شخصیت باید جوشش از درون داشته باشد




عنوان داستان : گل فروش
نویسنده داستان : حسین کمالی اردکانی

درست یک بغل گل، گل های معطر، بوی آن چنان آدم را مست می کرد که فکر می کردی روح از بدن جدا شده و در کالبد خود نمی گنجد. غنچه های درشت رز از میان نرگس سفید بیرون آمده بودند. مرطوبشان کرده بودند که دیر تر پژمرده شوند. نیلوفر یا همان نیلوی خودمان دست های کشیده و استخوانیش را دور گل ها حلقه کرده بود و دماغش را در میان گل ها فرو می برد و از عماق وجود می بویید. اما آنروز هر چه می بویید بیشتر احساس گرسنگی می کرد. سنگین بود و یا شاید رمقی برایش نمانده بود. همه را در آغوش گرفته و وسط پیاده رو راه می رفت به هر کسی می رسید. می گفت:
- خانم ، آقا گل دارم.
حتی او را نگاه هم نمی کردند فقط مجبور بود نگاهی بدرقه راهشان کند. رطوبت گل ها به پیراهنش رسیده و احساس سردی می کرد. لرز روی پوست بدنش می خزید و از روی ران های نحیفش عبور می کرد. از حرکت نمی ایستاد. با همان کفش صورتی که حالا نخ نما شده بود روی پا هایش حرکت می کرد و مدام این طرف و آن طرف می رفت. انگار از صدای سایش کفش با سنگ فرش های سرد و نمور خوشش می آمد. ولی این طور نبود هیچ خوشی در کار نبود. سرما غالب شده بود او نباید می ایستاد. با وجود سرما و گرسنگی باید یک بغل گل را می فروخت و برای هر شاخه اش جواب پس می داد. چون ممکن بود زیر چک و لگد یکی دیگر از دندان های جلویش را از دست بدهد. نگاهش به جلوی پاساژ افتاد آنجا جمعیت بیشتر بود. تر و فرز خودش را به آنجا رساند. لا به لای جمعمیت می لولید و از زیر دست هر کسی سرش را بیرون می آورد می گفت:
- گل دارم گل های تازه. یه شاخه بخرید.
بوی عطر زنانه از مغازه لوازم آرایشی متصاعد می شد. نیلو فکر کرد به خاطر همین مغازه است که کسی شاخه گلی از او نمی خرد. جلو رفت و به مغازه دار گفت:
- شما که اینقدر مشتری داری این دسته را برایم می فروشی؟
پسر مغازه دار نگاه درچشمان خسته نیلو انداخت و گفت:
- چی گیر ما میاد؟
نیلو به گل ها نگاه کرد و گفت:
- مال من نیست که بخوام ببخشم.
پسر صورتش را برای نیلو در هم کشید و همان صورت را برای چند زن جوان باز کرد. نیلو پرسید:
- تو که می توانی بفروشی. نمی توانی؟
پسر جوابی نداد. نیلو سماجت کرد.
- آقا.؟
پسر بدون آن که او را نگاه کند گفت:
- برو قبل از چراغ قرمز. نیم ساعته همش آب می شه.
- می دانم ولی هوا خیلی سرده.
- برو...
صدای پسر خش دار بود و عصبانی. نیلو فهمید که باید برود. راهش را گرفت تا خودش را به چراغ قرمز برساند. قبل از چراغ قرمز قطاری از خودروها توی هم جفت شده بودند. میان هر خودرو به اندازه یک راهرو باریک باز بود. خودش از میان همین راهرو های هزار تو به پشت چراغ قرمز رساند. نیلو بغل گل را روی دستش گرفت و گفت:
- گل دارم، همه تازه خوش بو.
نگاهی به اطرافش کرد همه شیشه خورو ها عرق کرده بود و کسی او را نمی دید و صدایش هم میان بوق خورو ها گم می شد. صدا در گلو انداخت و با تمام وجود فریاد زد.
- گل دارم تازه خوشبو. آقا گل بدم.
مرد شیشه را پایین داد و یک اسکناس میان دو انگتش گرفته بود و گفت:
- بیا بگیر
نیلو آنرا گرفت و گفت:
- یک شاخه نرگس می شود.
هنوز حرفش تمام نشده بود که مرد شیشه را بالا داد. نیلو چند بار به شیشه زد و گفت:
- آقا گلتان را فراموش کردید.
مرد از پشت شیشه مشجر اشاره کرد که گل نمی خواهم. نیلو گفت:
- آخر اینطور که نمی شود.
اسکناس را در جیبش چاپاند. چراغ سبز شد و خودروی مرد از جلوی چشمانش دور شد. وقتی نیلو به رفتن خودرو نگاه می کرد و خوب می دانست صدایش به هیچ جا نمی رسد و باید به شیشه خودرو ها بزند تا شیشه را پایین بکشند و اگر دلشان به رحم آمد شاخه گلی از او بخرند. صدای بوق نخراشیدی او را از عالم خود بیرون آورد. خودش را میان ده ها خودرو و یا شاید صد ها خودرو گم کرد. یکی از همین خودرو ها جلوی پایش ترمز کرد و سرش را از پنجره بیرون آورد و گفت:
- برو کنار کره خر.
مرد آب دهانش بیرون پرید و روی ریش های بلندش ریخت. نیلو به خودش آمد از جلو خودرو خودش را کنار کشید و بعد از آن نزدیک بود جلوی خودروی دیگری بپرد. ایستاد و چند قدم به عقب برداشت. از پشتش رد شد و جلوی خوروی دیگری پرید مرد ترمز کرد. با دست اشاره کرد کجا؟ نیلو از نگاه غضب آلود مرد گریخت و خودش را به پیاده رو رساند. قلبش تند می زد. آنقدر تند می زد که گویی توی دهانش می زند. ایستاد و نفسی چاق کرد. حالا فقط نگاهش به ثانیه شمار چراغ قرمز بود. چند بار رنگ هایش عوض شد. او هنوز می ترسید و جرعت نداشت که جلو برود. نگاهی به گل هایش کرد انگار آنها هم دود می خورند. لبه سفید گل برگها در حال سیاه شدن بود. با چراغ بعدی پا به خیابان گذاشت. به اولین خودرویی که رسید به شیشه زد. زن تلفن همراهش را از روی گوشش برداشت. با چشمانی بیرون زده نیلو را نگاه کرد و گفت:
- لا اقل صورتت را می شستی. یکی دل بکنه دو زار کف دستت بزاره.
تلفن همراهش را روی گوشش گذاشت. نیلو به هم ریخت و گیج شد. فقط با نگاه کردن گل ها یادش می آمد که میان چهار راه به این بزرگی چه می کند. سراغ خودروی دیگری رفت. شیشه را کوفت. حالا صدایش هم می لرزید:
- آقا گل بدم.
مرد جوان صدای پخش خودرو را کم کرد و نگاهی به نیلو انداخت. همان طور که یک وری خودش را روی صندلی انداخته بود. به نیلو پول داد و گفت:
- درشت و مشتی باشه میخوام همچی یه نموره دلبری کنه.
نیلو شاخه ای بیرون کشید و به مرد داد. مرد گفت:
- برو که خوب اومدی.
نیلو به طرف خودروی دیگری رفت. مرد میانسالی شیشه را پایین داد. با چشمانی دریده او را نگاه کرد و گفت:
- بی شعور دستت را از لبه پنجره بردار. همه جا را به گند کشیدی.
نیلو عقب عقب رفت. چند قطره اشک از چشمانش جاری شد. مرد لبه پنجره را اسپری کرد و دستمالی روی آن کشید. حالا دسته گل بیشتر روی دستانش سنگینی می کرد. دیگر اشتیاق کمتری برای فروش گل ها داشت. خسته و ملول در حال ترک کردن چهار راه بود. لگدی به پشتش نشست و او را پهن زمین کرد. نیلو دست گل را انداخت و خودش را سپر آنها کرد. پسر فربه چند بار پشتش را کوبید و گفت:
- حرامزاده مگر نمی دانی این چها راه مال من است.
کل عضلات نیلو منقبض شد. خودش را محکم گرفت. انگار برای ضربه بعدی آماده بود و گفت:
- تو کار خودت را بکن و من هم کار خودم را. به تو چه کار دارم.
پسر نعره زد:
- حیوان مردم یک بار دلشان به رحم می آید. فقط یک بار پول می دهند. این را بفهم.
نیلو با چهره ای در هم کشیده گفت:
- این همه خودروی رنگارنگ. جای تو رو که تنگ نمی کنم.
پسر دهان گشاد کرد و گفت:
- احمق. اگر یک نفر بشود دو نفر، همه این ها فکر می کنند ما یک تیم کلاهبرداری هستیم و دیگر کسی پول نمی دهد. پاشو برو گمشو. برو چهارراه بعدی. پاشو.
با انگشتان کلفتش پشت یقه نیلو را گرفت و از روی زمین بلندش کرد و لگدی محکم تر بر پشتش نشاند. نیلو پنجه های سرد و رنجورش را در بند دور گل ها انداخت. دیگر هیچ حسی نداشت. هیچ صدایی هم نمی شنید. راه خودش را می رفت. درست وسط خیابان می رفت. هر خودرویی بهش می رسید راهش را کج می کرد. فقط صدای بوق هر کدامشان داخل گوش هایش کش می آمد. به چهار راه بعدی رسید. پشت خطوط عابر پیاده ایستاد. دسته ی گل ها را در آغوش گرفت و هیچ نمی گفت. به حرکت خودرو ها نگاه می کرد. می خواست ببیند کسی پیدا می شود او را ببیند. میان چهار راه ایستاد. همه او را می دیدند مسیرشان را کج می کردند که بهش نزند. یکی فحش می داد یکی بوق می زد. یکی دیگر آیینه ماشین را محکم به سرش کوبید تا هوشیارش کند. ولی رفت چند قدم جلو تر ایستاد و خون از لاله گوشش جاری شد. چند لحظه بعد زن جوانی کنارش ایستاد و گفت:
- کارت خوان داری همشو می خرم.
نیلو با کرختی و بی حالی گفت:
- نه ندارم.
زن گفت:
- طوری نیست می رم برمی گردم. همین جا باش.
نیلو فقط با سر جواب داد. زن به راه افتاد. صدایی از چرخ های خودرویش بلند شد. همان طور که نیلو رفتن زن را تماشا می کرد درست میان چهار راه سپر خودروی زن به گل گیر خودروی دیگری گرفت. مردی قفل فرمان بدست از خودروی دوم پیاده شد. زن تمام درهای ماشین را قفل کرد. مرد قفل فرمان به دست دور ماشینش می چرخید و فریاد می زد:
- بیا پایین گاریچی. بیا پایین.
نیلو تصمیم گرفت این چهار راه را ترک کند. چون فکر می کرد مقصر این اتفاق اوست و از این بابت خودش را سرزنش می کرد. بالا تر درست اول مرزداران کنار فضای سبز ایستاد. ضعف و گرسنگی بر او غلبه کرد. دسته گل را جلوی پایش گذاشت و لبه جدول خیابان نشست. سرما به پوست تنش رسیده و بی حالش کرده بود. در فکر فرو رفت که یک خودروی پژو 206 جلد از مقابل چشمانش عبور کرد او فقط سایه اش را دید. سرش را که بالا آورد. پسر جوانی با موهایی شبیه به تاج خروس تا کمر از خودرو بیرون آمده و محکم به بدنه خودرو می کوبید و می خندید. وقتی به خودش آمد. دید دسته گل مثل سبزی پلاسیده ای روی آسفالت خیابان مالیده شده. ابتدا ترسید و ریشه تمام دندان هایش از سوز سرما درد گرفت. جانی هم برای گریه کردن نداشت. جلوی همان فضای سبز مردی را دید که جعبه پیتزا را در سطل آشغال انداخت. به نظرش جعبه سنگین افتاد و هنوز باید چیزی ته آن مانده باشد. منتظر ماند تا مرد کاملا از آنجا دور شود. سراغ سطل آشغال رفت. و تا کمر داخل سطل خم شد و آنجا را جست. چیزی پیدا نکرد. تمام زباله هارا به هم ریخت. به خودش اطمینان می داد که اشتباه نکرده است. نامید نمی شد. بوی سبزی گندیده باعث شد دلش بالا بیاید. ولی چیز در معده اش نبود که بالا بیاورد. فقط کف و آب زرد رنگ بود. دستی روی شانه هایش نشست. پیر مرد پاکبان با صورتی کبود و تکیده گفت:
- بیا بیرون مریض می شوی.
نیلو اول اعتنایی نکرد. پیره مرد او را محکم گرفت و کشید. نیلو پنجه اش را محکم به لبه آهنین سطل آشغال قفل کرد و گفت:
- یکم دیگه صبر کن پیدایش می کنم.
مرد او را محکم کشید دست نیلو به لبه سطل سایید شد. پوست میان آخرین بند انگشتانش از هم باز شد و قطرات خون از سر انگشتانش کش آمد. نیلو فریاد زد فریادی که نزدیک بود هنجره اش را بدرد.
- چرا هیچ کس حواسش به من نیست. ای خدا...
پنجه های خونینش را باز کرده بود و نمی توانست بغضش را فرو بدهد. نفسش بند آمده بود. پیر مرد او روی زمین گذاشت و چند ضربه محکم به پشتش کوبید. بغض گلوی نیلو را رها کرد و به هق هق افتاد. با چشمان اشک آلودش به پیر مرد نگاه کرد. پیرمرد با لباس نارنجی و سبز فسفری نورانی به نظرش رسید. پیر مرد گفت:
- بیا با من برویم.
تن نحیف نیلو را روی شانه هایش انداخت و جاروی دسته بلندش را برداشت. راسته پیاده رو را گرفت و در حالی که جارو را دنبال خودش می کشید رفت.
نقد این داستان از : محمد محمودی
با سلام
پیشاپیش امیدوارم از صراحت نگارنده آزرده خاطر نشوید. چه اینکه نقد پایش داستان است و پالایش نویسنده و مخاطب. داستان کودک و کودکانه، لحن و نثر کودک می‌خواهد. وقتی بار اصلی داستانی روی دوش شخصیتی کودک می‌گذرد، پس نگاه راوی و نویسنده نباید در جهت مخالف او حرکت کند. فضای داستان و نگاه نویسنده و لحن نوشته، کاملا تاریک و سیاه است. کودک اما در این میان به دنبال مهربانی می‌گردد. کودکی که ظاهرا - از دید نویسنده- از حماقت بالایی برخوردار است و هیچ وقت در این دنیا نزیسته است. اصلا انگار تازه پایش به زمین رسیده. از آدم‌ها و ماشین‌ها و محیط سر در نمی‌آورد! البته و متاسفانه این زاویه دید نویسنده است که چنین ویژگی‌ای به «شخصیت» «داستانش» تحمیل کرده است. کودک دائما انگار با پدیده‌‌های جدید در داستان مواجهه می‌شود. کسی که گل می‌ُفروشد، حتما از زیر و بم فروش آن آگاه است. نویسنده نیز به این موضوع اشاره نکرده است که دختر برای بار اول گل می‌ُفروشد. پس - باز هم می‌گویم- نویسنده، به جای دختر دیالوگ می‌گوید، به جای او عمل می‌کند و به جای او در موقعیت قرار می‌گیرد. این دختر، موجود قائم به ذات نیست. مثل عروسک خیمه‌شب‌بازی است. نه حتی عروسکی که قصد نقش بازی کردن «رل» مخصوص خود را داشته باشد، بلکه انگار ماشین یدکی به او بسته‌اند تا حرکت کند. شخصیت باید جوشش از درون داشته باشد که باورپذیر به نظر برسد. نویسنده باید حرف و عملش را مطابق با سن و فهم «شخصیت اصلی» داستانش بگنجاند. دنیای کودکان دنیای ناتورالیستی زولایی نیست. دنیای فانتزی و تخیل است. حتی اگر در واقعیت دختر گلفروشی وجود داشته باشد - که حتما دارد-، نویسنده باید از راه و مسیر کودکانه دنیای او را روایت کند. از پاراگراف اول که رد شویم (که کاملا قابل حذف و زائد است. پر از صفت و موصوف‌های بی‌مصرف)، از پاراگراف دوم همه قصه به دید مخاطب آشنا می‌آید. کودکی که در دنیای سیاهی گیر افتاده است و تمام آدم‌ها بد هستند. همینجا این نکته را بگویم که پایان داستان کلا بیرون از اثر ایستاده است. یک وصله کاملا ناجور است. ۹۹درصد داستان ضد موقعیت پایانی است که اصلا بی‌مقدمه و آنا اتفاق افتاده است. نویسنده باید المان‌های مختلفی را در جاهای مختلفی از داستان کار می‌گذاشت تا مقدمه اینقدر بیرون نزند از داستان. فیلم ابد و یک را بیاد بیاورید: تصاویری کاملا چرک از یک خانواده پایین شهری که دخترش - و باقی آدم‌ها- قصد فرار از آن محیط را دارد، در پایان او به خانه برمی‌گردد و چراغ‌های خانه را روشن می‌کند! این یک شوخی است. موقعیت‌ها در رابطه‌ای علت و معلولی با هم هستند و از قاعده تصادف پیروی نمی‌کنند. صحنه ماقبل پایانی داستان خودتان را مرور کنید. چطور دختر به سطل اشغال کشیده شد. برای من مخاطب که عجیب بود. کمی از داستانتان فاصله بگیرید و به دید یک منتقد و مخاطب جدی ادبیات به آن نگاه کنید. شاید شما هم به نتیجه من رسیدید! با تشکر.

منتقد : محمد محمودی

متولد ۱۳۶۹. کارشناسی ارشد پژوهش هنر. دبیر تحریریه مجله الفیا. منتقد مجلات سینمایی از جمله «نقد سینما» و مدرس داستان



دیدگاه ها - ۳
محمد محمودی » شنبه 18 بهمن 1399
منتقد داستان
سلام و احترام. در خدمتم. دوباره متن را بازنویسی کنید و برایم بفرستید. پیشنهاد اولیه‌ام این است که با توجه به متن، بروید و بچه‌های این تیپی را ببینید و کمی با آنها گپ بزنید. و بعد از نوشتن برای چند بچه آن را بخوانید و بازخوردشان را ببینید.
حسین کمالی اردکانی » یکشنبه 19 بهمن 1399
سلام و عرض ادب خدمت از ماست. بسیار عالی... تلاشم رو می کنم که رو سفید باشم..
حسین کمالی اردکانی » پنجشنبه 16 بهمن 1399
سلام و عرض ادب و احترام نقد نامه شما را بارها با دقت خواندم. چند روزی روی آن فکر کردم. به این نتیجه رسیدم که باید زاویه دیدم را برای نوشتن عوض کنم و نیاز به آموزش و همراهی دارم. اگر تقبل بفرمایی در کنار بنده باشید تا از تجربه و نظرات شما استفاده می کنم. باسپاس و آرزوی موفقیت..

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت