داستان، محفل علت و معلول است.



عنوان داستان : پناه

صدای پچ پچ هایی تو گوشهایت می پیچد، این ور و آن غلت می زنی ، پتو را روی سرت می کشی ،اما انگار فایده ندارد . کلافه شده از خیر خواب می گذری بلند می شوی . با چشمانی هنوز خمار خواب ،بهش نگاه می کنی ...
-سلام
+علیک السلام، عجب خوابیییی ،ماشاالله شما
لبخندی می زنی از جایت بلند میشوی . با خودت آهسته غر غر میکنی "خودش خواب ندارد ما را هم خواب نمی زاره".
سفره را پهن می کنی بوی نان تازه فضای خانه را پر می کند .اشتهایت باز شده صبحانه مفصلی می خوری. کمی خلقت سر جاش می آید.
می روی هال پیششان ، دارند سبزی های خود رویی که از زمین زراعتی نزدیک خانه اش جمع کرده را با مادرت پاک می کنند؛چقدر تازه و سبزاند ،همیشه اول بهار یخچال خانه مان پر از سبزی های گندمک ،شورکی ، خرفه میشود .
و غذا های سنتی مثل بولانی و آشک که بهانه ای برای کنار هم جمع شدنمان میشود.، دور هم نشستن و از قدیم ها گفتن ،یکی خمیر را پهن می‌کند و سبزی خورد شده توی ان می پیچد و دیگری در تابه ی که روی اجاق قرار داده مشغول سرخ کردن آنها میشود ،و بوی خوش بولانی ها که در خانه می‌پیچد و اشتها را تحریک می‌کند ،همیشه همون اول کار یکی دو دانه از بولانی ها را داغ داغ تو بشقاب پیشمان می گذاشتیم و همراه تکه هایی که از آن جدا میکردیم بخاری سفید و گرم از درونشان بر میخواست و ما با فوت کردن لقمه را در دهان میگذاشتیم ،عجب مزه ای داشتند گاهی هم زبانمان از داغی شان می‌سوخت اما باز دوست داشتیم.و این ها همه ، وقتی بود که او خانه مان می آمد. قدر همه چیز را بیشتر می‌دانست؛ از بیکاری بیزار بود ، در هر گوشه ای از اتاق که می‌نشست معلوم بود ؛از گره هایی که به ریشه های قالی همان گوشه می خورد .

تکه کلامش این بود که "خدا مره خاک غریب نکنه".
زمانی که جنگ طالبان شروع شده بود مهاجر شدند ،داستانها داشتند از روزهای جنگ و درگیری ،اضطراب اسیر شدن ،و به قول خودشان "شَو که خَو میکردیم بقچه ی کالایمان را زیر سرمان می هشتیم تا آماده ی حرکت و فرار باشیم ".
روزها و شب ها ی زیادی که از ترس حمله طالبان در کوه ها روزگار می‌گذرانند و در این مدت با ترس و لرزه اینکه دود آتش دیده نشود دزدکی غذا می پختند و معمولا آن هم نانی بود که با آردی که همراه آورده بودند. درست می شد و گاهی بولانی ، که با سبزی های کوهی که پیدا می شد درست می کردند..یاد گرفته بودند که از هیچ ،چیزی خلق کنند ، و من هیچ گاه درک نکردم که چطوری می توانستند در کوه و دست خالی تنور بسازند و نان بپزند. در جواب نگاه های متعجب من آهی میکشید و میگفت :"بَچِم مجبور که باشی و نیاز داشته باشی، فکرت به هر چیزی برسه ، امتحانش میکنی ".
و وقتی اوضاع آرام تر میشد و به ده باز میگشتند؛ تازه داغ دلشان تازه تر می گشت، با دیدن خانه های ویران شده و اسباب خارت شده شان .اما با تمام این اوضاع دم را غنیمت میدانستند که در این آشفته بازار مملکت تنها چیزی که ارزش ندارد جان آدم هاست .
و چند صباحی نگذشته خبرمی آوردند که نیروی ها خودی عقب نشینی کردند و ناچار دوباره بقچه ی لباس زیر بقل زده ، جان را بدست گرفته مهاجر میشدند ، اینبار به سمت ولایت بالا، مردم ،یاد گرفته بودند که در چنین مواقعی به هم کمک کنند، گاهی آنها مهاجر میشدند و می آمدند روستای اینها و چند روز و گاهی چند ماهی را شریک خانه و زندگی اینها می شدند و گاهی این ها .مصایب آدم ها را به هم نزدیک می کند . به همین سادگی با قانون نانوشته ی انسانی در تعامل همدیگر ،مصیبت ها را با هم تحمل می کردند،چه بسا همه گیر شدن مصیبت و بلاها تحملش را آسانتر می کرد . مردهایشان می شدند؛ پدر، برادر زن ها یشان ،و غیرت ناموس، آنها را بر آن میداشتند تا از همشیره های خود که حتی نام شان را هم بلد نبودند دفاع کنند.
میگفت:" به مردهاییکه می‌ماندند برای محافظت زن ها و بچه ‌ها ،خونشان را حلال کرده بودند ،که مردن بهتر از بر باد رفتن ناموس و آبروی شان بود".
میگفت :"به یاد دارم که در یک شب ،تمام دختران یک خانواده که در محاصره مانده بودند ؛خود را به چاه خانه انداختند، و فقط پیرزن و پیر مردی ماندند ".
میگفت :"در حمله آخری کل منطقه سقوط کرد ".
و دوباره آواره شدند ولی اینبار امید برگشتن نداشتند ، سراسر دره را نیروهای طالبان به همدستی بومی های هوادارشان تصاحب کرده بودند و اگر به اعتراض سر بلند می کردند، مردان از زیر ضربات قنداق تفنگ ها و لگد ها یشان ،جان سالم بدر نمی بردند . اگر بخت هم یارشان باشد و به خانواده شان بی حرمتی نکنند؛که این دومی سخت گرانتر خواهد بود پس جان خود را برداشته، خانه و زندگی خود را رها کردند.

***
باز کوه بود وسنگ و کلوخ و تاریکی شب ...
در سکوتی وهم آور، حرکت کردند.آرام راه می رفتند تا صدای تولید نکنند. نفس های خود را حبس می کردند ،پشت سر و پیش رویشان تا چشم کار می کرد تاریکی بود و سکوت
،تنها صدای لغزیدن تکه سنگی و یا ریختن خاک های سست کوه بوده که سکوت دره ی زیر پایشان را می شکست،و این شکستن کجا و تکان خوردن ، دل هایشان از ترس با خبر شدن ،دشمن کجا، پاهایشان آبله زده بود ولی دردی حس نمی کردند، در این شرایط کوچک ترها هم زود بزرگ می شوند ،شرایط زندگی ،بستر رشد کردن سریع تر شان را فراهم میکند و این رشد نه جسمی است که گرسنگی و ترس ، تن های کوچک شان را نحیف تر می کرد ، این بزرگی از نظر فهم و درک بود .چشم ها درشت تر بنظر می آمد و گوش ها تیز تر، که در این معرکه ی بازی بزرگتر ها باید اینطور باشند تا زنده بمانند، با صورت های خاکی و دود گرفته در سکوت ،به والدین شان می چسبیدند ، و مواظب بودند از آنها جدا نشوند. یک صف طویل از آدم ها ی هراسان ،ساکت ،و سر در گریبان افکارشان ،که اجبارا در تاریکی پیش می رفتند؛ هوا غبار گرفته ای که بوی بارت و دود می داد و بر لباس های تن شان گرد راه نشسته مانند مردگانی متحرک بودند که تازه از گور برخاسته باشند ، انگار محشر شده باشد.

پانزده شبانه روز راه رفتند کوه به کوه ، میگفت :" چیزی برای خوردن برایمان نمانده بود ، یکی از بچه ها از پای مانده بود و هوای کوه گرفته بودش ،داشت تمام می کرد ،نفسش بابا نمیاند ،که خدا رحم کرد و یک دانه چاکلت پیدا شد ،اونم معلوم نبود دَ جیب کی مانده بوده که نصیب این بچه شد ، چاکلت را که در دهانش گذاشتیم، و چند مک که زد جانی تازه گرفت ".

*
به کابل رسیدند ،تازه آن وقت بود که نفسی راحت کشیدند و خستگی راه را در بدن و پاهایشان حس کردند .هر کس به خانه ی آشنا و فامیلی که در کابل داشتند رفتند. آنها هم قصه ها داشتند از غصه هایی که در دل داشتند . جنگ آنها را هم از خسارت بی نصیب نگذاشته بود . در این میان مردان بیشتر فشار را تحمل می کنند . باید به فکر چاره باشند
دیگر جای ماندن نبود، که بقولی آزموده بودند بخت شان را در این مملکت هزار پارچه ، باید رفت اما کجا ؟!

*

کابل آشفته بازار ی شده بود .روزها خبار آلود بود .هر از چند گاه ، صدای راکتی
دیوار صوتی را می شکست و دود برخاسته از انفجار و آتش سوزی بر شهر سایه می انداخت . و خبر کشته شدن چندین نفر در اثر حمله ، روزمره و عادی شده بود.
میدان شهر مملو از آدم و اتوبوس و ماشین های مختلف بود که در هم می پیچیدند .هر روز اتوبوس ها به سرعت پر میشد و در هیاهوی شوفر ها و ادم ها ی سواره و پیاده ،راه خود را باز می کردند و به سمت مرز می رفتند. پاکستانی ها مانند قوطی های کنسرو آدم ها را کنار هم تو ماشین هایشان می چپاندند و راهی دیار غربت می کردند.هر روز ماشین ها ی زیادی رهسپار پاکستان می‌شدند، آنها آزادانه بین افغانستان و پاکستان در تردد بودند و از آب گل آلود ماهی می گرفتند و جیب ها را پر پول می کردند. صبح که حرکت می کردند تا غروب به اولین مقصد خود در پاکستان می رسیدند . در مرز ممانعتی از ورودشان نمیکردند.

*

میگفت :" قربان ایمام هشتوم بشوم، خودش غریب است و غریب نواز ،از درد دل ما باخبر است . گفتیم یا ضامین آهو ضامین ما هم شَو ".

*

هوای حرم ،و عطر خوش عود را به مشامش می کشید . دست هایش که به حالت دعا جلو صورتش گرفته بود آشکارا می لرزید .چشمانش غرق در برکه ی اشک بود . حال خوبی داشت ،این حالش را تنها در حرم ندیده بودم که بارها و بارها وقتی تلویزیون، تصاویری از حرم ائمه معصومین، مثلا کربلا را هم پخش می کرد همین حال را پیدا می کرد . دست هایش را به سمت تصویر پخش شده ی حرم دراز می کرد و به صورت می کشید ،و فک ش می لرزید ،لب هایش می‌جنبید و رنگ صورتش تغییر می کرد و ستاره ای در چشمانش می درخشید . دلش نازک بود با اندک تلنگری می لرزید .

***

میگفت:" پَچِم همی یک لقمه نان خشک را که در آرامش بخوری دَ جانت گوشت میشه . چه کنی چلو کبابی را که نانش ره دَ غم تر کده باشی ".
با حداقل ها ،راضی بود ، میگفت :"ما که ماندنی نیستیم .چی کنیم اسباب و وسایل اضافه رَه".



و باز انگار یاد خاطرات گذشته می افتد. یاد باغ شان در وطن ،که چه محصول انگور ها یی می داد، ماست مایع کردن و سرشیر خشک کردنشان ،کندوی آرد و کیسه های گردو و بادام و توت سیاه خشک و تلخانی که از آنها درست میکرد.
میگفت :" ماه رمضان که از آن میخوردی تا شب اصلا گشنه نمیشدی ".

میگفت ":یادش بخیر ،هر شب هر کی افطارش را با خود به تکیه خانه می آورد، و بعد از نماز دسترخان اَوار می کردیم و دور هم افطار می کردیم شَو های قدر کل روستا دَ تکیه خانه جمع میشدند و بعد از افطاری عزادرای بود و دعا و شب نشینی ".

میگفت:" هر شَو، هر خانه ای یک مقدار شیر می آوردند، و شب ها در بین مراسم احیا ،خانم ها شیر را گرم می کردند و بین کسانی که دَ تکیه خانه آمده بودند پخش می کردند".
میگفت:"روز عاشورا گاو میکشتیم ، چه جمعیتی جمع می شد."
.
.
.
می‌گفت و می‌گفت، بعد آهی از
دل می کشید و میگفت:"خدا مره خاک غریب نکنه ". آرزو داشت آرامی وطن را ببیند. میگفت:"مملکت ما خوب مملکتی ست ،بخیر آرامی شَوه ،بری ببینی چی جایی ست ".
خدا رحمتش کند الان پنج سالی است که خاک غریب شد .
نقد این داستان از : محمد محمودی
با سلام
سرکار خانم نوشته‌تان خوب است. خطوط و بین خطوطش روایت فراوان دارد. ناگقته‌هایی از آوارگی و ترس از اسارت و سختی و غریبی. در تنگایی جلا از وطن و خفتن در خاک غریبه. بین دو حس متضاد، اما برآمده از یک آدم مشخص. این، نکات مثبت نوشته است. حس همدلی را نیز در نوشته می‌بینیم. خوب است که نگاه غریبه به آدم حضور داشته در داستان نداشتید. از بالا به او ننگریستید. بوی مهربانی و آشنایی را مخاطب می‌رساند. اینها خوب است. ولی چند نکته اساسی وجود دارد که این نوشته را تبدیل به داستان نکرده است و نوشته در مرز روایت داستانی ایستاده است. روایت داستانی به خودی خودی مطلقا بد نیست. اتفاقا سبکی قدیمی است و امروزه به عنوان ناداستان دوباره بازتولید شده است. ولی داستان کوتاه تعریفی دارد. مشخصاتی دارد. منطقی دارد که این نوشته از حیطه آن خارج است. چند نکته را در رابطه با متن‌تان می‌گویم: یکم اینکه اصولا روایت با زاویه دوم شخص، بهره‌وری چندانی نمی‌ؤود از آن کرد. سعی کنید یا با زاویه اول شخص بنویسید، یا سوم شخص. که در واقع بتوانید به داستانی شدن متن‌تان کمک کند. دوما: کلا متن اول تا نقطه اول، کلا بی‌ربط به روایت کلی است. یکبار به صورت امتحانی آن را از متن‌تان حذف کنید، تا بودن یا نبودنش را خودتان به درستی حس کنید. داستان اگر از بعد از نقطه‌ي اول آغاز شود، خللی در آن وارد نمی‌شود. اتفاقا شروع داستانی‌تر است و با پایان روایت همخوانی بی‌بدیلی پیدا می‌کند: «خدا مره خاک غریب نکنه.» برای داستان نوشتن حتما باید از مکث و سکوت استفاده شودپ. گاها تاثیر یک مکث و یک سکوت، از چند برابر حرف زدن و گفتن و رد شدن بیشتر است. روایت داستانی، بیشتر می‌گوید و فوکوسش روی یک پدیده است و حواشی و کناره‌های آن را نمی‌بیند. مثلا شما از ترس طالبان گفته‌اید و از ترس گرفتار شدن گفته‌اید. ولی فقط گفته‌اید. روی آن نایستاده‌اید. مکث نکردید. توفق نداشتید. به بطن این ترس نرفته‌اید. وحشت را تئوریزه نکرده‌اید. گفتنید و گذر کرده‌اید. در داستان کوتاه، شخصیت رابطه تنگاتنگی با محیطش دارد. محیطش خاص است. مخاطب باید آن را حس کند. بو کند. لمس کند. در روایت داستانی چون نویسنده از شخصیت و اتفاقات مربوط به او می‌نویسد، خیلی به محیط اطرافش نگاه نمی‌کند. گره و در هم تنیدگی محیط و شخصیت است که فضای افغانستان را برای مخاطب یکه و ممتاز می‌کند. کوههای افغانستان و سردی هوایش را باید نویسنده دقیق برای مخاطب نقاشی کند. یک نکته دیگر که در این روایت خیلی ملموس است، کات زدن‌های سینمای نویسنده است. خیلی داستانی نیست. از یک موقعیت به موقع دیگر گذر کردن در داستان، مقدمه و ربط علتی و معلولی می‌خواهد. یک دور با هم پایان هر بخش را با آغاز بخش بعدی مرور کنیم: «صبح که حرکت می کردند تا غروب به اولین مقصد خود در پاکستان می‌ رسیدند. در مرز ممانعتی از ورودشان نمیکردند.» بخش بعدی: «میگف : قربان ایمام هشتوم بشوم، خودش غریب است و غریب نواز ،از درد دل ما باخبر است . گفتیم یا ضامین آهو ضامین ما هم شَو .» بخش بعدی: «هوای حرم ،و عطر خوش عود را به مشامش می کشید . دست هایش که به حالت دعا جلو صورتش گرفته بود آشکارا می لرزید.» و همین‌طور الی آخر. یک نکته دیگر که خیلی این نوشته را به روایت داستانی شبیه کرده تا داستان کوتاه این است که نوشته زیاد از لفظ «می‌گفت» استفاده کرده است. این می‌گفت مخاطب را از شخصیت نوشته، دور نگه داشته است و اجازه نزدیک شدن به او نمی‌دهد. اگر راوی از زاویه‌ی دید دانای کل استفاده می‌کرد، این نقص به راحتی قابل برطرف شدن بود. البته شاید نوشته از حالت صمیمیتش دربیاید، اما به داستان شدن نزدیک‌تر می‌شد. نکته‌ی آخر اینکه پایان داستان، آنا اتفاق افتاده است. انگار نویسنده قصد ندارد بیشتر از این شخصیت حرف بزند. انگار قصه‌اش درباره شخصیت ته کشیده است. و قصد دارد سریعتر جمع‌بندی کند. یکهو از مردی که در حال روایت کردنش است، به شخصی بی‌جان تبدیل می‌شود. این هم از اشکالات نوشته است. البته در روایت داستانی، مشکلی ایجاد نمی‌شود، اما داستان، محفل علت و معلول است. امیدوارم که توانسته باشم، مرز روایت داستانی و داستان کوتاه را لااقل در این نوشته روشن کرده باشم. منتظر داستان‌های خواندنی دیگری از شما هستم.

منتقد : محمد محمودی

متولد ۱۳۶۹. کارشناسی ارشد پژوهش هنر. دبیر تحریریه مجله الفیا. منتقد مجلات سینمایی از جمله «نقد سینما» و مدرس داستان



دیدگاه ها - ۲
محمد محمودی » شنبه 04 بهمن 1399
منتقد داستان
خواهش می‌کنم. خوشحال می‌شوم متن بازنویسی شده را بخوانم. و متن‌های دیگرتان را.
ملیحه معصومی » سه شنبه 30 دی 1399
تشکر جناب محمودی ،بابت نقد دقیق و سازنده تان ان شاءالله در بازنویسی بتوانم با بهره گیری از نکات مهمی که فرمودید داستانی خوبی بنویسم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت