زبان بومی در داستان



عنوان داستان : عروسی

یک بلوز مشکی با دامن رنگی رنگی با یک ساپورت مشکی و یک روسری ساتن برده ام توی بقچه روستایم گذاشته ام و هر وقت، آخر هفته، روستا عروسی باشد همان ها را می پوشم و می روم. برعکس عروسی های شهر که مرگم است بروم. آنجا سریع آماده می شوم و می روم.
لباس پوشیده بودم داشتم توی آینه روسری ام را مرتب می کردم که صدای "بوی بوی جَوِرستم از دست این مردِ" مادرم بلند شد.سریع از مهمانخانه آمدم بیرون. رفتم هال.
مادرم، به کت و شلوارِ نوک مدادی که وسط هال دراز کشیده بود، اشاره کرد و گفت: شَرو دَلِه نمی پوشدش. "شرودله" مردی بود که در زمان های قدیم توی روستا زندگی می کرد و هیچ وقت لباس نو نمی پوشید. ژنده پوش بود.مادرم و جاری هایش سالهاست شوهران شان را، وقتی حرص شان را درمی آورند، لباس نو نمی پوشند، به این اسم صدا می زنند.مادرم آستین کت را باز می کرد و می گفت بپوش. بابا دوباره آستین را روی کت می انداخت و می گفت نمی پوشم .بپوش ...نمی پوشم ...بپوش .
مادرم رو به من کرد و گفت:تو هم دختر همین شَرودَلِه هستی و صد ساله با همین لباس ها می آیی عروسی .تو بیا شاید حرف هم را بفهمید.
بعد من وارد مذاکره شدم. بابا درحالیکه داشت پیژامه راه راه را توی جوراب می کرد و شلوار کهنه اش را روی آن می پوشید گفت: تو هم اصرار نکن نمی پوشم.
کاپشن هزار ساله ی قورباغه ای اش یا همان به قول شما لجنی اش را پوشید.گفت من آماده ام برویم.مادرم هنوز داشت حرص می خورد. گفتم : بابا تو فقط شلوار را بپوش و کسی هم نمی داند این شلوار نو است و کتی هم دارد.درست مثل همین شلواری که الان پوشیده ای، است. بابا کمی فکر کرد و گفت فقط شلوار را می پوشم.گفتم: فقط شلوار .
شلوار را پوشید.بعد یواشکی گفتم کت را هم بپوش تا مادرم دلش خوش باشد که تو پوشیده ای. بعد از روی آن همان کاپشن ات را بپوش و هیچکس متوجه نمی شود زیر آن کتی هم هست.کت را پوشید. سریع کاپشن را هم رویش .
مادرم خوشحال شد.رفتیم عروسی.
زن ها سه قرصه (رقص محلی خراسان شمالی)می رقصیدند که من هم خودم را انداختم وسط. زن کناری ام گفت:« مریم چیکار می کنه شوهر نکرده هنوز؟» گفتم: «نه کی اونو می گیری با اون اخلاقش». زن که تا این لحظه من را با خواهرم که شبیه من است، اشتباه گرفته بود. خندید و گفت : «غلط کردی خودت مریمی »
مادرم، گوشه اتاق نشسته بود. لبخند می زد. لابد داشت بابایم را با کت و شلوار توی قسمت مردانه تصور می کرد و قند توی دلش آب می شد.با خودش می گفت خیلی هم شرودله نبوده. یاد عشق بابایم که چهار سال منتظرش مانده تا مادربزرگم راضی شده دختر به او بدهد، افتاده و لبخند می زند.
ولی من مطمئن بودم بابا حتی دکمه های کاپشن قورباغه ...را هم باز نکرده است و همینطور صاف نشسته تا عروسی تمام شود.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
اول از همه باید خاطر نشان ساخت که در خصوص زبان داستان باید به یکدستی و وحدت آن دقت کنید. باید فرق میان زبان بومی خود و زبان غیر بومی را دانسته و بر استفاده یکی از آن‌ها تصمیم بگیرید. اگر می‌خواهید داستان را با زبان بومی بنویسید می‌باید در سراسر این اثر چنین ایده‌ای به خوبی پیاده شود. در این داستان دو زبانه بودن کاملاً به چشم می‌آید. البته منظور در جایی نیست که مادر از جملات و نام بومی استفاده می‌کند. وقتی یک شخصیت قرار است بومی باشد، طبیعی است که باید بومی هم حرف بزند. پس توجه کنید که منظور من مادر و مثلاً استفاده از نام شروله نیست. منظور در مواردی است که راوی دارد داستان را تعریف می‌کند اما دچار دوزبانگی شده است. (دو زبانگی با دو صدایی شدن هم فرق دارد). در مواردی زبان بومی و در بیشتر جاها زبان غیربومی در این متن به کار رفته است. به نمونه‌هایی اشاره می‌کنم تا منظور را بهتر برسانم: اگر در خط اول تکرار کلمه "رنگی" (دامن رنگی رنگی) غلط تایپی است که هیچ، اما اگر غلط تایپی نیست خود این یک مورد و مصداق می تواند باشد، مصداق دیگر کلمه "مهمانخانه" است. این لفظ در زبان استاندارد برای اتاق مهمان به کار برده نمی‌شود و به جای آن اتاق پذیرایی داریم. پس "مهمانخانه" در اینجا کاربردی بومی داشته است. یا جایی که می‌گویید "رفتم هال" که باز هم لحن بومی است. در زبان معیار می گوئیم رفتم تو(ی) هال. باید در اثر یکدستی لحن و زبان را حفظ کرد.
نکته دیگر انتخاب راوی است. راوی این متن اول شخص مفرد با زاویه دید محدود بوده که به‌طور طبیعی دانای کل نیست. اما در انتهای داستان از آنچه در درون مادرش می‌گذرد به ما می‌گوید گویی که از همه چیز آگاه است. این که راوی می‌گوید "مادر با خودش می‌گفت" حکایت از آن دارد که راوی از مکنونات درونی مادر مطلع است درحالی‌که راوی داستان سوم شخص مفرد و محدود بوده است. این یک اشتباه تکنیکی است. می‌توان آن را با افزودن عباراتی نظیر "فکر می‌کنم مادر داشت..." یا "حدس می‌زنم مادر داشت...." ، "حتماً مادر داشت ..." درست و تصحیح نمود.
حرکت جالبی که نویسنده در داستان اختیار کرده و شاید به نظر برخی غلط بیاید و آن را به عنوان نقطه ضعف ذکر کنند اما به نظر من جالب و زیباست در جایی شکل گرفته که راوی به ناگاه مخاطب را مورد خطاب قرار می‌دهد و می‌گوید: "... یا همان به قول شما لجنی‌اش ..." این خطاب ناگهانی که دیگر در داستان تکرار نمی‌شود بسیار متن را زنده نگاه داشته است. تنوعی به فرم داده و خواننده را نهیب می‎زند و به خود می آورد. درعین حال شکلی از خاطره به داستان می‌دهد چرا که وقتی سرگذشت و اتفاقی از خود را برای کسی به‌طور مستقیم بازگو می‌کنیم به نوعی در حال بیان خاطرات هستیم. این‌جا نیز با همین ترفند داستان به گونه‌ای شده که گویی راوی دارد خاطره ای را برای مخاطب روبرویش بازگو می کند. این البته نقطه ضعف نیست و فقط شکل داستان را عوض می‌کند و هویت تازه‌ای بدان می‌دهد.
دیگر این که متن شخصیت‌های خود را خیلی خوب پردازش می‌کند. اطلاعات بدون این که نیاز باشد مدام به حاشیه زده شود به طور مرتبط و منطقی به مخاطب داده می‌شود. ما هم دختر را می‌شناسیم که مریم نام دارد و مجرد است و اهل مهمانی و لباس شیک هم بوده که البته در روستا و شهر دو پوشش مختلف دارد و معلوم است رعایت شرایط را می‌کند، و هم مادر و پدر دختر را شناخته و پی می بریم که با کمی سختی به هم رسیده‌اند اما همچنان یکدیگر را دوست دارند. این که داستانی بدون نیاز به حاشیه رفتن و از خط داستان دور شدن شخصیت‌هایش را عرضه کند قابلیتی خیلی خوب و ماهرانه قلمداد می‌شود. شیوه شخصیت‌پردازی در طول مسیر اولیه و اصلی داستان شیوه بسیار ماهرانه‌ای است.
داستان خوبی نوشته‌اید و ان‌شاءلله داستان‌های بهتری هم خواهید نوشت.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت