حس‌های انسانی، در تصویرسازی نویسنده، گفتگو و کنش بروز می‌کنند.




عنوان داستان : گُله گُل
نویسنده داستان : مهدي باغي جوكار

كمك ................
كمك.................
آقا تو رو خدا كمكش كنيد.......
آقا...........آقا به دادش برسيد.....
پسرك سر برگرداند و مضطرب به پشت سرش نگاه كرد .
دختري شيك پوش با صدايي شيپوري و صورتي گربه اي در ميان جمعيتي كه مدام خودشان را باد مي زدنند ، جيغ مي كشيد . مثل كلاغ گردنش را تكان تكان مي داد وبا همه قدرت و حميتي كه دربدن داشت به پسرجوان بغل دستش التماس كنان مي گفت : آقا تو روخدا كمكش كنيد .
پسرك ديد كه پيرمرد تنومند باعصاي زير بغل سكندري خورد . زانوي پاي چپش خميد و باسر به تيزي ستون بزرگ و سنگي وسط سكوي‌‌‌ٍ مترو رفت . پيشانيش قاچ برداشت و دمرو نقش زمين شد .
پسرجوان با دستپاچگي ، بالاي سر پيرمرد روي پا نشست . شانه چپ اوراتكاني داد. صورتش را نزديك برد وگفت : آقا خوبي ؟ بوي قند سوخته مي داد . انگار نعشي شده بود و بعد از يخ زدن به زمين چسبيده بود . با موهايي فلفل نمكي ، گردن و صورتي سرما زده باچينهاي درشت ، ابرو و چشماني كه نيمي اخم بود و نيمي لبخند و دهاني باز ، گويي داشت كسي را صدا مي كرد ، در سكون وسكوت وحشتناك خود خشكش زده بود .
پسرجوان شانه چپ پيرمرد رابالا كشيد . پيرمرد تنومند بي جنبش بود و تسليم ناپذير ، اما آرام . هيكل لَخت او را به پشت غلتاند . خون دلمه شده روي سنگ هاي سياه كف سكو ماسيده بود و درون چين هاي عميق پيشاني كبوداش دويده بود . پسرجوان خود را منقبض كرد و چنان شانه پيرمرد را رها كرد انگار چيزي نيشش زد . ليز خورد و به پشت ، با ماتحت روي زمين افتاد . سنگيني نگاه جمعيت رااحساس كرد سگرمه هايش در هم رفت . زير چشمي دختر شيك پوش را بين جمعيت عبوس نگاه كرد . دختر شيك پوش كه شيشه هاي عينكش به دو ماه كوچك زرد شبيه بود ، به سرعت به طرف پسرجوان خم شد لرزيد و با صدايي ريز و ناساز گفت : بدببببخت ........مرده؟ پسرجوان كف دست هايش را روي زمين داغ وخيس گذاشت . بلند شد گويي كار را تمام شده دانست . شانه هايش را با لاقيدي بالا انداخت و در حالي كه ناخن شصتش را مي جويد با گام هايي سست سلانه سلانه به عقب برگشت .
دختري كوچك و موطلايي با دسته گل هايي از نرگس و رز و ميخك بين جمعيت لوليد و داد زد: گُله.....گُگگگگل
هواي نمناك و گرم مترو آميخته با بوي تند عطر و كرِمِِ ارزان و چند تا وسايل ديگر زنانه ، نفس هاي پسرك را چرب و سنگين مي كرد . او با چشماني خيره ، مات و مبهوت بالاي سر پيرمرد ميخ شده بود. گلويش خشك بود . در دلش يك دفعه دردي پيچيد . كفش هاي كوچك و تميزش برق مي زد . شلوار جين شادي پوشيده بود . موهاي بلند فرفري روي پيشاني اش دلبري مي كرد. جمعيت و پسرك ، سايه سياه ودرهمي روي زمين انداخته بود . صداي بلندگوهاي سكوي ايستگاه درفضا پيچيد :
لطفاً از لبه سكو فاصله بگيريد .
پسرك شيداگونه به كيف دخترانه گلبهي كنار عصاي پيرمرد كه پاپيون و سَگك طلايي اش برق مي زد زل زده بود وچشم برنمي داشت . كودكانه و زير چشمي اطراف را پاييد و بعد جستي زد . بند مرواريدي كيف را از ميان انگشتان پيرمرد قاپيد . كيف را به سينه اش چسباند لبخند پيروزي روي لب هايش كش آمد . برگشت و تا چشم هايش را باز و بسته كرد زن چادري يك كشيده خواباند بيخ گوشش . زرد آبي در گلويش قُل خورد . اشك درچشمانش حلقه زد . زن چادري تمام طول سكو را دويده و صورتش خيس عرق بود . پر چادرش را به دندان گرفته بود. پنجه اش را در بازوي پسرك چفت كرد . جاي تكان خوردن نبود فقط مي خواست پسرش را از اين مهلكه بيرون بيا ورد . با يك دست جمعيت مرد هايي كه پشت سرش ايستاده بودند را شكافت وبه زحمت از مقابل نگاه هاي آشفته و بيم زده ، پسرك را معلق بين هوا و زمين چرخاند و هل داد روي صندلي آبي رنگ و بالحني گريان زير لب گفت : بتمرگ اينجا ، اگه پيدات نمي كردم چه خاكي به سرم مي ريختم . زن چادري زانوهايش مي لرزيد ، دست هايش مي لرزيد نفسش مي لرزيد . هنوز ترس پيدا نشدن پسرك در دلش چنگ مي زد . بغضش را فرو داد . آب بيني اش را بالا كشيد . توي دلش داشت زنانه گريه مي كرد . چشمان نمناكش اجازه نداد گريه اش را پنهان كند. بغض گلويش را مي فشرد . پسرك را سخت در بغل گرفت وسرش را نوازش كرد . پسرك مثل كنجشك باران خورده دل دل مي زد، از سر و صورتش آب مي چكيد .قطره هاي عرق لابلاي موهايش شره مي كرد و وقتي به جاي كشيده بيخ گوشش مي رسيد سوزن وار روي پوست شير برنجي گردنش آتش مي ريخت سرش را در بغل مادرش فرو كرد . صداي قلب مادرش را شنيد . تند مي زد و تاپ تاپ مي كرد . توقع چنان غيظي را از مادرش نداشت . بهانه پدرش را گرفت . زن چادري دو نفس عميق پياپي كشيد . دست برد توي موهاي خيس پسرك . موهاي پس گردن او را كنار زد . بيخ گوشش را نوازش كرد و بوسيد . پسرك باصدايي محزون گريه مي كرد. زن چادري دچار وجدان درد شده بود و باز جاي كبودي زير گوش پسرك را بوسيد . پسرك چشم هايش مي سوخت . دلش مي خواست يك دل سير بخوابد .
دختر مو طلايي داد زد : گٌله .....گٌگگگل . دسته گل هاي نرگس و رز وميخكش را روي صندلي كنار زن چادري گذاشت . دست هايش را به هم كوبيد . گردن كج كرد . بانگاه معني داري به چشمان زن چادري گفت : شب جمعه اس گل بدم ؟ مكثي كرد و از نگاه تهي و رميده زن چادري خواند كه حواسش آنجا نيست . برگشت و نوك پا رفت تا لبه سكو ، موهاي آشفته اش را با حركت سرريخت آن طرف . از لبه سكو سرك كشيد چشمهايش را تنگ كرد و تا ته تونل تاريك و مه آلود را نگاه كرد . دهانش آرام و پيوسته مي جنبيد . چند متري روي خط زرد رنگ لي لي رفت وبرگشت و باز چشمهايش را تنگ كرد و سرك كشيد و تا ته سكو را نگاه كرد. ازجا پريد خودش را به دسته گل ها رساند . مثل پيردخترها دسته گل هاي نرگس و رز و ميخك را با وسواس از روي صندلي جمع و وارسي كرد . زبان در دهان چرخاند لب هايش را غنچه كرد . چيزي شبيه آبنبات بين لب هايش درخشيد . دست را در جيب دامن برد يك مشت اسكناس مچاله شده از جيب اش بيرون آورد و روي صندلي ريخت . با سرانگشت آبنبات چسبناك را از بين لبهاي قيطاني اش برداشت و ته جيب اش گذاشت . با دقت پولهاي مچاله را روي صندلي باز كرد وروي هم گذاشت و تا كرد ودرجيب اش گذاشت . دگمه جيب اش رابست و گفت ماموراي مترو دارن پيرمرده رو مي برن . دست ها را دور گل ها حلقه كرد . عطرگل ها در هواي گرم و نمناك مترو رها شد مكثي كرد و گفت : خاله اين كيفه مال اون پيرمردسا!!!
پسرك بعد از گريه آرام گرفته بود . چادر مادر را با دست هاي كوچكش چنگ زده بود زن چادري با يك دست پسرك را در بغل داشت و با نگاهي سرد به چشم هاي صاف دختر موطلايي خيره مانده بود .دست ديگرش بي اراده از بازوي پسرك سُريد و به كيف گلبهي روي سينه پسرك رسيد . مثل برق گرفته ها گفت : اي داد بيداد . خدا ذليلت نكنه بچه
بند مرواريدي كيف رو از دستان منگ و بي حال پسرك بيرون كشيد وگفت : دخترگلم ، اينو زود بده به مامور هاي مترو و با همان دست گل ها را از دخترموطلايي گرفت و كيف گلبهي را در دستان دخترك گذاشت .
دختر موطلايي مانتو و شلوار ارغواني چركي كه يقه بسته اش تا زير گلو ميآمد به تن داشت . مثل دبستاني ها با ادا و اطوار دخترانه چشماني عسلي و روشن كه وقتي از سرشوق مي خنديد يك رج دندان سفيد بالايي از زير لبهاي نازكش برق ميزد . جيغ شادمانه كوچكي كشيد . انگار تپش قلبش شدت گرفت با شور به آسمان پريد . هوكشان مثل غزال رميده اي جهيد و رفت بين جمعيتي كه دورتا دور پيرمرد چفت شده بودند .
قطار باصدايي همچون صداي رعد غرش كنان وارد ايستگاه شد . بادگرمي به گونه دختر موطلايي وزيد. درهاي قطار باز شد . نسيم خنكي از داخل قطار به فضاي سكو دويد . مسافران روي سكو گويي از خوابي همگاني بيدار شده باشند . تكان اندكي به خود دادند . از سر بي ميلي ، با اصرار و تلاش ماموران مترو ، سوار قطار شدند . درهاي قطار بسته شد و قطار نرم نرمك حركت كرد . زن چادري چشمان حسرت بار بعضي ها را درقطار مي ديد كه نگاهشان روي پيرمرد جامانده . انگار انتظار اتفاقي غمبار را مي كشيدند و با آنكه سوار برقطار بودند ودور مي شدند هنوز اميدوار بودند چيزي عجيب يا مرثيه اي ببيند تا از رخوت وسستي آنها بكاهد
پيرمرد تنومند استخوان هاش تير مي كشيد . سرش پر از درد بود و دندان هاش را به هم مي فشرد روي برانكارد دراز كشيده بود. قفسه سينه اش بالا و پايين مي رفت . ماموران مترو با لباس هاي سفيد و سبز كنار برانكارد ايستاده بودند . زن چادري ديد ، دختر موطلايي با جديتي كه انگار دارد سوزن نخ مي كند بالاي سر پيرمرد دو زانو روي زمين نشسته و كيف گلبهي را روي سينه پيرمرد گذاشته پيرمرد دست اش را به آرامي تكاني داد و سر دختر موطلايي را پدرانه نوازش كرد . كيف را از روي سينه برداشت و روي زانوهاي نحيف دختر موطلايي گذاشت .
ماموران مترو با هم ( يا مرتضي علي ) گفتند و به سختي برانكارد را از زمين كندند . پيرمرد تطابق ديداش را از دست داده بود .گاهي نگاهش روي سقف مشبك سكو مي دويد و گاهي با گوشه چشم دخترك موطلايي كه پهلو به پهلو برانكارد مي آمد و دست روي سينه او داشت را مي پاييد. پيرمرد انگار نيرويي در خود ذخيره داشت . دست دختر موطلايي را از روي سينه اش برداشت و گفت : هان ....... از صب خيلي دنبالت گشتم ، تا كيف رو بهت بدم اما تا ديدمت.......... صدايش سرد بود و مي لرزيد . انگار درآن گرماي نيمروز تابستان ، سرمايي سياه خزيده بود زير پوست كبود اش . دختر موطلايي ساكت بود و با پيرمرد چند قدمي رفت . و بعد جلوي پله ها زير تابلوي خروج ايستاد . لحظه اي مكث كرد و ذوق زده كيف گلبهي را ورانداز كرد . چشم هايش پرشد از رنگ ها و عكس هاي روي كيف گلبهي . بند مرواريدي كيف را دورگردن انداخت . ته مانده مزه دلچسب آبنبات توي جيب اش را در كام گس شده اش دوباره حس كرد . نفس اش را با ضرب بيرون داد . از سر شوق قهقه زد . احساس بي وزني مي كرد . هوكشان به سمت گل هايش دويد و فرياد زد : گٌله .....گٌگگگل
نقد این داستان از : محمد محمودی
با سلام
نویسنده قصد دارد شروع داستان را با یک حادثه بیاغازد. نکته‌ی مثبتی است. ولی آغاز شلوغ است و درهم. مخاطب را گیج می‌کند. بین پسرک، پسر جوان، دختر و پیرمرد در نوسان است. نویسنده و از آن طرف نوشته باید کمی مکث داشته باشد. آدم‌ها، آرام آرام وارد داستان می‌شوند و نقش برعهده می‌گیرند. البته با دلیل منطقی و دراماتیک. اشخاص لزوما برای پر کردن داستان به روی متن داستان کشیده نمی‌شوند. جای‌گذاری و وجودشان در داستان، برای نقشی است که نویسنده به طور دقیق به آنها سپرده است. همین طور خود کلمات. استفاده از کلمات نیز، دلیل می‌خواهد: «بوي قند سوخته مي داد...» مخاطب بوی سوختگی قند را از کجا باید درک کند؟ ایضا: «در سكون و سكوت وحشتناك خود خشكش زده بود...» حس‌های وحشت، ترس، اضطراب و... با گفتن، ساخته نمی‌شوند. حس‌های انسانی، در تصویرسازی نویسنده، گفتگو و کنش بروز می‌کنند. درضمن وقتی نویسنده، نوشته را فقط به صورت گزارشی برای مخاطب روایت می‌کند، پس نمی‌تواند آنقدر نزدیک شخصیت‌هایش شود که صدای قلب‌شان را بشنود: «سرش را در بغل مادرش فرو كرد. صداي قلب مادرش را شنيد . تند مي زد و تاپ تاپ مي كرد . توقع چنان غيظي را از مادرش نداشت.» در واقع راوی فقط نظاره‌گر اتفاقات است و زاویه‌ی دیدش در قاب‌های مدیوم لانگ شات‌وار دور آدم‌هایش می‌چرخد و عکس‌گونه از آنها تصویر برمی‌دارد. به همین دلیل، نزدیک شدن به آدم‌های داستان، در منافات است با زاویه‌ی دید انتخاب‌شده. با اینحال مشکل قصه در جای دیگری است. ببینید تمام تکنیک‌های استفاده شده در داستان‌ها، برای رساندن معنایی است که از اول داستان و حتی در حین انتخاب سوژه و ایده در ذهن نویسنده نقش بسته است. مخاطب در داستان‌ها خواه یا ناخواه به دنبال سرانجام قصه‌هایی است از آدم‌هایی که با در داستان شریک‌شان شده است. منتظر نتیجه آنهاست. شما یک قصه‌ای دارید که چند فرد را در آن قرار داده‌اید. هیچ‌کدام را به ما نزدیم نکرده‌اید و دائم از این یکی به آن یکی در رفت‌وآمد هستید و روی هیچ‌کدامشان مکثی ندارید. هیچ یک از آدن‌ها قصه‌ی مجزا ندارند و حتی هیچ یک از آنها با هم یک قصه واحد را نمی‌سازند. نویسنده، باید قبل از شروع داستان، ایده یک خطی و پلات علی و معلولی قصه را برای خودش مشخص کرده باشد که بداند در آخر چه باید بکند. چیزی که از این نوشته به دست می‌آید، این است که می‌توانست ادامه دار باشد، می توانست چندخط قبل از پایان، به پایان برسد. می‌توانست دو سه شخص دیگر به آن اضافه کرد و یا یکی کم کرد. گیر کار، معلوم نبودن نقش شخصیت‌ها و جمع‌بندی نکردن داستان است.

منتقد : محمد محمودی

متولد ۱۳۶۹. کارشناسی ارشد پژوهش هنر. دبیر تحریریه مجله الفیا. منتقد مجلات سینمایی از جمله «نقد سینما» و مدرس داستان



دیدگاه ها - ۱
مهدي باغي جوكار » سه شنبه 25 آذر 1399
سپاس براي نقد داستان اينجانب

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت