نثر، لحن را می‌سازد




عنوان داستان : آشتی در روز های کرونا
نویسنده داستان : معین دیانی

امروز بعد از چند روز قرنطینه و کلافگی از خونه نشینی تصمیم گرفتم از خونه بزنم بیرون تا هوایی تازه کنم. پای پیاده از کوچه بیرون اومدم و از پیاده روی های خلوت خیابون شروع به قدم زدن کردم. آنقدر توی افکار و اتفاقات عجیب و غریب این روز ها غرق بودم که نفهمیدم بی هدف چند خیابون و کوچه رو رد کردم و کلی از خونه دور شدم. تصمیم گرفتم از همین جایی که هستم برگردم خونه. توی راه برگشت بودم که بین همه ی مغازه هایی که بسته بودن، کافه ای باز بود و فردی داشت از پله های کافه پایین می اومد. در یک لحظه یاد خودم افتادم، اواسط مرداد سال 98 بود که داشتم با عصبانیت از پله های همین کافه پایین می اومدم و اولین روزی بود که با بهترین دوستم قطع ارتباط و حتی قهر کردم و تا همین حالا هم، با هم آشتی نکردیم و حتی کلمه ای حرف نزدیم.
یاد داستان کوتاهی که دیروز از آقای صحت خوندم که درمورد زندگی و رفاقت بود ، افتادم و یاد روز های خوب رفاقتمون که شاید به هفت سال هم میرسید اما هرچی فکر کردم علت قهر رو یادم نیومد. برای همین همینطور توی ذهنم مرور کردم "بابا رفاقت خیلی قشنگه، قهر چیه؟!" و توی همین حال گوشیم رو برداشتم تا بهش زنگ بزنم. روی اسمش که رفتم، دیدم که بلاکش کرده بودم، از کاری که کرده بودم خیلی ناراحت شدم و فوری تماس گرفتم اما در دسترس نبود.
از همون لحظه ای که به خونه برمی گشتم تا دو ساعت بعد چندین بار تماس گرفتم اما در دسترس نبود ولی از اینکه شماره ی من رو بلاک نکرده بود به آشتی کردن، امیدوار شدم. دلم رضا نشد و بهش پیامی دادم با این مضمون که مدت زیادیه بینمون کدورتی پیش اومده که اگه من ناخواسته باعثش شدم، ازت میخوام که منو ببخشی و به یاد روز های خوب گذشته حداقل با هم چند کلمه ای حرف بزنیم.
از اون پیام چند ساعت گذشت و خبری از جواب نبود. ناراحت شدم و شاید کمی هم نگران شدم، یک سال زمان زیادی بود و توی این روزگارِ عجیب و غریب، اتفاقات زیادی ممکن بود رخ بده.
اما افکار منفی رو از ذهنم دور کردم و رفتم سراغ واتس اپ و با شرمندگی شمارش رو از توی بلاک های اونجا هم درآوردم و توی ذهنم میگذشت که چرا اصلا باید این بلاک وجود داشته باشه که آدم هرموقع از کسی، لحظه ای عصبی میشه، دستش رو بذاره روی بلاک و کلا از زندگیش خطش بزنه.
میخواستم همون پیام رو توی واتس اپ هم بدم و منتظر جواب بمونم اما بالای چت نوشته بود از آخرین بازدید حدود یک ماه میگذره. تمام افکار منفی که از خودم دور کرده بودم، دوباره سر و کلشون پیدا شد و حتی استرس شدیدی هم پیدا کردم و ضربان قلبم تند تر شد.
یک ساعتی با خودم کلنجار رفتم، دوست مشترکی نداشتیم تا با اون واسطه بتونم ازش خبری بگیرم ولی چند باری در خونش رفته بودم و آدرسش رو بلد بودم.
فوری سوار ماشین شدم و توی راه توی این فکر بودم که درسته کروناست ولی اونقدر دلم براش تنگ شده که دلم میخواد بغلش کنم و ازش عذرخواهی کنم تا شاید بتونم اتفاقات بد گذشته رو از دلش در بیارم.
سر کوچشون تفتی رو دیدم و بی اعتنا ازش گذشتم. پشت در خونشون که رسیدم از پشت شیشه ی ماشین یکدفعه چشمم به عکس اعلامیه ای که روی دیوار بود افتاد. عکس خودش بود، عکس رفیق قدیمیم.
یکدفعه تمام دنیا جلوی چشمم تیره و تار شد و درد عمیقی در تیره ی کمرم افتاد، دست و پاهایم بی حس شده بود و توان حرکت نداشتم. به زحمت از ماشین خارج شدم و دستم را به سمت زنگ خونشون بردم. یکدمی تردید کردم و ترسیده از جوابِ سوال "تا حالا کجا بودی؟!". چون روی اعلامیه نوشته بود "چهل روز گذشت" اما برای حل کردن سوال های توی ذهنم که چرا اینطور شد؟!، تردید رو کنار گذاشتم و انگشت سبابه ام را روی زنگ فشار دادم. صدای زنگ توی سرم مثل صدای پتک بود، آزار دهنده و دلخراش. بی هوا و از روی غریزه ذاتی منتطر شنیدن صدای رفیقم بودم اما خانمی که مادرش بود، گفت:«کیه؟!» گفتم:« من رضا اسماعیلی هستم دوست قدیمی علی.» مادرش زد زیر گریه و گفت:« دیر اومدی.» گفتم:« متاسفانه خیلی دیر خبردار شدم که فوت کرده اما زنگ زدم برای عرض تسلیت و اگر کاری دارید از هیچ کمکی دریغ نکنم.» مادر علی همچنان که گریه می کرد با عصبیت گفت:« احتیاجی نیست، شما اون موقع که علی برای آشتی پیش قدم شد و چندبار بهت زنگ زد و پیام داد ولی بلاکش کرده بودی، باید جوابش رو میدادی و به فکرش می افتادی، نه حالا که پنجاه روزه زیر خروارها خاکه.»
زبونم از شرمندگی بند اومده بود و نمی تونستم چیزی بگم ولی با حالتی توام با التماس گفتم:« واقعا شرمندم. نمیدونم چی بگم اما اگر امکان داره بگید چرا علی رفت، علی که چیزیش نبود، صحیح و سالم بود. چه اتفاقی افتاده، خواهش میکنم بهم بگید.»
« کرونا گرفت. یه هفته قبل از مرگش چند روزی حالش بهتر شده بود، دلش برات تنگ شده بود و میخواست تلفنی باهات حرف بزنه، اما نشد. نمی دونم چی شد که بعد از چند روز یکدفعه حالش بد شد و سکته کرد و..... صدای مادر علی قطع شد.
من حال خودم را نمی فهمیدم. تنها چیزی که یادمه اینه که نیم ساعتی به عکس روی اعلامیه خیره بودم و گریه میکردم و بعد از اینکه کمی آروم شدم محل دفنش رو از روی اعلامیه خوندم.
الان توی قبرستونِ تاریک و زیر نورِ کم عمق چراغ های ماشینم، سر خاکش نشستم. تنها و بی رفیق.
نقد این داستان از : محمد محمودی
با سلام
اول کار بگویم: «روز ها» غلط است و «روزها» درست است. عنوان داستان گرانیگاه داستان است و در معرض دید. مسأله بعدی این است: عنوان داستان، نسبت به اصل داستان، متغایر، متضاد و نامأنوس است. عنوان، شمای کلی داستان است و ورودیه آن به جهان داستان. باید حاوی کلیتی از داستان باشد، که نیست. لحن و نوع بیانی که برای این داستان، انتخاب کرده‌اید، خودمانی، گفتاری و غیر داستانی است. انگار مخاطب در حال خواندن یادداشت روزانه است. نثر، لحن را می‌سازد. شکسته‌نویسی، بیان داستانی را مخدوش می‌کند. ما از نثر و نوشته به شخصیت پی‌ می‌ببریم و حالات گفتاری و رفتاری‌اش را می‌فهمیم. وقتی نویسنده، انسجام نثری را رعایت نکرده باشد، خواننده داستان را مهم نمی‌پندارد و به راحتی از کنارش گذر می‌کند. سلامت نثر و انتخاب درست و به جای کلمات، لذت خواندن داستان را دوچندان می‌کند. آثار کلاسیک ایرانی، خاصتا نثر، به استخوان‌بندی نثرتان کمک می‌رساند. برسیم سر وقت داستان: اطلاعات را خام‌دستانه ارائه داده‌اید. بدون اینکه مقدمه‌چینی بکنیید، سریع روی اصل مطلب رفته‌اید. ضمن آنکه مقدمه - بیرون رفتن خانه و کلافگی- با قصه بی‌ربط است. کلماتی و موقعیت‌هایی که در پیشبرد داستان جایی ندارند، باید حذف شوند. مثالش مقدمه است و : «سر کوچشون تفتی رو دیدم و بی اعتنا ازش گذشتم.» اگر به عنوان مثال به جای تفتی، خداداد عزیزی بود، تفاوتش در چه بود؟ یا اگر کل این جمله را از متن برمی‌داشتیم، چه اتفاقی می‌افتاد؟ تنه‌ی اصلی داستان مختص به موضع به قهر کردن است، درحالیکه مخاطب اصلا نمی‌داند فرد وموجود در داستان، به چه دلیل با دوستش قهر کرده است. و به چه دلیل می‌خواهد آشتی کند. موضوع قهر چه بود؟ فرد مقهور کیست؟ وقتی نویسنده از دلتنگی خود در داستان می‌نالد، باید حد و رسم دلتنگی را با شخصیت‌پردازی آن فرد نقاشی کرده باشد. نوع ارتباطش در قبل را با آن فرد بیان کرده باشد که مخاطب دلیل دلتنگی‌اش را باور کند. نه اینکه نویسنده فقط بگوید: «قهر» و برایش دلیل نیاورد. نویسنده باید نوع رفاقت، حد و اندازه‌اش را با یک فلش در گذشته بیان می‌کرد. تا مخاطب دقیق‌تر به رفاقت این دونفر توجه کند. تا رفاقت و دوستی ساخته شود، گریه و خنده هم برای مخاطب بی‌معنا جلوه می‌کند. نویسنده برای مرگ نیز مقدمه‌چینی نمی‌کند و اطلاعات را بدون نقش دراماتیکی روی دایره می‌ریزد. دم خانه می‌رود و می‌فهمیم که مرده است. همین. نویسنده همانقدر که از قهرش هیچ نمی‌گوید، همانقدر به سرعت از مرگش می‌گذرد. بدون اینکه مکث و لحظه‌ای از مرگ را بسازد. به آخر داستان توجه کنید: «الان توی قبرستونِ تاریک و زیر نورِ کم عمق چراغ های ماشینم، سر خاکش نشستم. تنها و بی رفیق.» کات می‌خورد به قبرستون! باز سریع و بدون مقدمه. داستان طویله‌سوزی فاکنر را بخوانید و تنهایی را دریابید.

منتقد : محمد محمودی

متولد ۱۳۶۹. کارشناسی ارشد پژوهش هنر. دبیر تحریریه مجله الفیا. منتقد مجلات سینمایی از جمله «نقد سینما» و مدرس داستان



دیدگاه ها - ۲
محمد محمودی » دوشنبه 24 آذر 1399
منتقد داستان
خسته نباشید. به نظر «تفتی» به اسم می‌خورد. جزئیات بیشتر بدهید تا مشخص شود منظور از کلمه تفتی، چیزی است که برای اعلام ترحیم فردی از آن استفاده می‌شود. باتشکر.
معین دیانی » شنبه 22 آذر 1399
خیلی ممنونم از راهنماییتان. حتما به نکاتی که فرمودید توجه می کنم. اما تفت با خداداد عزیزی توفیر بسیاری دارد. تفت شی ای است چهارگوش که برای اعلام ترحیم فردی استفاده می شود و اعلامیه ی فوت مرحوم را بر روی آن نصب می کنند.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت