زمان‌های دایره‌ای غیر متعارف




عنوان داستان : نونوش در صحرا
نویسنده داستان : محمدرضا ولی زاده مقدم

به نام خدا
طوفان شن به پا شده و همه صحرا را در می نوردد. مرد سرگشته در میان طوفان حرکت می کند. شن ها بر تنش می نشینند و پیراهنش مانند لباسی آهنین سنگین شده. دیگر توان حرکت دادن پاهایش را نداشت. با پارچه یی دهانش را پوشانده ، اما دهان خشکش پر خاک شده و به سرفه افتاده. بعد چند سرفه بلند فریاد می زند(( ای خدا لعنتتون کنه این دیگه چه وضعشه)).
تهیه کننده داد می زند((چی میگی! این که تو متن نیست)).
مرد در حالی که گلویش می سوزد می گوید((مرده شور متن و نویسنده متن تونو ببره، من دارم تو این خاک و خل دفن می شم)).
_ خوب سوژه داستانم همینه که شخصیت تو صحرا گم بشه و بمیره.
مرد(( خوب نویسنده حسابی، با این وضعیت من واقعا تلف می شم اینجا)) بعد رو می گرداند به طرف تهیه کننده(( می مردین تو استودیو این صحنه ها رو اجرا می کردین!))
تهیه کننده می گوید(( آقا دلت خوشه ها می دونی استودیو چقدر گرونه. اینجارم به زور پیدا کردم. فضا به این خوبی، تازه جاییم هست که هیچکی مزاحممون نمیشه))
بعد برای اینکه بحث را ختم کند به نویسنده می گوید(( تو هم کوتاه بیا و بی خیال طوفان شو))
_باشه.
مرد چند قدم پیش می رود و روی زانوهایش می افتد. مشت هایش را در شن های داغ می کند و فریاد می زند((خدایا به دادم برس..)).
پیشانی به خاک می گذارد. سرش به چیزی می خورد. سر بلند می کند و شن ها را کنار می زند. جعبه یی پیدا می شود. در جعبه را باز می کند. درون جعبه پر از یخ است و در میان آن یک شیشه دوغ. مرد دوغ را بر می دارد و آن را سر می کشد.
_این دیگه چیه؟ آخه کی وسط بر و بیابون دوغ پیدا می کنه؟
تهیه کننده می گوید(( خوب آقا کار خرج داره، باید اسپانسری باشه من بتونم خرج شما رو بدم. خود جنابت که تو خونه لم دادی اگه حاضری مفت بنویسی من اسپانسرو حذف می کنم.))
_عجبا این بابا تو این صحرا باید تلف شه و بمیره، نه که دوغ(نونوش) بنوشه.
مرد برافروخته شد(( این بابا انگاری با من پدر کشتگی داره، تا منو نکشه ول کن نیست)).
مرد بلند می شود و در حالی که دارد باقی دوغ را سر می کشد به راه می افتد و می رود.
تهیه کننده دستی به سرش می کشد و به طرف نویسنده آرام می گوید(( آخه بزرگوار من که نمی تونم خرج این داستانو از جیبم بدم، با کلی دوز و کلک این دوغ و راضی کردم ترو خدا یکم راه بیا ، کارو جمع کنیم بریم.
_باشه.
تهیه کننده مرد را صدا می زند که برگرد. مرد تا روی بر می گرداند سفینه یی بالای سرش ظاهر می شود و ستونی از نور را بر سرش می تاباند. او را به درون خود می کشد و می برد.
تهیه کننده با چشمان متعجب به نویسنده نگاه می کند.
_کار من نیست.
تهیه کننده محکم به پیشانیش می زند و می گوید((صد بار گفتم از این محوطه خارج نشین اینجا منطقه نظامی و ممنوعه ست. حالا چه خاکی به سرمون کنیم!))
کمی می نشیند که سفینه برمی گردد و دوباره مرد در ستونی از نور ظاهر می شود. صدایی از سفینه می گوید((معذرت،اشتباهی رخ داده. لطفا به تابلو های در صحرا توجه کنید)) بعد نورلیزری روی تابلوی مثلثی می افتد که در میان آن عکس سفینه فضایی ست.
دوباره ستونی از نور ظاهر می شود و مرد از ترس، خود را کنار می کشد. ظرف مرغ بریانی و بطری آب و نوشیدنی ظاهر می شود. سفینه((این ها را به نشانه حسن نیت از ما بپذیرید)) و می رود.
_عجب اسیری شدیما. این بابا تو خونش این قدر بهش نمی رسن که تو این برهوت بهش غذا رسیده.
تهیه کننده می گوید((تو خودتو ناراحت نکن من درستش می کنم)). به طرف مرد می رود و کنارش می نشیند و رانی از مرغ جدا می کند و به نیش می کشد.
بعد اینکه هر دو سیر شدند تهیه کننده می گوید((بیا سریع داستانو تموم کنیم بریم داره دیر میشه)). مرد با سرآستینش دور دهانش را پاک می کند و می گوید((بریم)).
مرد فریاد می زند((خدایا)) و سر بر شن می گذارد. شن از چند قطره اشکش تر می شود. دو عقرب روی شن تند حرکت می کنند. یکی روی دست مرد می جهد. مرد آرام سر بلند می کند و با گوشه چشم عقرب را می بیند، سریع دستش را تکان می دهد و زیر پایش له می کند.
تهیه کننده ((ای داد بیداد، مردک چه می کنی!چرا اون زبون بسته رو کشتی؟))
مرد((نزدیک بود نیشم بزنه))
تهیه کننده(( ای به جهنم، می دونی چقدر پول واسه اجاره این ها دادم!))
_من که بهتون گفتم این اصلا داستانو نخونده، همین جوری اومده پولی بگیره و بره.
تهیه کننده که خونش به جوش آمده می گوید((غلط کرده، من الان چجوری خسارت اینو بدم... یا همین الان پولشو می دی یا می گردی واسم یه عقرب پیدا می کنی، من پول مفت ندارم پای غلط کاری شما بدم))
مرد((عجب گیری افتادیما)) و به دنبال عقرب می رود.
تهیه کننده رو به نویسنده می کند((تو هم مثه ماست وا نستا. برو بگرد، با این داستان نوشتنت))
همه در صحرا به دنبال عقرب می گردند. مرد فریاد می زند(( یکی پیدا کردم بجنبید)) تهیه کننده به سرعت خود را به آنجا می رساند. پیراهنش را درمی آورد و به دست می گیرد. به عقرب نزدیک می شود، پیراهنش را می اندازد و خودش هم روی آن می افتد. چند دقیقه به همان حال می ماند. مرد هم ایستاده منتظر ست.
آرام پیراهن را جمع می کند و بعد با انگشتانش آن را لمس می کند تا عقرب را حس کند. چیزی نیست. پیراهن را می تکاند، عقربی درآن نیست. تهیه کننده به مرد نگاه می کند که تا زانو درون شن روان فرو رفته. بعد خود را هم در همان حال می بیند.
تهیه کننده تقلا می کند که خود را نجات دهد اما بیشتر فرو می رود. مرد((آقا تکون نخور بدتر میشه))
_من چرا دارم فرو میرم تو زمین، من که تو خونمم، عجب شری شده این داستانه.
همه تا کمر در شن فرو رفته اند.
مرد((کسی از جامون خبر داره که برای کمک بیاد؟))
تهیه کننده((نه)).
_پس چه گلی به سرمون بگیریم، آخه اینجا هم جا بود ما رو آوردی.
تهیه کننده(( دیگه با چندرغاز پول فقط می تونستم همین قدر رو جور کنم... گمون می کنی اگه پول درست حسابی داشتم باز شما آش و لاشا رو می آورد؟... اصلا معلوم نیست چی نوشتی))
_دیگه داره بهم بر می خوره... بیا این داستانتو بگیر واسه یه قرون پولی که دادی اون دنیا مدیونت نشیم.
داستان به پیش تهیه کننده می افتد. دستش به آن نمی رسد. مرد کنار شن روان ایستاده است و دارد خود را می تکاند. تهیه کننده با تعجب به او نگاه می کند(( چجوری رفتی بیرون؟))
مرد(( کاری نداره که به پشت دراز بکش و با دستات به حالتی که داری شنا می کنی خودتو بکش بیرون. اگه پاهاتم تکون بدی تا اطرافش خالی شه زودتر خلاص میشی.))
تهیه کننده و نویسنده خود را بیرون می کشند.
تهیه کننده((خدا بهمون رحم کرد، نزدیک بود به فنا بریم))
_ولی داستان از دست رفت...
تهیه کننده به داستان که وسط شن روان افتاده نگاه می کند((مرد حسابی اینم کار بود تو کردی، چرا داستانو انداختی آخه))
_منم آدمم، بهم برخورد اونجور باهام حرف زدی.
تهیه کننده((من نمی دونم ما قرارداد داریم ، باید یه داستان بهم تحویل بدی...))
_باشه.
تهیه کننده((حالا من چجوری (نونوش) رو راضی کنم پول بیشتری بده تا خسارت عقربو جبران کنم...))
نقد این داستان از : محمد محمودی
با سلام
زمان‌ در داستان مساله پیچیده‌ای است. داستانی وجود دارد که از نقطه آ به ب می‌رسد. زمان این داستان خطی است و در اکثر اثار به کارگیزی این نوع زمان وجود دارد. زمانی وجود دراد که هیچ حرکتی -به معنای خطی- در آن اتفاق نمی افتد و جابجایی صورت نمی‌گیرد. دقیق‌تر اینکه حرکت در آن هست، اما کمی نیست. درون خودش رفت‌وآمدهایی است. مثل چاه انگار خودش را حفر می‌کند. ثابت اما عمیق. به زمان مورده استفاده شده در این نوع آثار، زمان دایر‌ای هم می‌گویند. آثار از ساموئل بکت مثل در انتظار گودو و دست آخر از این نوع هستند. شخصیت‌ها، قصه و تمام اتفاقات در آن از نقطه آ حرکت می‌کنند و به همان نقطه بازمی‌گردند. انگار کن که اصلا حرکتی بوجود نیامده است. این داستان نیز می‌خواهد از این زمان بهره ببرد، ولی پایان‌بندی داستان را از این حالت درمی‌آورد. سه نفر هستند که قصد اجرای صحنه‌ی فیلمی را دارند، اما دائم دچار مشکلاتی می‌شوند و چیزی جلو نمی‌رود. ایده‌ی خوبی است. ولی چند چیز در این داستان کم است. چاشنی ندارد. نویسنده را مستقیم مخاطب می‌گیرم و نکته‌ها را برای او بیان می‌کنم: یک اینکه شروع داستان، کاملا رئال است. باید کمی نزدیک به سوژه شود. محیط و فضا غریب‌تر شود که به ادامه درست بچسبد. دو اینکه: بگذار آدم‌ها کمی در محیط قدم بزنند. یعنی بگذار خودی نشان دهند. کمتر از دیالوگ استفاده کن و بازی و حرکت‌شان بده. نویسنده سریع روی دیالوگ رفته است. سه اینکه، باید دید چه چیزهایی می‌تواند در این داستان بگنجد که هم واقعیت را مخدوش نکند و هم کاملا بیرون از واقعیت نباشد و فضایی نخورد! ایده‌ی سفینه برای داستان زیادی است و با منطق اثر خوب جفت نمی‌شود. چهار اینکه: درست است که روایت سوم شخص است، ولی بار روایت را باید روی دوش یکی از این سه نفر گذاشت. سه نفر هجو می‌شوند. ولی هجو به یک مقدار نیست. با نویسنده بیشتر شوخی می‌کنی، ولی تهیه‌کننده و بازیگر کمتر. شاید دلیلش شناخت بهتر از نویسنده‌هاست. پنج اینکه: فیزیک آدم‌ها را متناسب با نوع قصه‌پردازی کمی به مخاطب بشناشان. بگذار موقعیت و شخصیت با هم جلو بروند، هر چند هم که داستان بر روی موقعیت بچرخد. مشکل اساسی هم در پایانت است. معلوم است که نویسنده قصد جمع‌بندی داشته و زورش به پایان داستان نرسیده. همینگوی حدود ۵۰ پایان برای وداع با اسلحه درنظر گرفته بود. عجله نکن. می‌توانست باز هم ادامه داشته باشد و موقعیت‌های کمیک دیگری نوشت. در ضمن نباید از این وضعیت غیرعادی خارج شوند. باید پایانت با سوژه ناملألوفت همخوان باشد. باید در گل اسیر باشند و یا... مجموعه داستان پاییز ۳۲ آقای جولایی، داستان اولش را حتما بخوان. به تو کمک می‌کند. نونوش هم اسم خوبی نیست. منتظز متن بازنویسی‌ات هستم.

منتقد : محمد محمودی

متولد ۱۳۶۹. کارشناسی ارشد پژوهش هنر. دبیر تحریریه مجله الفیا. منتقد مجلات سینمایی از جمله «نقد سینما» و مدرس داستان



دیدگاه ها - ۲
محمد محمودی » دوشنبه 01 دی 1399
منتقد داستان
با سلام امیدوارم که حالتان خوب باشد. منظورم از شروع رئال، مقدمه‌ و ورودیه‌ی داستان است، نه اجرای بازیگر. تناسب لحن‌ها باید بهم بخورد تا متن یکدست شود. سفینه را توضیح دادم. منظور تحرک و اکت بیشتر نویسنده است. البته می‌تواند همین‌طور گنگ و ترسو هم باقی بماند، ولی در پرداخت گنگ بودنش درست شود. وقتی تداخل و تضارب شخصیت‌ها با تایپ‌های مختلفی که برعهده دارند، شکل می‌گیرد، شناخت مخاطب از قصه بهتر می‌شود. نکته بعد اینکه، بار داستان باید از زاویه دید یک نفر روایت شود. حتی اگر سوم شخص باشد، یک‌نفر نقش بیشتری برعهده دارد. (داستان طویله‌سوزان فاکنر را بخوانید). و درآخر: وقتی طرح و پلات داستان را قبل از نوشتن، بنویسید، می‌دانید که نقطه را کجای داستان بگذارید، آخر داستان کجاست. نویسنده باید حد فاصل کم بودن و زیاد بودن را بداند.
محمدرضا ولی زاده مقدم » شنبه 29 آذر 1399
سلام و احترام. ممنون از نقد خوبتان. سعی می کنم توصیه هایتان را به کار ببندم و در نسخه بعدی حرکات و بازی بیشتری به شخصیت ها بدهم. قصدم این بود که داستان خیلی طولانی نباشد هر چند خرده داستان های زیادی بود که می شد از آن ها استفاده کرد. هر چه می گویم قصد جسارت و یا توجیه ندارم ، فقط می خواهم از شما بیشتر بیاموزم تا داستانی کامل بشود.امیدوارم کمک کنید. در مورداینکه داستان اول رئال شروع می شود درست است و بند اول را نویسنده دارد می نویسد و مرد اجرا می کند که اتفاقات جدی ست تا اینکه گردو خاک باعث آزار مرد میشه و داستان از جدی شدن خارج میشه و و از اجرا کردن خارج میشود و به همین شکل اتفاقات دیگر می افتد. بعد یک جای دیگر که نزدیک شدن دو عقرب را توصیف می کند هم همین جور بود . سفینه هم یک نوعی اتفاق خارق العاده بود که هم باعث تعجب خواننده شود و هم غذا و آب را به مرد برساند تا بیشتر حرص نویسنده در بیایدو... و شاید در این ها موق نبودم. درمورد تمرکز روی نویسنده خوب گفتید و امیدوارم در نسخه بعد روی دیگران هم بیشتر اتفاق بیافتد. ولی آیا در یک داستان طنز باید همه شخصیت ها با مزه باشند و روی آن ها اتفاقات خنده دار بیافتد؟ پایان داستان هم درست گفتید و یکم درآن عجله شد و خواستم زیاد طولانی نشود. اسم برند را هم (نونوش) گذاشتم که یک برند پرت باشد و به نوعی در نام داستان هم خبر از طنز بودن بدهد و هم با توجه به آخر داستان به نوعی بگویم که برای جبران خسارت و پول گرفتن تهیه کننده حاضر می شود نام برند را در اسم داستان هم بیاورد. ببخشید طولانی شد گفتم سوالاتم را بپرسم، امیدوارم برایم کمک کننده باشد. ممنون از توجهتان.سلامت باشید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت