سُو وات؟




عنوان داستان : کوکو
نویسنده داستان : فاطمه زهرا بختیاری

یاحق


کنار سینک آشپزخانه ایستاده و دارد گلّ و گلّ اشک می‌ریزد.
در دل پیاز را نفرین می‌کنم.
پوست سیب‌زمینی‌ها را جدا می‌کنم و می‌ایستم کنار دستش:
_خداروشکر کوکو نیستا. من هیچوقت از کوکو خوشم نیومد.
لبش شکوفه می‌زند:
_ولی شعری که همیشه میخوندی اینو نمیگه‌ها...
مامان خوبی دارم، داره توتو می‌پزه...
انگار من فقط همین یه غذا رو بلدم!
خیره می‌شوم به چشمان مشکی‌اش. از کجا فهمید دنبال سوژه داستانی‌ام؟!
دست می‌گیرم مقابل چشمانش که بیش از این نسوزد.
دست می‌شوید. گوشی از شارژ می‌کند و به اتاقش می‌رود.
سیب زمینی را می‌کوبم و می‌ریزم در پیاز‌ها.
تخم مرغ‌ها را به هم می‌زنم. پاش می‌خورد در ظرف.
نصف قوطی پودر سیر را خالی می‌کنم تا طعم کالباس بگیرد.
اهرم قالب فلافل را می‌فشارم و با یک کپه مواد دهانش را می‌بندم.
روغن دارد جلز و ولز می‌کند.
اجازه می‌دهم قالب فلافل خودش را خالی کند.
قلم سرش را بلند می‌کند:
_اول که کوکو رو کردی کتلت. حالا هم که همش اول شخص‌. حالیته داری چیکار می‌کنی؟ شخصیت اصلی یکی دیگست مثلا.

این باز شروع کرد.
بر‌ش می‌گردانم روی کاغذ:

_دروغ که نمیتونم بنویسم.
خب من دارم درست می‌کنم.
مادرم غیر من سی و سه تا بچه داره.
دست به سینه می‌شود:
_دروغ نمیتونی بگی. داستانم نمیتونی بنویسی؟

_اصلا مگه عشق فقط تو کوکو پختنه؟ عشق تو صوت تدریس مادر هم هست. توی گچ و ماژیک تخته وقتی...
چنگ می‌اندازد توی صورتم:
_منبر رو بذار برای درویش مصطفی. خودت چی تو چنته داری؟
می‌گذارمش زمین.
صندلی را عقب می‌کشم:
_تو اصلا چه میفهمی عشق چیه جامد؟
_باشه. تو می‌فهمی جناب سیال.
پلک راستم می‌‌پرد. حرکت اسلوموشن یک مژه فروافتاده را تا روی کاغذ دنبال می‌کنم:
_تو این دو سه روز که نبودم انقدر بی‌ادب شدی؟ صد دفعه بهت گفتم نرو تو جامدادی برادرم.
باز با خودکارای اون گشتی؟ مسدودیت همیشه بد نیست.
درش را می‌زنم و پرتش می‌کنم گوشه میز.
صدای داد و فریادش را در هم نمی‌تواند ساکت کند.
توجهی نمی‌کنم.
بلند می‌شوم و سمت گاز برمی‌گردم:
_یا خدا! اینا که جزغاله شد!
قلم تمام توانش را می‌ریزد در حنجره‌اش. فریاد می‌زند:
_نگفتم غذای خانواده عشق لازم داره؟؟
نقد این داستان از : محمد محمودی
با سلام
فرنگی‌ها کلمه‌ای دارند به نام «سُو وات؟» معنی تحت‌اللفظی آن این است: خب بعدش؟ «خب بعدش؟» یعنی اینکه کلام، بیان، داستان، گفتار و... نتوانسته معنایش را به درستی برساند. الکن است. ناقص است. به راستی داستان چه منظری برای نویسنده دارد؟ نابیانگری؟ درهم پیچاندن نوشته؟ نویسنده از کجا به چنین ایده و اجرایی رسیده است؟ آیا مخاطب را پیش روی نوشته در نظر گرفته است؟ یا اینکه مخاطبی امری «علی‌السویه» است؟ حس می‌کنم نویسنده، قصد داشته قصه‌ای بنویسد که در حیطه و سبک جریان سیال ذهن قرار بگیرد. چند نکته در این مساله بیان می‌کنم. امیدوارم که نگارنده و مخاطب هر دو به نتیجه برسیم. جریان سیال ذهن یک تکنیک صرف نیست. یک فن بیان نیست. یک حالت روحی و روانی است. نویسنده‌ی جربان سیال ذهن، جان و جهان زیستی‌اش در سیالیت و دَوَران می‌گذرد. این‌طور نیست که نویسنده بخواهد سیال ذهن بنویسد، اما نگاهش، سنتی و خطی باشد. نگاه نویسنده‌ی سیال ذهن خطی نیست. بریده بریده و تکه تکه است. کلا اینطور به زندگی نگاه می‌کند. به خودش نمی‌گوید: خب برویم داستان سیال ذهن بنویسیم. ذهنش، وارونه است. داستان خشم و هیاهو فاکنر را به یاد بیاورید و شخصیت اصلی‌اش: بنجی را. یا مادام دلوی و به فانوس دریایی، بانو ویرجینیا وولف را. یا «اگر شبی از شب‌های زمستان مسافری» ایتالو کالوینو را. یا «چهره مرد هنرمند در جوانی» جیمز جویس را. نویسنده از درون دهن شخصیت‌های داستانی، بیرونش را روایت می‌کند. همه چیزش مشخص است. بیرون، دیده می‌شود، اما از زاویه و ذهنیت یکی از شخصیت‌های در داستان. معلوم است قصه از طرف چه کسی دارد دیده می‌شود. قصه و آدم‌های قصه‌اش کاملا در داستان تاثیر دارند. هستند. عمل می‌کند. بیان دارند. فقط مخاطب همه اتفاقات را از زاویه دید یک ذهنیت می‌بیند. شروع و پایانش مشخص است. مخاطب در داستان «کوکو» معلوم نیست چه چیزی را می‌خواند. کیست که روایت می‌کند. که که عمل می‌کند. سوژه داستان چه ربطی به کوکو پختن یا نپختن دارد؟ هیچ چیزی در این مشخص نیست. راوی چه جنسیتی دارد؟ آدم است اصلا؟ چرا داستان به این کوتاهی، حوصله مخاطب را سر می‌برد؟ قصه داشتن است که یک مخاطب را به دنبال نوشته می‌کشاند یا آن را از ادامه خواندن منصرف می‌کند. نویسنده اول باید یک قصه پیدا کند، بعد ببیند چگونه و به چه روش صحیحی می‌توان آن را بیان کرد. در این داستان، بیانی شکل نگرفته است. گفتن داستان، خودش یک فعل است. به نظرم روی این داستان کلا خط بکشید و از آن خلاص شوید و برویم سراغ داستان بعدی. داستانی که پر از تجربه‌های عمیق انسانی در آن وجود دارد.

منتقد : محمد محمودی

متولد ۱۳۶۹. کارشناسی ارشد پژوهش هنر. دبیر تحریریه مجله الفیا. منتقد مجلات سینمایی از جمله «نقد سینما» و مدرس داستان



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت