آدم‌های دراماتیک محصول گفتگو نیستند




عنوان داستان : خیره شدم به کفش هایش
نویسنده داستان : حسین دهلوی

خیره‌شدم به کفش‌هایش
.
.

لیوان چای به دست، وارد اتاق شدم و پشت سیستم لم دادم.
تصویر متوقف جوانک روی مانیتور را نگاهی گذرا انداختم. راستش از ریختش خوشم نمی ‌آمد. با این که این کار را دوست نداشتم. صرفا از سر رفاقت قبول کردم، وگرنه اصلا روحیه ‌ام به این چیزها نمی‌خورد. خصوصا این موضوع خاص! واقعا برایم سخت است فریم به فریم کار را با جزئیات نگاه کنم. حیف که قول داده بودم و کاری هم نمی‌شد کرد...
دکمه پخش را زدم. صدای مصاحبه‌گر پخش شد :  «اسمت چیه؟»
جوانکی که تصویر صورتش روی صفحه نقش بسته بود، به عربی جواب داد و همزمان زیرنویس فارسی به حرکت درآمد :
- «طارق احمد»
- «چندسال داری؟»
- «نوزده»
- «درس خوانده‌ای»
نه خیلی. رها کردم...

صورت جوان ریش تُنکی داشت، اما همان مقدار اندک را هم تا حد ممکن بلند کرده بود. سبیلش کوتاه تر بود. معلوم بود که  قبلا آنرا تراشیده. مویش هم ژولیده بود و نسبتا بلند.تاجایی که موی شقیقه هایش، گوشهایش را می‌پوشاند. جوان با لباس سفیدی که تنها تا شانه هایش در کادر مشخص بود، میان پس‌زمینه‌ای نسبتا تاریک نشسته بود. سرش راپایین می‌گرفت و کمتر به لنز دوربین نگاه می‌کرد. دوباره صدای آرام و گرم مصاحبه‌کننده بلند شد:
- «از عضو شدنت بگو»
جوان چندباری پلک زد. انگار در اعماق ذهنش دنبال سر کلافی پیچیده می‌گشت. انگار  تاریخ100سال پیش را می‌خواست کالبد شکافی کند.
- «امممم... خب خیلی اعتقادات مذهبی نداشتم از همان اول. پدر و مادرم هم اهل دین مسیح بودند. ما زندگی آرامی داشتیم. مدرسه میرفتم، حدود چهار سال پیش...»
بعد از کمی مکث ادامه داد:  «سرم به کار خودم بود. تا اینکه با [...] (بجای اسم فرد، صدای بوقی ممتد اما کوتاه پخش شد) آشنا شدم. معلم ریاضیات بود، اما از همان ابتدا شروع کرد به مطرح کردن بحثهای متفرقه.
صدا از وضع ظاهری معلم پرسید. جوان جواب داد : «عادی بود. اصلا به آن ریش تراشیده و لباسها نمی‌آمد مسلمان باشد. مسلمان و معتقد! بحثهایش خیلی ریشه ای بود. میگفت ادیان دیگر چیزی نیست جز گمراهی. اصلا مسیحیت از جانب خدا نیامده. می‌گفت اینها همه حربه است تا مرا گمراه و برده‌ی خود کنند.»
«نظرش درباره دین اسلام چه بود؟»
-» میگفت اسلام هم اسیر انحراف شده و بخش‌هایی از آن هم ساخته دست بشر است. کار شیعه هاست. شیعه ها فرقی با مشرکان ندارند. می‌گفت تشیع نوعی بت‌پرستی است و از انحرافات اسلام.»

قندی از میان قندان برداشتم تا کامم شیرین شود.
-مصاحبه‌گر پرسید:  «مباحثش برایت جالب بود؟»
- «راستش ابتدا صرفا به چشم گذراندن وقت کلاس به قضيه نگاه میکردم. اما رفته رفته جالب شد. خوب هم حرف میزد و کلامش واقعا نافذ بود. خداوند قدرت عجیبی در کلامش قرار داده بود. او به ما فهماند که هرکسی روی شانه اش باری سنگین میبرد و وظيفه ای دارد در قبال خدا و دینش...»

پوزخندی زدم. دلم می‌خواست لیوان چای را بپاشم توی مانیتور!

- «حرفهایش تکان دهنده بود. به ما خط فکری می‌داد. کم کم منابع و سایت‌های خاصی را به چندنفری از ما که بیشتر با او انس گرفته بودیم، معرفی کرد...
گذشت. دیگر کمتر به درس و مدرسه اهمیت میدادم. اصلاً این چیزهای بیهوده از چشمم افتاده بود. مگر چی یادمان می‌دادند؟ یک مشت مطالب بدردنخور...»
صدا با آرامش گفت: « پس نگاهت را یک معلم تغییر داد. ارتباطت با خانواده چطور شد؟ با اطرافیان؟»
- «با آنها خیلی مشکل پیدا کردم. دیگر دوست نداشتم با آنها هم‌سفره باشم. خیلی برایشان صحبت کردم، اما حرف به کله‌شان نمی‌رفت...» کمی چشمانش را بست و دوباره باز کرد:  «با مادرم خیلی مشکل داشتم. بیشترش هم سر حجاب بود. آخرسر یکبار که از بیرون آمده بود، موهایش را کشیدم. محکم هم کشیدم. گریه کرد»
-  «از گریه‌ی مادرت ناراحت نشدی؟»
- «راستش چرا! اما کار من بخاطر خودش بود... باید محکم برخورد میکردم. اسلام با کسی شوخی ندارد.»

این عجیب‌ترین مستندی بود که باید برای پخش آماد‌ه‌اش می‌کردم. کاش می‌توانستم با حمید تماس بگیرم و بهانه‌ای بتراشم، بزنم زیر قولم. اما دیگر دیر شده بود. کار حتما باید به پخش می‌رسید.

مصاحبه‌گر گفت:  «از فعالیت‌هایت بگو. از جو محیطی...»
اوایلش برایم سخت بود، اما وقتی به نیتم فکرمیکردم، آرام می‌شدم و سختی ها آسان می‌شد. خیلی برایمان صحبت های مفیدی میکردند. ما داشتیم در راه خدا جهاد می‌کردیم و می‌خواستیم پرچم دولت اسلامی را همه‌جای جهان بالا ببریم.» -  «با ایران چقدر آشنایی داشتی؟»
-«فقط از انحراف دینی‌شان خبر داشتم. نه بیشتر. ما وظیفه‌ی فتح ایران را هم داشتیم در بلند مدت... مجاهدان واقعا از ایرانی‌ها متنفرند!»
- «تو چطور؟»
- «دوست داشتم سرشان را ببُرم!»
- «حالا چی؟ نظرت عوض نشده؟»
جوان سرش را به علامت منفی تکان داد. واقعا اعصاب‌خرد‌کن بود. رفتم سراغ دم‌کردن قهوه. نه برای بیدار ماندن. بخاطر برطرف کردن خستگی و کمی فاصله‌گرفتن از مستندی که حمید انداخته بود گردنم.
*
بعد از 15 دقیقه نشستم پشت سیستم و شروع کردم به ادامه‌ی کار...
حدود 58 دقیقه از ویدئو گذشت. البته تمامش هم مصاحبه نبود. تصاویر جنبی‌ هم داشت. از اردوگاه تکفیری‌ها و...
حرف‌های جوان هم دیگر به انتهای خودش رسیده بود. خداراشکر چیزی نمانده بود به پایان این عذاب.

- «کجا اسیر شدی؟»
- «البوکمال»
- «بیشتر تعریف کن!»
- «محاصره شده بودیم. تفریبا منطقه از حضور ما خالی بود. قرار بر عقب‌نشینی داشتیم، اما غافلگیرمان کردند و راه را بستند.»
-«چقدر طول کشید تا تسلیم شوید؟»
- «دوستانم مقاومت کردند، اما من همین که از ساختمان بیرون آمدم، فانسقه‌ام را باز کردم و سلاح را انداختم روی زمین. تسلیم شدن من فقط اندازه‌ی یک نگاه طول کشید...»
جوان به فکر فرورفت. صدا گفت:  «بیشتر توضیح بده»

این دقایق جزو لحظات جذاب مستند بود. هم از تسلیم شدن این جانور شاد بودم، هم نسبت به فهمیدن ادامه‌ی ماجرا کنجکاو.

جوان سرش را پایین انداخته بود و تعریف می‌کرد:  «به ما گفتند محاصره شده‌اید و مقاومت بی‌فایده‌ست. آمدیم بیرون. برادر مجاهدم بعد از تقلای بیهوده، با تیر مستقیم روی زمین افتاد. من اما مقاومتی نکردم. حتی مجال پیدانکردم کلاش را بالا بگیرم و مسلحش کنم...»

کمی مکث کرد و ادامه داد: «بالای تل ایستاده بود، بدون لباس نظامی. ریشش جوگندمی داشت و پیراهن مشکی‌ ساده‌ای پوشیده و سرش را هم با چفیه‌ای بسته بود. بیرون که آمدیم، داشت با بیسیم حرف می‌زد. یک‌لحظه ساکت شد و نگاهی کوتاه به من انداخت. فقط یک نگاه! دست و پایم شل شد... بعد رو برگرداند و دوباره شروع کرد به حرف زدن با بیسیم.»

نفسی تازه کرد و ادامه داد: «شده بودم مثل مرده ها. اسلحه را بی‌اختیار روی زمین انداختم.»

نیم‌خیز شده بودم به طرف مانیتور. انگار هرچه نزدیک‌تر شوم بهتر و دقیق می‌توانم ماجرا را دنبال کنم!

- «فهمیدی چه کسی بود؟»
- «آن لحظه که نه، اما بعدا فهمیدم که سردار است. چند بار دیگر هم با او روبرو شدم اما جرأت نکردم در چشمش نگاه کنم. فقط خیره شدم به کفش‌هایش...»

ای کاش این مستند هیچ فریم دیگری نداشت و همین جا تمام میشد. اگر دست من بود، ادامه‌اش را کات می‌کردم و تا همینجا را میفرستادم برای شبکه. یک اسم هنری هم رویش می‌گذاشتم. مثلا  «چشم‌هایش»؛ گیرم تکراری باشد!
نقد این داستان از : محمد محمودی
با سلام
داستان‌های بدون ماجرا و بی‌پلات، عمدتا مخاطب را خسته می‌کند. هنرمندی و دانایی می‌خواهد که نویسنده با چینش درست کلمات، از عهدهٔ کار بربیاید و داستان را از آب و گل دربیاورد. بهترین نمونه‌ای که می‌توان برای اینگونه داستان‌ها شاهد مثال آورد، «تپه‌هایی شبیه فیل‌های سفید» ارنست همینگوی است. در آن داستان همینگوی با مدیریت کلمات، شخصیت‌پردازی، روابط مابین کاراکترها و روایت قصه را در چنگ خود گرفته است. در این داستان اما، ایرادات اساسی وجو دارد. دلیل عصبانی بودن «ادم» وجود داشته در داستان، از ابتدا مشخص نیست. اینکه چه کسی است و وظیفه‌اش از بابت قبول کردن دیدن این کلیپ از چه موضوعی نشأت می‌گیرد، غایب است. تدوین‌گر است، پخش‌کننده است و یا مخاطب صرف؟ خواننده از دید او به این گفتگو گوش می‌دهد، پس فهمیدن و پی بردن به کاراکتر این «آدم» برای ادامه داستان مهم است. فاکتور گرفته می‌شود و مخاطب باید برای خودش فرضیه‌سازی کند! «موضوع خاص!» کدام موضوع که خاص یا عام باشد؟ نوشته که از خاص یا بودن بودن چیزی پرده برنمی‌دارد. «واقعا برایم سخت است فریم به فریم کار را با جزئیات نگاه کنم.» چه سختی‌ای؟ کدام جزئیات؟ آیا گفتن و رد شدن دردی از مخاطب دوا می‌کند؟ بعید می‌دانم! در این نوشته، یک داستان بر «آدم» این قصه می‌گذرد و دو داستان بر مخاطب و راوی. رفت و برگشتی و فاصله‌گذاری‌ صورت گرفته در این نوشته، سکته‌دار است. ربط این داستان‌ها، باید بسیار ظریف باشد. «دلبخواهی» نیست! وگرنه مخاطب دائم از قصه اصلی دور و پرت می‌شود. «انگار در اعماق ذهنش دنبال سر کلافی پیچیده می‌گشت. انگار تاریخ100سال پیش را می‌خواست کالبد شکافی کند.» راوی کلافی را چطور پیدا می‌کند و چگونه تاریخ صدساله را کالبدشکافی؟ ناکنش‌مندی، حرف زدن مطلق و بسنده کردن به این‌ها، دست یک نوشته را از حیطه داستان، کوتاه می‌کند. «این عجیب‌ترین مستندی بود که باید برای پخش آماد‌ه‌اش می‌کردم.» باز هم گفتن؛ فقط. پایان داستان، عجیب‌تر است. «داعشی» تغییر می‌کند، راوی تغییر می‌کند، مخاطب هم باید تغییر کند؟! تبدیل شخصیت داستانی، در داستان کوتاه، به شدت از رمان کار مشکل‌تری است. در یک رمان خوب، وقت برا بسط شخصیت، گذاشتنش در موقعیت مختلف و در پی‌اش فهمیدن شخصیت را برای مخاطب ممکن می‌سازد. غالبا در رمان، تغییرها، در یک کنش طولانی و مونوگ و واگویه‌های شخصی صورت می‌گیرد. بعد از نقطه اوج داستان به بار می‌نشیند. اما در داستان کوتاه، به دلیل قلت کلمات و مجمل بودن داستان، کنش‌ها، نقش اساسی‌تری ایجاد می‌کنند. «نیم‌خیز شده بودم به طرف مانیتور. انگار هرچه نزدیک‌تر شوم بهتر و دقیق می‌توانم ماجرا را دنبال کنم!» عصبانیت شروع را با تغییر پایان در کفهٔ ترازو بگذارید. هیچ‌کدام وزنی ندارند. چون «آدم»‌ها در داستان، محصول گفتگو نیستند. نتیجهٔ قصه داستان، شخصیت داشتن، و اکت‌های دراماتیک است. کشاندن مخاطب تا ته داستان، برای «شنیدن» کلمهٔ «سردار»، سردار نمی‌سازد. اگر راوی به فرض می‌گفت «ریگی» یا «بغدادی» برای مخاطب فرق داشت؟ بعید می‌دانم! ما در دنیای داستان زندگی می‌کنیم. شخصیت می‌سازیم، او را اقامه می‌کنیم یا به خاک می‌اندازیم. اینکه رتاوی بخواهد از مفروضات بیرونی سوء استفاده کند، ترفند به شدت غلطی است. داستان و در کل هنر، آدم‌ها را از نو می‌سازد، زنده‌تر و جامع‌تر و دقیق‌تر از بیرون. بگذریم! پایان داستان، مشت محکمی است بر دهان مخاطب. الصاق شده و بیرون از حتی خود نوشته: «ای کاش این مستند هیچ فریم دیگری نداشت و همین جا تمام میشد. اگر دست من بود، ادامه‌اش را کات می‌کردم و تا همینجا را میفرستادم برای شبکه. یک اسم هنری هم رویش می‌گذاشتم. مثلا «چشم‌هایش»؛ گیرم تکراری باشد!» لحن و نگاه راوی بالکل عوض می‌شود، و چه عوض شدنی، فرود آمده از آسمان!

منتقد : محمد محمودی

متولد ۱۳۶۹. کارشناسی ارشد پژوهش هنر. دبیر تحریریه مجله الفیا. منتقد مجلات سینمایی از جمله «نقد سینما» و مدرس داستان



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت