برای نوشتن باید مختصات داستان را خوب بشناسیم




عنوان داستان : بدرقه ی بی انتها
نویسنده داستان : ندا آهوپای

نام داستان :بدرقه ی بی انتها
نویسنده:ندا آهوپای
ایستاده بودم روبه جاده که آمد، جاده سیاه و پر پیچ و خم بود.دست پسرک دوست داشتنی ام در دستان زیبا و ظریفش بود.
نگاهشان میکردم،با چشمان زیتونی گیرایش نگاهم کرد،گفتم:شکیبا نرو،بزار عید با هم بریم.
اخم با نمکی کرد،از همان اخم ها که وقتی میگفتم بریم اسباب بازی فروشی،می‌کرد .
گفت :تو قول دادی شاهین ،دلم برای اون بچه پر میکشه،ماه بعد برمیگردیم ،خیلی طول نمیکشه.تا چشم به هم بزاری برگشتیم.
دستانش را گرفتم ؛دلم میخواست التماسش کنم شده به پایش بیافتم،اماخیلی وقت بود که دلش هوای خانواده اش را کرده بود،به او قول داده بودم هر وقت بخواهد می‌تواند به دیدنشان برود و حالا که برادرزاده اش دنیا آمده بود ، دل توی دلش نبود برای دیدنشان.
راستین کمی آن طرفتر بازی می‌کرد .
نگاهش کردم ،برایش دست تکان دادم ،دستش را بالا برد و تکان داد.به شکیبا گفتم :کاش...
نگذاشت حرفم را کامل کنم،نگذاشت بگویم کاش حداقل راستین را با خودت نبری،حرفم را قطع کرد ،انگشتان نازک و ظریفش را روی لبم گذاشت و گفت:قسم میخورم یک کلمه دیگه حرف بزنی،باهات قهر کنم یه قهر طولانی. توی دلم گفتم مهم نیست،اما به زبون گفتم چشم عزیزم.گفت ؛ اینجوری رفتن، برای منم سخته ،اولین باره بدون تو.
ولی خودت گفتی سرت شلوغه .
برگشتم کلی برنامه داریم شاهین ، یه جشن حسابی هم برای عمه شدنم باید بگیریم .دستانم را به بزرگی دنیا باز کردم،میخواستم به اندازه ی تمام دنیا در آغوشش بگیرم ،بغلش کردم، موهایش را کنار زدم و پیشانی اش را بوسیدم،مثل اولین روزی که بوسیده بودمش.
روی زانو نشستم، راستین داشت نگاهمان می‌کرد .صدایش کردم ،جلو نیامد.همانطور که نشسته بودم از جیبم یکی از لگوهایی که دوست داشت را در آوردم و به سمتش گرفتم. جلوتر آمد لگو را به او دادم ،بوییدمش،بوسیدمش،نگاهش کردم.نمیدانم چرا نمیخواستم از روی زمین بلند شوم،ناگهان گرمی دست بزرگی بر شانه ام حس کردم،مرد نگهبان پارکینگ فرودگاه بود ،گفت:آقا،میشه از شما خواهش کنم دیگه اینجا نیاین.بعد پلاستیک پُری از لگوها را به دستم داد و گفت:اینجوری که هر روز میاین اینجا و با خودتون حرف میزنین و می رقصین و این لگوها رو به پسرم میدین و محکم بغلش می کنین اونو میترسونین.
نقد این داستان از : هادی خورشاهیان
به نام خدا
با سلام و احترام
داستان‌‌های کوتاه یا کوتاه کوتاهِ روانکاوانه با پایان شگفت و غیرمنتظره، یک خوبی عمده دارند و آن‌‌هم این است که معمولاً پایان آن‌‌ها را نمی‌‌شود حدس زد و وقتی خواننده به پایان داستان می‌‌رسد، شگفت‌‌زده می‌‌شود و لذّت خاصّی می برد و یک خوبی دیگر آن‌‌ها این است که در طول داستان هم تعلیق خوبی دارند و مخاطب را تا پایان داستان با خود همراه می‌‌کنند، چون این داستان‌‌ها معمولاً کوتاه هستند و مخاطب آن را در یک نشست می‌‌خواند و معمولاً داستان را در نیمه ی راه رها نمی-کند. از خوبی‌‌های دیگر آن‌‌ها نیز می‌‌توان به این اشاره کرد که معمولاً این گونه داستان‌‌ها حرفی برای گفتن دارند. با این وجود این داستان‌‌ها بدی‌‌هایی هم دارند. بدی اوّل‌‌شان این است که از این داستان‌‌ها بسیار نوشته شده است و مخاطب این داستان ها نیز عموماً تعداد زیادی از آن‌‌ها را خوانده است. اتّفاقاً چون نمونه‌‌های خوبی از آن‌‌ها هم ترجمه شده است و درواقع می‌‌توان گفت بیش‌‌تر، نمونه‌‌های خوب‌‌شان ترجمه شده است، توقّع مخاطب بالاست و به راحتی هر داستانی را نمی‌‌پسندد و نویسنده باید خیلی دقّت کند و داستان خوبی بنویسد. ایراد دیگر این داستان‌‌ها همان تعلیق آن‌‌هاست که حُسن کار است تا جایی که مخاطب را سردرگم نکند. این تعلیق پاشنه آشیل کار نویسنده است، چون نویسنده تلاش می‌‌کند تعلیقی به وجود بیاورد تا پایان داستان ضربه‌‌ی خوبی وارد کند. همین امر باعث می‌‌شود برخی جملات یا حتّی شخصیت‌‌ها و وقایع در داستان سردرگم باشند و مخاطب را نیز سردرگم کنند. داستان کوتاه با پایان شگفت الزاماً نباید خواننده را گیج کند. می‌‌تواند داستانی کاملاً سرراست باشد و مخاطب اصلاً متوجّه نشود نویسنده می‌‌خواهد او را در پایان شگفت‌‌زده کند. به طور مثال و در همین داستان، نویسنده مجبور نیست توی داستان وقتی درمورد پسر خودش هم حرف می‌‌زند، بگوید او از دور دست تکان داد تا خواننده در پایان متوجّه شود، چون این پسر، اصلاً پسر راوی داستان نبوده است، این گونه برخورد کرده است. درمورد این داستان خاص به نظرم فقط پایان داستان کارکرد خودش را دارد و تا عبارت نگهبان پارکینگ فرودگاه، وقایع و آدم‌‌ها و گفت‌‌و‌‌گوها سرجای واقعی خودشان ننشسته‌‌اند. شاید بسیاری از داستان‌‌های کوتاه جهان با حجم‌‌های متفاوت پایان‌‌های شگفتی داشته باشند. نویسنده‌‌ی این داستان بهتر است گوشه‌‌ی چشمی هم به آن‌‌گونه داستان‌‌ها داشته باشد. از اوّلین داستان‌‌های کوتاهی که در جهان نوشته شده‌‌اند تا همین داستان‌‌هایی که این روزها فراوان توسّط نویسندگان خارجی و ایرانی قلمی می‌‌شود. کتاب آقای "احسان عباسلو" با عنوان" داستان‌‌های کوچک ایرانی" از نشر "افق بی‌‌پایان" می‌‌تواند به نویسنده از جهت نظری در شناخت این‌‌گونه داستان کوتاه بسیار کمک کند.

منتقد : هادی خورشاهیان




دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت