داستان باید پیرو منطق درونی اثر باشد




عنوان داستان : نجس کش
نویسنده داستان : ماشااله کمانگر

تمام فکرها را از سرم بیرون میریزم اما این یکی را نمی‌شود کاری کرد.
در جنگی نابرابر تمام روستا را بوی باروت گرفته بود، او را چه جوری باید از خودم دور کنم هر بار که او را میزدم مقداری دور میشد و باز هم برمی‌گشت، حتی با سنگ.
این وفاداریش کار دستش میداد.
بازتاب صدای شلیک گلوله از کوههای پشت سرمان صدا را چند برابر یادآوری می کرد که من زودتر کاری کنم.
هر چه او را برای رفتن میزدم، خودش را می غلتاند و پهن می‌کرد روی زمین، انگار به صمیمیتان می‌افزود.
با چه زبانی خطر را بهش بگویم، این همه سال با هم بودیم چرا زبانم را به او نیاموختم یا زبان او را نفهمیدم،
فقط تشکرش را میفهمم با ناز کردنش را.
هر چه بهش میگفتم برو، برو لعنتی باوفا انگار نه انگار.
دهانم را به گوشش نزدیکتر کردم و گفتم برو برو به کوهستان، شب شد برگرد.
جان من برو، انگار حرفم را که با تمام توانم سعی کرده بودم بهش بفهمانم فهميده بود چند قدمی دور شد پا به فرار گذاشت حدود ده متری نرفته بود که سرعت بازگشتش را سریعتر از رفتنش کرد.
تنها مزیت خانه ما این بود که در آخر روستا بود و من چند دقیقه‌ای فرصت این را داشتم تا فراریش دهم.
صدای گلوله همه را بیرون کشانده بود برعکس تمام درگیری‌های جنگی، این بار جان انسان‌ها در خطر نبود.
برو لعنتی برو از انسانها یاد بگیر وفا را همین که خودشان به خطر بیافتند همه را بیخیال می‌شوند.
البته حق دارد نرود کسی را جز من ندارد و جایی را جز اینجا. تصمیم گرفتم او را در اتاقک کوچکمان قایم کنم
فکر خوبی بود او را باید قایم میکردم تا او را نبینند، سرازیزی را نگاه کردم آنها به بالا می آمدند اما تا رسیدن به من فرصت بود او را پشت در گذاشتم و در را بستم.
سر و صدا می‌کرد فکر می‌کرد او را زندانی کرده ام اما اینطور نبود شما که می‌دانید، کاش زبانم را می‌فهمید.
دوباره آمدم دنبالش کردم تا برود او من و کارهای من را به بازی گرفته بود
الان اصلا وقت بازی نیست، کاش زبانم را می‌فهمید
دنبالش میدویدم کمی میرفت و باز دنبالم می‌کرد.
صدای پای سرباز نزدیک شده بود، هیچ راهی جز اینکه او را در اتاق قایم کنم نداشتم اما او الان دیگر از زندانی شدن ترسیده بود داخل اتاق هم نمی‌رفت تکه استخوان بازی دیروز را که همانجا افتاده بود دم دستم، توی اتاق پرت کردم رفت بیاورد در را بستم،
سرش کلاه گذاشتم اما نیاز بود، همین که در را بستم آنها آمده بودند پشت سرم.
یک لحظه قیافه ترسناک و قاتل سرباز را دیدم، اسلحه‌ای دستش بود که با دیدنش گفتم کاش مثل مال خودم پلاستیکی بود و خیال ها را میکشت کاش.
چند مردی هم از اهالی روستا او را همراهی می‌کردند، فکر کنم همه چیز را بهش گفته اند، جدا از اسلحه اش قد بلند و هیکل درشتش آدم های بزرگ را نیز می‌ترساند
از اسلحه صدایی در آورد و گرفت طرف من گفت کجاست؟
گفتم دنبال چه هستید ما نداریم، گفت دارید رنگش هم سیاه است جدا از طرح بهداشت، رنگش هم شگون ندارد، باید از بینش ببرم.
دوست داشتم آنهایی که این آمار رو بهش داده بودند با دستهام خفه شون میکردم، اما می‌گذارم برای بزرگ شدنم اگر اسلحه اش را می‌توانستم بگیرم همه شان را میکشتم
البته توان گرفتنش را هم نداشتم . داد میزد خودش را ناراحت می‌کرد و دور و بر را می‌گشت و می‌گفت کجاست.
یک لحظه احساس قدرتی بهم دست داد که بگیرمش و از آنجا بیرونش کنم اما ترس از هیکل و اسلحه اش جز لرزیدن من چیزی را نمایان نمی‌کرد.
دوست داشتم گریه کنم اما از آن میترسیدم مردهای روستا تا آخر عمر گریه ام را که از بی‌کسی بود بر پیشانی ام بکوبند آنچنان ترسیده و ناراحت بودم که چند باری پلک زده ام تا آنها را باز هم ببینم.
او اسلحه را به من نشانه گرفت و گفت. پرسیدنهایم هم بازی است، دیدم باهاش بازی میکردی کجاست، چرا نمیگی در این اتاق قایمش کردی صدایش که تا چند خانه آن ورتر می‌رود دیدم یکی از مردهای روستا در را باز کرد و دور گرفت.
آمد بیرون صحنه را دید پاچه اون هیکلی زشت بد ریخت را گرفت و فرار کرد بیست متری دور نشده بود که صدای خون نیز از خانه ما بلند شد،
هر چه داد زدم جوابی نداد نه دنبالم دوید نه نازی کرد و نه جایی را جارو کشید هر چه از دهنم درآمد بهشون گفتم، داد و هوارم تمام کوهستان را گرفته بود.
اما وفاداری اش کار دستش دادو او را به کشتن داد.
کاش تمام نجس کش ها به اندازه سگ من باوفا بودند
م. کمانگر
نقد این داستان از : احسان رضایی کلج
جناب آقای کمانگر سلام
متنی که شما نوشته‌اید از دو منظر قابل بررسی است. ابتدا می‌خواهم به نقد محتوایی اثر شما بپردازم و در ادامه مختصری هم راجع به ساختار داستان خواهم نوشت. وقتی راجع به محتوای اثر سخن می‌گوییم منظورمان منطق درونی برآمده از نظرگاه نویسنده است که در تمامی روابط، دیالوگ‌ها، ساخت شخصیت‌ها و فضای داستان متسری است. یکی از مدرن‌ترین تعریف‌های داستان که نگاه محتوایی به اثر دارد هم اشاره به همین امر دارد و می‌گوید داستان دروغ بزرگ نویسنده است. بعد از گفتن آن دروغ، او باید آنقدر راست بگوید که مخاطب دروغش را باور کند. پس نویسنده باید منطق روایی اثر خود را به حدی دقیق بسازد که به اصطلاح مو لای درز آن نرود. نظرگاه اثر شما پیرامون دوستی با حیوانات است. اینکه گاهی خصایص انسانی در یک حیوان بیشتر یافت می‌شود تا برخی انسان‌ها. و این‌که گاهی انسان می تواند تا چه حد بی‌رحم و خودخواه باشد. این نظرگاه دستمایه‌ی خوبی برای نوشتن داستان است به شرطی که پرداخت آن در اثر به درستی صورت پذیرد.
متن شما از جایی شروع می‌شود که بوی باروت به مشام می‌رسد و صدای شلیک اسلحه گوش را کر می‌کند. گویا عده‌ای در روستا به دنبال کشتن سگ‌ها هستند. البته در متن هیچ اشاره‌ای به این موضوع که تمام سگ‌ها قرار است کشته شوند یا فقط سگ به خصوصی قرار است قربانی شود، نمی‌شود. صحنه‌ای که ساخته‌اید متناسب با جریان اثر نیست. بوی خون، باروت، شلیک و آشفته بازاری که شما در اثر وصف می‌کنید به کشتن سگ نمی خورد و انگار ماجرا در خط مقدم جنگ رخ می‌دهد. هیچ نشانه‌ای برای اغراق نویسنده هم در اثر نیست که بگوییم دلیلی در پشت آن نهفته است. گذشته از این موضوع کلا دلیل کشتن سگ‌ها در شهر تا حدودی مشخص است اما تا به حال نشنیدم سگ‌ها در روستا که محل زندگی حیوانات اهلی است کشته شوند. اشاره‌ای به سیاهی سگ و شوم بودن آن هم می‌شود که این سخن از زبان سرباز یا مرد قاون به میان می‌آید. نمی‌دانم شما می‌خواستید خرافه گرایی سیستماتیک را نقد کنید یا به این فکر نکرده‌اید که کوچک ترین کلمه‌ای که از زبان شخصیت‌های یک اثر بیرون می‌آید باید کنترل شده باشد؟
به نظر می‌آید متنی که نوشته‌اید بیشتر از آن‌که برپایه‌ی نظرگاه باشد، احساسی است. و از لحاظ مفهومی توضیح شرح صحنه‌ی کشته شدن یک سگ به دست سربازها نمی‌تواند داستان ساز باشد. بنابراین از لحاظ مفهومی اثر شما هنوز داستان نشده است و باید در بازنویسی بر روی منطق درونی اثر بیشتر کار کنید.
و اما اثر شما از لحاظ ساختاری نیز باید اصلاح شود. اول چیزی که بیشتر از هر مساله‌ای به چشم می‌خورد این است که شما متن اصلی داستان را محاوره‌ای نوشته‌اید. شما فقط وقتی می‌توانید از کلماتی مانند «چه جوری» که محاوره‌ای است استفاده کنید که در یک دیالوگ گفته شده باشد. همینطور برخی عبارات توصیفی که نوشته‌اید به شدت گنگ و نامفهوم هستند. نویسنده برای فهم بهتر یک موقعیت یا شخصیت و شیئ آن را توصیف می‌کند حال آنکه مثلا عبارت «بازتاب صدای شلیک گلوله از کوههای پشت سرمان صدا را چند برابر یادآوری می‌کرد» نه تنها کمکی به فهم موقعیت نکرده بلکه باعث سردرگمی مخاطب هم می‌شود. شما می‌توانید خیلی ساده بگویید صدای شلیک هر گلوله چند بار به گوش می‌رسید. با همین توصیف ساده مخاطب به راحتی متوجه می‌شود صدا به دلیل برخورد با مانع صوتی منعکس می‌شود.
در جایی از اثر با نوشتن عبارت «اما اینطور نبود شما که می‌دانید» خیلی بی منطق پای نویسنده و مخاطب وارد ماجرا می‌شود. در برخی آثار مدرن به دلیل فرم اثر و در برخی آثار کلاسیک به دلیل علاقه‌ی نویسنده برای پررنگ‌تر شدن نظرگاه، نویسنده وارد داستان می‌شود اما در متنی که شما نوشته‌اید این حضور هیچ کارکردی ندارد.
به شما پیشنهاد می‌کنم پیش از بازنویسی اثر ابتدا ساختار نگارشی ادبیات فارسی را بازبینی کنید. مخصوصا به دلیل پس و پیش شدن زمان افعال در اثر. همچنین خوب کتاب بخوانید و قبل از نوشتن هر اثر سعی کنید آن را در ذهن خود به صورت کامل بپرورید و بعد اقدام به نوشتن کنید.

ارادتمنمد
احسان رضایی کلج

منتقد : احسان رضایی کلج

با ارایه چند دست‌نویس در 13 سالگی به عضویت آفرینش‌های ادبی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان درآمدم. پنج سال تمام هر هفته از غرب به شرق تهران راه می‌پیمودم تا در جلسات نقد استاد عزیز محمدجواد جزینی شرکت کنم. هم زمان با حضور در دانشگاه، دومین آفتاب ...



دیدگاه ها - ۱
ماشااله کمانگر » چهارشنبه 08 بهمن 1399
سلام سپاس گذارم از نقد سازنده تون

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت