باورپذیری را از متن واقعگرا نگیرید.




عنوان داستان : جدال
نویسنده داستان : حمید نیسی

این داستان ویرایشی از داستان «چه کار باید بکنم؟» می باشد.

از این داستان ویرایش جدیدی تحت عنوان «جدال» منتشر شده است.

یک دنده و لجوج، هیچ میخی در تو فرو نمیرفت، هیچ حرفی در تو اثر نداشت، مگر چطور به تو بگویم که حرفم در تو اثر داشته باشد؟ واقعا من الان به تو چه بگویم؟ خوب است چند بار سر به سینه ات کوفتم و فریاد زدم نکن همچین سیف الله، عاقبت خوشی ندارد، دستت آلوده میشود، عادت میکنی و تو هی تکرار میکردی: همین یک بار، به خاطر عروسی دخترم، و من گفتم به خاطر عروسی دخترت هم که شده هیچ وقت، اما تو گوشت بدهکار نبود و کردی این کار زشت را که نمی بایست بکنی و حالا برای تو چی مانده است؟ چه میخواستی بماند؟ حیثیتت، آبرویت، اسم و رسمت، همه چیزت برباد رفت. بد طور ضربه خورده بودی، من حتم دادم همسایه دست راستی بوده، خودت که میدانی، حتما او بوده که رفته خبر داده، والا زمانی که تو با راننده وانت معامله میکردی کسی آنجا نبود، تعجبی ندارد او گفته باشد لابد از سر همان زمانی که یک کیسه سیمان میخواست و تو به ندادی کینه ات را به دل داشته و پی فرصت مناسب بوده.
بلند بالا و سینه پهن و درشت بود، چشم هاش انگار دو کاسه خون، طوری توی کنج اتاق داخل پاسگاه مشسته بود و سرگرم کلنجار با خود بود که انگار کسی از درونش قد برافراشته و حالا آمده روبرویش چندک زده و یک بند حرف میزند، با لحنی آمیخته با سرزنش.سیف الله چه میتوانست بکند؟ او را گرفته بودند و یک راست آورده بودند پاسگاه، صاحبخانه شکایتش را کرده بود. در خود فرو رفته و سربسته و از خود بیخود بود، تاب هیچ چیز را نداشت، تاب سرزنش های خود را هم نداشت، از پنجره اتاق به آسمان نگاه کرد، تاریک تاریک بود، با خشم فرو خورده ای دم سبیلهایش را به زیر دندان گرفت و سرش به شدت درد میکرد، غمی به جانش نشسته بود که مثل مار به تمام تنش نیش میزد، حس پشیمانی، حس ترس از تازیانه آن هم جلوی چشم دوست و دشمن، جلوی چشم هرکس و ناکس، گیج و منگ و بلاتکلیف با خود گفتگو میکرد، جدالی میان خویش و خویشتن، هردو پرتوان و نیرومند، نهیب میزدند و میخروشیدند، راه گریزی باید جست.
"چت شده مرد؟ هنوز که چیزی نشده، دل داشته باش و بگو محتاج بودم، چه خبرت شده، از حالا این همه کلافه شده ای؟ طوری ترس برت داشته که انگار همه قطعات ساختمان را دزدیده ای یا فروخته ای؟ ده بیست کیلو که بیشتر نبود، خون که نریختی"
آرام و قرار نداشت ، فکر اینکه سکینه وقتی بفهمد چه خواهد گفت، هیچ مردی طاقت نگاه های سرزنش آمیز زن را ندارد، مرد زیر نگاه زن خرد میشود، ذلیل میشود:
" ای بر پدرت لعنت همسایه کثیف، ای کاش چشم هایت کور میشدند، ای کاش خناق میگرفتی و دم نمیزدی"
" و ای کاش تو هم عقل توی کله ات بود و دست به این کار نمیزدی، خوبست چند بار فریاد زده باشم مکن سیف الله، عاقبت خوشی ندارد"
" این یکی را دیگر نخوانده بودم"
" واگر خوانده بودی این کار را نمیکردی؟ تو اصلا هیچ حالیت نبود، عقل از سرت پریده بود"
خیس عرق شده بود ، نمیدانست چه باید بکند؟ دل نگران و تشنه بود، سقف دهانش خشک خشک بود، کسی انگار داد زد، داد از درونش بود:
" تو چی میگی مرد؟ اما آبرو چی؟ یک عمر با آبرو زندگی کردم، سرافراز و سربلند، ببین برای خرج عروسی دختر چه بلایی سر خودم آوردم؟ ای به خشکی شانس"
" چه خبرت شده؟ تو که داری خودت رو نفله میکنی، دزد سر گردنه که نیستی، یه نگهبان ساده ای هستی که جان میکنی و روزگار میگذرونی، با ماهی چندر قاز حقوق که میگیری یه نان بخور و نمیری تهیه میکنی که اگر جلو سگ بیاندازی رو برمیگرداند، خون که نکرده ای، محتاج بوده ای"
" آره تو راست میگویی، محتاج بوده ام، دیشب که داشتم میرفتم سرکار سکینه گفت: جهیزیه ای باید برای دختر تهیه کنیم، داره میره سر زندگی" ، همین بود که فکرم را خراب کرد، سرکار همش تو فکر تهیه پول بودم که ناگهان این فکر خطرناک به کله ام زد"
" و درست در همین لحظه بود که من فریاد زدم نکن سیف الله ، عاقبت خوشی ندارد، اگر گیر افتادی پاک آبرویت رفته، اما تو گوشت بدهکار نبود، مرا پس راندی، اصلا حالیت نبود که چی داری میکنی و کردی آنچه را که خودت میخواستی"
گروهبانی در اتاق را باز کرد و آمد پیش سیف الله :
" عجب طرار قهاری هستی تو مرد، مگه میله گرد کیلویی چند است؟"
گروهبان نگاهی به او کرد و رفت ، در اتاق از بیرون با سیم بسته میشد قفل آن خراب شده بود ، سیف الله دم فرو بسته و سر به زیر انداخته بود و خاموش مانده بود، گفتگوی با خود او را کلافه کرده بود:
" بس کن دیگر، بس کن، جانم را به لب رساندی"
" من جانت را به لب رساندم یا تو، تو که اصلا حرف حساب سرت نمیشه؟ چقدر گفتم این کار رو نکن ولی تو دیوانه شده بودی"
" راست میگویی دیوانه شده بودم، حالا چه کار کنم؟ خودم را بکشم؟"
" تو را خواهند کشت، نه اینکه سرت را ببرند ، نه، وقتی که دستت نباشد، تو دیگر زنده نیستی، تو با دستانت زنده ای، سکینه هم با دستان تو زنده است، بی دست هم خواهی شد، تکان بخور ، فکری بکن، زیر شلاق کبودت میکنند، خوب حواست را جمع کن ، این همه بازو کلفت کرده ای که چه کنی؟ پس معطل چه هستی؟"
در زا آرام به سمت خودش کشید سیم شل شد صدایی نمی آمد ، آرام بیرون آمد کسی در حیاط پاسگاه نبود، تا در خروجی فاصله ای نداشت ، برق لوله تفنگ زیر نور چراغ دم در به چشمش نشست، شک را باید در خود کشت، پاورچین پاورچین آمد نزدیک در خروجی، سرباز دم در وارفته و بی حال پاها را از هم باز کرده بود و تفنگش را روی زمین گذاشته بود، منگ خواب و خسته بود، سیف الله لوله تفنگ را با دست چپ گرفت و مشت گره کرده راست را به گیجگاه نگهبان نشاند و نگهبان تا آمد به خود بجنبد سیف الله دیگر نبود.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
حرکت در داستان‌نویسی باید به سمت جلو و بالا باشد. این یعنی ضرورت نگاه جدید، یعنی پرداختن به موضوعات جدید. کمی از موضوعاتی که در چند داستان گذشته به آن‌ها پرداخته‌اید فاصله بگیرید. تکرار همیشه باعث از دست رفتن داستان می‌شود حال این تکرار در موضوع باشد یا در شیوه‌های پرداخت و یا در هر چیز دیگر.
موضوعات شما تکراری شده‌اند و همین باعث می‌شود خواننده کمتر دیگر با آن‌ها ارتباط پیدا کند و بدان‌ها رغبت نشان بدهد.
تکراری شدن یک خطر دیگر هم برای متن دارد که خواننده می‌تواند همه جای آن را حدس بزند. معمولا سفارش صریح بر این است که نگذارید خواننده قدم بعدی داستان شما را بداند در حالی که تکرار یعنی دانستن تمام قدم‌های داستان.
سعی کنید از موضوعات دیگر بنویسید. برای یافتن موضوع می‌توانید سراغ تاریخ یا صفحه حوادث روزنامه‌ها و مجلات و حتی اخبار تلویزیون بروید. یا خاطرات دیگری از خودتان را در قالب داستان پیاده کنید.
شخصیت‌پردازی نسبت به قبل بهتر شده. فیزیک شخصیت را بهتر توصیف کرده‌اید: " بلند بالا و سینه پهن و درشت بود، چشم هاش انگار دو کاسه خون، طوری توی کنج اتاق داخل پاسگاه مشسته بود". و حتی برخی نگاه‌های جزئی‌تر به شخصیت که بسیار خوب نشسته‌اند مانند: "با خشم فرو خورده ای دم سبیلهایش را به زیر دندان گرفت". این نوع جزئیات خیلی به درد داستان می‌خورند. چون هم شخصیت را نشان می‌د‌هند و هم به نوعی از حالات روانی و درونی او می‌گویند چرا که اینها واکنشهای عصبی هستند.
در چند نقطه تفکرات شخصیت را در قالب دیالوگ نشان داده‌اید که خیلی تکنیکی است. تنوع خوبی هم به متن از لحاظ فرم می‌دهد. مانند این صحنه: "ای بر پدرت لعنت همسایه کثیف، ای کاش چشم هایت کور میشدند، ای کاش خناق میگرفتی و دم نمیزدی" و دو سه خط ادامه آن که در این قالب نوشته شده‌اند.
هر حرکت و حضوری در داستان باید دلیل قانع کننده‌ای داشته باشد. اما این دلیل نباید خواست و اراده نویسنده باشد. آمدن گروهبان به درون اتاق هیچ توجیه منطقی ندارد. از بدترین صحنه‌های داستان یکی این است که بدون دلیل می‌آید و می‌رود. از آن بدتر دیالوگ اوست که حتی زبان داستان را هم برهم زده است : "عجب طرار قهاری هستی تو مرد، مگه میله گرد کیلویی چند است؟"
کلمه "طرار" اصلاً مناسب این متن نیست. هر زمان از قول شخصیتی حرف زدید باید خود را جای او قرار بدهید. حتی اگر او آدمی است که بدو بیراه بگوید باید شما هم واقعا همانها را بنویسید. کلمات هر شخصیت باید اندازه دهان او باشند یعنی به شخصیتش بیایند.
اصولاً تلاش کنید چیزی به خواسته شما پیش نرود. بلکه منطق و روال واقعی داستان باشد. مثلا نداشتن قفل بازداشتگاه اصلاً قابل باور و پذیرش نیست. فقط گویا نیاز داستانی شما بوده. بهتر است این را عوض کنید و ترفند دیگری برای رهایی او پیدا کنید.
ایراد زبان در جاهای مختلفی به چشم می‌آید. سلاست زبان را نگیرید. گاه زبان خیلی رسمی شده است: "سیف الله دم فرو بسته و سر به زیر انداخته بود و خاموش مانده بود". در این جا زبان خیلی بی‌دلیل ادبی شده و از سلاست درآمده. همچنین نوعی تکرار بیدلیل دارد چرا که "دم فرو بستن" همان "خاموش ماندن" است. یکی از اینها کافی است. هیچوقت بی‌دلیل چیزی را تکرار نکنید. تکرار بی‌دلیل می‌شود اطاله.
اصطلاح باورپذیری را همیشه برای داستانهایی از این دست که آینه اجتماع هستند در نظر داشته باشید. شیوه خروج سیف الله از زندان و فرار او باورپذیری ندارد. مگر این که مکان زندان در یک روستا باشد که امکانات خاصی نداشته باشد. تصور ما در این داستان از یک بازداشتگاه در شهر است هنوز.
کنش و جمله نهایی سیف الله بد نیست. به خصوص جمله "سیف الهذ دیگر نبود" که دو منظوره شده یعنی نبود فیزیکی و نبود شخصیتی او انگار که دیگر شخصیتش عوض شده.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۱
حمید نیسی » یکشنبه 21 دی 1399
سلام استاد عباسلو فقط در جواب میتونم بگم ممنونم ممنونم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت