قیدها و صفت‌های مخل




عنوان داستان : آسمان
نویسنده داستان : فاطمه زارع

بسم الله الرحمن الرحیم
بوی دود در دماغم بود و چشمانم می‌سوخت. صدای ترق ترق توی اجاق می‌پیچید و شعله ها جان تازه می‌گرفتند. صورتم می‌سوخت. صورتم را پشت سردی دستانم پنهان کرد بودم. تا چشم کار می کرد در آسمان ابر بود و ابر. دلم برای این همه رطوبت تنگ شده بود. آتش هم برای ابر ها دلبری می‌کرد. شعله ها چوب ها را می‌بریدند دور می‌زدند و دوباره خیز بر می‌داشتند. کاش حال دل آسمان هم مانند این چوب ها بود. آنوقت شاید، آنقدر می‌بارید تا از سوز ترانه آتش که به جانش افتاده رها می شد. همه طبیعت با من بود. آب و آتش و باد و خاک، دورهمی برای زنده شدن و زنده بودن اما نه برای زندگی کردن. کلبه های روستایی هم برای دیدن این همه طبیعت صف کشیده بودند. دل آسمان ابری دل من هم بی تو ابری بود. جشن طبیعت بدون عشق مگر می‌شود. یادم نمی‌رفت که رفتی و مرا فراموش کردی حتی چتر خود را با خود بردی. می‌دانستم که می دانی بعد از تو آسمان ابریست. هوای باریدن دارد دلم چمدانت را که می بستی، کاش دلت برای خانه های روستا تنگ می‌شد. همه چیز اینجا هست آسمان هست، زمین هست، آتش هست، آب هست ولی عشق نیست. یادم نمی‌آید درست از کجا شروع کردم که خراب شد. شروع کردم به خراب کردن آسمان و زمین... تو بیا و دوباره برایم بگو چه شد که رفتی؟! کاش باور کنی که دلم حتی برای دسته چمدانت که به زور از دستم کشیدی‌،ت نگ شده. راستش را بگو از چه خسته شده بودی. از من، از من بی تو، از منی که انگار تو را در کنار خودم فراموش کرده بودم. حالا بیا ببین که به جای خالی ات هم احترام می‌گذارم. بیا، این استکان چای تازه برای تو، تو که عاشق دوده های سیاه آتش روی کتری بودی. بیا این هم نبات‌. بیا، انگار نه چمدانی بوده نه چتری، و تو هنوز زیر این آسمان ابری به موسیقی آتش گوش می‌دهی. بیا حرفهایمان را بریزیم روی همین دشت. لای این درخت ها، روی این کوه‌ها، من حرفهای تو را جستجو می کنم. تو حرفهای مرا به باد بده. ولی بیا.
باد آمد طوفان شد. فنجان مورد علاقه ات در دستم
سرخورد، فنجان شکست. چایی روی پیراهنم ریخت. همان که خودت برایم خریده بودی. آبی آسمانی. باد آمد طوفان شد. طوفان شعله‌های آتش را بلعید. دیگر
موسیقی باد به گوش نمی‌رسد. آتش هم تاب دیدن واژه‌های نامه ات را نداشت. به دست باد گریخت. انگار این نامه فقط قسمت من است. می‌ترسم از این که واژه ها را‌، واژه های سرد و تر را، واژه های بدون احساس را کوله‌باری کرده باشی و همه را یک جا برایم به یادگار گذاشته باشی. زیر سقف کلبه پناه گرفتم. شاید کلبه پشت و پناهم باشد و نگذارد سیل اشک از چشمانم بریزد. شاید به من قدرت خواندن بدهد. شاید کمک کند تا تاب بیاورم بی تو بودن را‌، با واژه های سردی که می‌دانم در این نامه انتظار مرا می کشند. نامه می‌خواند. کاغذ می‌خواند. آسمان سکوت کرده، پشت من را الور نمی‌دانم کدام درخت محکم گرفته تا تاب بیاورم.
به نام عشق
میروم.
میروم، تا دوری باد ملایمی باشد تا آتش عشقمان را دوباره شعله ور سازد. نمی مانم تا طوفان کلمات این آتش را خاموش کند. پس اگر دلتنگم شدی سوار بر نسیم به دیدارم بیا
قربانت
سهیلا
نقد این داستان از : محمد محمودی
با سلام
تمام دعوای همراه با تمسخر همینگوی و فاکنر بر استفاده بیش از حد از قید و صفت‌ بود. قید و صفت‌هایی که مخل قصه و قصه‌گویی بودند. همینگوی در کتاب «پاریس جشن بیکران» می‌گوید در نوشتن تحت تأثیر دو نفر بوده است: ازرا پاوند و گرترود استاین. نسخه‌ی هر دو تن برای همینگوی جوان، حذف قید و صفت‌ها و تمرکز روی اصل بود. چیزی در داستان آسمان بی‌وقفه موج می‌رند، استفاده مفرط و بی‌حد و اندازه از صفت‌هاست. بی‌آنکه ربطی به قصه داشته باشند. بی‌آنکه حتی قصه‌ای نوشته شده باشد: «تا چشم کار می کرد در آسمان ابر بود و ابر. دلم برای این همه رطوبت تنگ شده بود. آتش هم برای ابر ها دلبری می‌کرد....» و «کاش حال دل آسمان هم مانند این چوب ها بود. آنوقت شاید، آنقدر می‌بارید تا از سوز ترانه آتش که به جانش افتاده رها می شد. همه طبیعت با من بود. آب و آتش و باد و خاک، دورهمی برای زنده شدن و زنده بودن اما نه برای زندگی کردن...» از این دست جمله‌ها در این نوشته فراوان یافت می‌شود. همه را بی‌هیچ ترسی می‌توان از نوشته حذف کرد، بی‌آنکه لطمه‌ای به آن بخورد. در واقع کل نوشته با نوع متن پر شده. جمله‌هایی که متن را از حالت داستان خارج کرده است و آن را به دلنوشته‌ای ملال‌آور تبدیل کرده است: «یادم نمی‌رفت که رفتی و مرا فراموش کردی حتی چتر خود را با خود بردی. می‌دانستم که می دانی بعد از تو آسمان ابریست. هوای باریدن دارد دلم چمدانت را که می بستی، کاش دلت برای خانه های روستا تنگ می‌شد. همه چیز اینجا هست آسمان هست، زمین هست، آتش هست، آب هست ولی عشق نیست...» از وسط نوشته، راوی به دوم شخص تبدیل می‌شود و با کسی را مورد مخاطب قرار می‌دهد. کسی که نمی‌دانیم کیست و چه نسبتی با راوی دارد. و اصلا چونه شروع داستان با اول شخص است و وسط نوشته راوی تغییر جهت می دهد! «دیگر
موسیقی باد به گوش نمی‌رسد. آتش هم تاب دیدن واژه‌های نامه ات را نداشت. به دست باد گریخت» به راستی این چنین جمله‌هایی چه کارکردی در داستان دارند؟ چه قصه‌ای را برای مخاطب بیان می‌کنند؟ نویسنده نباید به خود اجازه دهد، هر نوشته‌ای را داستان بنامد. او باید حد و رسم داستان را بداند تا گرفتار در دلنوشته‌نویسی نشود. داستان کوتاه، کاملا مشخص و مبرهن است و نیاز به توضیح ندارد، از فرط وضوح. نویسنده نباید برای انتشار نوشته‌اش عجله کند. فردوسی سی‌سال طول کشید تا شاهنامه شاهکارش تمام شود. داستان خوب نوشتن هزینه دارد. مرارت‌ها باید کشید، تا مورد استقبال خاص و عام قرار بگیریم. بنویسید و خط بزنید. به قول چخوف: «آنقدر بنویس که انگشتانش بشکند.» و آنقدر بخوانید که انبانتان از کلمات پر شود. با سپاس. منتظر نوشته‌ی پرقدرت‌تان هستم.

منتقد : محمد محمودی

متولد ۱۳۶۹. کارشناسی ارشد پژوهش هنر. دبیر تحریریه مجله الفیا. منتقد مجلات سینمایی از جمله «نقد سینما» و مدرس داستان



دیدگاه ها - ۱
فاطمه زارع » دوشنبه 24 آذر 1399
سلام علیکم ببخشید اشتباه این متن را به عنوان داستان بارگذاری کردم. داستانم را مجددا بارگذاری خواهم کرد سپاس

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت