گرفته درونش را شنید : "توی این چند روز کجا خنده منو دیده ای که سخاوت مندانه روی کاغذ کشیدی؟! " چشمانش گر گرفتند ، انگار در سینه اش چشمه ای می جوشید می خواست از چشمانش سرازیر شوند، پره های بینی اش می لرزید ، لبانش را دندان گرفت ، میخواست ظاهرش را مقابل چشمان درخشان دخترش حفظ کند، تمام وجودش را احساسات متناقض و دوگانه فرا گرفته بود، احساس سرزنش خود ، چرا از مادری اش لذت نمی برد، چرا ناسپاس زندگی اش است ، ناسپاس صدای خنده بچه های سالم و زیبایش ، با خودش چه کند ، با حسی که نیاز شکوفایی را در او فریاد می زد ، نیاز دیده شدن ، نیاز هویت و تعریفی غیر از مادر ، همسری!
- ناراحت شدی ؟ نقاشیم بد بود؟
! - نه عزیزم خیلی قشنگ بود ، ناراحت دستکشم بودم زود پاره شد
در دنیای مادری لحظه های تنهایی و خلوت با خود کوتاهند !
دستمال گرد گیر را برداشت و به سراغ پنجره دود گرفته رفت، از پنجره اتاق خیابان پیدا بود . نگاهی به شلوغی خیابان انداخت . ماشین ها پشت هم به طور نامنظم حرکت می کردند ، مردم با عجله در پیاده رو راه می رفتند.
چقدر احوال این شهر دو روست ، هوایش ، آدم هایش حتی روزهای زوج و فرد ترافیکش!
نقد این داستان از : نازنین جودت
خانم لیلا گلگون عزیز، سلام. «دوگانگی» اولین داستانی بود که از شما خواندم. نوشته بودید کمتر از یک سال است که به نوشتن داستان روی آوردید. باید اعتراف کنم داستان خوبی نوشتید. عیان است که استعداد نوشتن دارید، چیزی که برای نوشتن داستان لازم است اما کافی نیست. در کنارش باید انگیزه هم داشته باشید. زیاد بخوانید و زیاد بنویسید و برای بهتر شدن کارهایتان تلاش کنید و صد البته که فراگرفتن تکنیک‌های داستان نویسی هم ضروری است. نمی‌دانم تا به حال تلاشی برای آموزش اصول داستان‌نویسی داشته‌اید یا نه. اگر فرض بر این باشد که به صورت خودجوش داستان می‌نویسید متن ارسالی‌تان داستان است و از قضا داستان خوبی هم هست. در ادامه به اشکالاتی اشاره می‌کنم که با برطرف کردن‌شان به داستان بهتری می‌رسید.
خانم گلگون عزیز، داستان خوب شروع شده. در همان سطرهای اول گره زده می‌شود و خواننده را درگیر ماجرا می‌کند. در همان ابتدا خودآگاه یا ناخودآگاه راوی‌تان شیطنتی می‌کند و ذهن خواننده را درگیر ماجرای مرد هم می‌کند. توصیفات و موقعیت زن و مرد در اول داستان این فکر را به ذهن خواننده متبادر می‌کند که مرد به زنش خیانت می‌کند. شیطنت خوبی است و به داستان نشسته. با این‌که در ادامه رها می‌شود باز شک و دودلی را که به دل خواننده نشانده، نگه می‌دارد. همین ذهن خواننده را بیشتر درگیر داستان می‌کند.
در داستان «دوگانگی» با مادری مواجه هستیم که به شدت درگیر مادری و مادرانگی است و مدام با خودش فکر می‌کند از دنیا جا مانده و دنبال راهی است که این عقب ماندنش را جبران کند. همین باعث شده از مادرانگی و بودن در کنار فرزندانش لذت نبرد. فضای مجازی هم به شعله‌ای که مدتی است درونش جان گرفته، دامن می‌زند. همین جا یک پرانتز باز می‌کنم و می‌نویسم که ورود فضای مجازی به داستان کار خوبی بود. چیزی که بخشی از زندگی همه‌ی ما را درگیر خودش کرده و مدام در حال مقایسه خود و زندگی‌مان با آنچه بر روی صفحه‌ گوشی‌هایمان تماشا می‌کنیم، هستیم. اما به این مقایسه عیان و رو اشاره نکنید. به جای این‌که راوی بگوید مگر آن‌ها بچه ندارند که این همه ظرف و ظروف شکستنی و لوکس دورو برشان است و زندگی‌هایشان این قدر تمیز و مرتب است، به دور و بر خودش نگاه کند و از فضای خانه‌اش چیزی بگوید و همان لحظه شیر بریزد روی میز و سر ریز کند روی زمین. همان نصیحت همیشه تکراری: «جایی که می‌توانیم نشان دهیم، نشان می‌دهیم. نمی‌گوییم.» اجازه می‌دهیم خواننده با موقعیت و فضایی که در داستان نشان می‌دهیم خودش به چیزی که از ذهن راوی گذشته، برسد. همین کشف‌های کوچک خواننده را با داستان مأنوس‌تر می‌کند.
رعایت وحدت، زمان، مکان و موضوع در داستان کوتاه ضروری است مگر این‌که شرایطی پیش آید که تغییر در زمان و مکان لاجرم باشد. این داستان به راحتی قابل روایت در یک مدت زمانِ بدون وقفه است. داستان از صبحی شروع می‌شود. زن چند روز است که کلافه است. سراغ فضای مجازی می‌رود و برای بار چندم در چند روز گذشته، صفحه‌ی حمیده را چک می‌کند و بعد علت کلافگی و بی حوصله‌گی اش را در ذهن مرور می‌کند. پس ضرورت ندارد که چند روز بگذرد و داستانی با این حجم کم دو پاره روایت شود.
علاوه بر اشکالات تکنیکی، زبان احتیاج به ویرایش دارد. زبان دست‌انداز دارد. در بازنویسی به این مسئله توجه داشته باشید. اجازه دهید راوی راحت حرفش را بزند. جایی که زن نقاشی دخترش را می‌بیند و خنده ی مادرِ توی نقاشی متعجب‌اش می‌کند می‌گوید: « توی این چند روز کجا خنده‌ی من رو دیده‌ای که سخاوتمندانه روی کاغذ کشیده‌ای؟» حتی اگر قرار باشد این جمله را در دلش بگوید شما به عنوان خواننده باور می‌کنید مادر در موقعیتی چنین احساسی‌ این جمله‌ به ذهنش خطور کند؟ قطعا در ذهنش قربان صدقه‌ی دخترش می‌رود و جمله‌ای صمیمانه‌تر یا حتی عاشقانه به ذهنش می‌رسد.
پیش‌تر هم نوشتم که به خواننده فرصت می‌دهیم خودش از متن چیزهایی را کشف کند. خواننده خودش به این نتیجه می‌رسد که در دنیای مادری لحظه‌های تنهایی و خلوت با خود کوتاهند. این جمله شعاری و گل درشت از داستان بیرون زده. خواننده را باهوش فرض کنید. اجازه دهید خودش به این جمله برسد.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۲
نازنین جودت » دوشنبه 13 بهمن 1399
منتقد داستان
خواهش می کنم. موفق باشید
لیلا گلگون » چهارشنبه 08 بهمن 1399
بسیار از توجه و وقتی که برای مطالعه و نقد داستانم گذاشتید سپاسگزارم . حتما به توصیه تان در مورد خواندن و نوشتن عمل خواهم کرد.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت