خود-دیگری یا خود-خود




عنوان داستان : آلزایمر
نویسنده داستان : قاسم سلیمی

آلزایمر
یکریز فریاد میزنه. نمی تونم خودم رو کنترل کنم راستش خیلی دلم براش می¬سوزه. تمام زندگیم بوده، تمام جوانیم، در تلخی¬ها، خوشی¬ها. آنروزها با جوون و شاداب بود، درست مثل یک سیب سرخ. کمتر به خودش می-رسید یعنی؛ من دوست نداشتم.
بازم فریاد می¬کشه. خدای من! سرم بدجورگیج میره. از روزی که تنها شدیم، فریاد می زنه، یک ریز، حتی تو خواب. شاید روزی از همین روزها ببرمش خارج، پیش زهرا، برای معالجه. حتما بهتر میشه. یعنی؛ باید بهتر بشه. حتماً می¬برمش. باید به عنوان یک همسر وظیفه¬شناس کمکش کنم. اگر پول ها و دف... دف ... دفتر...چه ها را قایم نکرده بود!
طفلک؛ همیشه فکر می کنه من حافظه¬م رو ازدست دادم. هر روز بارها نامشو ازش می پرسم حتی نام خودش رو هم نمی تونه درست و حسابی بگه. هر بار یک اسم.
اما امروز به هر شکل ممکن کلید گاوصندوق رو از کیف رمزیش بیرون می¬کشم.
کیف رمزی؟ رمزی؟ !
هان! یافتم.یااااااافتم.
کیف رمزی. چرا تا به حال فکرش رو نکرده بودم کیف رمزی. 4749 یا 4947 شاید هم 4545 ، 3739 ،7497 یا ... چه فرقی می¬کنه یکی از همین عددهای لعنتی چند رقمیه دیگه. مهم پیدا کردن کیفه احتمالا توی اتاق یکی از بچه ها قا...قا... قا...یمش کرده. اما؛ کدوم یکی؟
فرقی نمی کنه تموم اتاق¬ها رو می¬گردم. یکی یکی. باید دست به کار بشم. بهتره از اتاق ... چی بود اسمش؟ ... مهم نیست... از اتاق بزرگتره شروع می¬کنم. تمام اتاق¬ها را می¬گردم یکی یکی. بالأخره توی یکی از همین¬هاست.
- عزیزم تو رو خدا چند دقیقه آروم بگیر! من تصمیممو گرفتم. اصلاً بیا با هم بگردیم .می¬دونم یادت نمی-یاد ولی؛ من کمکت می¬کنم. چرا نمی¬خای به خودت کمک کنی؟ به خدا، فقط برای سلامتی خودته. خودِ خودت. من که هر روز می¬رم سر کار. اداره. تو تنها می¬مونی خونه. می¬ترسم زبونم لال دیونه بشی، مثل جلال، پسر ثریا خانوم. حالابیا ، بیا زنگ بزن به یکی از بچه ها، بیاد ببرتمون .
نه؛ اصلاً نمی خواد زنگ بزنی. خودم می برمت. کلید ماشین رو بیار! خودم می برمت. فقط باید قول بدی جیغ و داد نکنی.
- بیا، بیا بگیر، داروهات رو آوردم. ببین، من چطوری می¬خورم؟ تو هم مثل من. اصلاً بیا چند تا چند تا بخوریم .خب زودتر خوب می شی خوبِ خوب.
- برات شام حاضر می کنم با هم می¬ریم بیرون . می دونی ؟ من و تو، فقط من و تو. باید شهر رو بهت نشون بدم. باید ببینی که بعد این همه سال چقد تغییر کرده. همه چی. همّه چی . پُلا، خیابونا، مغا... مغا... مغا.... .
یادته رودخونه کجا بود؟ حالا انداختنش وسط خیابون. می¬دونم باورش سخته ولی انداختنش درست وسط خیابون. یه بار زنگ زدم. خودم زنگ زدم. فحش دادم. هرچی از دهنم دراومد گفتم. بی پدرا، رودخونه رو رست انداخته بودن رو پشت بوم ما، فکرش رو بکن، پشت بوم ما. نزدیک بود دیوارا خیس بشه. فرشا، قاب عکسا.
من خبر کردم خودم خبر کردم. فوری اومدن مسیرش رو عوض کردن. فکرش رو بکن اگه نگفته بودم تموم مردم باید زیر آب نفس می کشیدن مسخره نیست؟ اصلاً مگه میشه؟همه خیس می شدن خیس خیس. کر می شدن. دیوونه می شدن.
- حالا کی باید برگردی؟ خانمت کجاست؟ اونهم پیش شماست؟ چند ماه خدمته؟ چرا من رو خبر نکردی؟ نگفتی من یک پدر پیر دارم؟ حالا من هیچ، چرا این بنده خدا، مادرت رو خبر نکردی؟ خجالت می-کشیدی بگی اینها پدر و مادرمن؟ دو تا پیر کفتار. حالا پر رو پر رو اومدی، ارث و میر... میر... میرا ث هم میخای؟ فکر می¬کنی من همین طور مفت می¬ریزم تو دامنت؟ از اون موقع رفتی دنبال عشق و حال خودت، حالا اومدی ارثتو می¬خوای؟ اگه الان از خونم نری بیرون، دوباره زنگ می زنم پل... پل ...پلی 100. میان پدرت رو در میارن. یالّا از خونم برو بیرون. من قرص نمی خوام من ... قرص .... ن می¬خوام. می¬خوایی منو بخوابونی دار و ندارمو بزنی تو کیسه. من قرص نمی¬خورم ولم کن بی پدر مادر! پدر سوخته ی ولد ... من قرص نمی¬خورم .من قرررررص ن م یی ی ی خ و...
راستش، هر روز مجبورم پا به پاش بشینم قرص بخورم. چند بار هم کنارش تو بیمارستان بق بق بق... بستری شدم. نخواستم احساس تنهایی بکنه. نخواستم فکر کنه مریضه. اصلاً خودم رو زدم به مریضی تا کنارم بخوابه. همین که خوابش می¬برد یواشکی، قرص¬هاش را می¬ریختم تو حلقش. یکی دو بار از خواب پرید، جیغ کشید. طفلک فکر می¬کرد می خواهم خفه¬اش کنم فکرش را بکن! من، دختر همسایه، خفه کردن ؟!
از بچگی دوستش داشتم. اولین عشم. درسته که چهل سال از من بزرگ¬تر بود، ولی مثل مادرم دوسش داشتم. خانجون همیشه می¬گفت: «خیلی مراقب باش این سلیطه قا ... قا ... قاپت رو ندزده !» آخه خانجون خیلی پیر شده بود. بهش می گفت سلیطه، چون اصلاً، اسمش را نمی تونست درست و حسابی صدا کند. اگه عزیز اجازه داده بود حتماً باهاش ازدواج می¬کردم. شاید هم خوب شد که زودتر مرد.
اصلاً دوست ندارم بفهم] فراموشی گرفته. دق می¬کنه. من می¬دونم، دق می¬کنه. هر روز چندین بار اسم خودش رو ازم می¬پرسه. بعد، دو دستش را زیر چونه¬اش میذاره از پایین تختم زل می زنه به چشمام، مثل دیوانه¬ها. موهاش رو می¬ریزه رو صورتش. اشک می¬ریزه. های های گریه می¬کنه. اشک می¬ریزد. خیلی دلم براش می¬سوزد. من خودم دست و پام رو بسته¬ام به تخت، خیالش راحت باشه از کنارش فرار نمی¬کنم.
اگر آقاجون نمرده بود! اگر اون روز لعنتی عزیز غر غر نکرده بود، اگر آقاجان پشت بام نرفته بود! اگر اون جغ جغ جغ جغد لعنتی رو پشت بوم ننشسته بود!
- صدای چی بود؟
- علی جان! علی آقا ! ببین صدای چیه؟ باز اون جغد نفرین شده. تو رو خدا بپر از رو پشت بوم ردش کن. بدشگونه. بدبختی میاره.
- چرا باز جیغ می¬زنی؟ ایناهاش، علی آقا اینجاس. عزیزم. نگاش کن این جا کنار من.
طفلک هر روز فکر می کنه علی آقا مرده. فکر می¬کنه من خیالاتی شدم. عیبی ندارد بذار فکر کنه من دیوونه شدم . دوستش دارم، خیلی. یادم باشد داروهاشو سر ساعت بدم بخوره.
- بیا مادرجان، بیا، بیا الان آقاجان میاد. اگه ببینه قرص¬هات رو نخوردی پوست من رو زنده زنده می کنه. اگه گفتی قرص¬هات رو کجا گذاشتم؟ اگه گفتی ؟ اونهاش. دیدی؟ روی طاقچه زیر رح ...رح ...رح ...قرآن. دستت می رسه برداری یا تختم رو بیارم جلو؟ باشه خب دوست نداری نیار. خودم میارم.
تو رو خدا بی تابی نکن! تو رو خدا بیا...! فرار نکن! بیا...! اصلاً تمام قرص¬ها رو یکجا بخوریم زودتر خوب بشی. اول تو. نه نه، نه؛ اول، من ...
***
- انتقال به سردخانه .
- لطفاً به نزدیکاش زنگ بزنین
- این بینوا ماه¬هاست که جز همین گربه هیچ کس رو نداره.


قاسم سلیمی
نقد این داستان از : محمد محمودی
با سلام
داستان‌ها کهن‌الگوترین وضعیت بشری برای ارتباط یافتن با مخاطب، شنیدن و تحمل دردها و رؤیاپردازی است. در میان اقوام بدوی جایگاه اسطوره‌ای دارد و در عصر حاضر، سرگرمی عنصر لاینفک‌اش شده است. همه این المان‌ها، در گرو داستان‌پردازی عالمانه، دقیق و قصه‌گویانه است. ابتدا به ساکن تمام نکات دربرگیرنده‌ٔ این مساله است که نویسنده، برای دیگری‌ست که می‌نویسد. از خود شروع می‌شود و با مخاطب پایان می‌یابد. یک دور طبیعی و تسلسل غیر باطل است. نویسنده باید متوجه این نکته باشد که در حینی که شروع به داستان نوشتن می‌کند، از خود می‌گذرد و به دنبال دیگری می‌گردد تا خوانده شود. داستان‌نویس فرض‌های ذهنی خود را پس می‌زند. هیچ ارتباط مابین ذهن نویسنده با مخاطب بیرون از داستان شکل نمی‌گیرد. چون برای خود نمی‌نویسد. باید تماما جزئیات پرداخته شود. علت و معلول بیان شود. چرایی وجود شخصیت در داستان، مشخص شود تا مخاطب بتواند به داستان وصل شود. بدیهی‌ترین و ساده‌ترین اصل در قصه‌گویی، ارتباط است. تا مخاطب به قلاب نویسنده گرفتار نشود، نوشته هیچ خاصیتی پیدا نمی‌کند. این داستان حدیث نفس‌گونه و با لحن گفتاری شروع می‌شود: « یکریز فریاد میزنه. نمی تونم خودم رو کنترل کنم راستش خیلی دلم براش می¬سوزه. تمام زندگیم بوده، تمام جوانیم،..» ما نمی‌دانیم موضوع چیست و نویسنده نیز چیزی بیان نمی‌کند. احتمال می‌دهیم جلوتر یخ قصه باز شود. منتظر می‌نشینیم. به خواندن ادامه می‌دهیم تا شاید حشو و زواید ابتدایی و بی‌حاصل کنار بروند و اصل قصه رخ بنماید: «طفلک؛ همیشه فکر می کنه من حافظه¬م رو ازدست دادم. هر روز بارها نامشو ازش می پرسم حتی نام خودش رو هم نمی تونه درست و حسابی بگه. هر بار یک اسم...» نه! داستان‌نویس در ذهنیات خودش می‌چرخد. اتفاقاتی و ماجرایی صورت نمی‌گیرد تا نویسنده به بیرون از خودش کشیده شود. ذهنی نوشتن، داستان را معیوب کرده است و ناقص. نه راوی به ما شناسانده می‌شود و نه کسی که رویاتش را می‌کند. نه می‌داین کجاییم و زمانش مععلوم است. ارتباط بین آدم‌های نوشته، مخشوش و مخدوش است. کیستند؟ مفهوم نیست. سه خط پایانی:
- انتقال به سردخانه .
- لطفاً به نزدیکاش زنگ بزنین
- این بینوا ماه¬هاست که جز همین گربه هیچ کس رو نداره.
چه کسی صحبت می‌کند و دیالوگ‌ها را بیان می‌کند؟ چرا راوی سوم شخص می‌شود؟ چه اتفاقی افتاده است؟ اگر مخاطب دائما از چگونگی و چرایی قصه سؤال بپرسد، پس داستانی شکل نگرفته است و نویسنده باید احتمال دهد: در نابیانگری محض به سر می‌‌برد.

منتقد : محمد محمودی

متولد ۱۳۶۹. کارشناسی ارشد پژوهش هنر. دبیر تحریریه مجله الفیا. منتقد مجلات سینمایی از جمله «نقد سینما» و مدرس داستان



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت