برش‌های زمانی انسجام قصه را حفظ می‌کنند.




عنوان داستان : به بهانه‌ی یک اتفاق
نویسنده داستان : فاطمه سپید

هجده سالش بود. دو سالی می‌شد که ازدواج کرده بود. چشمان درشت‌ش خیلی به صورت کشیده و نسبتاً استخوانی‌اش می‌آمد. آرایش ملایمی داشت و موهایش رنگ نخورده بود. با همین سن کمش دو سقط را تجربه کرده بود. خودش می‌گفت که هردوبار از پله‌ها افتاده؛ اما کبودی‌های روی صورتش حکایت از چیز دیگرش داشت. از روی تخت بلند شد و لبه آن نشست. شکم کوچکش کاملاً برآمده شده بود. جزوه‌ی خلاقیت نمایشی‌اش را از روی میز کوچکِ مربعیِ کنار تخت برداشت و مشغول خواندنش شد.

_امسال کنکور داری؟

_بله

_دوست داری چه رشته‌ای قبول شی؟

_بازیگری

_تا جایی که من می‌دونم؛ رشته بازیگری رو فقط دوتا دانشگاه داره یکی دانشگاه زابل یکی هم تهران. که خب قطعا تهران بهتره.

_منم دوست دارم تهران درس بخونم ولی ...

_ولی چی؟!

_شوهرم اجازه نمی‌ده

_چرا؟

_میگه دختر و چه به بازیگری و قِروفِر. حتی به درس خوندن منم گیر میده. موندم با این بچه چه جوری برم کنکور بدم.

_تا اون موقع وقت زیاده. انشاالله به سلامتی که به دنیا اومد؛ میذاریش پیش مادرت؛ کنکورتو میدی و برمی‌گردی.

_مادرم شش ساله که فوت کرده.

_خدا بیامرزدشون

_همچنین رفتگان شمارو

_خواهری، خاله‌ای، کسی رو نداری؟

_دوتا خاله دارم که میرجاوه زندگی می‌کنن. زاهدان نیستن. خواهرم ندارم. دوتا برادر بزرگتر از خودم دارم که اوناهم هرکدوم رفتن سر خونه و زندگیِ خودشون. پدرمم دوباره ازدواج کرده.

_مادر شوهر چی؟

_مکث کرد. خودش را روی تخت تکانی داد و گفت:

_اونم با درس خوندن من مخالفه. فکر نکنم بچه‌مو نگه داره.

_آهان که اینطور

ناگهان تقی به در خورد. خانمی سبزه، که سعی داشت صورتش را با چادرش پنهان کند وارد شد. سلامی کرد و کنار مائده نشست. شالش را مرتب کرد و جزوه‌هارا از دستش گرفت.

_به جای این کارای بی‌خود، حواست به بچه‌ات باشه. سعی کن این یکی رو دیگه نگه داری. وگرنه می‌دونی که چی میشه.

رویش را به سمت من چرخاند و لب زد:

_کی مرخصش می‌کنید؟

_یکی دوساعت دیگه که دکتر بیاد.

باشه‌ای زیرلب گفت و از اتاق خارج شد. رویم را به طرف مائده برگرداندم. چشمانش پراز اشک بود. این‌دفعه برعکس دفعات قبلی، جلوی‌شان را نگرفت. معلوم بود که برای بار چندم قلبش ترک برداشته بود.

_مامان ... مامان

_جانم نرگس

_می‌دونستی مربیِ تئاترمون مارو میشناسه؟

_واقعا؟

_آره به من گفت شما یه زمانی پرستارش بودین.

پس مرا شناخته بود. دست نرگس را می‌گیرم و با هم به اتاق مربیان می‌رویم. با همان لبخند آرامَش به استقبال ما می‌آید.

_خیلی خوشحالم که خوشحال می‌بینمت.

لبخند می‌زند و روبه نرگس می‌گوید:

_منم خیلی خوشحالم که مربی دختر هنرمندتون هستم!

_راستی، حال دخترت چطوره؟ الان فکرکنم باید چهارسالش باشه.

لبخند شیرینش محوشد.

_دخترم مُرده به دنیا اومد.

_واقعا؟ چرا؟

_باید سزارین می‌شدم اما مادرشوهرم اصرار کرد که باید طبیعی زایمان کنم. نزدیک بود منم به کشتن بده.

_واقعا متاسفم. خیلی ناراحت شدم. حتما خیلی برات سخت بوده.

_نه سخت‌تر از کاری که بعد مرگ دخترم باهام کردن.

_مگه چیکار کردن؟

_حتی نذاشتن عزای دخترمو بگیرم. به ده روز نکشیده؛ طلاقمو دادن.

_چه‌قدر بی‌انصاف. چه آدمایی تو این دوره‌زمونه پیدا می‌شن‌. بعدش چی شد؟ چیکارکردی؟ کجارفتی؟

باهم روی صندلیِ دفتر نشستیم و او ادامه داد:

_رفتم میرجاوه پیش خاله‌ی بزرگم که شوهرش فوت کرده بود. وقتی فهمید چه بلایی سرم اومده، بهم گفت برم پیشش که اونم از تنهایی دربیاد. باهمون دلِ شکسته کنکورمو دادم. نتایج که اومد؛ در کمال ناباوری تهران قبول شده بودم. با شنیدن این خبر، یکم حالم بهتر شد. این چندسالم اونجا بودم. چندماه پیش که کارشناسی‌مو گرفتم؛ تو این فرهنگسرا دعوت به کار شدم. برای همین دوباره برگشتم.

_چه‌قدر خوب تونستی خودتو جمع و جور کنی.

_من تو این سالها یاد گرفتم که زندگی منتظر هیچ‌کس نمی‌مونه. باید بلد باشی خودتو باهاش وقف بدی. وگرنه پَسِت می‌زنه. گاهی تو دلِ تلخ‌ترین شرایط، شیرین‌ترین رشدها اتفاق می‌افته.

_برات بهترینارو آرزو می‌کنم. امیدوارم به جایگاهی که لایقشی برسی.

_خیلی ممنون. خیلی خوشحال شدم که دوباره دیدم‌تون.

باهم خداحافظی می‌کنیم و همراه نرگس، سوار ماشین می‌شوم. در راه همه‌اش به جمله‌ای که گفت فکر می‌کنم. حق بااوست. گاهی در دلِ تلخ‌ترین شرایط، شیرین‌ترین رشدها اتفاق می‌افتد.
نقد این داستان از : محمد محمودی
با سلام
برش‌های زمانی انسجام قصه را حفظ می‌کند. نویسنده باید بداند در کجا قرار است قصه را کات بدهد و در کجا داستان را قطع بکند تا فواصل زمانی بهم نخورد و قصه چند پاره نشود. در این داستان بدون آنکه تغییر زمان‌های نوشته نامحسوس باشند، سه الی چهار بار قصه پرش دارد و برش درست اتفاق نمی‌افتد. برش‌ها باید دقیق و ظریف در قصه گنجانده شوند که مخاطب اصلا حس نکند. ولی در این نوشته به صورت واضح و غیرداستانی دائم زمان‌ها تغییر می‌کنند. نکته دوم در داستان شما، استفاده رو و مستقیم از دیالوگ‌ها به جای تعریف کردن قصه است. درضمن تناسبی بین دیالوگ‌ها و متن غیر دیالوگی نیست. باید در رابطه‌ای تنگاتنگ با هم باشند. یعنی دیالوگ‌ها آنقدر زیاد نباشند که خود متن را قورت بدهند. وگرنه که نوشته از حالت‌های داستانی خارج می‌شود و به نمایشنامه نزدیک می‌شود. محور داستان، بیشتر روی قصه‌گویی، فضاسازی و شخصیت‌پردازی است. جیزی که در نمایشنامه، زحمتش عمدتا بر روی دیالوگ‌ها است. ببنید تا چقدر می‌شود دبالوگ‌ها را حذف و آنها را به صورت قصه‌گویی و غیر مستقیم و غیر دیالوگی بیان کرد. داستان‌نویس نباید این چنین صریح و مستقیم قصه را تعریف کند. باید آن را در ظرف‌های تکنیکی متفاوت بگذارد تا ببیند کدامشان به درد قصه مورد نظر می‌خورد. یادگیری تکنیک هم از خواندن کتاب‌هایی درباره‌ی داستاان‌نویسی به دست نمی‌آید. بلکه توصیه‌ام خواندن بی‌وقفه‌ی داستان‌هایی از داستان‌‌نویس‌های درجه یک دنیا است. از چخوف، همینگوی، احمد محمود، بهرام صادقی، داستان‌های اولیه غلامحسین ساعدی، داستایفسکی، گوگول، فلوبر، بالزاک است. چون اهل سیستان هستید، آنقدر به منبع قصه در اطرفتان وصل هستید که -برعکس پایتخت‌نشین‌ها-، دچار سختی در تجربه زیستی نشوید. آدم‌های متفاوت با قصه‌ی ناشنیده‌شان، فضا و محیط کمتر شناخته شده و... در اطرافتان به فراوانی یافت می‌شود. فقط نیازمند تمرکز روی خود قصه‌نویسی بشوید تا تکنیک را به درستی از قصه‌های داستان‌نویس‌های بزرگ به صورت ناخودآگاه یاد بگیرید. از خواندن داستان‌های پرفروش بگذرید و به اصل‌ها رجوع کنید تا در طول زمان پی به قدرت در شیوه‌ی نوشتنان ببرید. بهترین سال‌ها پیش رو را در اختیار دارید و باید و حتما بهترین استفاده را از آنها ببرید. محکم تلاش کنید، پنج‌سال دیگر، اولین کتابتان را میخوانیم. به شرطی که درباره سیستان و قصه‌های تمام‌ناشدنی‌اش بنویسید.منتظر داستان قوی بعدی شما هستم.

منتقد : محمد محمودی

متولد ۱۳۶۹. کارشناسی ارشد پژوهش هنر. دبیر تحریریه مجله الفیا. منتقد مجلات سینمایی از جمله «نقد سینما» و مدرس داستان



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت