جهان داستان، جهان داستان است.




عنوان داستان : شبحِ اَلشغیب
نویسنده داستان : سید احمدرضا فضیلت منش

.

تهران/ بند ۲۰۹ زندان اوین*/

با صدای باز شدن در ، نگهبان به خودش می آید و می ایستد...جوانی وارد می شود و بی توجه به او طول راهرو را طی می کند؛ نگهبان دنبالش می رود و با عصبانیت می گوید: هی کجا میری...کی اجازه داده بیای اینجا...با تو ام اهوی...
مرد جوان همینطور که می رفت جواب داد : حتما یه کسی بودم که تا اینجا اومدم...
نگهبان دست با شانه مرد جوان زد و او را نگهداشت و گفت:بلبل زبونی نکن جواب بده
جوان بدون گفتن حرفی به راهش ادامه داد و فقط از جیبش کارتی نشان داد و نگهبان با دیدن کارت دیگر ساکت شد و بعد از قدم آخر ایستاد...
روی کارت نوشته بود:

کمیل هاشمی
"افسر ویژه حفاظت اطلات ستاد کل"


کمیل که متوجه شد نگهبان از حرکت ایستاد ، برگشت و با پوزخندی گفت: تازه اومدی؟؟؟معمولا اینجا منو میشناسن...

بعد به مسیرش ادامه داد و گفت: کجاست؟؟؟

+: کی

-: صدرا...

نگهبان که متوجه نشد دنبال کمیل راه افتاد و تکرار کرد: کی؟؟

+: صدرا...سعید صدرا...

-:اها...اون متهم امنیتی!!! اتاق آخر، سمت راست

+: نه...انگار واقعا تو تازه اومدی...مگه بیمارستانه اینجا...

کمیل که این را گفت نگهبان خواست جوابی بدهد که به در اتاق رسیدند و کمیل بدون مهلت جواب به نگهبان ،دوباره گفت: بی سیم بزن بگو در رو باز کنن...

نگهبان که جوابش روی لبش خشکیده بود برگشت و کم کم راه رفتنش دویدن شد تا زودتر بی سیمش را بردارد؛ بی سیم را برداشت و گفت: اتاق سعید صدرا رو باز کنید؛ برای بازجویی...

صدای باز شدن در که در اتاق پیچید ؛ متهم که لم داده بود به سرعت نشست و بازجو که وارد شد ؛ چند طَبَق پرونده را کوبید روی تخت و کنار متهم نشست و شروع کرد به حرف زدن...

+: نام: سعید
نام خانودگی: صدرا
نام پدر: یونس...
متولد ۱۳۶۰...تهران...
خلبان هواپیماهای مسافری و لجستیکی ارتش...
تو پرونده ات نوشته شده دوره خلبانی فانتوم هم دیدی که رد شدی...
از سال ۹۴ به هوای کمک و انتقال غذا به شهر های محاصره شده سوری رفتی سوریه...چند پرواز امدادی به فوعه و کفریا داشتی که البته دوبار چند ثانیه حین پرواز از مسیرپروازی خارج شدی
یه دیدارهایی هم با یه کسایی داشتی و مدارک نشون میده خواستی کد رمز به اون وری ها نشون بدی با این حرکت ها ...الان هم به اتهام جاسوسی برای اسرائیل بازداشت شدی...
هرچی مونده خودت بگو

-: عجب...گروه خونی مو هم میگفتی دیگه...
+: تیکه ننداز...جواب بده
_: اُ مثبت...
کمیل با شنیدن این حرف عصبی شد و پرونده ها را برداشت و همینطور که می رفت گفت:
+: خیلی خُب...اُ مثبت...من هم با یه پرونده ای تحویلت بدم به قاضی...که هر چی مثبت و منفی تو عمرت شنیدی قاطی کنی‌...

-: صبر کن جوون...چند ساله اومدی تو نظام...

کمیل ایستاد تا چیزی بگوید ولی سعید از تخت بلند شد و گفت: لطفا عین این بازجو های تو فیلما نگو اینجا فقط من سوال می کنم...
بعد چند قدم به کمیل نزدیک شد و گفت:
یادمه وقتی اولین بار غذا بردم برای شهرک های محاصره شده...یه افسر پرواز سوری رو باهامون همراه کردن...بعد از پرواز اومد زد رو شونه ام و به انگلیسی گفت: نمی دونی چند نفرو تو اون شهرک ها از زنده به گور شدن نجات دادی خلبان...
+شروع نکن روضه خوندن واسه من...الآن دیگه به صحرای کربلا زدن کاری برات نمی کنه...

-: نه جوون اشتباه گرفتی...خواستم بگم من که الآن مثلا جاسوس اسرائیلم، همون آدمی ام که بیرون از اینجا بهش میگن مدافع حرم...تو اصلا میدونی پرواز بالا سر ابوبکر بغدادی یعنی چی؟؟؟

کمیل برگشت و با بی حوصلگی پرونده هایش را انداخت روی میز کنار تخت و گفت:ببین آغای مدافع حرم...ما از تو گنده تراشم کشوندیم این سلول ها و تهش همه شون شدن شمر و خولی و حرمله...
این عکسو ببین...دیدار عاشقانته با نفوذی داعش تو فرودگاه دمشق که تو پوشش خبرنگار اومده بود...اگه خبر نداری باید بگم تو سوریه گرفتنش و الآن منتظر حکمه...
اینم اسکرین شات ایمیل هایی که براش فرستادی...موقعیت خلبان ها و هواپیما های ایرانی تو فرودگاه دمشق...
اینم پرینت بعدی...اسکرین شات ایمیلی که توش اطلاعات محل استقرار فرماندهای سوری رو فرستادی...
حالا اگه اینا هم یه جور دفاع از حرمه...پس بگو تا ماهم بدونیم تکلیفمونو...
-: ببین جوون من نمی دونم اسم تو چیه و چند سالته...به قیافت که نمیاد از سال هفتاد اونور تر به دنیا اومده باشی...
من وقتی تو به دنیا نیومده بودی‌...زیر بمب و خمپاره های صدام؛ سرود ای ایران میخوندم...وقتی تو تازه داشتی تست کنکور حل می کردی، من هواپیما جابه جا میکردم...حالا یه مشت عکس چرند و پرند آوردی، میگی من دارم به مملکتم خیانت می کنم...

+: این برگه ها رو نگاه کن‌...این برگه بلیط بدون برگشتت به پاریسه...اینم پرینت رزرو بلیط هتلت اطراف شانزلیزه...نزدیکای خونه امن موساد تو پاریس...همه چی داشت تموم میشد که از شانس بدت...بچه های حفاظت ارتش مچتو گرفتن...حالا هم ننه من غریبم بازی در نیار...چون تو پسر خواهر مریمی*و هرچی بکشی حقته...

سعید با شنیدن این حرف ها ساکت شد و دستی به موهایش کشید و مثل پشیمان ها رفت روی تخت نشست و سرش را پایین انداخت...

کمیل پرونده ها را برداشت و گفت: شما به جابه جا کردن هواپیمات ادامه بده...ماهم بریم کنکور بدیم...کمیل رفت و در پشت سرش به طور خودکار بسته شد...
کمیل که داشت به طرف در خروج از بند حرکت می کرد به نگهبان گفت: آقا علی در رو باز کن..‌.
نگهبان ایستاد و با تعجب گفت: اسممو از کجا میدونی؟؟؟

-: از اتیکت لباست...یه چن روزم مرخص بگیر برو شیراز پیش مامان و بابا...
+: اینم رو اتیکتم بود؟؟؟
-: نه...خودم کنکورم خوبه :)
+: یعنی چی؟
-هیچی به کارت برس...

فردا صبح کمیل دوباره به زندان برگشت و بعد از ورود به بند ۲۰۹ با نگهبان عوض شده شیفت...سلام و احوال پرسی کرد و رفت تا همراه چند نفر دیگر صدرا را به محل جدیدی منتقل کنند برای بازجویی...دستور از بالا صادر شده بود که جای امنی برای صدرا نیست...
بعد از چند ساعت طی مراحل اداری صدرا را تیم حفاظت با چند خودرو از داخل زندان بیرون آوردند

در مسیر حرکت خودروی اسکورت که کمیل داخل آن بود از مسیر جدا شد و وقتی علت را جویا شد راننده گفت: از اینجا شو دیگه حراست قوه قضاییه میدونه...کمیل عصبانی شد و گفت: یعنی چی...قانون از خودت در میاری...برو دنبالش...اما همینکه راننده خواست با بی سیم موقعیت خودروی اصلی را اعلام کند از بی سیم صدا آمد:
از سیمرغ یک به سیمرغ دو از سیمرغ یک به سیمرغ دو... کجا رفتی ...چرا جدا شدی... ...یه ماشین داره ما رو تعقیب میکنه...ما تو موقعیت شهی...کشششش.کششش...
صدای چند شلیک از پشت بی سیم می آید و ارتباط قطع می شود...
-:کجایی سیمرغ ۱ ...چه اتفاقی افتاده اونجا...

کمیل با دستپاچگی و عصبانیت فریاد میکشد: برو لعنتی پیداشون کن...
بعد از چند دقیقه چرخ زدن در خیابان ها و سرگردانی بالاخره خودروی حامل را که از مسیر جدا شده بود و گوشه یک خیابان فرعی پارک بود پیدا کردند و خود را به آن رساندند...چند گلوله به خودرو خورده بود و مامورین زخمی شده بودند و یکی از شدت جراحت روی زمین افتاده بود...کمیل از ماشین پیاده شد و خود را به یکی از بچه ها که حال بهتری داشت رساند و گفت: متهم کجاست؟؟؟

+: آاااخ کمیل جان چرا اینقد دیر؟؟؟ کجا بودین شما؟؟؟...شما که جدا شدین یه سمند نمیدونم چی چی رنگ نزدیک شد و شروع کرد به تیراندازی...بعد مجبور شدیم بپیچیم به فرعی...آاااخ آاااخ دستم‌‌... تا تیراندازی شون قطع بشه...ولی فایده ای نداشت پیچیدن جلومون و شلیک کردن...بیچاره نعیم هم اونجوری شد...ما هم که می بینی...
بعد متهمو برداشتن رفتن
-: قیافشون...شماره پلاکی چیزی؟؟؟؟
+: ببخشید دیگه...اسمشونو که روم نشد بپرسم!!! شماره پلاکم که...کاغذ پیدا نکردم...مرد حسابی ما همینجوریش باید دیه مونو از شما بگیریم!!! طلبکارم هستی؟؟؟

کمیل که از شدت عصبانیت و اضطراب نمی توانست یکجا بند شود بلافاصله بعد از آمدن پلیس و آمبولانس به طرف محل حفاظت ستاد رفت و خواست با فرمانده اش صحبت کند...داخل اتاق فرماندهی، فرمانده و معاونش افشین با توپ پر منتظر گزارش بودند...با ورود کمیل افشین فریاد زد: گند زدی بچه...گند زدی..کِیس به این مهمی عین چی از دستتون در رفت...چرا از خودرو حامل جدا شدین؟؟؟
-: ببخشید قربان...بی احتیاطی راننده بود
+: همین؟؟ بی احتیاطی راننده...پس تو اونجا چه غلطی می کردی...همین الآن تو و هر کی تو اون ماشین حفاظت بوده بازداشت میشین‌...
بعد با بی سیم افشین چند نفر آمدند داخل و کمیل را دستگیر کردند و بردند....
●●●●●●●●

شش ماه بعد/ تهران/ باشگاه تیراندازی ارتش

کمیل که ساعت ها منتظر دیدار امیر سیاری* بود بعد از چند ساعت انتظار بالاخره رئیس دفتر امیر سیاری را دید و بعد از سلام و احترام نظامی با لحن ملتمسانه ای گفت : ببخشید جناب سرهنگ...من از حفاظت کل مزاحم شدم...رفتم دفتر تشریف نداشتین چون کار فوری بود اینجا مزاحم شدم...راستش نمی دونم اطلاع دارین یا نه...ولی سه ماه پیش وقتی دو تا از شهر های حلب تو سوریه سقوط کرد...بالاخره داعشی ها تونستن دوباره روستای تل الشغیب رو پس بگیرن...روستایی که شاهرگ حیاتی اتصال به حلب بود...نکته جالبترش اینه...آخرین پروازی هم که از اون کوریدور قبل از آزادسازی تل الشغیب انجام گرفت؛ خلبانش سعیدِ صدرای معروف بود...یازده ماه پیش...دقیقا یک هفته قبل از آزادی تل الشغیب...حالا شش ماه پیش این صدرای خائن فرار کرده...سه ماه بعد هم تل الشغیب دوباره سقوط کرد...بعد هم حتما خان طومان و به لطف خائنای خودی فردا دمشق و تهران...

سرهنگ که از اطلاعات تکراری کمیل و پر حرفی اش کلافه شده بود؛ گفت: خب که چی...الآن از دست من چی برمیاد؟؟؟

+: جناب سرهنگ ،نمی دونم به چه علت، اما این پرونده رو سازمان قضایی مختومه اعلام کرده... برای به جریان افتادن دوباره پرونده...دستور معاونت هماهنگی لازمه؛ اگه میشه با دریادار یه صحبتی بکنین.
-: مطمئنی پرونده به اون مهمی مختومه شده؟؟؟عجیبه!!! باشه یه نامه از دریادار میگیرم...ببر سازمان قضایی

بعد از چند دقیقه کمیل نامه ای با امضای شخص معاون هماهنگی ارتش گرفت و بعد از به جریان انداختن پرونده برای ملاقات با افشین به اداره حفاظت ستاد رفت.

ماجرا را که برای افشین تعریف کرد افشین انگار که جا خورده باشد گفت:
+:بچه تو چکار کردی؟؟؟ مگه تو قاضی هستی؟؟؟ کی به تو اجازه داد؟؟؟ انگار چهار ماه تعلیق و توبیخ کتبی کمت بود...

-: نه سردار...ولی خودت برو پرونده رو نگاه کن...دقیقا روزی که من پرونده رو دست گرفتم سعید صدرا از سوریه برگشت و دیگه هیچ پروازی از بالای روستای الشغیب انجام نشد...دقیقا سه ماه بعد از فرار صدرا، الشغیب دوباره سقوط کرد...بعد از یک ماه هم که من از تعلیق برگشتم، پرونده مختومه اعلام شد.
افشین انگار که از حرف های کمیل متعجب شده باشد گفت+:خب، حالا چی میخوای؟؟؟
-: میخوام برم سوریه....من مطمئنم صدرا اونجاست...اگه میشه با اولین پرواز برم سوریه مطمئن باشین من دست خالی از دمشق بر نمی گردم...
افشین کلاهش را برداشت و انداخت روی دسته صندلی و گفت: باید با فرماندهی صحبت کنم
بعد بلند شد و لباسش را مرتب کرد و کلاهش را برداشت و از اتاق خارج شد...
بعد از نیم ساعت انتظار کمیل بالاخره افشین برگشت. کلافگی چهره افشین بدجور کمیل را ناامید کرد ...کمیل ایستاد و گفت: قبول نکردن؟؟؟
افشین گفت:( آره...) بعد مکثی کرد و به لبخند گل انداخته کمیل نگاهی کرد و ادامه داد: اما به شرطی که من هم باشم...
کمیل که لبخندش نیامده خشکید؛ گفت چرا آخه؟؟
+: حالا نه که خیلی سابقه ات خوبه حاجی؟؟؟مگه من چمه که اینجوری کرک و پرت ریخت؟؟؟
-:باشه دلخور نشو...‌حالا کی بریم؟؟
+: اولین پرواز
●●●●●●●●
فرودگاه نظامی ارتش سوریه/دمشق

کمیل و افشین که از هواپیما پایین آمدند خودروی نیروهای ویژه کمیته مردمی سوریه آمد دنبالشان و مردی با لهجه عربی صدایشان زد و گفت: سلام بر اخوی های ایرانی ما...انا اسمم جاسم‌هست...جاسم حمدانی انتما باید اِاِ قائد افشین و قائد کمیل باشین؟؟؟
مرحبا بکم مرحبا!!! تعل تعل ادخلا السیاره...

افشین و کمیل سوار خودرو شدند به طرف پادگان کمیته مردمی سوریه حرکت کردند...در راه هم جاسم برایشان تعریف می کرد: توی سوریه که این دَعشیون ظهور کردند...اخواننالایرانی...مدد ما بودند همین حاج قاسم، حاج حسین اینا آمدن ...ما به قول خودتون خاک پای زوار ایرانیم...اقدامهم علی عیوننا...
به مقر که رسیدند افشین و کمیل به سرعت همراه جاسم تمام مدارک و عکس های شناسایی و اطلاعاتی را بررسی کردند...یک عکس نه چندان واضح اما مثل برق کمیل را سر جایش خشکاند...عکس چهره تغییر کرده صدرا در کنار ابو عمر سیف الله شیشانی، نفر دوم داعش...عکس را به جاسم نشان داد و گفت: اینو میشناسی؟؟؟
جاسم کمی دقت کرد و گفت: نعم نعم...خدا لعنتش کنه...اسمش ابو سلیم الخوراسانیه...همه جا در معیت ابو عمر شیشانی دیده میشه...

+: دیگه چی؟؟؟ از گذشته اش چی میدونی؟؟
_: اگه اشتباهی نمی کنم...افسر قوای الجوّی ایران بوده.‌..بعد از سقوط تل الشغیب همه جا همراه شیشانیه...حتی شنیدم دست راستش باشه!!!
+:چیزای دیگه ای ازش می دونی؟؟؟رفت و آمدش؛ اقامتش... چیزی میدونی؟؟؟

-: لا...لا...اون ملحد مثل یه سایه است...سخته که اطلاعات ازش میگیرم البته میشه که فهمید... باید اَذهبُ...یعنی میروم...اَسئلُ ... پرسش میکنم...ماجرایش رو...فردا میگم...عملیات دارن امشب جنود الله...من باید امشب میرم اطلاعات میگیرم میام...

شب عملیات کمیل و افشین از مقر به دمشق برگشتند و به مقر مستشاران ایرانی سوریه رفتند...آنجا همه فرماندهان سپاه قدس جمع بودند...کمی سردار سلیمانی*صحبت کرد و بعد یکی یکی فرمانده ها با او گرم صحبت شدند...افشین در میانه فرمانده هان یکیشان را کشاند گوشه ای و به کمیل معرفی کرد: کمیل جان ایشون سردار پورجعفری*هستن‌‌...دست راست حاجی...به قول شما دهه هفتادیا...رفیق شیش حاج قاسمه...
پور جعفری هم با دو نفر سلام و احوال پرسی کرد و افشین شروع کرد به تعریف ماجرای صدرا...که بی سیم سردار پور جعفری به صدا در آمد...

اویس...اویس ...مالک..اویس اویس مالک...
+: اویس جان به گوشم

+: مالک جان اوضاع قمر در عقربه اینجا...اویس نتونست حبیبشو ببینه...هوای یمن ابریه...چکار کنیم؟؟؟
-: هوای یمن چقدر ابریه؟؟؟ میشه موند یا باید برگردین ایران؟؟؟
+: نه مالک جان...اومدنمونم دست شماست..‌.

پورجعفری بعد از شنیدن این ماجرا از بچه ها معذرت خواست و رفت و موضوع را به فرمانده سلیمانی اطلاع داد...

در چند لحظه همه جا به هم ریخت و خبر...خبر نگران کننده ای بود...شکست نیروهای خودی از دشمن و محاصره نیرو ها...

صبح فردا افشین و کمیل خود را به مقر نیروهای کمیته مردمی سوریه که به سختی از محاصره برگشتند رساندند...در میان زخمی ها و کشته ها پی جاسم گشتند...جاسم به شدت زخمی بود و اصلا حال خوشی نداشت و شهادتین می گفت‌‌...وضعیتش جوری نبود که با او صحبت کنند...

حالا ناامیدی بهترین سوغات افشین و کمیل از سوریه بود.
در میان سر و صدای زخمی ها خودرویی با بوق ممتد وارد مقر شد و یک نفر فریاد زد: هذا ابوسلیم الخوراسانی لعنت الله علیه‌...هذا الملعون..هو اَصبَحَ اسیرنا ...الله اکبر...لبیک یا زینب...
نیروهای سوری با شنیدن این خبر با فریاد های یا حسین و لبیک یا زینب به طرف ابوسلیم دویدند و او را کتک زدند...اما افشین که از اهمیت سلامت او مطلع بود خود را به جمعیت رساند و سوار ماشین کرد و همراه کمیل او را از سربازان خشمگین سوری و افغانی دور کرد...

در راه افشین که رانندگی می کرد به صدرا گفت: خسته نباشی اخوی‌....چه خبر ها

صدرا که خونین و مالین شده بود با حالتی خسته گفت: سلامت باشی‌‌...انشالله

کمیل که از برخورد دو نفر تعجب کرد پرسید: یعنی چه... اخوی چی میگه این وسط...داعشی گرفتیم مثلا!!!

صدرا سر بلند کرد و با خنده ای به کمیل گفت: تست هاتو حل کردی؟؟؟ کنکور چطور بود؟؟؟

افشین با خنده جواب داد: بد نبود...اما نمره منفی زیاد داشت

صدرا که دیگر داشت بیهوش می شد بی سیم افشین را از دستش گرفت و اعلام کرد: از صدرا به سجیل...از صدرا به سجیل... بسم الله قاصم الجبارین...موقعیت ابرهه...۳۲ درجه به راست...هفتاد درجه به پائین...با رمز یا حیدر...

کمیل که از این حرف ها داشت شاخ در می آورد به افشین گفت: یعنی...یعنی صدرا...

افشین حرف کمیل را قطع کرد و گفت: بله...آقا صدرا هم آره...فقط تو خیلی موش دووندی ...صدرا رو سالم تحویل دادیم...آش و لاش تحویل گرفتیم...
صدرا که بیهوش شده بود را افشین و کمیل به بیمارستان رساندند...
چند ساعت که گذشت چند نفر نیروی محافظ وارد بیمارستان شدند و چند ثانیه بعد سردار سلیمانی با لبخند وارد بیمارستان شد و رفت عیادت صدرا...

افشین و کمیل که در سالن بودند بعد از رفتن فرمانده به دیدار صدرا رفتند و کمیل بی صبرانه ماجرای صدرا را از افشین پرسید: صدرا با اینکه بی حال بود پیش دستی کرد و گفت: کمیل جان...ما کل دیدارهای عاشقانمون...هدایت شده بود و اطلاعاتمون سوخته...ولی تو کوتاه نیامدی...
افشین ادامه داد: خب ما هم مجبور بودیم صدرا رو از دست تو راحت کنیم واسه همین با بچه ها یه نقشه هالیوودی کشیدیم...
کمیل که چشمانش داشت بیرون می پرید گفت: پس یعنی زندانی شدن و زخمی شدن بچه ها هم؟؟؟
افشین: بله...هرچند سخت بود...ولی کار بچه ها عالی جلوه کرد...واسه اون دستگیری های ساختگی هم بچه هارو فرستادیم ماموریت دور...تو رو هم توبیخ کردیم طبیعی جلوه کنه...

کمیل: خب پس اصلا چرا دستگیرش کردین...

افشین: یه مدت بود بند های اوین تق و لق بودن خبراش به بیرون درز می کرد و مواد جابه جا می شد...این شد که یه نگهبان مشکوکو منتقل کردیم بند ۲۰۹ و یه خبر پر پول گذاشتیم جلو چشمش..

کمیل: همون نگهبان تازه کار...پس این بود که فردای اون روز رفتم تا نیستش‌...

صدرا کمی روی تخت تکان خورد و رو به کمیل گفت: البته چیزی از ارزش شما کم نمی کنه...

افشین ادامه داد: بعدش که دیدیم مرغ تو یه پا که هیچ یه بال داره گفتیم بیای سوریه تا آروم بگیری...من هم اومدم تنها نباشی و گند نزنی...

کمیل: خیلی خب...پس چرا از اولش همه چیو به خودم نگفتین؟؟؟

افشین: چون میدونستیم صدرا اون طرف زیر نظره ..باید یه پرونده جدی براش درست می کردیم که طبیعی جلوه کنه...حتی اونایی که از بچه ها دزدیدنش هم الآن نفوذی خودی ان تو منافقین...باید نشون میدادیم پرونده اش زیر نظر رده های بالای نظامه...برای همین امیر سیاری شخصا پروندشو جریان انداخت...داعشی ها هم آدمای خودشون دارن اینجا، باید مطمئن می شدن صدرا تحت تعقیبه!!!

کمیل: خب اگه اینجوریه؟؟؟ پس چرا مختومه اعلام شد اصلا

صدرا: ای بابا!!!چقد سوال میپرسی...

افشین با خنده رو به صدرا گفت: ول کن بچه رو...

بعد رو به کمیل ادامه داد: اینجا کار از دستمون در رفت...بعد از سقوط الشغیب که صدرا بعد از فرارش نقش زیادی هم تو انجامش داشت...حساسیت سوری ها روی الخوراسانی زیاد شده بود...نباید میفهمیدن همون صدرای خودمونه...برای همین پرونده رو بستیم که دسترسی اطلاعات محدود بشه!!! اما از اون طرف داعشیها مشکوک میشدن!!! باید پرونده رو راه مینداختیم و صدرا هم دیگه باید سریع ماموریتش رو تموم میکرد...خدا کمک کرد وگرنه موفق نمی شدیم.

کمیل که حالا به خیلی از جواب ها رسیده بود پرسید: فقط یه سوال...چرا سردار سلیمانی اینقد خوشحال بود؟؟؟

افشین موبایلش را درآورد و فیلمی نشانش داد

لحظه هلاکت سیف الله شیشانی*...توسط خمپاره نیروهای مقاومت...

صدرا با دیدن فیلم خندید و گفت: خدایی حال کردی افشین‌...ابابیل رو جوری هدایت کردم که سجیل رو کوبید وسط مُخ ابرهه...

کمیل خنده اش گرفت و گفت : شما که ابرهه رو اینجوری زدی نمی تونست کار کنی که بچه ها دیشب اینجوری شهید نشن...تا این بلا سرت نیاد؟؟؟

خنده های صدرا قطع شد و گفت: جاسم...

افشین و کمیل متعجب شدند و با هم گفتند: جاسم؟؟؟

-: آره ...جاسم...یه مدت بهش مشکوک شده بودم.وقتی مطمئن شدم اون جاسوس داعشیاست که خبر حرکت بچه ها رو واسه عملیات دیشب لو داد...من هم که دیدم اوضاع چجوریه ؛خودم رو اسیر کردم که با یه تیر دو نشون بزنم...هم گرای سیف الله چچنی رو بدم...هم اینو بکشم...که زحمت دومیو خودشون کشیدن...

افشین: البته خدا کنه نمیره...زنده بگیریمش خیلی چیزا میشه ازش بیرون کشید...راستش وقتی صدرا رو شناخت و فهمید گذشته الخوراسانی چیه شک کردم ولی فکر نمی کردم داعشی باشه...حالا باید دید با دیدن الخراسانی قیافش چه دیدنی میشه

صدرا این را که شنید لبخندی زد و کمی روی تخت جا به جا شد و دستش را که انگشتری یادگاری سردار روی انگشتش بود بالا آورد و گفت: لبیک یا زینب...

《محمد رسول الله والذین معه اشداء علی الکفار و رحماء بینهم》

پی نوشت: به جز نام های معرفی شده...همه تشابه اتفاقات و نام های احتمالی اتفاقی هستند
* بند ۲۰۹ زندان اوین: محل نگهداری متهمان امنیتی
* سیف الله چچنی:با نام اصلی ترخان باتیراشویلی...وزیر جنگ داعش بود
*مریم رجوی: با نام قبلی قجرعضدانلو نفر دوم سازمان مجاهدین خلق

*قاسم سلیمانی: فرمانده نیروی قدس سپاه
*حبیب الله سیاری: فرمانده سابق نیروی دریای و معاون هماهنگی کل ارتش
*حسین پور جعفری : از فرماندهان جبهه مقاومت
نقد این داستان از : محمد محمودی
با سلام
آیا قصه فیلمنامه‌ای داریم؟ آیا فیلمنامه داستان است؟ حتما و صد البته خیر. نوشته شما دوست عزیز، بویی از داستان کوتاه به معنای مصطلح نبرده است. حد و رسم داستان مشخص است و اگر دوری در کتاب‌های داستان‌نویسی بزنید، پی به تفاوت نوشته‌تان با معیارهای داستان کوتاه می‌شوید. این سک نوشتن بیشتر شبیه به فیلمنامه است و نوشته را از حالت داستانی خارج می‌کند: روز/ داخلی/ فلان یا شب/ بیرونی/ فلان و توضیح‌ صحنه‌ها و حرکت کاراکترها. در داستان کوتاه موقعیت، لوکیسن و مکان، جزو ضروری داستان است. بی‌شک و حتما ساخته شود. داستان‌نویس اول به پرداخت محیط می‌پردازد و بعد کاراکتر را وارد داستان می‌کند و در برخورد و تصادم کاراکتر با محیط، فضا شکل می‌گیرد. مکان در داستان و رمان توضیح دادنی نیست. ترسیم کردنی است. نویسنده جزء به جزء محیط داستان را به مانند نقاشی چیره دست، رنگ‌آمیزی می‌کند. شخصیت‌هایش در آن نفس می‌کشند، زندگی می‌کنند و می‌میرند. این اتفاقات باعث می‌شود مخاطب هم خود را در دل داستان بپندارد. شما توجه کنید. من ایرانی رویسه نرفته‌ی قرن ۱۹، چطور داستان‌های تولستوی، داستایفسکی و... را می‌خوانم و بی اندازه از آن لذت می‌برم. چه قرابت معنایی، مکانی، فرهنگی و هویتی بین ما و روسیه‌ی قرن ۱۹ یا فرانسه قرن ۱۹ وجود دارد؟ بی شک چیزی نیست: غیر از تاثیر اثر هنری بر مخاطبش. آنقدر نویسندگان مذکور خیابان‌های روسیه را دقیق و موشکافانه برای من مخاطب ایرانی درست پرداخت کرده‌اند، که من مخاطب خود را در آنجا حس می‌کند و مکان را زنده می‌پندارد. بالزاک فرانسوی یکی از دقیق‌ترین نویسندگان در شرح و توضیح جزء به جزء محیط است. او آنقدر خورشید، خیابان، درخت‌اه، دیوار خانه، صندلی‌ها و... را ملموس شرح می‌دهد که صحنه پیش روی مخاطب هر جایی قرار می‌گیرد. مادامی که نویسنده بگوید: «من سوریه هستم»، «من روسیه هستم»، «من آرژانتین هستم»، «من افغانستان هستم» و... حسی در مخاطب ایجاد نمی‌شود. چون نویسنده فقط می‌گوید و رد می‌شود و این هیچ خاصتی برای مخاطب ندارد. مکان‌ها، به خودی خود ملموسند. لمس شدنی هستند. نویسنده باید فقط آن را درست‌تر بیان کند. هر مخاطبی اگر در کارون اهواز قرار بگیرد یا لشگرآباد، یا در باغ فیض اصفهان یا حافضیه شیراز و... سخت و به شدت متاثر می‌شود. حالا جایگاه من نویسنده با مخاطب عادی و عامی چه فرقی می‌کند؟ آیا من همانگونه می‌نگرم به اطراف که دیگر ان نگاه می‌کنند؟ یا چیزی در بیرون می‌بینم که افراد عادی، هیچ حسی به آن ندارند؟ صد البته نویسنده، یک چیز کاملا متفاوت و خاص در یک محیط مشترک می‌بیند که فرد عادی نمی‌بیند. طرز نگاه او با دیگران فرق دارد. کاملا شخصی و دراماتیک است. توصیف او از محیط مشترک برای دیگران دیدنی و قابل توجه است. وقتی نویسنده روی توصیف‌ها مکان به خوبی نایستد، در توصیف شخصیت‌ها هم می‌لنگد. ریتم قصه در هم می‌ریزد و فقط به گفتن‌ها و رد شدن‌ها اکتفا می‌کند. چیزی که در این داستان کاملا مشهود است. نویسنده به سرعت از اتفاقات در می‌گذرد و نمی‌توان یک اتفاق مشخص و معین را درست بیان کند. چه فرقی بین سوریه این داستان با یمن وجود دارد؟ مشخص نیست. نکته‌ی بعدی که خیلی در این داستان مبرهن است این مساله است که نویسنده فکر کرده مخاطب همه اتفاقات بیرونی را می‌داند و با این فرض به گفتن قصه پرداخته است. جهان داستان، جهان داستان است. وقتی مخاطب قصه‌ای را می خواند، هیچ تصوری از بیرون از قصه ندارد. قصه، قائم به ذات است. خودش جهانش را می‌سازد. نویسنده نباید فرض کند که مخاطب اتفاقات بیرون را می‌اند، وگرنه قصه را دقیق نمی‌نویسد. نویسنده باید به این نظر به شرح قصه‌اش بپردازد که «دارم قصه‌ای متفاوت برای مخاطب می‌نویسم». این نوشته اما متفاوت نیست. نویسنده این داستان فرض می‌کند با گفتن اسم‌های مشخص و مکان‌های معلوم، کارش برای ادامه داستان راحت است. اینطور نیست. نویسنده باید دقت کند که انگار داستان را برای یک فرد مثلا نیوزلندی می‌نویسد. آیا این داستان چیزی برای یک مخاطب نیوزلندی دارد؟ بعید می‌دانم. داستان را دوباره‌نویسی حتی نکنید. بروید سر وقت داستانی که تجربه مستقیمی از آن دارید. چیزی که در زندگی طبیعی هر رو با آن نشست و برخاست داشته‌اید. آن موقع است که می‌توانید داستانتان را درست‌تر بنویسید.

منتقد : محمد محمودی

متولد ۱۳۶۹. کارشناسی ارشد پژوهش هنر. دبیر تحریریه مجله الفیا. منتقد مجلات سینمایی از جمله «نقد سینما» و مدرس داستان



دیدگاه ها - ۲
محمد محمودی » یکشنبه 21 دی 1399
منتقد داستان
سلامت باشید. منتظر داستان‌های دیگری از شما هستم.
سید احمدرضا فضیلت منش » شنبه 20 دی 1399
بنام خدا سلام ممنون از دقت نظرتان

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت