داستان، پازل نیست




عنوان داستان : بُرجک شماره هفت
نویسنده داستان : سبحان ملک‌محمّدی

هی به خودم لعنت می‌فرستادم که چرا برای دیدن یک بازی فوتبال خود را به چنین دردسری انداختم. ارزش نداشت. حالا که فکر می‌کنم، نداشت. تیمم که باخت. حالا هم باید بی‌خوابی بکشم. اگر فکر این که "فردا صبح ساعت ۸ می‌توانم به خانه بروم" نبود نمی‌توانستم سر پُست بیدار بمانم. اصلا اگر بیس‌چاهار-بیس‌چاهار نبودیم این‌‌جا نمی‌ماندم و حتماً انتقالی می‌گرفتم. بند کِلاش را روی دوشم این‌ور آن‌ور می‌کنم. این اسلحه هم دستِ خر اضافه‌بر سازمان شده در این وضع خواب‌آلودگی. سنگینی‌اش دوبرابر نه، ده برابر شده روی دوشم. با این که برداشتنش از روی دوش، هنگام نگهبانی غیرقانونی است، برش میدارم و می‌گذارم توی کابین. دوباره فکرِ بازیِ باخته می‌آید سراغم و این که چرا آن دو ساعت را نخوابیدم که حالا برای باز نگه داشتن پلک‌هایم به انواع و اقسام چیزهای مربوط و نامربوط فکر کنم. تاریخ ترخیصم را به خود یادآوری می‌کنم و سعی می‌کنم بشمارم ببینم چند روز از سربازی مانده. از آخرین باری که شمردم(پنج بعد از ظهر) یک روز کم شده ولی هنوز عددِ بزرگی است؛ ۹۸ روز.
برای هزارمین بار به کارهایی که بعد از خدمت خواهم کرد فکر می‌کنم. به نازنین. به این که آیا من زودتر کار پیدا می‌کنم یا او زودتر خواستگار. همه چیز بین من و او حل بود. فقط مشکل بیکار بودن من بود. آن‌ها به یک درآمد کارمندی نیز قانع بودند برای این که دخترشان را به خواستگار بعدی ندهند. به قولِ آقای احمدی برای سفارش من به رئیس اداره‌اش برای استخدام و دوباره فکرِ این که آقای احمدی بزرگ‌تر است یا خدا...؟
تمام افکاری را که از اولین روز خدمت در سرم گذشته بود دوباره در ذهنم نشخوار کردم به هوای این که زمان بگذرد و از شرّ این دوساعتِ لعنتی خلاص شوم. بالای برجک هوا خیلی خوب است. نسیم دلپذیری می‌وزد و به نظر، دلچسب ترین فعل جهان در این لحظه، خواب است. به نظرم خیلی احمقانه می‌آید که چون اینجا بیست سال پیش منطقه جنگی بوده الآن هم باید نگهبانی‌هایش اینقدر سفت و سخت باشد. الکی که نیست دشمن بخواهد برسد به اینجا. مگر کشک است؟ اینجا ایران است. کسی جرأت نمی‌کند این‌وری بیاید. مقاومتم در برابر نگاه نکردن به صفحه ساعت مچی و پرت کردن حواسم از آن تمام می‌شود. باورم نمی‌شود. همه‌ی این فکرها تنها در عرض ده دقیقه از سرم گذشته است. ناامیدکننده است. این بالا حتی فضایی نیست که آدم بتواند راه برود برای این که خوابش بپرد. اینجا فقط یک بالشت کم دارد برای خواب. همه چیز فراهم است. اما فکر این که اگر افسرِ سرنگهبان بیاید و من را در حال خوابیدن سر پست ببیند دمار از روزگارم در می‌آورد و منی که روزها برایم به سرعت لاکپشت پیرِ خسته می‌گذرند دیگر حوصله‌ی اضافه خدمت خوردن را ندارم.
آن هم حالا که پادگان در حالت آماده‌باش است و نگهبان برجک‌ها هم مثل گشتی‌ها باید ایست بکشند و خواب بودنشان از دور قابل تشخیص است چون اگر از فاصله حدوداً بیست متری ایست نکشی یعنی یا خوابی یا حواست به اطراف نیست. توی همین فکرها بودم که محمود را دیدم که از دور می‌آید.
-ایــــــــست. کیستی؟
-آشنا.
-آشنا کیست؟
-پاسبخش پاسِ ۱
-اسم شب؟
-تیربار ژ۳ - هلو - انجیر
-احمق اون اِنجیله نه انجیر. حداقل اسم شبو حفظ می‌کنی معنیشو بدون...!
-شهاب! جانِ تو اذیت نکن این وقت شبی. اومدم ببینم چیزی میخوای یا نه. حالت خوبه؟ همه چی عالیه؟
-آخه دیوانه کدوم پاسبخشی یه ربع از پاس گذشته به نگهبانش سر میزنه؟
-دیگه تا بیست دقیقه پیش با خودت داشتم فوتبال می‌دیدم. خوابم میاد. رفع تکلیفی اومدم. هر موقع افسر سر اومد بگو پاسبخش ده دقیقه پیش اینجا بود.
-حله. برو!
می‌نشینم و دوباره فکر می‌کنم. محمود هم رفت که بخوابد و می‌زند به سرم که لابد همه‌ی نگهبان‌ها تا الآن در حال فوتبال دیدن بوده‌اند و الآن همه سر پست خوابند. من هم می‌خوابم. نمی‌توانند که برای کل نگهبان‌های یک شب اضافه خدمت بنویسند. نمی‌شود که. سنگ روی سنگ بند نمی‌شود اینطوری. سربازان شورش می‌کنند. اختیار پادگان را به دست می‌گیرند. و من هم...
***
از خواب پریدم. هل کرده بودم. ساعت را نگاه کردم. ۳ بود. هنوز یک‌ ساعت تا پایان پاس من مانده بود. نفس راحتی کشیدم و آب دهانم را قورت دادم. بلند شدم ببینم خبری نیست...؟ چشمم افتاد توی کابین. نفسم دوباره بند آمد. کلاش سر جایش نبود. رفتم توی کابین تا روی زمین را نگاه کنم. نکند افتاده باشد کف کابین!؟
نه آنجا هم نبود.
یعنی کلاش چه شده؟ کی آن را برداشته؟ اگر افسر سر می‌آمد قبل از این که کلاش را ببیند توی کابین، از خوابیدن من عصبانی می‌شد و تنبیهم می‌کرد. پس کی آمده و برش داشته؟ اگر کار یک غریبه باشد چه؟ دشمن؟ نه. دشمن اگر تا توی پادگان و تا بالای برجک بتواند بیاید حتماً قبل از رفتن نگهبان را ناکار می‌کند. از شدت اضطراب پوست لب‌هایم را می‌خورم. اگر بخواهد همان‌طور که بی‌سر و صدا وارد پادگان شده، بی‌سر و صدا از اینجا فرار کند نباید با نگهبان درگیر شود. گَشتی‌های دَم دیوار هم که احتمالا به خاطر فوتبال بی‌خواب شده‌اند و خوابشان برده. همه چیز جور در می‌آید.
حالا باید چه کار کنم؟ اگر کار افسرسر باشد منتظر است هر چه زودتر تلفن را بردارم و زنگ بزنم به اتاقش و مفقودی سلاح را گزارش کنم. می‌روم توی کابین. تلفن را برمی‌دارم. منصرف می‌شوم. اگر کار او نباشد این‌طوری دستی دستی خودم را بدبخت می‌کنم. کاش پاس‌بخش هم شماره داشت. زنگ می‌زدم به محمود و می‌گفتم توی چه هچلی افتادم و مشورت می‌خواستم. اما نه همه چیز خراب شده. دیگر مشورت به هیچ دردی نمی‌خورد. ساعت را نگاه می‌کنم. نه...! این عادلانه نیست. نباید الآن ساعت ده دقیقه به چهار باشد. چقدر زود گذشت. الآن است که نگهبان بعدی بیاید برای تغییر تحول. اگر ببیند اسلحه روی دوشم نیست من هنوز به آسایشگاه نرسیده، او به عنوان اولین نکته مشکوک، نبود اسلحه‌ی نگهبان قبلی را گزارش می‌دهد. توی شرایط آماده باش، توی این منطقه‌ی کوفتیِ سابقاً جنگی، گم کردن اسلحه جرمش چیست؟ به مخم فشار می‌آورم. به خاطر نمی‌آورم. همیشه همه‌ی بدبختی از ندانستن قوانین است. به سرعت از پله‌های برجک می‌آیم پایین. به سمت دژبانی می‌روم تا ببینم دژبان امشب دم در کیست. حسین شعبانی را از دور می‌بینم. با تردید به سمتش می‌روم.

-این وقتِ شب اینجا چی می‌خوای شهاب؟
-حسین جون دستم به دامنت. نَسَخم.
-وقت گیر آوردی؟ الآن نگهبانم. سیگارم کجا بود.
-سیگار نمی‌خوام. بیرون کنار فَنس زیر یه سنگ بزرگ که نشونه داره یه پاکت سیگار جاساز کردم. میری بیاریش؟
-حوصله‌ی دردسر ندارم شهاب.
-پس حداقل بذار خودم برم برش دارم و سریع بیام تو. تو بهم مدیونی. یادت که نرفته...؟
-ای بابا. لعنت بر شیطون. بدو برو سریع برگرد وگرنه بیچاره می‌شم.
-باشه. دمت گرم. این لطفت رو همیشه یادم می‌مونه.

موقع رد شدن از در یواشکی، بدون این که متوجه شود بوسه‌ای روی درجه‌هایش زدم و رفتم بیرون. نمی‌دانستم گم کردن سلاح در زمان آماده‌باش مجازات بیشتری دارد یا فرار در زمان آماده‌باش. فقط می‌دانستم اگر فرار کنم و هیچ وقت دستشان به من نرسد نمی‌توانند مجازاتم کنند. امیدوار بودم که دیگر هیچ وقت از این در رد نشوم.
با خودم گفتم سربازی ارزش مُردن را ندارد.

نگهبان پاس ۲ آمد و دید نگهبان قبلی سر پستش نیست. تردید داشت که زنگ بزند و گزارش دهد یا ندیده بگیرد. با خودش گفت من ۲۰ ماه است که می‌آیم روی این برجک و آن برجک پست می‌دهم و از این چیزها زیاد دیده‌ام. لابد آشخورِ گشاد صفت خوابش آمده و برگشته آسایشگاه. اگر هم کسی بگوید می‌گویم من که آمدم پست را از او تحویل گرفتم.
***
محمود که تازه خوابش برده بود با صدای زنگ ساعت مچی‌اش از خواب بیدار شد. منتظر بود شهابِ مضطرب را توی آسایشگاه ببیند و اذیتش کند. دید همه خوابند و کسی هم روی تخت شهاب نیست. دست انداخت زیر تختش ولی هیچ چیز را لمس نکرد.
***
کمی آن‌طرف‌تر، زیر بادِ نم‌دارِ حاصل از پوشال‌های کهنه‌ی کولر ‌قدیمیِ اَرج، افسرِ سرنگهبان گزارشی مبنی بر خواب‌بودن نگهبان سر پست نگهبانی برجک شماره ۷ و پیدا کردن یک عدد اسلحه‌ی کلاش در آسایشگاه سربازان پاسدارخانه، زیر تخت شماره ۲۸ نوشت.
نقد این داستان از : محمد محمودی
با سلام
داستان کوتاه، داستان موقعیت است. ماجرایی در آن اتفاق می‌افتد، شخصیت به حرکت می‌آید و روند داستان آرام آرام شکل می‌گیرد. اینکه داستان‌نویس بدون توجه به اکت بیرونی، دوم سوم داستانش را بر واگویه‌های بی‌حاصل بنا کند، و هیچ رخدادی را بر داستان هموار نکند، داستان بی‌نبض و حرکت می‌شود. ریتم کند داستان، بی‌ضرباهنگ حوصله مخاطب را سر می‌برد. پرداخت در ریتم، باید به مثابه خطوط نوار قلب روی کاغذ باشد. بالا و پایین برود، اوج و سراشیبی داشته باشد تا مخاطب به دنبال داستان کشیده شود. نبودن قصه، و پرداخت ضعیف این مهم را از ظاهر و باطن داستان می‌گیرد. داستان‌نویس، در نوشته، قصد تعلیق دارد، اما مقدمه به ایجاد «سوسپانس» و ایجاد ترس برای مخاطب هیچ کمکی نمی‌کند. مقدمه بیشتر برای پر کردن متن به کار رفته تا چینش علت و معلولی و بعد از آن طرف، گرفتن زمان و کش دادنش برای مخاطب، به وسیله تعلیق. کل داستان را به عنوان مثال چیده‌اید که به گم شدن اسلحه برسید، اما، مهم‌ترین عامل و چگونگی گم شدن را کاملا از داستان برداشته‌اید. داستان پازل نیست تا مخاطب پرش کند. باید علت و چونگی گم شدن جزء به جزء بیان می‌شد تا فرار کردن در آخر داستان درست معنی پیدا کند. باور جنگی بودن منطقه و موقعیت حساسش از لفظ بیرون می‌امد تا علت ترس احساس می‌شد. نویسنده گفته و از کنارشان گذر کرده است. واگویه برای اینکه فقط در ذهن نویسنده نماند، باید در عین نمایش درون، گاها به بیرون از ذهن کشیده شود. انتخاب نگاه در بیرون، باید در نسبت با درون و در نسبت با واگویه انتخاب می‌شود. خواندن داستان‌های بانو ویرجینیا وولف، ویلیام فاکنر، به شدت می‌تواند به این نوع نوشتن، کمک فراوانی کند. همینطور رمان «اگر شبی از شب‌های زمستان، مسافری...» کالوینوی ایتالیایی. برسیم به پایان داستان، و تغییر زاویه دید و نقطه نگاه: «نگهبان پاس ۲ آمد و دید نگهبان قبلی سر پستش نیست. تردید داشت که زنگ بزند و گزارش دهد یا ندیده بگیرد. با خودش گفت من ۲۰ ماه است که می‌آیم روی این برجک و آن برجک پست می‌دهم...» محمود که تازه خوابش برده بود با صدای زنگ ساعت مچی‌اش از خواب بیدار شد. منتظر بود شهابِ مضطرب را توی آسایشگاه ببیند و اذیتش کند...» «کمی آن‌طرف‌تر، زیر بادِ نم‌دارِ حاصل از پوشال‌های کهنه‌ی کولر ‌قدیمیِ اَرج، افسرِ سرنگهبان گزارشی مبنی بر خواب‌بودن نگهبان سر پست نگهبانی برجک شماره ۷ و پیدا کردن یک عدد اسلحه‌ی کلاش در آسایشگاه سربازان پاسدارخانه، زیر تخت شماره ۲۸ نوشت.» تمام داستان بغیر از سه پاراگراف آخری، اول شخص روایت می‌شود. باید از نویسنده پرسید، منطق تغییر دید راوی را از کجا پیدا کرده است. تغییر نقطه دید از درون ذهن راوی اول شخص، به راوی اول شخص دیگر، و بعد به اول شخص دیگر و در آخر به سوم شخص. تغییر نگاه‌ها، داستان را از هم می‌پاشاند و مخاطب را سردرگم می‌کند. برای دوباره‌نویسی نکاتی که به ذهن خواننده می‌رسد عرض می کنم: مقدمه را کوتاه کنید. و داستان را مطابق با لحظه حساس بچینید. زاویه دید را به سوم شخص تغییر دهید. سه بند پایانی را حذف کنید و موقعیت داستان را از برجک دور نگه ندارید. سعی کنید در آنجا روایت شود.

منتقد : محمد محمودی

متولد ۱۳۶۹. کارشناسی ارشد پژوهش هنر. دبیر تحریریه مجله الفیا. منتقد مجلات سینمایی از جمله «نقد سینما» و مدرس داستان



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت