در داستان برای کودکان باید قید خیلی چیزها را بزنید بویژه قید قیدهارا.




عنوان داستان : گل سر نارنجی
نویسنده داستان : محمد امین نیک مرد

از این داستان ویرایش جدیدی تحت عنوان «پارچه نارنجی فقط در قله قاف است» منتشر شده است.

گل سر نارنجی
سنجاب کوچولو در حالیکه خیلی ناراحت بود ، وارد خانه شد.
گل سر نارنجی اش را از سرش برداشت و گفت من دیگر تو را دوست ندارم .
مادر سنجاب کوچولو در آشپزخانه مشغول آماده کردن ناهار بود که صدای گریه ای به گوشش رسید .
وارد سالن شد و دید سنجاب کوچولو گریه می کند .
چی شده عزیزم . چرا گریه می کنی ؟ از چیزی ناراحت شدی ؟
بله مادر . من دیگر این گل سر نارنجی را دوست ندارم .
مادرش با تعجب پرسید : مگر چه اتفاقی افتاده است ؟ تو که عاشق آن بودی . برایم تعریف کن ببینم چه شده است ؟
سنجاب کوچولو گفت : مادر امروز که برای بازی کردن پیش دوستانم رفته بودم ، گل سرم را به همه ی آن ها نشان دادم . خیلی از گل سر من خوششان آمده بود ولی چون نمی توانستند مثل من گل سر نارنجی داشته باشند ، خیلی غصه خوردند . به خاطر همین من هم خیلی ناراحت شدم .
مادر جان ، می شود مانند گل سرمن ، برای تمام دوستانم هم درست کنید تا همه ی ما گل سرنارنجی داشته باشیم .
مادرش که متوجه شده بود سنجاب کوچولو به چه دلیل نارحت شده است ، او را در آغوش گرفت و گفت : دخترم اینکه ناراحتی ندارد . من قول می دهم مثل شما برای همه ی دوستانت گل سر نارنجی بدوزم . حالا بیا تا باهم ناهار بخوریم و بعد برویم سراغ دوختن گل سر .
سنجاب کوچولو از خوشحالی داشت پرواز می کرد . بی معطلی همه غذایش را خورد و در جمع کردن سفره به مادرش کمک کرد تا زودتر بروند سراغ دوختن گل سر ها .
مادر سنجاب کوچولو کمد مخصوص پارچه هایش را باز کرد و لی هرچه گشت پارچه نارنجی پیدا نکرد ، به سنجاب کوچولو گفت : اشکال ندارد به جایش برای دوستانت گل سر آبی می دوزم .
سنجاب کوچولو ناراحت شد . ولی من دوست دارم همه گل سر نارنجی داشته باشیم ، شبیه شبیه . دوباره رفت گوشه ای نشست و گریه کرد .
مادر سنجاب کوچولو که نمی خواست ناراحتی دخترش را ببیند گفت : پس آماده شو برویم بازار و از آنجا تهیه کنیم .
بازار خیلی شلوغ بود . سنجاب کوچولو برای آنکه گم نشود ، دست مادرش را محکم گرفته بود . رفتند و رفتند تا اینکه یک مغازه ی بزرگ پارچه فروشی پیدا کردند.
سلام آقا ، لطفا می شود از این پارچه ی گل سر که برای دخترم دوخته ام چند متری به من بدهید . فروشنده کمی در مغازه جستجو کرد و گفت : متاسفانه این نوع پارچه ها دیگر در بازار نیست و من هم ندارم .
مادر سنجاب کوچولو و دخترش چند مغازه ی دیگر را هم گشتند و لی پارچه ی نارجی پیدا نکردند که نکردند.
هواداشت کم کم تاریک می شد و باید زود به خانه بر می گشتند در حالیکه هنوز نتوانسته بودن پارچه ی مناسب پیدا کنند .
در مسیر برگشت ، یک خرگوش پیر و مهربانی که جلوی مغازه اش نشسته بود متوجه ناراحتی سنجاب کوچولو شد .
چی شده است سنجاب کوچولو ؟ چرا گریه می کنی ؟ من می توانم به شما کمک کنم ؟
ما دنبال پارچه ی نارنجی می گردیم تا مادرم شبیه گل سر من برای دوستانم هم بدوزد و با هم بازی کنیم ، ولی هرچه می گردیم پیدا نمی کنیم .
خرگوش پیر و مهربان گفت : ناراحت نباش ، شاید من در مغازه ام داشته باشم . کمی صبر کن تا بروم و برگردم . خرگوش پیر کمدها را یکی یکی باز کرد . کمد اول پر از پارچه ی قرمز بود ، کمد دوم پراز پارچه ی آبی بود ، کمد سوم پر از پارچه ی زرد بود . همه ی کمد هارا گشت ولی اثری از پارچه ی نارنجی نبود که نبود . همه نا امید شده بودند . سنجاب کوچولو خیلی ناراحت بود . همینجور که داشت دعا می کرد ناگهان چشمش به یک صندوقچه ای که گوشه ی مغازه بودافتاد .
خرگوش مهربان لطفاا آن صندوقچه هم بگردید ، شاید آنجا باشد .
خرگوش که حسابی خسته شده بود گفت : غیر ممکن است آنجا باشد چون آن صندوقچه سال هاست که باز نشده است . اما سنجاب کوچولو نا امید نشد و گفت : خواهش می کنم و اینقدر اصرار کرد تا اینکه خرگوش پیر قبول کرد تا برود توی صندوقچه را نگاه کند .
بله بچه ها ، در حالیکه کاملا ناامید بود در صندوقچه را باز کرد و دید پر است از پارچه های نارنجی . دقیقا شبیه پارچه ی گل سر سنجاب کوچولو .
آخ جون . ممنونم خدا . حالا می توانم به همه دوستانم گل سر نارنجی هدیه بدهم .
مادر سنجاب کوچولو به اندازه ی لازم چند متری پارچه ی نارنجی خرید و خیلی زود به سمت خانه حرکت کردند.
دیگر هوا تاریک شده بود . سنجاب کوچولو از بس پیاده روی کرده بود حسابی خسته شده بود . خیلی زود خوابش برد .
صبح که از خواب بیدار شد ، دید روی میزش پر از گل سر نارنجی است . با خوشحالی به طرف مادرش دوید و تشکر کرد .
حالا دیگر همه ی دوستان سنجاب کوچولو گل سر نارنجی داشتند .
نقد این داستان از : علیرضا متولی
به نام خدای مهربان
با سلام و عرض ادب.
داستان گل سر نارنجی را خواندم. به نظر می رسد داستانی برای کودکان 5 تا 8 ساله است
پس الگوی ارزیابی ما بر اساس مخاطب شناسی و سپس به ساختار داستانهای کودکان بر می گردد.
اولین نکته ای که در مخاطب شناسی باید در نظر گرفت، توانایی فهم و درک مخاطب از موضوع است. در این باره اثر شما مشکل چندانی ندارد؛ اما اگر می خواهید برای کودکان بنویسید باید این نکته را سرلوحه کار خودتان قرار بدهید.
دومین نکته زبان است. چون که با کودک سر و کارت فتاد / پس زبان کودکی باید گشاد.
وقتی اززبان کودکی حرف می زنیم مطمئنا از ادا و اطوارهای خاله های مهد کودک ها و مجریان برنامه های کودک تلویزیون و خاله شادونه و کج و کوله کردن دهان و نظایر آنها حرف نمی زنیم.
زبان و تفکر ارتباط تنگاتنگی دارند. پس اگر می خواهید برای کودکان بنویسید، باید این ارتباط تنگاتنگ را بیاموزید و به آن توجه کافی داشته باشید.
نکته ی دیگری که در باره زبان کودکی می توانم عرض کنم این است که کودکان به زبان ساده حرف می زنند. حتی گاهی به غلط. یعنی ممکن است فعلها و کلمات را به درستی به کار نبرند. اما در هنگامی که چیزی می خوانند باید توانایی خواندن آن را داشته باشند.
کودکان در هنگام حرف زدن خیلی از واژه ها را حذف می کنند اما منظورشان را می رسانند.
وظیفه نویسنده در اینجا آموختن جمله ها و کلمات درست است.
در نوشتن برای کودکان ما مقید می شویم که قید استفاده از قیود و عبارات قیدی را بزنیم. جملات را تا جایی که می توانیم کوتاه کنیم. حتا می توان جمله ای بیست کلمه ای را در 5 کلمه بیاوریم و منظورمان را هم برسانیم. اگر یاد بگیریم که بچه ها برای فهمیدن نیاز به توضیح اضافه ندارند. و واقعا هم ندارند.
بگذارید مثالی از نوشته ی خودتان بیاورم:
سنجاب کوچولو در حالیکه خیلی ناراحت بود ، وارد خانه شد.
گل سر نارنجی اش را از سرش برداشت و گفت من دیگر تو را دوست ندارم

عبارت (در حالی که) اضافه است. اگر به حرف زدن کودکان توجه کنید آنها هرگز از این عبارات استفاده نمی کنند.
باید اینگونه بنویسید:
سنجاب کوچولو، ناراحت بود. گل سر نارنجی اش را از موهایش جدا کرد و پرت کرد روی زمین.
مادر سنجاب گفت: چرا این کار را کردی. من با ز حمت آن را برایت درست کرده ام.
سنجاب کوچولو گفت: من دیگر این کل سر را دوست ندارم.
مادر گفت: چرا؟
تا اینجا با 46 کلمه همان مفهومی را که شما در 110 کلمه گفته اید نوشتم.
همین الان کل داستان شما حدود 900 کلمه است که می توانید همین داستان را با حدود 450 الی 550 کلمه بنویسید و منظور خودتان را هم برسانید.

یک مثال دیگر میزنم و بقیه مشکلات زبانی اثرتان را با دوباره خواندن پیدا کنید.

نوشته ی شما:
(سنجاب کوچولو گفت : مادر امروز که برای بازی کردن پیش دوستانم رفته بودم ، گل سرم را به همه ی آن ها نشان دادم . خیلی از گل سر من خوششان آمده بود ولی چون نمی توانستند مثل من گل سر نارنجی داشته باشند ، خیلی غصه خوردند . به خاطر همین من هم خیلی ناراحت شدم .
مادر جان ، می شود مانند گل سرمن ، برای تمام دوستانم هم درست کنید تا همه ی ما گل سرنارنجی داشته باشیم .) -حدود 85 کلمه_

نظر من:
(سنجاب کوچولو گفت: وقت بازی، دوستانم گل سر مرا دیدند. خیلی خوششان آمد. ولی چون خودشان گل سر نارنجی نداشتند خیلی غصه خوردند.
مادر، سنجاب کوچولو را بغل کرد و گفت: این که غصه ندارد. من برای همه ی آنها گل سر درست میکنم. )-45 کلمه-
برای اینکه با زبان کودکانه آشنا شوید داستانهای نویسندگانی چون خانم شکوه قاسم نیا، لاله جعفری محمدرضا شمس، سوسن طاقدیس و مهری ماهوتی را
و شعرهای ناصر کشاورز را بخوانید.
می توانید به سایت مجلات رشد بروید و مجلات رشد کودک و رشد نو آموز سالهای 85 تا 98 را از آنجا دانلود کنید و کم کم با زبان نوشتاری کودکان آشناتر شوید.

دومین کاری که می توانید بکنید به جمع های کودکانه بروید و صدای آنها را ضبط کنید و دوباره بشنوید. البته ممکن است در این دوران پاندمی مشکل باشد.
اگر در اطرافتان کودکی هست داستانتان را برای او بخوانید و از او بخواهید که داستانتان را برای شما تعریف کند. صدایش را ضبط کنید و بعدا داستانی را که او تعریف کرده دوباره بشنوید و متوجه حذفیات او بشوید.
خب تا اینجا درباره ی زبان حرف زدیم
اما ساختار قصه تان:
به لحاظ کلی داستان شما از ساختار داستان کودکان پیروی کرده است.
فرمول داستان را اگر به شرح زیر فرض کنیم( 1- تعادل اولیه 2- برهم خوردن تعادل 3- ایجاد تعادل ثانویه)
شما از قسمت دوم آغاز کرده اید. که اشکالی ندارد.
اما در ایجاد تعادل ثانویه مشکل وجود دارد.
مشکلی که اگر آن را بر طرف کنید یک اشکال تربیتی و آموزشی آن هم بر طرف می شود.
آن مشکل تربیت و آموزشی این است که واقعا هیچ دلیلی وجود ندارد که بچه ها را به همه آرزوهایشان برسانیم. گاهی وقتها بچه ها باید بفهمند که همه ی امکانات مورد درخواستشان فراهم نیست.
پس به نظر من می توانستید، مادر و سنجاب را دست خالی از بازار برگردانید و مادر با همه امکانات موجودش گل سر درست کند. و هر گل سر با یک رنگ.

در اینجا به طور غیر مستقیم می توانید به تفاوتهای سلیقه و آرا هم اشاره کنید.
کاملا بطور غیر مستقیم.

ضمنا می توانید برای سنجاب کوچولو اسمی بسازید که مرتب مجبور نباشید بنویسید سنجاب کوچولو.
مثلا اول داستان بگویید سنجابک، یا سنجی( و یا هر چیز دیگر به سلیقه شما ولی خوانا برای کودکان) یک سنجاب بود. یک سنجاب کوچولو موچولو.
باز هم می توان در مورد داستان شما حرف زد. اما فکر میکنم چند داستان دیگر از شما بخوانم، برای قضاوت و راهنمایی فرصتهای بهتری خواهیم داشت.
موفق باشید.

منتقد : علیرضا متولی

متولد : تهران - اردیبهشت 1344/ کارشناس روانشناسی کودک از دانشگاه شهید بهشتی/ عضو تحریریه کیهان بچه ها از سال 63 تا 69 فعالیت در زمینه های نشر کتاب و موسیقی کودک. انتشار مجله و عضویت در تحریریه های رشد جوان، نوجوان و کودک انتشار بیش از 500 مقاله و جستار ...



دیدگاه ها - ۱
محمد امین نیک مرد » شنبه 01 آذر 1399
سلام . بسیار متشکرم از وقت عزیزی که برای داستانم گذاشتید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت