گفتن اتفاق نیست، کنش اتفاق است.



عنوان داستان : دو خط موازی

مامان داشت توی هاون می کوبید. نگاهی بهم انداخت. دوباره چشماشو دوخت به هاون. کنارش نشستم. توی هال، خواهرم هم نشسته بود.
...
از خواب پریدم. دست و صورتم رو شستم. در حالی که خوابم جلوی چشمام رژه می رفت. آب رو توی مشتم جا می دادم و بهش زل می زنم. وضو با آب سرد رو خیلی وقته کنار گذاشتم. میام داخل توی هال به سمت آشپزخونه. شیر آب رو باز می کنم. وضو می گیرم. جریان آب کمه. میام به سمت اتاقم، گوشه ی جنوب شرقی ساختمون. کمی سرده. سجاده رو پیدا می کنم. حواسم به خوابمه، به مامان، که داشت توی هاون می کوبید، صدای لغزش دونه های تسبیح کمرنگ میشه. مثل همیشه از خدا معذرت خواهی می کنم. آخه این چه نمازیه که من می خونم. سجاده رو تند تند تا می کنم. خدایا خودت ببخش. می زارم توی شکوفه، روی سجاده های دیگه. میام سراغ لپ تابم. لپ تاب توسی رنگ ورو رفته ی کت و کلفت فوجیتسو. البته که دوستش دارم چون صفحه ش لمسیه. باید کار مقاله ام رو تموم کنم. بهترین شانس برای قبولی تو مصاحبه دکتری امسالم...
فرار زمانو حس نمی کنم.
-دخترم غذا نمی خوری.
میام مامان؛ الان. یه کم کار دارم.
خواهرم توی هال سفره پهن کرده. بدون اینکه به حرف من اهمیتی بده مرتب داره صدام می زنه. مریم...مریم...بیا ناهار...تسلیم میشم...
روی سفره می شینم و تند تندلوبیاپلو رو میزارم توی بشقاب استیل قدیمی.
میگم: تو این ظرف ملامین، غذای داغ نریزین ضرر داره.
دوباره بشقاب ملامین سفیدمون با حاشیه همیشه آبیش، تک و تنها کنار سفره به انتظار میشینه. باز باید بری توی کمد ظرفا. توی دلم میگم: نگران نباش چیزای زیادی برای خوردن هست. سرت بیکلاه نمی مونه ملامین بیچاره ی تنها.
ترشی رو وا می کنم. با قاشق تمیز چند بار میزارم کنار برنج و تند تند غذامو می خورم.
-غذاتون رو خوب بجوید.
نمی دونم چرا همیشه خواهرم این حرفو تکرار می کنه. دقیقا موقعی که من دارم لقمه های آخر رو قورت می دم. ظرفمو برمی دارم و به سمت سینک ظرفشویی میرم.
-نمی خوری. هنوزم هست.
-نه دیگه سیر سیرم. یه لقمه دیگه بخورم می ترکم.
خواهرم همیشه اینو میگه و من همیشه همین جوابو بهش میدم. ظرفمو میشورم. در حالی که در اتاقم رو دارم می بندم بلند میگم: خیلی خوشمزه بود. دستتون درد نکنه و در رو می بندم. لپ تابم رو از حالت خواب درمیارم و دوباره شروع می کنم به نوشتن.
....
مامان در حالی که توی هاون می کوبه یه مشت خرما کنجد بهم میده. روغنش در اومده. می بینی مریم. می تونی با ناشتات بخوری. می قاپمش. دم نوش رو مثل همیشه گذاشتن توی فلاکس صورتی. پره. طرفدار پر و پا قرصی نداره جز من. دیگه از غرهای من راحت میشن. درسته خودشون نمی خورن، اما برای فرار از غرغرهای من نسبت به ضررهای چایی این فلاکس رو برام تدارک می بینن. خرما کنجد رو گلوله می کنم و شیرینیش رو به وجودم هدیه. خرما کنجد توی خونه ما فراوون طرفدار داره. زحمت درست کردنش زیاده، سرعت بلعیدنش زیادتر. اما مامان همیشه یه کمی بیشتر برای عزیزدردونش کنار می زاره. این عزیز دردونه اکثر اوقات منم. گاهی هم داداشم. که البته این گاهی هم، بین من و دادشم نصف میشه.
میام توی اتاقم، باید نوشتن مقالمو شروع کنم. بهترین شانس برای هیئت علمی شدنم. کنار لپ تاب؛ زمان رو قورت می دم. نگرانم دوباره موقع غذا خوردن بشه. مکافات خوردن غذا برای من موقعیه که پای لپ تابم هستم و تازه به جاهای خوبش رسیدم و خواهرم بخواد من رو صدا بزنه.
پشت سر هم داره صداشو بلندتر می کنه: مریم! ناهار، ناهار حاضره، از دهن افتاد... لپ تاپو میزارم رو حالت خواب.
- کجاست سهم من. لوبیا پلو با ترشی بادمجون.
تند تند نخورین. خوب بجوین. اینجوری....ببینید.
یه نگاه شرمنده آمیزی از بلعیدنم بهش میندازم و به آخرین لقمه، اجازه فرود میدم . اگه زودتر گفته بود این اتفاق نمی افتاد. ظرفمو می شورم.
دستتون درد نکنه. خیلی خوشمزه بود.
....
لپ تاپ رو از حالت خواب درمیارم. تا بالا بیاد به خوابم فکر می کنم. به آب سرد توی حیاط، جریان کم آب آشپزخونه، صدای دونه های تسبیح که داشت کمرنگ می شد، سجاده ای که تند تند جمعش کردم و نمازی که نفهمیدم چطور تمومش کردم. به لوبیا پلویی که توی خواب می بلعیدم.
به لوبیا پلویی که الان داشت جذب بدنم میشد. به مصاحبه ی دکتری...
خدای من...چه اتفاقی داره می افته...
ترس سردی لابه لای مویرگ های سرم نفوذ میکنه. یعنی....الان دارم خواب می بینم؟! یا... اون مواقع داشتم...نکنه الان توی....زندگی واقعی ک..کدومش..!
خودم رو بغل می کنم. گاهی اینطوری میشم؛ لرزش عصبی. هنوز لپ تابم بالا نیومده. نقطه های آبی توی صفحه دارن می چرخن ...دنیای من... کدوم یکیه!!
نقد این داستان از : محمد محمودی
با سلام
برای اینکه داستان جدی انگاشته شود از طرف مخاطب، لحن و نثر داستان باید به سمت نوشتاری سوق داشته باشد. در این داستان هر دو - لحن و نثر- گفتاری و به اصطلاح خودمانی هستند. نوشته بیشتر شبیه یادداشت‌های روزانه شده تا یک داستان. نثر طوری است که فرق بین دیالوگ و غیرش در این نوشته مشخص نیست. وقتی نوشته‌ای به زبان محکم و شسته و رفته، پایبند نباشد، حد و اندازه‌ی نوشته تا مرحله‌ی یادداشت‌نویسی پایین می‌آید و مخاطب به راحتی از کنار نوشته خواهد گذشت. زبان داستان، زبان نوشتار است. شکسته‌نویسی، نوشته را می‌شکند. فکر می‌کنیم با یک یادداشت اینستاگرامی طرفیم که نگارنده قصد پست گذاشتن دارد و حتی به تفنن ادبی نیز نزدیک نمی‌شود. نثر که نباشد، لحنی نیز در داستان وجود ندارد. شخصیت‌ها ساده‌انگارانه نوشته می‌شود و روایت نیز به صورت گفتاری و گذرا از حد گنارش گذشته می‌شود. هر موضوع و مساله‌ی جدی‌ای که هم نویسنده قصد بیانش را داشته باشد، چون درست بیان نشده است، مخاطب جدی نمی‌پندارد. زبان و داستان، لازم و ملزوم یکدیگرند. بگذریم! تم این داستان، نیز تکراری است. کسی که از خواب بلند می‌شود و همان اتفاقاتی که در خواب دیده بر او حادث می‌شود. البته بعد از فیلم بد «تنت» دوباره این تم به فراموش سپرده شده، به روی صحنه آمده است. با این‌حال: برای باورپذیری این به اصطلاح جهان‌های موازی، باید اول این جهان را بسازید. تا جهانی به صورت حس‌آمیز و حس شده، ساخته نمی‌شود، هیچ جهانی دیگری به صورت موازی‌اش برای مخاطب پذیرفته شده نیست. مادامی که نویسنده بگوید «خدای من...چه اتفاقی داره می افته...ترس سردی لابه لای مویرگ های سرم نفوذ میکنه. یعنی....الان دارم خواب می بینم؟! یا... اون مواقع داشتم...نکنه الان توی....زندگی واقعی ک..کدومش..!» چیزی در مخاطب ایجاد نمی‌شود. نه حس ترسی و نه حتی اتفاق خاصی. اتفاقات افتاده می‌شوند. یعنی کنش انسانی صورت می‌گیرد، کسی عملی می‌کند و این اکت، تصویری برای مخاطب می‌سازد. این اتفاق است. گفتن، اتفاق نیست. کنش، اتفاق است. یا به تعبیری «با حلوا حلوا کردن، دهان شیرین نمی شود.» نکته دیگری در این نوشته، حذف است. به راحتی می‌توان یک سوم نوشته را حذف کنید. خللی در نوشته ایجاد نمی‌کند. یکبار امتحان کنید. روی بعضی از پاراگراف‌ها خط بزنید و دوباره بازنویسی کنید. ببینید چه اتفاقی صورت می‌گیرد. نکته دیگری در این نوشته این است که: اگر نویسنده، با همین فرمانی که دست گرفته است، یک یا حتی دو پاراگراف دیگر به این متن اضافه می‌کرد، چه اتفاقی می‌افتاد. این نکته را نیز امتحان کنید. نوشته‌ای که به راحتی بتوان از آن کم کرد و یا به آن اضافه کرد، هنوز نتوانسته است، خوب نپخته است. یا نمک کم دارد، یا اضافه.

منتقد : محمد محمودی

متولد ۱۳۶۹. کارشناسی ارشد پژوهش هنر. دبیر تحریریه مجله الفیا. منتقد مجلات سینمایی از جمله «نقد سینما» و مدرس داستان



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت