جزئیات بی‌اهمیت، گم شدن خط اصلی داستان را در پی دارد



عنوان داستان : اعتراف

باید همان شب کار را تمام می کردم باید همان شب حسابش را کف دستش می گذاشتم همه چیز را سنجیده بودم ساعت ورود و خروج و اتاق ملاقات و همه ی جوانبی که مربوط به آن رذل می شد را دورا دور ظرف یک ماه از صبح علی الطلوع تا کله ی شب بر آورد کرده و حتا در موقعی مناسب کلید در اداره اش را نیز کپی کرده بودم
مثل همیشه با کت و شلواری مشکی وارد اداره شد تا آخر شب در همان سگدونی مشغول کار شد کارش سر این و آن کلاه گذاشتن بود بیچاره پدر که همه ی دارایی اش را پای بدهی ها یعنی پول نزولی که از جلیل نامرد گرفته بود داد ، آخرش هم سکته را زد، مادر هم که تا پای جان در خانه های این و آن و هر کس و ناکسی کلفتی کرد و سر آخر زمین گیر شد و یک چشمش کاسه ی خون شد و چشم دیگرش به بزرگ شدن ما بود موهایش عین برف سفید شد دستهای چروکیده اش خدا می دانست چقدر لباس شسته اند و ظرف ها و آشپزخانه ها و خانه های مردم را تمیز کرده اند او هم می دانست جلیل نامرد باعث و بانی این همه بدبیاری ها و بد شانسی ها و بد بختی هاست ولی سرش به سجده و شکر خدا بود و دستش همچنان مشغول قنوت نمازهای نشسته از امین و اکرم و مریم هم چشمم آب نخورد آنها مشغول زندگی خودشان بودند حالا من مانده بودم و مادر و جلیل نامرد . باید امشب کارش را تمام می کردم ولی تنها نبود دنبال عیاشی خود بود وقتی صبح ساعت نه رفتم سر و گوشی آب دهم زنی در اتاقش بود مطمئناً منشی اش نبود چون منشی اش را می شناختم او هم مرا می شناخت چندین بار مرا موقع دعوا کردن با او دیده بود خدا را شکر که او آنجا نبود البته منشی قبلی هم زیاد تیز نبود چون در موقع کار کردن او توانسته بودم از روی کلیدهای در اداره کپی برداری کنم و اگر او آنجا بود ممکن بود بعد از به درک واصل کردن جلیل رد مرا به پلیس بدهد .
جلیل فاسدترین فردی بود که می شناختم از صبح دنبالش بودم حتا وقتی ساعت دوازده به همان کافه ی معروف سر خیابان آمد من هم در کافه دورادور منتظرش بودم او هنوز مرا ندیده بود .
او را دید می زدم که چطور با چشم های هرزه اش به زنان و دختران داخل کافه زل زده و چشم دوخته بود همیشه همینطوری بود خدا می دانست چندین زن و دختر را به بهانه ی استخدام اغفال کرده بود پوست کلفت بود برو بیا و کیا و بیایی داشت سریع کارش را ردیف می کردند و حتا یک ساعت هم در باز داشت نمی ماند گر چه چندین بار او را به جرم تعرض و خلافکاری گرفته بودند طبق معمول نسکافه و کیک سفارش داد من هم آب معدنی ، بعد از بلند شدن دخترها که حدوداً بیست و پنج بیست ، بیست و شش ساله بودند جلیل هم بلند شد ، من هم سریع خودم را به بیرون رساندم می خواست کلاس کارش را بالا ببرد یک ماشین اپتیمای مشکی رنگ آورده بود او را دیدم که جلوی دخترها توقف کرد پیاده شد و جملاتی را به دخترها گفت یکی از آنها از دوستش خداحافظی کرد و یکی از آنها با اصرار زیاد جلیل سوار شد به چند جا سر زدند حتا نهار هم به یک رستوران شیک رفتند دلم به حال دختر می سوخت در دام حیوانی گیر افتاده بود که خلاصی از چنگش غیر ممکن بود .
نمی دانم شاید او هم راضی بود شاید قول ازدواج هم به او داده بود و این حیوان خوش خط و خال را نمی شناخت از رستوران که بیرون آمدند ساعت دو بعد از ظهر بود به زور هم که شده بود تعقیبشان می کردم خیابان ها به طرز فجیعی شلوغ بودند باید کار را همین امشب یکسره می کردم تا او باشد دیگر به زندگی من دست درازی نکند .
منفورترین آدم در ذهنم جلیل بود یک شیاد کثیف که هیچ روده ی راستی در شکمش نداشت و بویی از انسانیت و معرفت نبرده بود از ترافیک خیابان ها که گذشتیم تاکسی ای که کرایه کرده بودم خراب شد مجبور شدم سوار یک موتوری شوم دورادور آنها را تعقیب می کردم آنها به پارکی نزدیک اداره جلیل رفتند کمی آنجا نشستند صدای خندیدنشان را به وضوح می شنیدم می خواست دل دخترک بیچاره را بدست بیاورد می دانستم زنش طلاق گرفته و دو تا بچه ی قد و نیم قد پیش مادربیچاره اش زندگی می کنند .
صدایشان را می شنیدم از نیمکتی که پشت به آنها بود نشسته بودم بعد از کلی صحبت از آنجا رفتند سریع یک موتور کرایه ای سوار شدم و تعقیب ادامه یافت ساعت هشت شب بود که آنها در اداره تنها بودند به هر ترفندی که بود نگهبان ساختمان را راضی کردم و خودم را دم در اداره ی جلیل رساندم صدایشان هنوز می آمد بحثشان بالا گرفته بود و جدی بود همه ی چراغ های راهروها و راه پله ها خاموش بود نمی دانستم چطور به هدفم برسم ابتدا هدفم گوشمالی حسابی به جلیل بود بعد کار بالا کشید .
صدای جر و بحثشان بالا گرفته بود تا اینکه صدای قفل شدن در را شنیدم به محض شنیدن صدای در خودم را پشت در رساندم از قبل برای رسیدن به هدفم کلیدهایی تهیه کرده بودم کلید را چرخاندم باز صدای در شنیده شد خودم را بالای پله ها رساندم دختر با ترس و اضطراب و دلهره ای شدید از در خارج شد به سمت بالای پله ها آمد . خودم را سمت راهروی طبقه ی بالایی کشاندم ، پشت سطل آشغال در راهرو پنهان شدم دختر بیچاره هاج و واج مانده بود چکار کند او از پله ها پایین رفت از ترس جیغ می کشید کم کم خودم را به پله ها رساندم و جلیل را دیدم که غرق خون بود و روی پله ها نشسته بود ، چاقویی زیر کتفش دیده می شد با آرامشی خاص از پله ها پایین آمدم او را دیدم که ضجه می زد و از درد به خود می پیچید از کار کثیفش باخبر بودم می دانستم دختر بیچاره برای نجات خودش دست به این کار زده ، قیافه ی کثیفش در آن حال دیدنی بود با چشم هایش التماس می کرد باید کار را یکسره می کردم با نوک پا ضربه ای به چاقو زدم . چاقو از آن طرف سینه اش بیرون آمد دم گوشش آهسته گفتم جانی حالت چطوره؟
باز می خواستی کی و تلکه کنی؟ دختر مردمو ؟ موندم عزرائیل چطوری می خواد جون کثیفتو بگیره ؟ لجن تو تا خرخره تو لجن بودی ولی عادی شده بود واست می فهمی پدرمو تو کشتی مادرمو به خاک سیاه نشوندی منو می بینی درست ببین .
عزرائیل منو فرستاده جونتو بگیرم ولی کارمو آسون کرد فرشته ی ناخونده کارمو آسون کرد
زجر می کشی؟
صدای خرخر نفس هایش زیاد می شد خون زیادی از او رفته بود آخرین جمله ام را به او گفتم:
جهنم انتظارتو می کشه
بعد از پله ها پایین آمدم و از روی لیستی که داشتم اسم آن نامرد را خط زدم .
نقد این داستان از : محمد محمودی
با سلام
نویسنده عزیز داستان «اعتراف» یک دور شروع ٔاستان را با پایان آن مرور و بررسی کنید: «باید همان شب کار را تمام می کردم باید همان شب حسابش را کف دستش می گذاشتم همه چیز را سنجیده بودم ساعت ورود و خروج و اتاق ملاقات و همه ی جوانبی که مربوط به آن رذل می شد را دورا دور ظرف یک ماه از صبح علی الطلوع تا کله ی شب بر آورد کرده و حتا در موقعی مناسب کلید در اداره اش را نیز کپی کرده بودم» و پایان : «صدای خرخر نفس هایش زیاد می شد خون زیادی از او رفته بود آخرین جمله ام را به او گفتم:
جهنم انتظارتو می کشه.» شروع چه چیزی را برای مخاطب تداعی می‌کند؟ انگار راوی یک فعل را انجام داده است و فلش‌بک زده به عقب و قصد روایت یک ماجرای نیمه تمام را دارد. ولی پایان داستان، حکایت از فعلی تمام شده است که توسط فردی دیگر صورت گرفته. این یعنی تناقض. یعنی از دست رفتن خط اصلی داستان از دست نویسنده. نویسنده آنقدر در جزئیات بی‌اهمیت و بی‌کاربرد فرو رفته که انگار از یاد برده است قصد دارد روایتی را برای مخاطب بازگو کند. از خط دوم بی‌خیال فلش‌بک می‌شود و در پی داستان تازه روایت شده می‌افتد. فارق از این خرده حرف‌هایی به داستان پتش سر هم و کرارا اضافه می‌شود و چند خط بعد ول می‌شود. خرده حرف‌ها هم آنقدر در داستان بی‌کاربرد هستند که می‌توان آنها را حذف کرد. چه اینکه اصلا دراماتیک و داستانی نیستند. داستان را هم شلوغ کرده‌اند. از پدری فوت شده می‌گوید که دلیل قانع‌کننده برای به قتل رساندن مقتول نیست. نویسنده اذعان می‌کند که پدرم از نامردی فلانی مرد. در حالی که ما نه از پدر چیزی می‌بینیم و نه از نامردی جلیل. این گزاره از اول داستان تا آخر داستان در حال تکرار شدن است. « باید امشب کارش را تمام می کردم» این تکه را با شروع و پایان در یک خط بنویسید تا دقیق‌تر تناقض مشخص شود. «جلیل فاسدترین فردی بود که می شناختم از صبح دنبالش بودم» ببنید نویسنده گرامی، صفات در داستان هیچ تاثیری ندارند. فاسدترین، سالم‌ترین و بهترین و بدترین و... به خودی خود هیچ تاثیری در مخاطب ایجاد نمی‌کند. فاسدترین یعنی عمل وحشتناکی را نویسنده در موقعیتی خاص نشان داده باشد. هرزگی و فساد اخلاقی، فساد است، اما وقتی صحبت از فاسدترین می‌کنید، باید آدمش خیلی بدتر از این حرف‌ها باشد. ضمن آنکه به جای جلیل، می‌گذاشتم نعیم، چه اتفاقی صورت می‌گرفت. این فاسد و اسم، آقندر باید در هم تنیده باشند که بگوییم جلیل مساوی است با فساد اخلاقی. جلیل، باید جلیل خاصی اشد که این موضوع درست از آب دربیاید. «منفورترین آدم در ذهنم جلیل بود یک شیاد کثیف که هیچ روده ی راستی در شکمش نداشت و بویی از انسانیت و معرفت نبرده بود» دوباره همان صفت‌ها و گزاره‌ها. نویسنده از وسط موضوع اصلی داستان نیز از دستش در رفته بود. او به دنبال قاتل و بانی مرگ پدرش رفته بود، ولی از وسط داستان، اینقدر مساله فساد اخلاقی جلیل پر رنگ شده بود که مساله اصلی گم شده بود. و کلا انگار نویسنده بی‌خیال خود موضوع اصلی شده است. همه کارها برای انتقام است، ولی نوشته به راه دیگری رفته است. شاهکار نوشته اما اینجاست: «بعد از پله ها پایین آمدم و از روی لیستی که داشتم اسم آن نامرد را خط زدم.» نمی‌دانم این خط پایانی از کجا آمده و چه ربطی به این نوشته دارد؟ کلا نوشته یک چیز دیگر شد و به سمت و سوی دیگری رفته است. راوی قاتل زنجیره‌ای است؟ یا لیست بانیان مرگ پدر را می‌گوید؟ یا...؟

منتقد : محمد محمودی

متولد ۱۳۶۹. کارشناسی ارشد پژوهش هنر. دبیر تحریریه مجله الفیا. منتقد مجلات سینمایی از جمله «نقد سینما» و مدرس داستان



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت