چگونه از یک شخصیت بدبخت بنویسیم؟




عنوان داستان : سیب زمینی سبز
نویسنده داستان : کامیاب سلیمانی

در مزرعه سیب زمینی کارگران دستکش های کارگری را دست کرده و خود را برای کار آماده می کردند. تا چشم کار می کرد اطراف مزرعه را زمین های تخت احاطه کرده بود و خبری از کوه و تپه و پستی و بلندی نبود. بطوریکه رفت و آمد ماشینها روی جاده ای که در دوردست قرار داشت بدون هیچ مانعی قابل تشخیص بود . یک خانه کاه گلی در ابتدای مزرعه قرار داشت که دورتا دورش نهال های کوچک چیده شده بود و با اولین نگاه می شد فهمید آنها را بیهوده کاشته اند. عده ای از کارگران ابتدا در آن خانه به دعوت صاحب مزرعه صبحانه ای مختصر میل میکردند و سپس روانه کار میشدند.عده ای هم جلوی درخانه لقمه نان و پنیری را که در نایلون پیچیده بودند می خوردند و بی صبرانه منتظر شروع کار بودند. مراد روی خاک چهارزانو نشسته بود و در حالی که چشمانش را بسته بود می لرزید.مراد مردی چهل ساله بود که قدی متوسط و اندامی استخوانی داشت. سبیل پرپشت سیاهی داشت ولی ریشش تماما سفید بود. با اینکه اطراف چشمش چروک های بسیار بود و سه خط زمخت بر پیشانی اش او را ده سالی پیرتر و خشن تر نشان می داد ولی همچنان چهره ای معصوم داشت. چند روزی می گذشت که موفق نشده بود کار پیدا کند و از اینکه امروز توانسته با صاحب این مزرعه آشنا شود خیلی خوشحال بود و با توجه به وسعت زمین می توانست چند روزی را همینجا کار کند. دو دختر دم بخت و یک پسر سه ساله داشت. چون هنر دیگری نداشت و در تمام عمرش فقط کارگری کرده بود پس برایش سخت میشد که به کار دیگری عادت کند. هر چند کارهای ساختمانی و بنایی زیادی انجام داده بود ولی از بخت بد او چند ماهی میگذشت که نتوانسته بود کاری آنچنانی سر ساختمان پیدا کند.از آنجا که خانه اش در شهرکی قرار داشت که از مرکز شهر زیادی دور بود همیشه هزینه زیادی صرف رفت و آمدش میشد. بنابراین تا وقتی به کاری اطمینان نداشت بی هوا به سراغش نمی رفت. دختر بزرگترش برای کمک به پدر دانشگاه را رها کرده و در فروشگاهی مشغول به کار بود و تمام مبلغی که از آن فروشگاه در می اورد صرف اجاره خانه میکرد. مراد فقط می توانست به خرج خورد و خوراک زندگی برسد و با هزار مکافات پول قبض های خانه پرداخت کند. حتی ماه گذشته گاز خانه قطع شده بود و در خانه به جای اجاق گاز روی پکنیک غذا می پختند. زن ناتوانش که چندماهی ناخوش و مریض احوال بود توانایی نداشت از تشک بیرون بیاید و غذا بپزد. از اینرو بزرگ کردن پسر کوچکش و رسیدگی به امور خانه همگی بر دوش دختر کوچک ترش افتاده بود. این وضعیت برای مراد حسابی وحشتناک و پر از احساس شرمندگی و سرافکندگی بود طوری که در یک ماه اخیر، شبانه اصلا قدرت خوابیدن نداشت و وزنش از هفتاد کیلو به پنجاه و دو سه کیلو رسیده بود. صدای غرش تراکتور بلند شد و در طول زمین به حرکت افتاد. بوسیله تیغه سیب زمینی کن که به پشت تراکتور بسته شده بود سیب زمینی ها از زیر خاک بالا آورده و زیر و رو می کرد. سیب زمینی ها روی سطح خاک میافتادند و برق می زدند. پسر صاحب مزرعه تعداد زیادی گونی را روی زمین انداخت و گفت : " شروع کنید ... هر گونی هزار و پانصد تومن." کارگران شروع به کار کردند. آنها تا سیب زمینی های ردیف اول را کاملا جمع آوری نمی کردند اجازه ورود به ردیف بعدی را نداشتند پس بنابراین پشت سر هم در یک ردیف جلو می رفتند. مراد یکی از گونی ها را برداشت و پشت سرکارگران بعدی شروع به کار کرد. با دستان یخ زده اش دانه دانه گونی ها را پر می کرد. چشمانش پر از خون بود و با هر پلک زدنش اشک از چشمانش سرازیر می شد. باد پاییزی بی رحمانه می وزید.کارگران همانطور پشت سرهم جلو می رفتند و گونی هایی را که پر کرده بودند در حاشیه مزرعه طوری که با گونی های کسی دیگر قاطی نشود، کنار هم می چیدند. یک ساعتی از ظهر گذشته بود. کارگران یکی یکی دست از کار می کشیدند تا چیزی بخورند و دوباره قوت بگیرند. مراد نیز همانطور روی خاک نشست. سرش پایین انداخت و مانند مار که روی چیزی چمبره بزند در خودش پیچید. پشت سرهم سرفه می کرد. چند روزی بود سرفه هایش تمامی نداشت اما چیزی که یکریز به آن فکر می کرد زن مریضش بود. باید او را به دکتر می برد تا معاینه شود. میدانست که حال خوبی ندارد. با خود می گفت:" خدایا ... این منم و تو آن بالایی ... رحم کن".کار دوباره شروع شد. مراد دستمال چفیه دور گردنش را به سر و صورتش پیچاند طوری که فقط چشمانش بیرون باشد و مشغول کار شد. مدتی به کار کردن گذشت. هوا رو به تاریکی می رفت و باد سرد تر و بی رحم تر می وزید. خاور ده چرخ نارنجی رنگی مانند یک غول در تاریکی وارد مزرعه شد. صدای تق و توق خرد شدن سنگ و خاک یخ زده زیر لاستیک خاور در مزرعه پیچید. کارگران گونی های جمع آوری شده را به نزدیک خاور منتقل می کردند. سه مرد قوی هیکل به کمک پسر صاحب مزرعه گونی ها را یکی یکی پشت خاور سوار می کردند و میشمردند و دست آخر با کارگران حساب می کردند. مراد فقط توانسته بود پنجاه گونی جمع آوری کند. صاحب مزرعه هفت اسکناس ده هزار تومنی و یک پنج هزار تومنی پاره پوره به او داد و مراد به همراه دیگر کارگران پشت خاور نشستند تا سر مسیر روی جاده پیاده شوند. خاور در تاریکی به سمت جاده می رفت و کارگان با هم صحبت می کردند. مراد در سکوت روی لبه پشت خاور نشسته بود و با هر تکان ماشین سرش بالا پایین می افتاد و خودش را در کاپشن سبز رنگ و رو رفته اش میپیچید. خاور به اول جاده رسید و کارگران یکی یکی پیاده شدند و منتظر ماشینی شدند تا آنها را به شهر ببرد. مراد سوار اولین ماشینی شد که جلویشان ایستاد. ده هزار تومن به راننده داد و به طرف خانه راهی شد.
شب هنگام که وارد خانه شد، دختر کوچک ترش را دید که برادرش را در آغوش گرفته و در حال غذا دادن به اوست. خانه از یک اتاق و یک هال نه متری تشکیل شده بود. فرشی با گلهای قرمز در هال پهن شده و پکنیک آبی رنگی در وسط خانه روی آن قرار داشت. قابلمه سوپ روی پکنیک قل می زد و کمی آن طرف تر زنش در گوشه دیوار روی تشک دراز کشیده و دو لحاف ضخیم زرد رنگ رویش کشیده بودند. دختر بزرگترش در حال رسیدگی به مادرش بود. زن پشت سرهم سرفه می کرد و صورت و گردنش حسابی ورم کرده بود. مراد همانطور به این منظره خیره شد. دختر بزرگتر تا چشمش به پدرش افتاد پشانی اش چین افتاد. دوباره به طرف مادر برگشت و بدون اینکه به مراد نگاه کند با صدایی بلند و شاکی گفت : "پدر ... کجایی ؟؟ مادر خیلی حالش بده ..." دختر کوچکتر برادرش را که در آغوشش بود بوسید و زمین گذاشت. سپس بلند شد و به پدر سلام کرد. خواست کاپشن پدر را از تنش دبیاورد که مراد از این کار جلوگیری کرد. دختر کمی جا خورد و گفت : بیا پدر... بشین... بشین تا برایت غذا بیارم." مراد بدون گفتن حتی یک کلمه نزدیک پکنیک نشست. دستهای کت و کلفت و ترک خورده اش را بالای هیتر سیاه رنگ که کمی با فاصله از پکنیک وسط هال قرار داشت، گرفت. دستانش می لرزید. چشمانش را بست. گرمای هیتر را نزدیک صورتش احساس کرد. دختر کوچکتر برای پدر مقداری سوپ در جامی استیل ریخت. مراد شروع کرد به خوردن سوپ و پس از اینکه تمامش را خورد بلند شد و در سکوت کامل روبه دیوار دراز کشید. سرفه های زن و جیغ و داد پسر کوچکش تنها صداهای آشنایی بود که مراد هر روز در خانه می شنید. کاپشنش را محکم به دورش پیچید و فقط دیوار نم خورده روبرویش را تماشا می کرد. چشمانش را بست. هر بار که زنش سرفه می کرد مراد نیز سرفه اش می گرفت. دختر بزرگتر پارچه ای خیس روی پیشانی مادر گذاشت و سعی می کرد با پاشویه دادن مادر تبش را پایین بیاورد اما فایده نداشت. از خشم دندانهایش را روی هم می فشرد و چانه اش را جلو می دادتا بتواند گریه اش را کنترل کند. اما وقتی پدرش را دید که با بیخیالی و سکوت رو به دیوار کرده و هیچ تکانی نمی خورد فریاد زد : " می خواهی چکار کنی ؟ دوست داری بمیرد آره ؟ " مراد همچنان انگار که چیزی نمی شنود فقط به دیوار خیره شد. دختر فقط گریه می کرد و سرفه های مادر هر لحظه بیشتر می شد.

صبح زود مراد از خانه بیرون زد و بطرف همان مزرعه سیب زمینی به راه افتاد. پس از رسیدن بی وقفه شروع به جمع آوری و پر کردن گونی ها کرد. مدتی همانطور گذشت و سرفه هایش بیش از اندازه زیاد شد. حتی طوریکه که کارگران برای یک لحظه دست از کار کشیدند و به او نگاه کردند. صاحب مزرعه که شکمی بزرگ و سبیل سفید رنگی داشت جلوتر آمد و مراد را خطاب قرار داد و با صدای کلفتش گفت : " حالت خوبه برادر ؟" مراد که چفی را تماما به دور صورتش پیچانده بود با دستش طوری به او فهاند که مشکلی نیست. صاحب مزرعه راهش را گرفت و رفت. نزدیک ظهر بود و مراد احساس کرد باید دستشویی برود. پس به طرف خانه کاه گلی بازگشت و به پسر صاحب مزرعه گفت که کار واجب دارد. داخل خانه شد. دیوارهای خانه تماما کاهگلی و قهوه ای رنگ بود و سقفش را الوار های چوب پوشانده بود. در سمت راست خانه یک تنور روستایی ، کمی دور از آن یک نوع بخاری زغالی و سمت چپ خانه دستشویی قرار داشت. مراد پس از اتمام کارش بیرون آمد و ظاهرا پسر صاحب مزرعه رفته بود. در پشت خانه یک قستمی را با تور پوشانده بودند و چند مرغ و خروس در آن بالا و پایین می کردند. مراد کمی جلوتر رفت. مرغ و خروس ها را دید زد. در قسمتی از آن چند شئ سبز رنگ که مقداری خاک رویش را گرفته بود توجه مراد را جلب کرد. نزدیک تر شد. دستش را با مهارت از تور عبور داد و خاک را ز رویشان کنار زد. سه تا بودند. یکی از آنها را بلند کرد. آنها سیب زمینی بودند. سیب زمینی هایی سبز رنگ که در روشنایی روز مانند کرم شب تاب می درخشیدند. دورتا دورش را تماشا کرد. تماما سبزرنگ بود و پوستش حالت روغنی داشت. می دانست که اینها خوراکی نیست. چون مطمئنا هیچ کس جرات نمیکرد سیب زمینی به این عجیب غریبی را بخورد. صدای پسر صاحب مزرعه به گوش رسید و مراد دستپاچه شد. سیب زمینی را در جیبش چپاند و سریعا روانه کار شد. خورشید غروب کرد و مراد حدودا چهل و هشت کیسه ای جمع آوری کرده بود. طبق روال روز قبل پول را گرفت و به سمت خانه روانه شد. نزدیک شهرک رسید اما به خانه نرفت. در شهرک که نیمی از آن خانه خرابه بود قدم زد. با خود گفت:" این سیب زمینی حتما چیز باارزشی است که آنچنان قایمکی آن را کاشته بودند. چون اگر چیز بیهوده ای بود باید آن را دور می ریختند. اما واقعا چه ارزشی دارد؟ نکند متوجه این دزدی بشوند ؟ خدایا نباید این کار را می کردم. با این کار روزی خودم را بریدم. دیگر نباید به آن مزرعه بازگردم. چون مطمئنا بخاطر اینکار به من اتهام دزدی می زنند." نفس هایش تندتر شد و احساس ترسی بدش را فراگرفت. اما بعد از لحظاتی کمی آرام تر شد و دوباره با خود گفت : " بخاطر یک سیب زمینی که نمی توانند اتهام دزدی بزنند. اما بهتر است دیگر به آن مزرعه نروم." سیب زمینی را از جیبش خارج کرد و گفت :" بهتر است این همراهم نباشد. باید این را جایی قایم کنم." دوروبرش را نگاهی انداخت. در تاریکی کسی معلوم نبود. کمی از شهرک دور شد و در کنار دیوار یک خانه خرابه ایستاد. دوباره با دقت دوروبرش را نگاه کرد. پس از اینکه کاملا مطمئن شد پای همان دیوار سیب زمینی را که در تاریکی می درخشید، زیر خاک دفن کرد و راهی خانه شد. نیمه های شب ناگهان از خواب پرید. دستانش می لرزید. از جایش بلند شد و فریاد زد:" الان من را می گیرند." زنو و بچه هایش از صدای داد و فریاد بیدار شدند و سرجایشان خشکشان زد. مراد فقط فریاد میزد :" الان من را میگیرند... من دزدی نکرده ام". او تا صبح نخوابید و تمام اعضای خانه هراسان شدند. دختر ها هرکدام در گوشه ای گریه می کردند و مادرشان همچنان در بستر سرفه می کرد.
روزها میگذشت و مراد دیگر جرات بیرون رفتن از شهرک را نداشت. حتی اگر کاری برایش پیدا میشد به بهانه های مختلف از آن سرباز می زد. ترس پیدا شدن سیب زمینی تمام وجودش را گرفته بود و همیشه اطرافش را می پایید تا مبادا کسی او را تعقیب کند. حتی اگر همسایه ای در شهرک با او بطور اتفاقی تا مسیری همراه میشد فورا نگاهی پر از وحشت به او می انداخت طوریکه دیگران با دیدن این نگاه از او دوری می کردند و به او مشکوک میشدند. هر شب از خانه بیرون می زد و به سمت آن خانه خرابه می رفت. اطرافش را دید میزد و سپس خاک را کنار زده تا از بودن سیب زمینی اطمینان حاصل کند. بعد از مدتی شایعه ای بین افراد شهرک دهن به دهن پیچید که رفتار مراد مشکوک شده است. چند بار او را دیده اند که شبانه بیرون می رود. بیشتر اهل محل او را سرزنش می کردند و عده ای هم دلشان به حالش می سوخت. گاز پکنیک خانه تمام شده بود و دختران حتی دیگر چیزی برای خوردن نداشتند که روی آنها بپزند. دختران اعتراض می کردند و دختر بزرگتر که کاملا از او متنفر بود و این تنفر را با تمام رفتارش به او می فهماند او را تهدید کرد که ترکش می کنند تا شاید او کمی به خود بیاید. اما فایده ای نداشت و می دانستند اخر ماه نزدیک است. مراد همچنان فقط از خواب می پرید و حس می کرد برای دستگیر کردنش آمده اند. تقریبا دو روز به آخر ماه مانده بود و مراد با قرض توانست پکنیک را در شهرک پر کند ولی دیگر پولی برایش باقی نمانده بود. می دانست تنها دو روز دیگر وقت پرداخت اجاره خانه است و او باید فکر چاره ای می کرد. شب شد و او دوباره با احتیاط به سمت آن خانه خرابه رفت. همانجا نشست. سیب زمینی را از خاک بیرون آورد. همجنان که دوروبرش را دید میزد سیب زمینی را دورتا دور مشاهده می کرد. همچنان سبز رنگ و درخشان و چرب بود. وارد خاطرات شد. دوران جوانی اش را بیاد آورد که به همراه پدرش در مزرعه کار می کرد. روزی به همراه پدرش به باغ یک مرد ثروتمند رفته بودند. آنها با مرد صحبت کردند و قرار شد شبها را در آنجا نگهبانی بدهند و روزها به کار باغبانی بپردازند. هفته اول سه نفر وارد باغ شدند و پدرش با چماغ دستی در باغ قدم می زد. ناگهانی سه نفر را می بیند. چون سه نفر راه خروجی ندارند با او درگیر می شوند و با ضربه ای به سرش کارش را یکسره می کنند. مراد از آن روز به بعد یتیم شده و تمام کارش فقط باغداری و کشاورزی بود. دستانش لرزید. زوزه باد به قدری شدید بود که رعشه بر جان می انداخت. سیب زمینی را به دهانش نزدیک کرد و اشک از چشمانش سرازیر شد. صدای نفس هایش را که انگار در درونش انعکاس پیدا می کرد میشنید. به فردا و پس فردا فکر می کرد. به اجاره خانه و آن دو دخترش. به زن مریضش و پسر سه ساله اش. به زندگی اش و جوانی از دست رفته اش. همه و همه مانند یک فیلم از جلوی چشمانش گذشت. با خود فکر کرد :" زندگی هیچ ارزشی ندارد... حتی ارزش این گریه ها را ..." سیب زمینی را روی لبانش حس کرد. دهانش را باز کرد. لرزش دستانش شروع شد و اول به گردن و بعد به تمام بدنش منتقل شد. اشک چشمانش خشک شد. جشمانش را بست و می خواست سیب زمینی را قورت دهد اما بیکباره از بالای این خرابه چشمش به خانه اش افتاد که هنوز در تاریکی می توانست چراغ هایش را تشخیص بدهد. کمی مکث کرد. سپس سیب زمینی را در جیبش گذاشت و راهی خانه شد. وقتی به خانه رسید دخترش را دید که در حال پختن سوپ روی پکنیک است. جلوتر رفت و پسربچه سه ساله را از دست او گرفت و در آغوش کشید. خلی لاغر شده بود و معلوم بود نایی برای گریه کردن ندارد. نگاهی به زنش انداخت و می دید که سرفه هایش انگار خبر از وضع وخیمش می دهد. دختر بزرگتر بازهم فریاد زد: " فردا وقت پرداخت اجاره است. می دانی که ؟" مراد در حالی که پسر کوچکش را در آغوش گرفته بود در گوشش زمزمه کرد : " نگران نباش. فکر همه جاشو کردم. فردا از دست اجاره خانه خلاص می شویم..." مراد بچه را به آغوش دختر کوچک ترش داد. به قابلمه سوپ نزدیک شد و طوری که هیچ کس متوجه نشود سیب زمینی را داخل سوپ انداخت. سیب زمینی در سوپ کاملا ذوب و مخلوط شد. و سریعا رنگ سبزش محو شد. مراد با لبخند تلخی داخل قابلمه را تماشا می کرد. اولین کاسه سوپ را خودش خورد و مطمئن بود که همه از آن سوپ می خورند چون چیز دیگری برای خوردن نبود. با سکوت همیشگی اش روبه دیوار کرد و چشمانش را بست.
نقد این داستان از : محمد محمودی
با سلام
نگارنده‌ی عزیز، داستان‌نویس محترم، به واقع هنر، عرصه‌ی نوشتن از زشتی نیست. هنرمند، جنبه‌های تلخ زندگی را می‌زید اما آن را در دستگاه هاضمه خود به صورتی جدید و زنگی تازه رنگ‌آمیزی می‌کند. طبیعت و اجتماع و زندگی، علاوه بر صورت قهری که همواره در آن بوده است، حتما و صد البته روی خوش نیز داشته است. زندگی ترکیبی است از خوبی و بدی، زشتی و زیبایی، تلخی و شیرینی و... اگر نویسنده‌ای و داستان‌نویسی فقط اگر لحظات ناچیز و بیچارگی آدم‌های داستانش بنویسد، حتما یک جای کار نویسنده می‌لنگد. هیچ آدمی بالذات بدبخت نیست و هیچ آدمی صددرصد خوشبخت. طبیعت بشری آکنده از چند چیز متضاد و متفاوت است. آدم‌ها همانطور که خشمگین می‌شوند، همانگونه مهربان هستند. همانطور که سختکوش هستند، همانگونه نرمخو هستند. ذات آدم‌ها معجون است. مخلوطی است از چند چیز. شدت و ضعف دارد، اما این صفات در آنها حتما وجود دارد. خود به واقع به عنوان یک مخاطب به داستانتان بنگرید. درباره آدمی نوشته‌اید که غرق در فلاکت و بدبختی و بیچارگی است. ایا او هیچ لحظه‌ی خوشی نتوانسته در زندگانی‌اش ایجاد کند؟ این که نویسنده یک طرفه به قضاوت رفته است، از نگاه منفی به آدم‌های داستانی‌اش حکایت می‌کند. جهان‌بینی نویسنده، این را به مخاطب می‌فهماند که فقط در زندگی کثافت وجود دارد و لاغیر. آیا این نگاه درستی است اول. و آیا هنر این نگاه را تاب می‌آورد؟ جواب خیر است. اولا که دوره‌ی این نوع داستان‌‌ها با نوشتن چنین مضامینی رخت بر بسته است. شاید در دهه چهل سازگار بود، و نه در اکنون و زمان حال. چند نکته از نویسندگان درجه یک به عنوان شاهد مثال می‌آورم: ویرجینیا وولف می‌گوید: «هنر ـ و ادبیات- نسخه دست دوم زندگی نیست. از آن لعنتی -زندگی- یک دانه‌اش هم کفایت می‌کند.» این سخن چه نکته‌ای را در بر دارد؟ نوشته‌ی وولف این منظور را می‌رساند که ما قرار نیست همان زشتی که در زندگی در حال جریان است را در هنر به نحو درنده‌تری بازتولید کنیم. گدار، فیلم‌ساز شهیر فرانسوی می‌گوید: طبیعت فیلمی است که بد ساخته شده است.» یا سوزان سانتاگ منتقد، نویسنده معاصر آمریکایی می‌نویسد: «هنرمند باید جنبه‌های تلخ و شرارت‌آمیز زندگی را تجربه کند، اما به هیچ وجه در آن نماند؛ چه اینکه گندیده و پوسیده می شود.» از این دست مثال‌ها از جانب نویسندگان و داستان‌نویسان و نظریه‌پرادازان هنر فراوان یافت می‌شود که از حوصله نگارنده و مخاطب به دور است. یک مثال ملموس‌تر برایتان بزنم: خوشه‌های خشم، هم کتابی خواندنی است و هم فیلمش دیدنی. چه فرقی بین این دو وجود دارد؟ چه فرقی بین نگاه جان اشتاین بگ با جان فورد هست؟ چه چیز آنها را با وجود داشتن یک متن، از هم جدا می‌کند؟ اشتاین بگ از خانواده‌ای می‌نویسد که اسیر طبیعت و اجتماع خود شده است، اما فورد از دل همین متن، مادر و خانواده‌ای دوست‌داشتنی ترسیم می‌کند، که به زندگی نکبت‌بار آن زمان باج نمی‌دهند. خانواده‌ای کنشمند، محکم در برابر وقایع و ایستاده در برابر فشارهای بیرونی. فورد به واقع زندگی را از دل کثافت بیرون می‌کشد و نمی‌گذارد آدم‌های فیلمش، بازیچه‌ی اجتماع و طبیعت شوند. او، آنها را قوی خلق است. درد را رد نمی‌کند، ان را نمی‌پوشاند، سختی را پنهان نمی‌کند، اما آدم‌هایی را شخصیت‌پردازی می‌کند که در برابر این دردها سر خم نکنند. احمد محمود داستانی خواندنی بنام «ننه امرو کجا میری؟» دارد، با همین نگاه. مادری که تنهاست و تنها پسرش را کشته‌اند. بی‌چیز و فقیر است، اما احمد محمود، از او مادری مفلوک و اشک‌درار نمی‌سازد. او را چنان محکم به مخاطب معرفی می‌کند که مخاطب به واقع دوست دارد ننه امرو مادر او باشد. شما اما از کارگری گفته‌اید که مخاطب نه چیزی از او می‌داند و نه می‌داند کیست. درونش را نشان نداده‌اید که همذات‌پنداری به بار بیاورد. مثل عروسک خیمه‌شب‌بازی او را رقصانده‌اید. دائم و پشت سر هم بدبختی را به او خورانده‌اید. بی‌آنکه چیزی از محیطش بدانیم. چیزی از نگاه او به زندگی را بفهمیم. همین‌طور وقابع را بر او حادث کرده‌اید. و او را مفلوک پنداشته‌اید. آیا توان و فکر و اندیشه‌ای در او نیست؟ آیا رحم و شفقتی برای زن و بچه‌اش قائل نیست؟ آیا فقط بدی در باطنش وجود دارد؟ حتی اگر این داستان تمامش واقعیت داشته باشد، نویسنده نباید اینگونه بیانش کند. داستان «شنل» گوگول را بخوانید تا بفهمید این نویسنده گرانقدر چگونه توانسته است سیاه‌روزی یک آدم را پشت نثری طنزگونه پنهان کند. قصه‌اش در تنگدستی به مانند داستان شماست و چه بسا بدتر. اما اینگونه و عریان به شرح وقایع و بدبختی شخصیتش نپرداخته است. او آن را با طنز خاصش بیان کرده، که مخاطب بتواند درد جانکاه شخصیت داستان شنل گوگول را تحمل کند. توصیه‌ی من این است که داستان کوتاه «شنل» را حتما بخوانید و نظرتان را درباره ی تفاوتش با داستان‌تان به اشتراک بگذارید. دوست عزیز، تراژدی نوشتن، حتما با پالایش روحی و روانی شخصیت داستان و مخاطب همراه است. چیزی که در داستانتان وجود ندارد.

منتقد : محمد محمودی

متولد ۱۳۶۹. کارشناسی ارشد پژوهش هنر. دبیر تحریریه مجله الفیا. منتقد مجلات سینمایی از جمله «نقد سینما» و مدرس داستان



دیدگاه ها - ۲
محمد محمودی » سه شنبه 23 دی 1399
منتقد داستان
سلام. سلامت باشید.منتظر یک داستان سرخوش از شما هستم.
کامیاب سلیمانی » دوشنبه 22 دی 1399
سلام خدمت شما . بله درست است من به این نکته توجه نکرده بودم. خیلی ممنون و تشکر

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت