باید بدانیم برای مخاطب کودک می‌نویسیم یا بزرگسال




عنوان داستان : پدر
نویسنده داستان : جمشید عزیزی

عمو کامبیز خیلی مرا دوست دارد، هر بار که به خانه ما می‌آید دستانش پراست از میوه و شیرینی‌های خوشمزه مرا بغل می‌کند و گاهی سوار کمرش می‌کند و مثل اسب یورتمه می‌رود هیچ وقت سر من و مادرم داد نمی‌کشد و خیلی مهربان است ایکاش بابای من هم مثل او باشد و زودتر از سفر برگردد چند سال می‌شود که رفته، مادرم می‌گوید هر وقت خوب غذا بخورم و مدرسه بروم او خواهد آمد، من نمی‌دانم بابا از کجا می‌فهمد که من غذا می‌خورم یا نه؟ یا از کجا می‌داند من به مدرسه می‌روم؟ یا اصلا غذا خوردن و مدرسه رفتن من چه ربطی به آمدن بابا دارد؟؟
وقتی مادرم در خانه عمو کامبیز غذا درست می‌کند من و زهرا خاله‌بازی می‌کنیم. خیلی خوش می‌گذرد، خانه آن‌ها خیلی بزرگ است، اتاق زهرا اندازه همه خانه ماست و کلی اسباب بازی‌های قشنگ و عروسک‌های بزرگ دارد، عروسک‌هایش شعر می‌خوانند و آهنگ‌های رقصیدنی دارند، اما برای این‌که مادر زهرا عصبانی نشود باتری‌هایش را درآورده تا صدایشان در نیاید نمی‌دانم چرا مادر زهرا اینقدر غصه می‌خورد، مادر من همیشه پیش او می‌نشیند و کارهای خانه را انجام می‌دهد و شب‌ها به خانه برمی‌گردیم بعضی وقت‌ها عمو کامبیز ما را به خانه می‌رساند و شب را در خانه ما می‌ماند. مادر زهرا خیلی بزرگ‌تر از مادر من است موهایش را قهوه‌ای رنگ می‌کند، لباس‌های قشنگی می‌پوشد و همیشه بوی خوبی می‌دهد اما اصلا با عمو کامبیز حرف نمی‌زند و بیشتر در اتاقش است، زهرا به من می‌گوید ایکاش مادر من هم مثل مادر تو جوان بود و با من بازی می‌کرد، یک بار به مادرم گفتم تو هم موهایت را قهوه‌ای رنگ کن تا مثل مادر زهرا قشنگ بشوی، مادرم هم گفت: موهای او چون سفید شده رنگ می‌کند موهای من که سیاه است مثل رنگ بختم. من که منظورش را نفهمیدم ولی موهای مادرم را خیلی دوست دارم، مخصوصا وقتی دم‌اسبی می‌بندد. یک روز که تولد مادرم بود به زهرا گفتم که می‌خواهم به او هدیه بدهم اما نمی‌دانم چه چیزی او را بیشتر خوشحال می‌کند؟ او هم کمی فکر کرد و گفت: یک گل سینه. اما من از کجا می‌توانستم گل سینه پیدا کنم، زهرا گفت من به تو گل سینه می‌دهم تا به مادرت هدیه بدهی... خیلی خوشحال شدم.
آن شب عمو کامبیز هم به خانه ما آمد و با خود کیک تولد و کلی میوه آورده بود. مادرم که متعجب به عمو کامبیز نگاه می‌کرد پرسید: از کجا فهمیدید تولد من هست؟ عمو کامبیز هم با لبخند همیشگی‌اش گفت که زهرا به او گفته. آن شب من هدیه خود را را دادم وقتی عمو کامبیز هدیه مرا دید تعجب کرد، مادرم پرسید این گل سینه را از کجا آوردی؟ من که نگران بودم و هم نمی‌خواستم به مادرم بگویم که آن را زهرا داده چیزی نگفتم. بار دیگر با صدای بلندتر از من پرسید و من مجبور شدم بگویم که زهرا داده. مادرم به عمو کامبیز نگاه کرد او هم لبخندی زد گل سینه را گرفت و گفت این مال خاله افسونه اما من هم یه هدیه دارم. از جیب کتش یک قاب قرمز رنگ خارج کرد و بازش کرد، برق گردنبند چشمان مادرم را روشن کرد. آن شب خیلی خوش گذشت. اما من هنوز منتظر پدرم بودم تا از او بپرسم، چرا مادر شب‌ها گریه می‌کند؟ چرا عموکامبیز به بهانه اضافه کاری شب‌ها به خانه ما می‌آمد؟ و چرا من نباید دیدارهای عمو و مادرم را به هیچ‌کس نگویم؟
نقد این داستان از : هادی خورشاهیان
به نام خدا
با سلام و احترام
خوشبختانه و از بخت یاری همه‌ی اهالی قلم، فضای ادبیات بی‌نهایت گسترده است. می‌توان در این فضا کهکشان‌ها و منظومه‌های فراوانی آفرید و مطمئن هم بود، یک نفر پیدا می‌شود که دلش بخواهد به این کهکشان‌ها و منظومه‌ها سفر کند. با این نگاه، این داستان نیز خواننده‌ی خودش را خواهد داشت. کودکانی در این شرایط هستند که شبیه قهرمان این داستانند. با این مقدّمه و توضیح، این داستان از نظر عناصر داستانی و نگاه ویژه به این ماجرا چیزی کم ندارد. چون داستان، داستان کودک است، این امکان هم وجود دارد که سؤالاتی که به ذهن منِ مخاطب بزرگسال رسیده است، به ذهن کودک نرسد. مثلاً این که وقتی قهرمان این داستان می‌تواند روز تولّد مادرش را به زهرا خبر داده باشد، چطور نمی‌تواند به زهرا گفته باشد پدرش می‌آید و شب‌ها در خانه‌ی آن‌ها می‌ماند. این کودک با توجّه به نگاهی که به ماجرا دارد، حتماً این را می‌فهمد که بین عموکامبیز و مادرش ماجرایی وجود دارد و نمی‌توان فکر کرد چون به او گفته‌اند از این ماجرا چیزی به کسی نگو، او هم حرف گوش کرده است و نگفته است. اضافه بر این کودک با خود می‌گوید این عموکامبیز که این قدر مهربان است، کمی از مهربانی اش را نیز صرف همسر خودش کند تا او هم زندگی بهتری داشته باشد. یا این که چرا عموکامبیز نمی‌آید کلّاً با آن‌ها زندگی کند.
به طور خلاصه اگر قرار باشد در مورد این داستان نظر داد، باید این‌گونه گفت که این داستان آن‌طور که باید و شاید از دید یک کودک روایت نمی‌شود و معلوم است یک آدم بزرگ آن‌را نوشته است. این البته به خودی خود عیب بزرگی نیست، چون از خیلی از داستان‌های مشهور هم می‌توان این ایراد را گرفت و مدّعی شد این نویسنده است که حرف‌هایش را در دهان کودک داستان گذاشته است.
امّا این وسط نکته‌ی دیگری هم وجود دارد. در داستان کودک معمولاً دغدغه‌ای را مورد توجّه قرار می‌دهند که مخاطب بیش‌تری داشته باشد. یعنی تعداد بیش تری از بچّه‌ها به آن نیاز داشته باشد. گاهی اوقات داستان‌ها به طور مشخّص حالت آموزشی پیدا می‌کند و گاهی اوقات نویسنده آن‌را در لفافه‌ای مناسب پنهان می کند و کودک آن را با شادمانی باز می‌کند یا حتّی زمانی دورتر از خواندن داستان، به معنا و مفهوم آن پی‌می‌برد. این داستان برای کودکانی است که پدرشان را از دست داده‌اند و مردی پیدا شده است که با مادرشان ازدواجی غیررسمی و مخفیانه کرده است. اگرچه ممکن است به ذهن مخاطب برسد که ازدواج هم نکرده‌اند و با هم رابطه‌ی پنهانی دارند. با این توصیف و تفسیر، تعداد مخاطبان این داستان بسیار کم می‌شود به نسبت والدینی که می‌روند و برای کودکان‌شان کتاب می‌خرند. چه بسا برخی از این والدین بعد از خواندن این کتاب، از خواندن آن برای کودکان‌شان پرهیز داشته باشند. از نظر روان‌شناسی نیز این کودکی که مخاطب این کتاب است و آن‌را می‌شنود یا احیاناً می‌خواند، با ماجرایی رو به روست که مخفیانه است و از نظر اجتماعی نیز حدّاقل می‌شود گفت چندان پسندیده نیست. زنی در خانه‌ای کار می‌کند و با مرد آن خانه ارتباطی حالا اصلاً شرعی دارد، ولی علاوه بر خانم افسرده‌ی آن خانه، دو کودک نیز در این ماجرا دخیلند که یک کدام‌شان نباید ماجرا را بداند و یک کدام‌شان نباید ماجرا را بگوید.
به عنوان یک پدر و یک نویسنده که کتاب کودک نیز نوشته است، این داستان را مناسب حدّاقل کودکان هفت و چهار ساله‌ی خودم نمی‌دانم و فکر نمی‌کنم برای کودکان مناسب باشد، ولی اصرار ندارم که بگویم این داستان بد است. فقط می گویم برای نوشتن درباره و برای کودکان باید مراقبت بیش‌تری داشت.

منتقد : هادی خورشاهیان




دیدگاه ها - ۱
جمشید عزیزی » چهارشنبه 30 مهر 1399
عرض ادب و احترام - تقدیر و تشکر می‌کنم از استاد خورشاهیان گرانقدر بخاطر خوانش و نقد این داستان. همان‌طور که فرمودید و من هم واقفم مطالب این داستان مناسب کودک نیست، درست است که این داستان از زبان کودک نوشته شده اما برای بزرگسال است و احتمالا نقص‌هایی در داستان وجود دارد که باعث انتقال این برداشت اشتباه شده، انشاالله در ویرایش‌های آتی سعی در برطرف کردن نقایص خواهم کرد. بار دیگر سپاس‌گزاری می‌کنم از منتقد گرانقدر و سایت محترم نقد داستان {قلب}

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت