علت‌های دراماتیک




عنوان داستان : با چشمهای سیاه به من خیره شده ای
نویسنده داستان : امیر سلطان زاده

روی مبل لم داده ام. روبرویم نشسته ای، شعاع چشمانم با چشم های سیاهت تماس پیدا میکند. به من چشم دوخته ای. سریع نگاهم را از تو می گیرم و به موبایلم خیره می شوم. تلگرام را چک می کنم. ابروهایم درهم فرو رفته اند، مثل همیشه، وقتی که تورا می بینم. نگاه پر از التماس تو را حس می کنم. نگاهت با من حرف ها دارد. بی آنکه قلبم بخواهد حرفهای نگاهت را دریابد. نگاه سرد ولی در عین حال پر از خواهش تو، رعشه به جانم انداخته. به ساعت روی دیوار نگاه می کنم. نور کم جان خورشید بعد از ظهر، کم کم محو می شود. پاهایم از اضطراب تکان می خورند. سکوت تمام در و دیوار خانه را احاطه کرده است. شاید صدای بوق ماشین آژانس بتواند به این سکوت تلخ پایان دهد. انگار نه انگار که کنارم هستی. مثل همیشه احساس تنهایی می کنم. تماس های از دست رفته امروز و دیشب را چک می کنم. دوازده تماس از دست رفته. همه اش شماره توست.جواب اسم اس هایت بی پاسخ مانده. شماره تلگرامم را هم که نمی دانی. سرفه می کنی. پایت را روی پای دیگرت می اندازی . شاید می خواهی توجه مرا جلب کنی. نه بی فایده است! سرم توی گوشی است. به حرکاتت اعتنایی نمی کنم. از وقتی که به خانه آمده ام، حتی یک کلمه هم حرف نزده ایم. نه تو حرفی برای گفتن داری و نه من. به چمدان جلو در نگاه می کنم. چند ثانیه بعد اتفاقی نگاهم به تو می افتد. با چشمهایی که گواه از کینه و عشق می دهند به چمدان جلو در چشم دوخته ای. بغض درونشان را گرفته. به اجبار خودت را نگه داشته ای. من صدای سکوتت را می شنوم. این صدا مرا آزار می دهد. نباید بغض گلویت بشکند. از همان اول، از همان روزهای اول به تو گفته بودم که ماندنی نیستم. با تمام سردی رفتارم دوباره مثل حالا پر از التماس بودی که هیچوقت تنهایت نگذارم. می دانستی که این ماندن موقتی است می دانستی که بالاخره می روم و حالا وقتش رسیده. به چشمهایت زل می زنم. با نگاه نفرت انگیز ولی عاشقت می خواهی عشقت را بهم بفهمانی. افسوس ! که قلبم عشق را درک نمی کند این نگاهت این سکوت این انتظار و عجله برای رفتن مرا آزار می دهد. سکوت بر همه جای اتاق حاکم است و هم چنین بر قلبم! نه سرفه های تو و نه صدای قهقه های دختر و پسر جوان که از دور دست به گوش می رسد به این سکوت تلخ پایان نمی دهد! این سکوت تمام ناشدنی است. اندکی می گذرد، از صدای پارک کردن ماشین و پشت سر آن بوق ممتدش می فهمم که آژانس دم در است. تلفن همراهم را به سرعت در داخل جیبم سر می دهم و با عجله به طرف در می روم ، چمدان را برداشته و در را باز می کنم. یک مرتبه از جایت بلند می شوی و به طرف در خیز برمی داری . دستت را جلوی در می گذاری. مانعم می شوی و می گویی نمی گذارم بروی. همین لحظه بغض گلویت می شکند و چشمان سیاهت سرخ تر می شوند. قطره های اشک از چشمانت روی گونه رنگ پریده ات سرازیر می شوند. راننده آژانس آیفون را به صدا در می آورد. می خواهم جواب دهم نمی گذاری. به عقب هلم می دهی. چمدان از دستم رها شده و بی اختیار روی مبل ولو می شوم. پاهایم سست شده مثل همیشه! می خواهم بلند شوم نمی توانم! یک نیروی غریب مرا در جایم میخکوب کرده. می آیی و کنارم می نشینی. اشکهایت را پاک می کنم حال داغانت کمی خوب می شود. دوباره راننده آژانس آیفون را می زند. این بار بدون مکث سوار ماشین شده و صدای دور شدن ماشینش در کوچه خلوت می پیچد. با رفتن آژانس آرام تر می شوی. کنارم بی آنکه حرفی بزنی اشک می ریزی. این سکوتت مرا آزار می دهد. بی اختیار می خندی. خنده تلخی است. می دانی که بی فایده است. می دانی که امشب هم تمام می شود. شاید شب آخری باشد که کنارت هستم. آرام تر شده ای. بلند می شوم، می ترسی! مثل همیشه به طرف پنجره قدم بر می دارم و دوباره آرامش وجودت را فرا می گیرد. با چشمهای سیاه بهم خیره شده ای. نگاهم را دوباره از تو می گیرم و به بیرون نگاه می کنم. هوا کاملا تاریک شده و ماه بر فراز آسمان شهر به زیبایی هرچه تمام تر می درخشد. نور قرمز چراغ هواپیما که تازه از زمین بلند شده برایم چشمک می زند........
نقد این داستان از : محمد محمودی
با سلام
شخصا، به داستان‌هایی که به صورت تکه‌ای از دل زندگی، -روز یا شب- جدا و کنده شده‌اند، علاقه خاصی دارم. بریده‌ها، فشرده‌ترین حالت قصه و نتیجه یک عمر، یا چند وقت معین هستند. نمونه‌ی بارزش داستان بی‌نظیر و خواندنی «فیل‌هایی شبیه تپه‌های سفید» ارنست همینگوی است. جند نکته از آن داستان را در اینجا عرض می‌کنم و در حالتی مقایسه‌ای‌گون به داستان شما می پردازم. اولا اینکه حتما و حتما آن را مطالعه کنید و نتیجه‌ی خواندنش را در انتهای همین نقد به اشتراک بگذارید. و اما بعد: از اسم شروع می کنم: تپه‌هایی شبیه فیل‌های سفید. عنوان داستان همینگوی، تقریبا کل قصه‌اش را به صورت جداگانه و فریزشده بیان می‌کند. در جهان بچه فیل‌های سفیدی وجود دارند که نگهداری از آنها خرج بسیار بسیار بالایی دارد. پس تحویلا نگهداری از آنها، برای همه غیر ممکن است. کل قصه همینگوی هم همین نکته را در بر دارد. رابطه یک زوج است که ناخواسته درگیر یک بچه‌ی هنوز متولد نشده هستند. این قضیه رابطه آنها را دچار دردسر و سردرگمی کرده است. زن بچه را می‌خواهد و مرد، نه. ببینید پس همینگوی علت نقص در رابطه که دچار گرفتاری شده است را بیان می‌کند. چیزی که اصلا در داستان شما وجود ندارد. مخاطب به هیچ وجه علت رفتن مرد از خانه و اشک زن را نمی‌فهمد. مرد کیست؟ زن کیست؟ علت عشق زن به مرد چیست؟ همه این سوالات فاکتور گرفته شده‌اند و پاسخی در داستان برایشان وجود ندارد. در داستان همینگوی، با اینکه داستان بسیار کوتاهی است، اما در واقع شخصیت‌پردازی مرد در دیالوگ‌ها، آنقدر مشخص است که ما از مرد بدمان می‌آيد. همینگوی چطور توانسته است به این مهم دست پیدا کند؟ او در استفاده از کلمات به شدت مقتصد است و بیم آن دارد که کلمه‌ای درست در جای خودش قرار نگرفته باشد. همینگوی با چینش کلمات در دیالوگ‌های مرد در آن داستان، به ما می‌فهماند که: مرد قصد در رفتن از زیر بار رابطه را دارد، یا زن را می‌خواهد، اما درصدد از شر بچه رها شود. باز در داستان شما، مخاطب نمی‌فهمد که چرا مرد می‌خواهد از خانه و زن فرار کند و آنجا را ترک. و یا چرا زن اینگونه می‌خواهد مرد را برای هزارمین بار پیش خودش نگه دارد. علت و معلول‌ها، تا در داستان بیان نشوند، مخاطب اصلا و ابدا اقناع نخواهد شد. برویم سر داستان همینگوی: در آنجا با اینکه به شدت کوتاه است، اما قصه با مکان آغاز شده است و همینگوی به صورت فیلم‌های کلاسیک، داستان را با تصویر از بیرون شروع می‌کند و به سوژه مورد نظرش می‌رسد. حتی و حتی، مکان ار مقدمه داستان می‌گیرد و درواقع مکانی را برای مخاطب تشریح می‌کند که به شدت گرم است و ناچیز است و تنگاتنگ با اصل داستان. یعنی فقط مکان را به صورت جداگانه توصیف نکرده و از آن رد شده باشد. ما در داستان شما، اما هیچ مکانی و در واقع هیچ زمانی را پیدا نمی‌کنیم. به راستی آدم‌های قصه‌ی شما اهل کجایند؟ مخاطب می‌تواند آنها را سیستانی، بجنوردی، تهرانی، تبریزی و یا هرکجا و در هر زمان که دلش خواست قرار دهد. مکان در شخصیت پردازی به شدت کمک‌کننده است و در هویت‌سازی به داستان می‌تواند به نویسنده کمک‌رسان باشد. مخاطب در داستان شما علت نرفتن را هم نمی‌فهمد. به چه دلیل می‌خواهد برود و به چه دلیل نمی‌رود؟ با هم غیبت علت. نکته‌ی دیگر در داستان شما، زیادی مقدمه است. به شدت طولانی و ملال‌آور است. هیچ کمکی در پیشرفت قصه ندارد. می‌تواند نصفش حذف شود تا ریتم داستان، سریعتر جلو برود. در نوع رابطه هم می‌توانید از تکنیک فلش‌بک استفاده کنید تا خرده قصه‌هایی در آن بگنجانید و کمکی از رابطه‌شان گفته شود. پیشننهاد من به عنوان خواننده، خواندن داستان همینگوی و بازنویسی همین داستان است. منتظر نتیجه هستم.

منتقد : محمد محمودی

متولد ۱۳۶۹. کارشناسی ارشد پژوهش هنر. دبیر تحریریه مجله الفیا. منتقد مجلات سینمایی از جمله «نقد سینما» و مدرس داستان



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت