داستان‌های حادثه‌محور، اتفاقی و تصادفی نیستند




عنوان داستان : مسافر دربستی !
نویسنده داستان : لطف الله ترنجی

ازماشین پیاده شد ؛ وارد پیاده رو شد؛ه خودش را به مرد جوانی که شلوارجین رنگ و رورفته و کاپشن چرم نیمداری برتن داشت و جلوی پارک ایستاده بود رساند. نیم ساعتی با او حرف زد و سپس دست در جیب کاپشن نقره ای براقش فروبرد و چند تراول بیرون کشید کف دست مرد جوان گذاشت و با سرعت برگشت و سوار شد و گفت :
《 راه بیفت 》 پر سیدم :
《آشنا بود؟》 جوابم را نداد و به بیرون چشم دوخت . برف پاکن بزحمت باران تندی که می بارید را پس می زد . ازپارک چندمتری دور نشده بودیم. گفت :
《میشه اینجا نگه داری از کافی شاپ یک چیزگرم بگیرم سردم شده 》 ماشین را متوقف کردم . گفت :
《الان برمی گردم 》 گفتم :
《من جلوتر پارک میکنم دوبله به ایستم هم جریمه داره هم روز بارانی ممکنه باعث تصادف بشم》 حرفی نزد و رفت وارد کافی شاپ شد دو، سه متری جلوتر از محل توقف .ماشین را پارک کرده ترمزدستی را کشیدم و آیینه را به طرف در کافی شاپ تنظیم کرده منتظر شدم . رهگذران با سرعت در حال رفت و آمد بودند . دستگاه پخش ماشین را روشن کردم . آمدنش طول کشید . دردل گفتم :
《 غلط نکنم پیچوند و زد بچاک 》از ماشین پیاده شده خودم را به داخل کافی شاپ رساندم ، کافی شاپ کوچکی بود با چند میزو صندلی قرمز رنگ ساده . فقط دو مرد جوان داخل آن نشسته و قهوه می خوردن . از کافی شاپ بیرون زدم به بالا و پائین خیابان چشم دوختم ، اثری از دختر جوان نبود . بداخل ماشین برگشتم ، چشمم به کیف دستی قهواه ای رنگی بروی صندلی عقب افتاد .لبخند برلبم نشست و زیرلب گفتم:
《نتونستی 》 کیف را برداشته آن را باز کردم چند تراول درشت و سه کارت شناسایی از دختر جوان با نامهای مختلف در آن بود .نه شماره تلفنی و نه هیچ نشان دیگری . دستم به برآمدگی خورد ، لایه مخفی کیف را باز کردم کلید باریکی در آن بود با یک پلاک که بروی آن یک شماره سه رقمی حک شده بود . دردل گفتم:
《 کلید صندوق امانات باید باشه ، پول زیادیم هست چطوری پیداش کنم ؟》یاد ملاقاتش با مرد جوان جلوی پارک افتادم، ماشین را بحرکت در آوردم و گفتم :
《 طرف غلط نکنم اهل عمل بود و رفت توپارک دنبال جنس ،شاید اونجا باشه هنوز 》بارا ن بند آمده بود ماشین را روبروی پارک متوقف کرده خودم را بداخل پارک رساندم . چشمم به مرد جوان افتاد .روی نیمکتی نزدیک به قفس پرنده ها نشسته وزل زده بود به پرنده ها و سیگار دود میکرد و مثل بید می لرزید . خودم را به اورساندم و گفتم :
《سلام پهلوون 》 نگاه معنی داری به من انداخت و به سیگاراش پک محکمی زد و ته سیگاراش را زیر پایش انداخت واز جابلند شد وگفت :
《 پاک ، پاکم میتونی بگردی سرکار 》 گفتم:
《پلیس نیستم ، تقریبا نیم ساعت، چهل دقیقه پیش وقتی بارون شلاب کرده بود ی زن جوان ازماشین من پیاده شد و باتو حرف زد و بهت پول داد . اونو میخوام کیفش تو ماشینم جامونده 》پوزخندی زد و گفت :
《 سرکار این حقه ها قدیمی شده قربون، اگر که نه، کیفه بده خودم بهش میدم 》 سرتاپایش را برانداز کردم و گفتم:
《 نمیشه پهلوون ، شماره ای آدرسی داری بده ، نه که برم نوش جانم 》 گفت :
《خودم زنگ میزنم اگر اوکی داد چشم ، پلیس نیستی دیگه ؟》 گفتم :
《 نه قربونت ، پلیس کیلویی چنده 》دست در جیب اش فروبرد گوشی تلفن کوچک سیاه رنگی بیرون کشید و دوقدم ازمن فاصله گرفت و درحالی که چشمش به من بود شماره گرفت و سپس پشت به من کرده مشغول حرف زدن شد . ناگهان بطرف من برگشت و بافریاد گفت :
《 ازچی حرف میزنی حشمت ، گوشی را بده بخودش 》 مردجوان به من نگاه کرد و گفت :
《میگه الناز پیش منه ،کلید را بیار ببرش ، نمیدونم چی میگه ، انگار دزدیدنش ، صدای گریه التاره ! 》 گوشی را ازدست مرد جوان قاپ زدم و پشت به مردجوان کردم و گفتم :
《 الو ، توکی هستی ، کلید کدومه ؟》 مرد مخاطبم با عصبانیت فریاد زد :
《 به اون داوود خمار بگو تا نیم ساعت دیگه نیاره کار ابن ورپریده ساخته است ها 》 تماسش را قطع کرد . به مرد جوان چشم دوختم و پرسیدم :
《 این کیه ، کلید کدومه ، چی میگه این یارو ؟》 داوود گفت :
《الناز که آمد به دیدنم گفت :
《میرم دیدن حشمت قشنگ اگر بلایی سرم آمد یک کلید دارم که مال صندوق اماناته . مدارکی توش هست که میتونه تلافی کارایی که دارو دسته حشمت سرم در آوردن را در بیاره ،میرم برای ی معامله ، پرسیدم :
《 کلید چی ،کجااست ؟》 الناز توفکر فرورفت و انگار پشیمون شد؛ شایدم اطمینان نکرد . گفت :
《 ولش کن اونا جراتش را نمی کنن به من آسیب بزنن ، بعدم می ترسم درسر بشه برات 》 همینو گفت . گفتم :
《زرنگ هستی ، کمک کنی نجاتش بدیم ، یا نه؟》 سرتکان داد. گفتم :
《 شماره را بگیر اونا در تعقیبش بودن 》 تلفن را بدستش دادم ، شماره گرفت و گوشی را بدست من داد . گوشی را همان مرد جواب داد . پرسید :
《 سرعقل آمدی،آدرس میدم بیا اینجا 》 گفتم :
《 نه قربون من آدرس میدم خوب گوش کن میایی روبروی پارک ، جلوی پاساژ وامیستی ، الناز و پیاده میکنی بره بعد میای روبروی پاساژ دم پارک من چراغ میدم سوار میشی یکم پائین تر من کلید و میدم 》 مرد سکوت کرد و بعد از لحظاتی گفت :
《 نمیدونم تو کی هستی اما کلک بزنی من دوباره دستم به این چشم سفید و اون داوود عملی میرسه ها 》گفتم :
《 قبول ، منتظرم 》 گوشی را به داوود سپردم و گفتم :
《 شاید تنها نیاد . خواهرت پیاده شد و طرف آمد تو ماشین من به خواهرت بگو بسرعت بره خیابان پشت پاساژ یک سوپر مارکت هست بره داخل آن تا من برسم بعد میائیم تورو پیدا میکنیم . باید ی طوری مانع تعقیب من بشی . اگر دونفر بودن ، تنها راه دررفتن و معامله بااونا همینه اگر چیز مهمی باشه پول خوبی میشه گرفت 》 داوود گفت :
《 هستم 》
از پارک بیرون زدیم ، داوودخودش را به جلوی پاساژ رساند . من پشت فرمان ماشین نشسته منتظر ماندم . نیم ساعتی گذشت ماشین سبزرنگ مدل بالیی جلوی پاساژ متوقف شد ؛ مرد تنومند چهارشانه ای که کلاه سیاهی برسرداشت از ماشین پیاده شد . در عقب ماشین را بازکرد و الناز از آن پیاده شده بطرف داوود رفت . مردی که پشت فرمان بود چشمش به من افتاد .با چراغ علامت دادم و راننده مرد تنومند را خبرکرد . مرد به من نگاه کرد عرض خیابان را طی کرد و خودش را بداخل ماشین رساند . ماشین را بحرکت در آوردم . پرسید :
《 کلید کو ؟》 بطرف داشبورد دست بردنم و نا گهان با پشت دست به صورتش کوببدم . روی ترمز زده از ماشین پیاده شدم و فریاد زدم :
《 بدادم برسید مردم میخواد ماشینم را ببره .》مرد بادماغ خونی از ماشین پیاده شد . چند رهگذر بطرف ما دویدند . مرد تنومند پابه فرار گذاشت .چند نفر دور من حلقه زدند و دوجوان سربدنبال مرد گذاشته و فریاد میزدند:
《 دزد را بگیرید .دزد را بگیرید 》
سوار ماشین شدم صدای بوق ماشین را در آورده حرکت کردم خودم را به پشت پاساژ ، روبروی سوپر مارکت رساندم . الناز بیرون آمد بداخل ماشین پرید ماشین رابحرکت در آوردم و پرسیدم :
《 داوود تماس نگرفت ؟》 گفت :
《 چرا برو از خیابان بالایی ، پشت پارکه 》 پرسیدم :
《 اینا کین ، چه مدرکی داری دختر ، میشه تیغیدشون》
لبخندی زد و گفت :
《ای بابا توهم که از خودمونی ، کیف و بده》 گفتم :
《 کیف ، کدوم کیف!؟》 گفت:
《فک کردی جا گذاشتم ، نه هالو خودم نبردم توراه متوجه شدم دنبالم هستند . میخواستم ی جوری پولو بگیرم بعد کلید رابدم اما اون احمق ها بزور بردنم ، حالا کیف را بده》 گفتم :
《 تو عرضه شو نداری ، ۵۰ ، ۵۰ من قرار میذارم پولم میگیرم ، چقدر خواستی ؟》 گفت :
《 بیست میلیون 》 پرسیدم :
《 مدرک چی هست حالا آل کاپن؟》 گفت:
《ماجرای دفن جسد یک دختره فیلمش را با گوشی گرفتم، سه نفربودن .فک کردن من طبقه بالا خوابم ، تو ویلاشون دفن کردن . فکنم زیاد زده بود و سنگ کوب کرده بود. 》
گفتم:
《 پول خوبی میشه گرفت ، حداقل ۲۰۰ تا ، بااون ماشینی که من دیدم دارن که بدن ، کارشون مواده؟》گفت :
《 مواد، شرط بندی ، بدام انداختن دخترای جوون از طریق ، تلگرام و اینستا .همه کاری میکنند .》 لبخندبرلب نشاندم و گفتم :
《 پس حقشونه برن آب خنک ، هان ؟》 پرسید :
《 منظورت چیه ؟》 گفتم :
《 الان میفهمی 》 گوشی را از جیبم بیرون کشیدم و به روی بلندگو گذاشتم و گفتم :
《الو سرگرد صداموداری که ؟》 سرگرد گفت :
《 بله جمشید جان از همون اول ازتوی پارک هم شنیدم هم ضبط شد بیا میدون ونک منتظرم.》
به الناز نگاه کردم. پرسید:
《 تلفنت روشن بوده ؟》 گفتم :
《 بله ، سرگرد شوهرخواهرمه 》 سرتکان داد و پیشانیش را به شیشه چسباند .
نقد این داستان از : محمد محمودی
با سلام
داستان‌های حادثه‌محور، اتفاقی و تصادفی نیستند و برای هر لحظه‌ای که در آنها رخدادی روی می‌دهد، مقدمه‌ای و علتی چیده شده است تا باورپذیری اتفاق درست صورت بگیرد. در این داستان، اما نویسنده می‌خواهد از قضیه‌ی صورت نگرفته، اتفاق دربیاورد. ماشینی راه می‌افتد و تصادفا و بی‌مقدمه اتفاقی در داستان قرار می‌گیرد. اگر نگاهی به ریتم در این داستان بیندازیم، متوجه می‌شویم که لحظات اولیه با وسط و آخر داستان روی یک اکتاو در حرکت هستند و بالا و پایینی ندارند. این مساله از قاعده‌ی تصادفی بودن داستان لطمه و ضربه می‌خورد. و از حشو و زوائد وجود داشته در داستان. نمونه‌اش : «من جلوتر پارک میکنم دوبله به ایستم هم جریمه داره هم روز بارانی ممکنه باعث تصادف بشم» حرفی نزد و رفت وارد کافی شاپ شد دو، سه متری جلوتر از محل توقف .ماشین را پارک کرده ترمزدستی را کشیدم و آیینه را به طرف در کافی شاپ تنظیم کرده منتظر شدم . رهگذران با سرعت در حال رفت و آمد بودند . دستگاه پخش ماشین را روشن کردم.» داستان‌هایی که می‌خواهند با ترس و دلهره همراه باشند، قواعدی دارند. تعلیق مهمترین نکته‌ی این نوع داستان‌ها هست. تعلیق نیز از پرداخت در نوشته صورت می‌گیرد نه حذف اطلاعات. پرداخت یعنی چه؟ ببنید هر چه نوشته وقتی به لحظات حساس حادثه نزدیک می‌شود، کلمات زائد حذف می‌شوند و ضرباهنگ جمله‌ها سریعتر اتفاق می‌افتد. جملات کوتاه‌تر می‌شوند. تا سرعت نوشتن برای نویسنده و خواندن برای خواننده حساسیت و حس ترس و دلهره را به وجود بیاورد. اما در این نوشته لحظه حادثه همانجور نوشته شده است که اول داستان. و این ایراد اساسی کار است. به این جمله توجه کنید: «آشنا بود؟ جوابم را نداد و به بیرون چشم دوخت...» ایراد این جمله چیست؟ دیالوگ نویسنده، (آشنا بود؟) با راننده بودن راوی در تضاد نیست؟ انگار راننده/ راوی می‌داند از همان اول می خواهد درگیر این ماجرا شود. این قضیه به خواننده حس بدی می‌دهد. چه اینکه راوی باید نسبت به شخصیت داستان و دیالوگ‌ش آگاهی داشته باشد. نکته دیگر و ایراد دیگر از وسط داستان به بعد است که خودی نشان می‌دهد. شخصیت راننده چطور خودش را وارد ماجرا می‌کند؟ وقتی خواننده چیزی از شخصیت داستانی که می‌خواند، نداند، باورپذیری عملش را همین‌طور و تصادفی قبول نمی‌کند. باید عمل و حرف در نهاد شخصیت وجود داشته باشد، تا شخصیتش درست بیان شود. فیلم راننده تاکسی را حتما ببینید تا چگونگی تاثیر و تغییر یک راننده را در داستان متوجه شوید. آخر داستان نیز کمی تعجب خواننده را برمی‌انگیزد:《 پس حقشونه برن آب خنک ، هان ؟》 پرسید :
《 منظورت چیه ؟》 گفتم :
《 الان میفهمی 》 گوشی را از جیبم بیرون کشیدم و به روی بلندگو گذاشتم و گفتم :
《الو سرگرد صداموداری که ؟》 سرگرد گفت :
《 بله جمشید جان از همون اول ازتوی پارک هم شنیدم هم ضبط شد بیا میدون ونک منتظرم.》
ببینید نویسنده پشت دیوار قائم نمی‌شود تا کسی بیاید و او را بترساند. نوشته آجی مجی لاترجی هم نیست. اتفاقات تا با دلیل و منطق و بامقدمه و دراماتیک نباشند، هیچ چنبده‌ای قبول‌شان نمی‌کند. کمدی ناخواسته می‌شوند. متن باید به کل داستان بخورد. نه مقدمه یک چیز باشد و تنه چیز دیگر و نتیجه با هر دوی آنها بیگانه. این‌ها تماما و درهم یک متن را واحد و متحد را می‌سازند. اول و وسط و آخر یک کل واحدند. کلی که هیچ چیزش در تضاد با دیگری نیست و هیچ واوی را نتوان از آن جدا کرد.
نویسنده - با توجه سنش- پر از تجربه است و پشتش زیستی طولانی وجود دارد، پس با دانستن تکنیک و فرم داستان، می‌توان تجریه‌های عمیقش را به خواننده ارائه و انتقال دهد. با تلاش بهتر و دانش بیشتر .

منتقد : محمد محمودی

متولد ۱۳۶۹. کارشناسی ارشد پژوهش هنر. دبیر تحریریه مجله الفیا. منتقد مجلات سینمایی از جمله «نقد سینما» و مدرس داستان



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت