با مدیریت حداکثریِ حجم مصالح روایی به کار گرفته شده، به تقویت «انسجام روایی» متن بپردازیم




عنوان داستان : آباد
نویسنده داستان : سجاد دلیلی

خبر را کاوه آورد و همان شب اصلان توی کانال سنجاقش کرد که: "بیایید تا شرفمان نرفته" و حالا چشمی نصف کمتر اهالی جلوی مسجد جمع بودند.
خورشید گرم می تابید، قلعه نویی ها چندتا چندتا سایه درخت ها را پر کرده بودند و هرم گرما داشت پیرها را کلافه می کرد. این طرف کوچه بچه ها برای یعقوب خله که داشت پهن های تازه ی وسط کوچه را له می کرد، دست میزدند. جوان ها هم روی موتورشان لمیده بودند و چشمشان پی دخترهای رو گرفته ی آن سوی کوچه بود.
آن طرف تر اصلان لُنگ چرکی روی شیشه مینی بوس اش می چرخاند و کاوه زیر سایه درخت توت، سگرمه کشیده جمعیت را می پایید. یک ساعتی از نماز می گذشت. کاوه کش شلوار کردی اش را روی شکم تاباند و بلند گفت: خب ، همین قدریم؟ اصلان بشمارشان.
اصلان لنگ را دورگردنش انداخت و روی پله ی اول مینی بوس ایستاد دستش را سایه بان چشم ها کرد و سرانگشتی مردم را شمرد: سی نفری می شویم.
پیرزن ها صدای بوقلمون میدادند و انگاری غر می زدند.
کاوه باز به اصلان گفت: باغ بالایی ها نیامدند؟ مش رجب چه؟ میبینی اصلان پیرخر فقط لب و دهن است.حرف از دهانش درنمی اید که.
اصلان دستی به گوشه ی سبیل کوتاهش کشید و گفت: این ها را ولشان کن توی حمام زنانه مردند ، تا اب به باغشان برسد لال می مانند خب.
کاوه سری تکان داد و ساکت شد. سر قضیه تقسیم زمین ها هنوز با مش رجب و باغ بالایی ها شکراب بود ولی توی حساب و کتاب خودش باید جمعیت می امد تا حرفشان بگیرد. از صبح دیروز که فهمیده بود با اصلان همه را خبر کرد که کاری کنند.
کم نبودند. حاج رضا و شعبان و بقیه زمین دارها از سر باغ امده بودند. اقا معلم هم با پسرش امده بود.کت و شلوار مدرسه اش را پوشیده بود و قرار بود وقتی که رسیدند اول خودش مذاکره کند. حاج اقا حسینی هم چند روزی بود که مریض افتاده بود و پیش نماز جوان مسجد را هم سر عیبی که به خمسشان گرفته بود، تحویل نمیگرفتند که بخواهد بیاید. ننه کا هم غیر از خودش چندتا پیرزن دوایی اورده بود که یک بسم الله می گفتند و ناله و نفرین بود که می بستند به زمین و زمان. خیلی ها هم که وسیله داشتند سرجاده منتظر بودند ولی کاوه باز این و پا و ان پا میکرد بلکه همه شان بیایند.
یکی از پیرها گفت: فرستادم در خانه رجب دارد می اید.
کاوه دستمالی روی دانه های عرق پیشانی اش کشید. جای زخم باریکی از پیشانی تا کنار گوش اش مانده بود که یادگار بیل مش رجب بود و پرهیبت ترش می کرد.
اصلان سری تکان داد که چه کنیم؟
کاوه گفت: مگر توی کانال بهشان نگفتی بعد نماز ظهر همینجا باشند؟
اصلان گوشی را از جیب شلوار پلنگی اش بیرون کشید و نشان داد و گفت: بفرما هشتگ هم زدیم 120 نفرشان که دیده اند لابد بقیه سر جاده منتظرند.
هنوز حرفش تمام نشده بود که اقا معلم ایستاد کمربندش را جابجا کرد و گفت: اهالی دقت کنند خدای ناکرده دعوا نشود می رویم چهارکلمه حرف بزنیم از حق مان دفاع کنیم ابتدا بنده بعنوان دهیار به نمایندگی از شما صحبت می کنم انشالا ...
کریم انگاری که مگسی را دور می کند دستش را با بالا برد و وسط حرفش دوید: حرف چه؟ این ها حرف آدمیزاد سرشان نمی شود که.
کاوه دستی به ریش و سبیل سیاهش کشید و گفت: همان موقع که برای کارخانه اش چاه عمیق زد باید جلوش درمی امدیم که کار به اینجا نکشد. حالا می رویم میبینید بی پدر یک دستگاه اورده وسط دشت صد متر را دو روزه پایین می رود. دور دستگاه را دیوار کشیده پای دیوار را هم گود کرده که دست کسی بهش نرسد.
جمعیت همهمه کردند که شعبان بیلش را بالا گرفت و گفت: بزنیمشان اصلا.
همهمه بیشتر شد که ننه کا صندلی چرخدارش را جلو کشید و داد زد: خب لال بمیرید یک دقیقه! کاوه ننه باهاشان دعوا نکنید ها.
حاج حیدر تسبیحش را توی جیبش گذاشت و جواب داد: آرام اقاجان! همینطوری که نمی شود خب، مملکت قانون دارد.
...
اقا معلم خواست بلند شود که کاوه دست روی شانه اش گذاشت و نشاندش.
یکی از جوان ها گفت: صبح پاسگاهی ها امده بودند سر جاده ، یارو خودشو خراب کرد.
بقیه جوان ها خط و نشانی کشیدند و زیرلب فحشی دادند. کریم گفت: خب زیرابشان را بزنیم.
کسی جوابی نداد و دوباره همهمه شد.
یکی از پیرها صلواتی فرستاد ...
یعقوب خله صلوات کشداری فرستاد و زیر سایه هیکل درشت کاوه نشست.
پیرها با عصا ایستادند که: ذله شدیم خب، برویم دیگر.
یعقوب سرش را بالا گرفت زوزه ای کشید و فریاد زد: ذله شدیم ذله شدیم. مکثی کرد و باز گفت: بریم بریم ذله شدیم.
کسی کاری به کارش نداشت مگر بچه ها که دورش جمع می شدند و برایش دست می زدند و معرکه اش را گرم می کردند.
زمین دارها در گوشی چیزی به هم گفتند. یکی شان گفت: هیزم به آتش این ها نریزید که دودش به چشم خودمان می رود.
کاوه انگار که خرده حسابی هم داشته باشد، دندان هایش را بهم فشرد و گفت: ما که حرف ناحق نمی زنیم. جد و اباد ما کشاورز بودند. سه بار چاه را بالا بردیم که یک ساعت اب بیشتر بکشیم. حالا یارو عنر عنر امده بالای جاده دویست متر چاه بزند که دیگر تف هم از چاه مان بالا نیاید.
«تف» را با غیظ گفت و بعد زیرلب چیزی گفت که کسی نشنید. زورش آمده بود اما نمیخواست بهانه دستشان بدهد، با اصلان ده رج پسته کاشته بود که اگر آب را می بستند چهارسال زحمتشان به باد می رفت.
سکوت کوتاهی بین جمعیت برقرار شد تا یکی از زمین دارها گفت: پاسگاهی ها می گفتند مجوز دارد.
بهار از پشت زن ها خودش را جلو کشید. موهای سیاهش را زیر چادر برد و به حاج رضا که از اول ساکت بود گفت: اقاجان، وطنخواه مجوز حفر چاه را دارد ولی همین مجوز محل ایراد است. مجوز در اصل نباید صادر شود.
اصلان ابرویی بالا انداخت و در گوش کاوه گفت: حالا دو ترم حقوق خوانده ها.
کاوه به پهلویش زد و ننه کا بلند گفت: قربان عروس وکیلم بشوم. حاج رضا خوشش نیامد و کاوه من من کرد و شرمزده گفت: این هم نظر قانون. دست شما درد نکند بهار خانم.
اصلان نیشخندی زد و حاج رضا گفت: توکل بخدا می رویم ببینم چه می شود.
کاوه اشاره ای به اصلان کرد که مینی بوس را روشن کند بعد رو به بقیه که انگاری شل شده بودند گفت: شل بگیریم سفت می خوریم امروز نوبت من است فردا نوبت شما، من می روم پی حقم خودتان می دانید. هر که می خواهد بیاید.
یعقوب خله افسار خر خیالی اش را کشید وسط جمعیت و همانطور که اب از لب و لوچه اش اویزان بود داد زد: من من می ایم کاوه من می ایم.
کاوه پوزخندی زد و گفت: باز به غیرت تو.
بقیه سرخ شدند. یعقوب اصرار می کرد و شلوار کاوه را می کشید... بلاخره مش رجب سوار بر موتور آبی کهنه اش رسید. شکمش را روی باک گذاشته بود و توی خورجینش دسته بیل و کلنگ داشت. اصلان پوزخندی زد و گفت: با موتور امده.
یکی از جوان ها گفت: نمیشناسی اش؟ ...
مش رجب موتور را کنار دیوار خاموش کرد و تند امد سمت جمعیت و سلام بلندی کرد.
اخم جانداری تحویل کاوه داد و رو به اهالی گفت: دعوا نداریم ها! عقلتان را دست بقیه ندهید یکی را توی شهر دیدم به گوش استاندار برساند، یعقوب حواست به موتورم باشد تا برگردیم.
کاوه سری تکان داد و زیرلب گفت: ارواح عمه ات.
و اشاره کرد که سوار شوند. یعقوب هنوز داد می زد که بیاید و لگدی حواله ی موتور مش رجب کرد اما کاوه سپردش به ننه کا و نگذاشت سوار شود.
جوان ترها با موتور می امدند. باغ پایینی ها که پای درخت هاشان وسط بود زودتر سوار شدند و ته مینی بوس را پر کردند کاوه گفت که پیرزن ها همین دم دستمان باشند که خدای ناکرده فوتی ندهیم. حاج رضا و مش رجب هم روی صندلی های جلوتر نشسته بودند و حرف نمیزدند هرچند کاوه بهشان گفته بود که تعارفی نیایند و ما خودمان از پسشان برمی اییم ولی خودشان هم فهمیده بودند هوا پس است که اخرش روی کاوه را زمین نزدند.
اصلان پای ماشین کاوه را کنار کشید و گفت: حالا که پاسگاهی ها هستند بهتر نیست این یارو اقا معلم اول حرف بزند یا رجب؟ شاید کوتاه امدند. نشود که باز پاسگاهی شویم.
کاوه اخم کرد: تو دیگر چرا؟ این بابا همه اش لفظ است تنبانش را نمی تواند بالا بکشد... بعد هم این مردم کوفه را نمیشناسی پا پس بکشیم می پیچند به بازی آن وقت ما می مانیم و خشکه چاه و پسته ی پوک سر درخت.
نفسی تازه کرد و ادامه داد: بعدش مگر ما خلاف کردیم تا حالا که از پاسگاهش بترسیم. هر بار که رفتیم ولمان کردند خب.
اصلان سری تکان داد و گفت: یعنی می گویم شر نشود. خیلی خب برویم.
و سوار شد و پشت فرمان نشست.
ردیف صندلی ها پر بود مردها یک طرف بودند و زن های بچه بغل هم یک طرف. بین ردیف ها وسط راهرو بچه های بزرگتر وول می خوردند و سرو صدا می کردند.
کاوه پشت به اقامعلم که دیگر ساکت شده بود، هیکل درشتش را روی صندلی شاگرد پهن کرد و اصلان دنده را جا زد. ماشین هان هان کرد تکانی خورد و راه افتاد.
هوای داخل دم داشت و بچه ها زور می زدند شیشه پنجره ها را باز کنند اصلان از توی اینه اخم میکرد بهشان ولی باز کارشان را می کردند. جاده خاکی بود و معلوم نبود گردوخاک از کجا داخل می امد و چاله و دست انداز ها هم ول کن نبودند تا داد پیرها درامد که : با خر می امدیم زحمتش کمتر بود.
اصلان گاز را شل کرد مینی بوس ارام از وسط جاده اصلی رد شد و بقیه اهالی بوق زدند و کاوه دست تکان داد تا دنبالشان راهی دشت و چاه وطنخواه شدند.
پنج کیلومتر بیشتر نبود و تازه اول جاده خاکی بودند. ..
دشت تقریبا صاف بود و شیب ملایمی تا کوه های آن دورها داشت. اطراف محل حفر چاه چند نفری ایستاده بودند و ماشین پاسگاه و چندتای دیگر که نمره ی دولتی داشتند هم آن طرف تر پارک شده بودند. دور دستگاه را دیوار کشیده بودند تا بالا و همانطوری که کاوه تعریف کرده بود دورتادورش را گودکرده بودند که چشمی دو سه متری عمق داشت. یک راه شبیه پل های چوبی به داخل حصار بود که در داشت و چهار گوشه ی حصار هم دوربین بود.
چند پارچه آفتاب خورده هم به خط خوش روی دیوارها بود که نوشته بود: آیا می دانید مزاحمت در انجام عملیات حفر پیگرد قانونی دارد؟
پارچه ی جر خورده ی «به قانون احترام بگذارید» هم هنوز همانطور آویزان دیوار کناری بود.
مینی بوس اصلان اول رسید و از وسط گردوخاک بالا آمده بقیه هم پیدایشان شد.
فرمانده پاسگاه و دوتا از کادری ها با چهارسرباز جوان و پشت سرشان هم چند کت و شلواری که به دولتی ها می خوردند جلو امدند. وطنخواه نبود و وردستش جمالی را فرستاده بود برای پیگیری. او هم چندنفر را اورده بود که دورش را بگیرند.
کاوه در مینی بوس را باز کرد گوشی اش را سمت اصلان گرفت و گفت: لایو اش را بگیر که پدرشان را در می اوریم.
اهالی یکی یکی پیاده شدند و بقیه هم از راه رسیدند که روی هم رفته جمعیت خوب بود و کاوه انگار راضی شده بود.
اصلان گوشی اش را لای برف پاک گذاشت و خودش پیش کاوه آمد.
همان اول که دیدند خبری از وطنخواه نیست به خیال آنکه داخل حصارش باشد اصلان فریاد زد: ترسو بیا بیرون ترسو بیا بیرون.
جمعیت شعار دادند و صدای اقا معلم توی هیاهو گم شد. جمالی کت و شلوار کرمی پوشیده بود و کنار فرمانده پاسگاه می رفت و می امد و در گوشش حرف میزد.
کاوه و مش رجب و اقا معلم جلو آمدند و و آن طرف فرمانده پاسگاه بلندگو را دست سرباز داد میکروفن را جلوی دهانش گرفت: اهالی صبر کنند ، آقا سکوت....
بلندگو سوت گوشخراشی کشید. فرمانده بی سیمش را خاموش کرد و باز گفت: ساکت آقا صبر کن، شعبان با تو دارم ها ، ساکت ، یک صلوات بفرستید.
جمعیت با مکث صلوات بلندی فرستاد و آرام گرفت فقط صدای پیرزن ها بود که به قاعده و بی توقف نفرین می کردند.
فرمانده باز گفت: خدا پدرتان را بیامرزد ، مشکل پیش امده چهار نفر بیایند حلش کنند. مرافعه ندارد ، اهالی حواسشان به دست و پایشان باشد دارم نگاه می کنم ها چیزی در نرود، اعتراض دارید طومار به دولت بنویسید لشکر کشی ندارد.
جمعیت همهمه کردند و کاوه و اقا معلم و مش رجب جلو امدند. کاوه گفت: شکایت کردیم طومار هم دادیم حالی شان نمی شود یا نمی خواهد بشود.
فرمانده میکروفن را دور گرفت اخمی به کاوه کرد و گفت: خودت میدانی مجوز دارد این چه بساطی است راه انداخته ای گامبو؟
جمالی سریع از پشت سر فرمانده جلو آمد و کپی کاغذی جلویشان گرفت و با صدای نازکش گفت: بفرمایید. این هم مجوز. تو را بخدا شر درست نکنید.
کاوه اخم کرد و گفت: کی مجوز داده؟
جمالی کاغذ را توی جیب کتش گذاشت و گفت: اداره ی جهاد، از اب روستایی هم تصدیق داریم. یکسال صبر کردیم دیگر نمی شود.
اقا معلم به دولتی ها اشاره کرد و گفت: بشینیم باهاشان حرف بزنیم.
سایه پیدا نمیشد و فرمانده انگاری کلافه شده بود که اشاره ای به سربازها کرد و بعد گفت: شما و مش رجب بروید صحبت کنید. به کاوه هم اشاره کرد و گفت: این برود جمعیت را ساکت کند شر نشود.
کاوه گفت: من میخواهم صحبت کنم.
اقا معلم دستش را گرفت و گفت: بگذار اول ما برویم نتیجه نداد شما را صدا می زنیم. برو برو اهالی را بنشان.
مش رجب هم تسبیحش را دراورد و هن هن کنان گفت: درستش می کنیم، بزرگی گفتند کوچکی گفتند تو برو. به تو باشد بالا میگیری بدترش میکنی.
کاوه زیر لب فحشی داد و ایستاد. بقیه رفتند دورتر پیش جمالی و دولتی ها.
اصلان گوشی اش را لای جمعیت می چرخاند و فیلم میگرفت تا به کاوه رسید گوشی را جلو برد و پرسید: آقای کاوه نتیجه چه شد؟
کاوه اخم کرد و جواب داد: رفتند حرف بزنند. انشالله حق به حقدار می رسد. و برای دوربین دست تکان داد.
نیم ساعتی گذشته بود و جمعیت توی افتاب ولو شده بودند و حرف میزدند. دولتی ها روی صندوق ماشین نقشه پهن کرده بودند و با فرمانده و مش رجب و اقا معلم صحبت می کردند و گاه گاه اشاره ای به دشت و چاه و روستا می کردند. اخرش مش رجب سری تکان داد و با دولتی ها که داشتند سوار ماشین می شدند دست داد اقا معلم اما هنوز اصرار می کرد. کاوه رفت سمتشان و مش رجب گفت: الکی بالا نگیر، تعهد می دهند روزی شش ساعت بیشتر اب نگیرند، برو جمعشان کن برویم ده.
کاوه جوش آورد: یک دقیقه اب هم حقشان نیست یک ساعت هم بکشند پایینی ها سال دیگر اب ندارند.
دولتی ها رفتند و فرمانده جلو امد و بی حوصله گفت: بسیار خب. خدا پدرتان را بیامرزد قائله را بخوابانید برویم.
اقا معلم هم رسید و عینکش را روی بینی جابجا کرد و گفت: اقایان تعهد دادند ...
کاوه فریاد زد: این قانون چرا برای اینها اب دارد نان دارد برای ما خار؟ خب حق الناس که سرشان می شود ....
جمعیت با صدای کاوه برگشت. ادم های جمالی جلو امدند و فرمانده بلند گفت: داد نزن. ساکت .. قانون قانون است. مجوز دارند، شرعا حلال است قانونا مجاز.
مش رجب رفت سمت جمعیت و باغ بالایی ها را جمع کرد که بروند.
بقیه رفتند پشت سر کاوه که بلند فریاد می زد: حرام است تا ما زنده ایم حرام است تا درخت ما توی خاک است حرام است. من حقم را خودم میگیرم. ...جمعیت به ولوله افتاد. باغ بالایی ها جمع شده بودند و جمالی هم سریع رفت در حصارش را قفل زد.
اقا معلم امد که ارامش کند. اصلان گوشی را کنار گذاشته بود و عربده می زد. کاوه یقه اش را جر داد و رفت سمت حصار که ادمهای جمالی دوره اش کردند و صداها بالا رفت و رجز بود که برای هم می خواندند. فرمانده و کادری ها آمدند وسط و بین شان فاصله انداختند، آقا معلم داشت کاوه را ارام می کرد که جمالی یکهو انگاری که بخواهد خودی نشان بدهد فریاد زد: جمع کنید معرکه را گندش را دراوردید. و بعد سریع عقب رفت.
کاوه خودش را از جمعیت جدا کرد و خواست سمت جمالی برود که چندنفری ریختند سرش و گرد و خاک شد و تا به خودش بیاید هلش دادند و غلت خورد توی گودی و بعدش به ثانیه نکشید که مشت اصلان آمد توی صورتشان و دعوا شد. کادری ها و سرباز ها لای جمعیت بر می خوردند و کار بالا می گرفت.
باغ بالایی ها که اوضاع را دیدند سوار ماشین هاشان شدند و رفتند و پایینی ها تا به خودشان بیایند جمعیت نصف شده بود. جمالی میدان را خالی دید باز شیر شده بود و فریاد می زد اما جوان ها جلو امدند و بیل ها بالا می رفتند و پیراهن بود که دریده می شد و کاوه داشت خودش را از گودال بالا می کشید.
سربازها جداشان می کردند و پیرها جلو امدند که دعوا تمام شود. حاج رضا هراسان جوان ها را کنار می کشید و شعبان بغضش گرفته بود و می زد و کریم کمرش را گرفته بود و می نالید. ده دقیقه ای آشوب بود ولی سر اخر جدایشان کرده بودند. اصلان نفس نفس میزد و لبش پاره شده بود. کادری ها همراه دوتا از جوان ها که خاکی و خونی بودند دستبندشان زدند و توی ماشین پاسگاه انداختندشان و انگار گردوخاک نشست.
کاوه بالا امده بود و لنگ میزد و بعد هم روی زمین افتاد. سر و صورت و دهانش خاکی بود و دست و پایش خراشیده بود. جمعیت پاشیده بود هیاهو کم شده بود و انگاری قائله داشت ختم می شد. فرمانده باز به بلندگو رسیده بود و شعبان را گیر اورده بود که اهالی را با مینی بوس اصلان ببرد. جوان ها رفته بودند مبادا مثل اصلان و بقیه دستگیرشان کنند و موتورشان را بگیرند. جمالی و ادمهایش توی حصار دور دستگاه جمع شده بودند و کسی حواسش به کاوه نبود که وامانده روی زمین نشسته بود و دشت را تماشا می کرد. اخرش هم اصلان و چندنفر دیگر را پاسگاهی ها بردند و کاوه جاماند وسط دشت مقابل حصارها.
خورشید غروب می کرد. گردنش را کج کرده بود روی شانه اش، باد خنکی از دشت بلند می شد و توی صورتش می خورد. دهانش مزه ی خاک و خون می داد و ته مانده ی دردی توی کمر و پاهایش مانده بود.
از دورها صدای موتور می امد. چشم گرداند و موتور مش رجب را دید که یعقوب خله سوارش بود و سمتش می امد. چراغش شکسته بود و انگار چندباری زمین خورده بود که خاکی بود اما می امد و می امد.
دشت ارام ارام تاریک می شد و کاوه روی موتور سرش را روی شانه ی یعقوب خله گذاشته بود. صدای روشن شدن دستگاه توی دشت پیچیده بود. کاوه اما چشم هایش را بسته بود و گوش می داد.
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، آقای سجاد دلیلی
قبل از پرداختن به موارد مرتبط با نحوه شکل‌گیری روایت مورد نظر [اعم از برخی ویژگی‌های مؤثر، برخی ویژگی‌های صرفاً حجیم کننده متن و همچنین برخی از آسیب‌های احتمالی موجود در روند روایت‌پردازی] و البته مطابق با برخی از ظرفیت‌های مشهود روایت‌پردازانه در این اثر ارسالی، مشخص است که شما دوست نویسنده گرامی، از مهارت‌های نوشتاریِ بالقوه مشهودی برخوردار هستید که در صورت بالفعل شدن [از طریق ممارست نوشتاری، مطالعه آثار نویسندگان بزرگ ایرانی و خارجی، سعی در رعایت هرچه منطبق‌تر توصیه‌های مؤثر داستان‌نویسی حرفه‌ای در متون آموزشی معتبر و...]، به موفقیت روایت‌پردازانه مؤثرتر و ماندگارتری خواهید رسید، مطابق با همین توضیح تقدیمی، مواردی را به اختصار تقدیم حضور شریف‌تان می‌کنم.
بدون شک یکی از مهم‌ترین ابزارهای مؤثر ارتباطی نویسنده حرفه‌ای، «زبان داستانی» توصیه شده‌ای است که هم وجه «رسمی» بودن «زبان معیار» را رعایت کرده باشد و هم در صورت نیاز به شکل‌گیری «صمیمت زبانی»، از وجه مفهومی مترادف، ملایم‌تر و در نتیجه صمیمانه‌تری برخوردار باشد [آن هم بدون این که زبان داستان، ناخواسته دچار «محاوره‌نویسی» بشود]، مطابق با همین توضیح مختصر، بایستی پذیرفت که نویسنده محترم، حتی‌الامکان سعی در رعایت این موارد ضروری داشته است که جای تقدیر دارد.
البته از سویی دیگر، لازم به ذکر است که رعایت برخی از تنظیم‌های مؤثرتر، جهت خوانش دقیق‌تر و آسان‌تر متن، مانند رعایت شکل صحیح واژگان [چند باری حرف «آ» در متن به صورت «ا» نوشته شده است، وضعیتی که طبعاً موجب نامفهومی نسبی و یا حداقل سختی خوانش صحیح کلمه می‌شود]، «جدانویسی»ها و «چسبیده‌نویسی»‌ها، استفاده مدیریت شده از نشانه‌گذاری‌های مؤثری چون «ویرگول» [،]، «گیومه» [«»] و...، در خوانش صحیح‌تر متن، کارکرد مؤثرتری دارند؛ برای رعایت هرچه دقیق‌تر و منطبق‌تر این قواعد مؤثر، پیشنهاد می‌کنم که با مطالعه دقیق‌تر کتاب‌های آموزشی معتبری، مانند «فرهنگ املایی خط فارسی»، بر اساس دستور خطّ فارسی، مصوب «فرهنگستان زبان و ادب فارسی»، تألیف «دکتر علی‌اشرف صادقی» و «زهرا زندی‌مقدم» و همچنین کتاب «راهنمای ویرایش»، تألیف «دکتر غلامحسین غلامحسین زاده» و ...، چنین دقت‌ نظر مدیریت شده‌ و ارزشمندی را به کار بگیرید.
همچنین یکی دیگر از ویژگی‌های مؤثر روایت‌پردازی که موجب «نشان» داده شدن، رخدادهای «ضروری» متن می‌شود تا مخاطب قادر به درک ملموسانه‌تر وقایع مطرح شده در داستان بشود، به کارگیری شیوه روایی دقیق و جزءپردازانه «توصیف پویا» است، اتفاقاً شما هم در بخش‌های قابل توجهی از این متن، از چنین دقت‌ نظر آگاهانه‌ای بهره گرفته‌اید: «...، پهن‌های تازه‌ی وسط کوچه را له می‌کرد...، روی پله‌ی اول مینی‌بوس...، دستش را سایه‌بان چشم‌ها کرد و سرانگشتی...، دستی به گوشه‌ی سبیل کوتاهش کشید...، جای زخم باریکی از پیشانی...، انگاری که مگسی را دور می‌کند، دستش را با بالا برد...، صندلی چرخ‌دارش را جلو کشید و داد زد...، زیر سایه هیکل درشت کاوه...، پیرها با عصا ایستادند...، دندان‌هایش را بهم فشرد...، با غیظ گفت و بعد...، سکوت کوتاهی بین جمعیت برقرار شد...، ابرویی بالا انداخت و ...، آب از لب‌و‌لوچه‌اش آویزان بود...، بقیه سرخ شدند...، سوار بر موتور آبی کهنه‌اش...، شکمش را روی باک گذاشته بود و توی خورجینش...، روی صندلی‌های جلوتر...، هوای داخل دم داشت...، از توی آینه اخم می‌کرد...، جاده خاکی بود...، گاز را شل کرد...، یک لیوان آب خنک از کلمن آبی پیش پایش ریخت...، بوی تندی به گردوخاک اضافه شد...، بلندگو سوت گوشخراشی...، عینکش را روی بینی جابجا کرد...، غلت خورد توی گودی و بعدش به...، لنگ می‌زد و بعد هم روی زمین افتاد...، باد خنکی از دشت بلند می‌شد و توی صورتش می‌خورد...، دشت آرام‌آرام تاریک می‌شد...، صدای روشن شدن دستگاه توی دشت پیچیده بود...، چشم‌هایش را بسته بود و...» [البته همان طور که مستحضر هستید، برخی از این موارد، جهت ارائه شاهد مثال و مطابق با توضیح ارائه شده در بخش صحیح‌تر نوشتن زبان متن، اندکی ویرایش و تقدیم حضورتان شده‌اند]؛ آفرین بر شما
البته لازم به ذکر است که چنین ویژگی ارزشمندی، زمانی به مرحله کاربردی حداکثری در روایت می‌رسد که به طرز هدفمند‌تر و برنامه‌ریزی شده‌تری به کار گرفته شود تا روند «انسجام روایی» مؤثرتری در متن شکل بگیرد، عملکرد مهمی که از طریق تدقیق در ظرفیت‌های درونی سوژه انتخابی [و البته مطابق با ظرفیت‌های روایت‌پردازی بسیار محدودتر «داستان کوتاه»، نسبت به امکانات بسیار گسترده‌تر تألیف «رمان»]، انتخاب حوادث صرفاً ضروری [جهت ایجاد «تمرکز روایی» حداکثری در متن]، تنظیم «سیر توالی حوادث» [جهت مترتب و پیشبرنده شدن روند شکل‌گیری رخدادهای روایی]، طراحی روابط علت و معلولی مستدل‌تر [جهت تحکیم یک «پیرنگ» داستانی قدرتمند و باورپذیر] و...، میسر خواهد شد؛ بنابراین مؤثرتر است که چنین توصیف‌های دقیق و جذب کننده‌ای را به صورت منسجم‌تری و در حجم واژگانی مدیریت شده‌تری به کار بگیرید تا داستان‌تان از انسجام و استحکام روایی مؤثرتری بهره‌مند شود.
درواقع داستان با حدود «سه هزار و سیصد» واژه [اعم از 1- توصیف‌هایی جزءپردازانه و مؤثر. 2- برخی از توصیف‌هایی که چندان کمکی به پیشبرد «سیر منطقی روایت» نمی‌کنند و طبعاً موجب ایجاد اطناب در متن می‌شوند. 3- دیالوگ‌هایی که حجم قابل‌ توجهی از آن‌ها چندان ضروری، متصل کننده و پیشبرنده نیستند و تقریباً اکثرشان با قواعد توصیه شده در متون آموزشی معتبر «دیالوگ‌نویسی» حرفه‌ای، چندان مطابقتی ندارند] نوشته شده است، مواردی که برخی از آن‌ها [مانند گزینه اول]، موجب ویژگی قابل تقدیر در بخش‌هایی از اثر شده‌اند و مابقی هم تا حد قابل توجهی، روایت ارائه شده را، دچار اطنابی مخل شکل‌گیری یک روایت کاملاً منسجم و مؤثر کرده‌اند.
همچنین جهت تقویت مهارت‌های دیالوگ‌نویسی، پیشنهاد می‌کنم که علاوه بر مطالعه «نمایشنامه»ها و «فیلمنامه»‌های موفقی که برای تقویت کیفیت دیالوگ‌نویسی، تأثیر مناسبی دارند و به ویژه مطالعه آثار داستانی موفقی که دیالوگ‌هایِ منحصر به فرد و مؤثرتری دارند، مانند «تپه‌هایی چون فیل‌های سفید»، اثر«ارنست همینگوی» و ...، مطالعه دقیق‌تر کتاب ارزشمند «راهنمای نگارش گفتگو»، نوشته «ویلیام نوبل» را مد نظر قرار بدهید.
آقای سجاد دلیلی عزیز، شما از توانایی ذاتی ارزشمندی، جهت اجرای یک روند روایت‌پردازی مؤثر و ماندگار برخوردار هستید و مطالب مطرح شده هم، صرفاً جهت بالفعل شدنِ هرچه صحیح‌تر و سریع‌تر شما دوست فرهیخته و بزرگوار، تقدیم حضور شریف‌تان شده‌اند، منتظر داستان منسجم‌تر جدیدتان هستم. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۱
جمشید عزیزی » 13 روز پیش
عرض ادب و احترام - داستان بسیار جذاب است، به شکلی که مخاطب را شدیدا ترغیب به ادامه خوانش می‌کند. تبریک به نویسنده این داستان و منتقد محترم که کتاب‌های خوبی معرفی کردند. با آرزوی توفیقات روزافزون

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت